" /> رمان دلربا پارت ۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۴

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

این قدر در لحن سورن تحکم وجود داشت که دخترا حتی جرعت نکردن چیزی بگن و باهاش بحث کنن.
من خودم به شخصه دستشویی لازم شده بودم وای به حال اون دوتا دخترا دیگه…!
نگاه اخمو سورن رو که دیدند زیر لب ببخشیدی گفتند و از کلاس خارج شدند و درو هم پشت سرشون بستند.
بعد از رفتن اونا،سورن نفس عمیقی کشید و کلافه غرید:
_بهتره امروز درس عبرتی بشه برای همتون…الانم حواساتون به من باشه می خوام مبحث جدیدو براتون توضیح بدم.
کسی چیزی نگفت و سورن هم در سکوت درس رو شروع کرد.
یه کاغذ از نگار گرفتم و خودمو مشغول نوشتن جلوه دادم تا متوجه نشه که کتاب و جزوه نیاوردم…!
خداروشکر به خیر گذشت و تا آخر کلاس اینقدر درگیر توضیح مبحث جدید بود که اصلا متوجه من نشد.
کلاس که تموم شد مثل جلسه قبل تابلو بازی در نیاوردم و خیلی ریلکس وسایلم رو جمع کردم و همراه با نگار از کلاس بیرون رفتم.
به محوطه دانشگاه که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و خوشحال رو کرد کردم سمت آسمون و گفتم:
_خدایا مرسیییییی…!
نگار:الکی می گفتی باهات لجه، دیدی که بیچاره اصلا کاری باهات نداشت.
برای تائید حرفش سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
حق با اون بود…
من الکی نگران بودم…
سورن هیچ وقت به خاطر یه کش مکش که تازه مربوط به پدرمون میشد،آوازه و اعتبار خودش رو توی دانشگاه خراب نمی کرد.
نگار:میگم تا کلاس بعدی شروع بشه میای بریم یه لیوان قهوه بخوریم…؟
لبخند زدم و جواب دادم:
_بریم.
و بعد هر دو باهم به سمت کافه داخل دانشگاه حرکت کردیم.
با اینکه امروز به خیر گذشت و سورن طبق تهدیدش کاری نکرد اما ته دلم به شدت شور می زد.
یه حسی بهم می گفت این رفتار سورن آرامش قبل از طوفانه…!

همین که داخل کافه شدیم،نگار نگاهش نسبت به دوست قدیمیش یعنی تبسم جلب شد و بی توجه به من لبخند زنان به سمتش رفت.
منم ناچارا پشت سرش به راه افتادم.
به سمت میزی که تبسم پشتش نشسته بود قدم برداشت و وقتی در فاصله یک متری از میز رسید،اسم تبسم رو صدا زد.
تسبم که تموم حواسش به صحبت های پسری بود که کنارش نشسته بود،با صدا شدن اسمش به یکباره متعجب به اطرافش چشم دوخت.
با دیدن نگار خوشحال از جاش بلند شد و به سمتش رفت و در آغوشش گرفت.
جوری رفتار می کردن که انگار صد ساله همو ندیدن…!
بعد از کمی خوش و بش،هر دو پشت همان میز نشستن.
من هم که دیدم چاره ای دیگه ندارم به طرفشون رفتم و روی یکی از صندلی های همان میز نشستم.
تبسم با دیدن من لبخند گرمی زد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
_ببین چشمم به جمال کی روشن میشه…! خبر نمیگیری بی معرفت.
باهاش دست دادم و گفتم:
_یه جوری میگی خبر نمیگیری انگار صد ساله که همو ندیدم…آخرین برخورد مون مثل اینکه همین سه روز پیش بوداااا…!
نگار ریز ریز خندید و با کنایه به تبسم به جمله من اضافه کرد:
_تبسم خانوم از موقعی که یه ترم رفتن بالاتر به کلاسشون اضافه شده…توقع دارن دیگران جویای احوالشون بشن.
پسره که تا اون لحظه ساکت بود برای دفاع از تبسم گفت:
_اتفاقا خانوم من خیلی هم با معرفته…!
با تموم شدن جمله ی اون پسر نگار با چشمای درشت شده ای پرسید:
_ازدواج کردی تبسم…؟
تبسم:آره…راستی یادم رفت معرفی کنم،نامزدم آرمین.
نگار:خوش بخت بشید.
من هم خواستم جمله نگارو تکرار کنم و به تبسم تبریک بشم اما با دیدن سورن که با اخم وارد کافه شد،کلامم در دهانم ماسید…!

یه جوری همیشه اخم به صورت داشت که هرکسی نمی دونست فکر می کرد ارث باباشو این از همه طلب داره…!
نگار متوجه نگاه خیره من شد و رد نگاهم رو دنبال کرد و به سورن رسید.
مثل همیشه خودشیرین بازیش گل کرد و برای سورن دست تکون داد و گفت:
_استاد…استاد…بیاید پیش ما…!
سقلمه محکمی با پام نثار رونش کردم که آخش در اومد.
عصبی نگاهم کرد و خواست فوشم بده اما با اومدن سورن پشیمون شد.
تبسم و آرمین هم انگار سورن رو می شناختن چون به احترامش بلند شدن و سلام کردن.
اما من نه از جام بلند شدم و نه بهش سلام کردم.
انگار نه انگار که وجود فیزیکی داره.
سورن با گرمی جواب شون رو داد که سریع تبسم گفت:
_استاد بفرمایید بشینید.
سورن:مزاحم که نیستم…؟
اینبار نگار با چابلوسی گفت:
_نه بابا استاد مراحمید…بفرمایید.
هه مراحم…؟ از نظر من یه سرخر بیشتر نیست.
یکی از صندلی هارو بیرون کشید و درست روبه روی من نشست.
واقعا جا قحط بود…؟ حالا هرچی که بخوام بخورم با وجود این آقای اخمو کوفتم میشه و همشم تقصیر این تبسم و نگاره چابلوس.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و با غیظ نگاهش کردم که متوجه سنگینی نگاهم شد و سرشو بالا آورد و بهم زل زد.
انگار که تازه چیزی یادش اومده باشه، من رو مخاطب قرار داد و گفت:
_خانوم بزرگ مهر شما کتاب تهیه نکردید…؟
با سوالی که سورن پرسید نگار و تبسم متعجب به سمت من برگشتن.
آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
_چرا…تهیه کردم.
موشکافانه پرسید:
_پس چرا امروز من کتاب یا جزوه ای روی میزتون ندیدم…؟ شایدم تهیه کردی اما قصد داری که کلاس من رو به تمسخر بگیری…!

دهن باز کردم تا از خودم دفاع کنم اما با لحن حرص در آوری ادامه داد:
_خانوم ریاحی (تبسم) خوب منو میشناسن،من نمره الکی به کسی نمیدم…اینبارم چون نمی خواستم جلوی بقیه دانشجو ها ضایع نشی چیزی نگفتم، بار بعدی تکرار بشه مجبور میشی از توی راهرو به درس گوش بدی.
دستامو با حرص مشت کردم.
یه جوری حرف می زد انگار داره با نوکر باباش صحبت می کنه…!
نمی دونم چرا اینقدر از تحقیر کردن من لذت می برد.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه چیزی در جوابش بگم از سره میز بلند شدم و به سمت در رفتم.
نگار خواست دنبالم بیاد اما من بی توجه بهش، با قدم های سریع از کافه بیرون رفتم و خودمو به ماشینم رسوندم.
سوار ماشین شدم و به سرعت از دانشگاه بیرون زدم.
توی راه فقط به حذف واحدی که با سورن داشتم فکر می کردم.
هر طور شده باید این واحد رو حذف می کردم تا دیگه ریختشو نبینم…!

*******************
با غیظ به دانیال زل زدم که لبخندی زد و گفت:
_به به عین شاهدختا شدیاااا…فقط اون اخم بین ابروهات داره کارو خراب می کنه.
مثل بچه ها پامو به زمین کوبیدم و غریدم:
_من نمی خوام به این مهمونی بیام.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_یه چیزی نگو که باور کردنش برام سخت باشه…تورو ول کنن همش از این پارتی به اون پارتی ولویی بعد چیشده که اینبار داری دماغتو کج می کنی…؟
بی توجه به سوالش،مظلوم گفتم:
_تورو خدا میشه من نیام…؟

دانیال:نووووچ…نمیشه.
با حرص بازدمم رو به بیرون فرستادم و دیگه باهاش بحث نکردم.
به سمت پالتوم رفتم و پوشیمدمش.
شال بنفش رنگمو،که همرنگ لباس شبم بود روی سرم انداختم و زودتر از بابا و دانیال وارد باغ شدم.
کلافه به سنگی که جلوی پام قرار داشت ضربه ای زدم.
دلم نمی خواست پامو توی مهمونی میزاشتم که فقط یه مشت کله گنده دوره هم جمع میشدن و درمورد کار بحث می کردن…
به سمت ماشین دانیال رفتم و روی صندلی عقب نشستم.
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمامو روی هم فشردم.
واقعا حقیقت داره که میگن پول خوشبختی نمیاره.
من با وجود این ثروتی که دارم اصلا احساس خوشبختی نمی کنم.
به نظرم اگه الان یه دختر معمولی توی خانواده معمولی بودم می تونستم خوشبخت باشم.
خانواده ای که با همه نیاز های مالی که دارن باز هم از عشق و علاقشون نسبت به هم کم نمیشه…
اینقدر در افکار درهمم غرق بودم که نفهمیدم کی بابا و دانیال سوار ماشین شدن.
دانیال ماشینو روشن کرد و به راه افتاد.
در طول مسیر فقط به موزیک چرتی که پخش بود گوش سپرده بودم و بیرون رو تماشا می کردم.
این زندگی بیش از اندازه برام خسته کننده و یکنواخت شده بود…
درست مثل یه جاده ی مستقیم و بی انتها…!
بالاخره بعد از گذشت نیم ساعت دانیال ماشین رو داخل باغ بزرگی پارک کرد.
هر سه از ماشین پیاده شدیم و به سمت عمارت بزرگ و مجللی که در وسط باغ قرار داشت حرکت کردیم.
به دره اصلی عمارت که رسیدیم،دانیال کارت دعوت طلایی رنگشو از داخل کتش بیرون آورد وبه دست نگهبان داد.
نگهبان نگاهی به کارت انداخت و بعد به احترام ما خم شد و گفت:
_خیلی خوش اومدید…شاهرخ خان منتظر شما هستن.
با شنیدن اسم شاهرخ کم مونده بود از ترس سکته کنم…!

آخه چرا دانیال به من نگفت که این مهمونی متعلق به شاهرخههههه…
اگه می دونستم که عمرا پامو توی این خراب شده میزاشتم.
همین که وارد سالن عمارت شدیم،بازو دانیال رو کشیدم که کلافه به سمتم برگشت.
صدای بلند موزیکی که پخش بود اجازه نمیداد صدا به صدا برسه.
سرمو نزدیک گوشش بردم و طوری که بشنوه گفتم:
_من برم لباسمو عوض کنم.
دانیال:باشه…من و بابا سره اون میز بزرگه هستیم،زود بیا.
چیزی نگفتم و خیلی سریع ازش فاصله گرفتم و خودمو توی جمعیت گم و گور کردم.
حقیقتا عوض کردن لباس بهونه بود تا همراه دانیال و بابا سره میزی که شاهرخ نشسته بود نرم.
با اون برخوردی که اونشب سره میز قمار با شاهرخ داشتم،اگر من رو میدید قطعا بیچارم می کرد.
به سمت یکی از اتاقا رفتم و بعد از تعویض لباسم دوباره به سالن برگشتم.
خوشبختانه کل فضای طبقه پایین تاریک بود و فقط رقص نورهای رنگارنگ کمی سالنو روشن نگه داشته بودند.
باید حدود یک ربعی وقت کشی می کردم و بعد به بهونه دل درد برمی گشتم خونه…
به سمت دختر و پسرایی که سرمست وسط پیست می رقصیدن رفتم و گوشه ای که کمی خلوت تر بود ایستادم.
چشم چرخوندم و بین میز ها دنبال دانیال گشتم و بالاخره بعد از مدت تقریبا کوتاهی پیداش کردم.
بابا و دانیال روبه روی سه مرد دیگه نشسته بودن و نمی دونم چرا عصبی به نظر می رسیدن.
به چهره اون سه مرد زل زدم.
دوتا نفرشون رو میشناختم.
شاهرخ و همکارش کیان…!
اما چهره نفر سوم برام گنگ بود.
تا به حال ندیده بودمش.
سعی کردم با لب خوانی متوجه بشم که چی دارن میگن اما ناگهان با قرار گیری دستی روی شونه برهنم ترسیده جیغ خفیفی کشیدم و به سمتش برگشتم.

نوشته رمان دلربا پارت ۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا