" /> رمان دلربا پارت ۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

از ماشین پیاده شدم و به سمت دره کوچیکه عمارت رفتم.
زنگ عمارت رو فشردم که بعد از گذشت چند ثانیه باز شد.
قدمی داخل باغ بزرگ عمارت گذاشتم که نگاهم جلب دانیال شد.
مثل هر روز داشت این موقع روز پیاده روی می کرد.
با دیدن من لبخند زنان به سمتم اومد و گفت:
_ابجی گلم چه طوره…؟
_از احوال پرسی های شما عالیییی.
ریز ریز خندید و چیزی نگفت که به سمت دره ساختمون عمارت حرکت کردم و دانیال هم به پیاده رویش ادامه داد.
خیلی دلم می خواست همه چیز رو درمورد سورن به دانیال می گفتم اما راستش از خشمش به شدت می ترسیدم.
دانیال با اینکه خیلی خیلی مهربون بود اما وقتی که عصبانی میشد اصلا درست فکر نمی کرد…!
قطعا با گفتن اینکه سورن استاده جدیده یکی از واحد های درسیم شده،برای خلاصی از دست اون به کل دانشگاهم رو تغییر میداد.
به دره ورودی که رسیدم کتونی هام رو از پام در آوردم و وارد سالن شدم.
خودمو سریع به اتاقم رسوندم و لباسام عوض کردم.
روی تختم ولو شدم و به پهلو خوابیدم که نگاهم جلب قاب عکس خانوادگیمون شد که روی عسلی کنار تخت قرار داشت.
با دیدن چهره خندان مامان اشک توی چشمام جمع شد.
چه قدر وقتی مامان بود خانواده خوشبختی بودیم…!
از روی تخت بلند شدم و قاب عکس رو میون دستام گرفتم.
بینیمو بالا کشیدم و نالیدم:
_مامان اگر بودی هیچ وقت اجازه نمیدادی بابا و دانیال به خاطر پول بیشتر به این راه کشیده بشن.
مکث کردم و دستی به چشمای نم دارم کشیدم.
با اندوه ادامه دادم:
_حتی اجازه نمیدادی من برای تفریح و فراموشی این زندگی کوفتی سردرگم این مهمونی به اون مهمونی بشم…!
ناگهان با تقه ای که به در خورد، هراسان قاب عکس رو سره جاش گذاشتم و دستی به چشمام کشیدم.
با صدای گرفته ای گفتم:
_بله…؟
صدای نازگل،مستخدم عمارت از پشت در بلند شد:
_خانوم…اقا اومدن، گفتن برای ناهار صداتون کنم.
_باشه الان میام.
نمی دونم چیشده بود که بابا بعد از مدت ها برای خوردن ناهار به عمارت اومده بود…!

از روی تختم بلند شدم و بعد از اینکه موهامو بالا سرم بستم،از اتاق خارج شدم.
پله ها رو پایین رفتم و قدمی داخل سالن گذاشتم.
بابا و دانیال زودتر از من پشت میز نشسته بودند.
به طرفشون رفتم و صندلی کنار بابا رو بیرون کشیدم و کنارش نشستم.
آروم زیر لب سلام کردم که فقط به تکون دادن سرش، در جواب سلام من کفایت کرد.
کاش یکم رفتار بابا با من بهتر میشد…!
نازگل و ماه بانو از قبل میز رو چیده بودند، برای همین دست دراز کردم و مقداری برای خودم سوپ ریختم و مشغول خوردن شدم.
بابا و دانیال هم مقداری برای خودشون برنج ریختن و شروع به خوردن غذاشون کردن.
مدتی بین مون سکوت حکم فرما بود تا اینکه بالاخره دانیال سکوت رو شکست و گفت:
_اون عوضی باز برامون دردسر درست کرده بابا.
لقب عوضی فقط مختص یک نفر بود که اون یک نفر هم جز سهراب تهرانی نمی تونست کس دیگری باشه…
بابا چندین بار پی در پی برای آروم کردن خودش نفس عمیق کشید و گفت:
_می دونم…شارلوت بهم خبر داد.
از اینکه همیشه سره میز ناهار یا شام بحث کار میشد،خسته شده بودم.
دلم می خواست می تونسیتم یه شام یا یه ناهار راحت و عادی مثل بقیه خانواده ها کنار هم بخوریم…!
دانیال:شارلوت بهت گفت که کاره پسرش بوده…؟
بابا متعجب چشماشو درشت کرد و پرسید:
_منظورت از پسرش سورنه…!!
با شنیدن نام سورن تمام بدنم به یکباره یخ بست.
دانیال سری تکون داد و گفت:
_اره…اون محموله رو لو داد.
با تموم شدن حرف دانیال بابا با چشماش به من اشاره کرد که از نگاه تیزبین من جا نموند.
حتم داشتم جلوی من نمی خواستن از محموله صحبت کنن.

دانیال متوجه منظور بابا شد و خیلی سریع حرف رو عوض کرد:
_شنیده بودم پسرش استاده یکی از معتبر ترین دانشگاه های کالیفرنیا بوده و به تازگی به ایران برگشته،اصلا فکرشم نمی کردم تا این حد ذاتش مثل پدرش خرابه باشه و قاطیه کسافت کاری های اون بشه.
بشقاب سوپم رو نیمه کاره رها کردم و بعد از نوشیدن جرعه ای آب از سره میزه ناهار بلند شدم.
دانیال متعجب نگاهی به من و بشقابم انداخت و گفت:
_کجا…؟ تو که چیزی نخوردی.
بی رمق گفتم:
_گشنم نیست…بعدشم شاید تو و بابا صحبت هایی باهم داشته باشید که من مزاحم تون باشم.
نه دانیال و نه بابا چیزی نگفتن.
پشتمو بهشون کردم و به سمت دره سالن رفتم.
دمپایی های ابریم رو پام کردم و وارد باغ شدم.
مثل همیشه به سمت تاب گوشه باغ رفتم و روش نشستم.
فکرم مدام پیش سورن و حرفای دانیال بود.
کاش جرعت این رو داشتم تا تموم حقیقت رو به دانیال بگم.

*************************
همین که از ماشینم پیاده شدم،سنگینی نگاه های شخصیو روی خودم حس کردم.
سرچرخوندم که با سورن روبه رو شدم…!
درست کناره دره ورودی ساختمون دانشگاه ایستاده بود و داشت با غیظ من رو نگاه می کرد.
فکرشم نمی کرد که دوباره من رو ببینه…
مطمئن بود با اون تهدیدی که من رو کرد،دمم رو کولم میزارم و از این دانشگاه میرم اما سخت در اشتباه بود.
با قدم های مستحکم به سمتش رفتم.
در نزدیکیش که رسیدم ایستادم و پرو پرو تو چشماش زل زدم و گفتم:
_صبح بخیر استاد…!

برعکس تصورم از این پروییم جا نخورد و مغرورانه در جواب سلامم سرشو تکون داد.
از بی توجهیش حرصم گرفت و پشتمو بهش کردم و به سمت در رفتم و وارد سالن دانشگاه شدم.
خداروشکر امروز با سورن کلاس نداشتم و با خیال راحت به سمت طبقه بالا رفتم.
بعد از کمی گشتن کلاسمو پیدا کردم و وارد کلاس شدم.
بین دانشجو ها چشم چرخوندم اما نگارو پیدا نکردم.
به سمت یکی از صندلی ها رفتم و روش نشستم.
خواستم گوشیمو در بیارم و بهش زنگ بزنم که همون لحظه سر و کلش پیدا شد.
به سمتم اومد و سر و سنگین بهم سلام کرد.
حتما به خاطر دیروز ازم دلخور بود.
کنارم روی صندلی نشست که آروم به پهلوش کوبیدم و گفتم:
_برای من دماغتو کج نکناااا…می زنم خوردش می کنم.
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_وحشی…البته از کسی که همش لای مردا ولو نباید انتظار دیگه ای هم داشت.
محکم تر از قبل به پهلوش کوبیدم که آخش در اومد.
سرمو نزدیک گوشش بردم و با لحن شیطونی پچ زدم:
_حداقل من مثل تو زیر مردا ناله نمی کنم که عزیزم…راستی وایسا ببینم مگه تو با فرهاد نامزد کردی که همش بهش چسبیدی…! فکر کنم باید مامانتو در جریان این کسافت کاری هات قرار بدم.
یخش آب شد و با صدای تقریبا اسممو صدا زد:
_دلربببببباااااا.
ریز ریز خندیدم و گفتم:
_مگه دروغ میگم گلم…!
اونم مثل من شیطون شد و ابروهاش رو بالا انداخت و پرسید:
_تو دیروز تو کلاس تنها…با استاد جذاب جدیدمون چیکار می کردی…؟
خواستم با عشوه خرکی جوابش رو بدم که همون لحظه سورن وارد کلاش شد.
متعجب به نگار زل زدم و غریدم:
_مگه ما امروز با استاد تهرانی کلاس داریم…؟
سری تکون داد و گفت:
_اره…مگه برنامه ندیدی خره…؟
آروم به پیشونیم کوبیدم و زیر لب نالیدم:
_وای بدبخت شدم نگار…نه کتابمو اوردم نه جزوه جلسه قبلمو…!

لب گزید و فقط درمونده نگاهم کرد.
ناخوداگاه گفتم:
_این استاده با من لجه اگه بفهمه جزوه و کتاب نیاوردم پدرمو در میاره…!
نگار دهن باز کرد تا چیزی بگه اما با بلند شدن صدای جدی سورن، از گفتن حرفش پشیمون شد.
سورن:چه خبرتونه…! کلاس گذاشتید روی سرتون، دارم بهتون اخطار میدم یکبار دیگه صدای بحث بشنوم از کلاس بیرون می کنم.
همه به کل ساکت شدن و حتی دیگه صدای جیکی هم از کسی درنیومد.
از پشت میزش بلند شد.
کت مشکی رنگشو در آورد که باعث شد غضلات برجسته و مردونش توی اون پیراهن سفید،نمایان بشه.
آروم طوری که فقط نگار متوجه بشه پچ زدم:
_انگار حراست فقط با ما مشکل داره…به استادا که عضله ها رو برای جلب توجه دانشجو ها میندازن بیرون کاری نداره…!
متوجه صدای پچ پچ من شد چون عصبی به سمت دانشجو ها برگشت و غرید:
_مگه نگفتم حرف نباشه…؟ کی داره پچ پچ می کنه…!
کسی چیزی نگفت.
دوباره خواست غر بزنه که خوشبختانه همون لحظه دره کلاس باز شد و قامت دوتا دختر میون چهارچوب دره کلاس نمایان شد.
سورن نیم نگاهی به سمت دخترا انداخت و گفت:
_تا الان کجا بودید…؟
یکی ازدخترا که آرایش غلیظی به صورتش نواخته بود با عشوه گفت:
_ببخشید استاد به ترافیک خوردیم…برای همین دیر رسیدیم.
سورن در جواب دختره پوزخندی زد و بدون رودرواسی گفت:
_ترافیک…! اون هم این موقع صبح…؟ قطعا اگر کمتر جلوی آیینه ویراژ میدادید و درانتخاب رنگ رژ لبتون دو دلی نمی کردید توی ترافیک هم نمی موندید.
دختر:اما اســ…
میون کلامش پرید و با تشر گفت:
_بیرون…! بعد از ورود من به کلاس کسی حق داخل شدن رو نداره…شما دو نفر هم این جلسه رو از دست میدید تا یاد بگیرید قبل از من وارد بشید.

نوشته رمان دلربا پارت ۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا