" /> رمان دلربا پارت ۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

روی صندلی نشستم و کوله ام رو کنارم قرار دادم.
نگار هم سمت چپم نشست و بعد از گذشت چند ثانیه گفت:
_من اگه یه بابای پولدار مثل بابای تو داشتم عمرا اگر درس می خوندم و دانشگاه میومدم…!
لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_من مستقل بودن و تکیه کردن به خودم رو ترجیح میدم…اگه می خواستم از پول و اعتبار بابام استفاده کنم ، این همه برای قبول شدن توی رشته پزشکی خودمو جر نمیدادم و درس نمی خونم.
نگار:اووووف اصلا حواسم نبود که تو هم سهمیه نداشتی و با تلاش خودت پزشکی قبول شدی…!
دهن باز کردم تا چیزی بگم که با وارد شدن استاد جدید، حرفم ناکام موند.
استاد پشتش رو به دانشجو ها کرد و به سمت میزش رفت.
با اینکه پشتش به ما بود اما از تیپ و استایل جذابی که داشت مشخص بود سن نسبتا کمی داره…
وقتی همه ی دانشجو ها ساکت شدن به سمت مون برگشت و با لبخند بهمون زل زد.
با دیدن چهرش به معنای واقعی وا رفتم…!
اصلا باورم نمیشد…
آخه اون…
اینجا…!
اون هم به عنوان استاد درسی به این مهمی…؟
اینقدر از دیدنش حیرت کرده بودم که نفهمیدم نگار چی دره گوشم زمزمه کرد…!
حواسم فقط و فقط روی اون متمرکز شده بود…
با قدم تقریبا بلندی از میزش فاصله گرفت و مقتدرانه گفت:
_من سورن تهرانی هستم…البته فکر کنم اکثریتتون من رو میشناسید چون من مدت زیادی که توی این دانشگاه تدریس می کنم اما به تازگی جای استاد هاشمی این واحد رو برداشتم.
مکث کرد.
نگاه دقیقش بین تک تک دانشجو ها چرخید.
نگاهش به ته کلاس که افتاد، سریع سرمو پایین انداختم تا بلکی متوجه من نشه.
اما این کارها فایده نداشت…
قطعا با خوندن اسم و فامیلم که در لیست وارد شده بود،متوجه هویت واقعی من میشد.

همون طور که انتظارش رو داشتم گفت:
_خب چهره های خیلی هاتون برام نا اشناست…بهتره اول باهاتون کمی آشنا بشم.
سرمو کمی بالا آوردم و زیر چشمی بهش زل زدم.
برگه ای از داخل کیف چرمیش بیرون آورد و پشت میزش نشست.
به خاطر استرسی که داشتم ناخن هام رو در کف دستم فرو بردم و لب گزیدم.
اگر می فهمید من کی هستم چه واکنشی نشون میداد؟
قطعا کاری می کرد که مجبور میشدم دانشگاهم رو عوض کنم…
اما من سه ترم توی این دانشگاه تحصیل کرده بودم و دلم نمی خواست ترکش کنم…
نیم نگاهی به لیست که اسامی داخلش نوشته شده بود،انداخت و از اول شروع به خوندن اسامی کرد.
هر کس با گفتن بله استاد حضور خودش رو اعلام می کرد.
تقریبا دیگه به اسم من نزدیک شده بود.
یقه پیراهنش رو صاف کرد و گفت:
_لیلا بابایی…؟
یکی از دخترا جواب داد:
_بله استاد.
حدس می زدم نفر بعدی من بودم.
چون با نگاه کردن به اسم بعدی،حالت چهرش به کل تغییر کرد…!
با تردید پرسید:
_دلرُبا بزرگ مهر…؟
ناچارا سرمو کامل بالا آوردم و بهش زل زدم و آروم گفتم:
_بله.
سرچرخوند و دنبال صدا گشت.
با دیدن چهره من،تعجبش بعد از مدتی تبدیل به اخم غلیظی شد.
حالا دیگه کامل من رو میشناخت و می دونست دختر چه شخص مهمی هستم.
دختره دشمن خودش و پدرش…!
خوشبختانه جلوی بقیه چیزی نگفت و سعی کرد خودش رو عادی جلوه بده.
برای همین خیلی ریلکس سراغ اسم بعدی رفت.
اسامی که کامل خونده شد از جاش بلند شد.

به سمت تخته رفت و بدون هیچ حرف اضافه دیگری، تدریس رو شروع کرد.
هر چند جمله ای که توضیح میداد،به سمت مون برمی گشت و سوال می پرسید.
معلوم بود به شدت در کارش جدیه و با کسی شوخی نداره…!
چندین بار توی مدت تایم تدریسش نگاهش به من افتاد اما سعی کرد خودش رو عادی جلوه بده.
درست مثل یک استاد سختگیر و معمولی…
خوشبختانه من ازاون دسته از آدما نبودم که آتویی دست کسی بدم.
برای اینکه نتونه جلوی دیگران ضایعم کنه کامل تمام حواسم رو به کلاس داده بودم و به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم.
بالاخره بعد از گذشت ۲ ساعت که برای من اندازه یک عمر گذشت تایم کلاس تموم شد.
زودتر از تمام دانشجو ها از روی صندلیم بلند شدم و خواستم به سمت دره کلاس برم که با خوانده شدن فامیلیم توسط سورن،سره جام میخکوب ایستادم.
سورن:خانوم بزرگ مهر…؟
به سختی محتوای دهانم رو قورت دادم و به سمتش چرخیدم.
_بله استاد…!
در حالی که داشت میزش رو مرتب می کرد، با لحن ملایمی گفت:
_لطفا شما بمونید کارتون دارم.
با تموم شدن کلام سورن؛ صدای پچ پچی بود که از هر گوشه کلاس بلند شد.
آخر سر هم زهر خودش رو ریخت…
می دونستم این بشر همین جوری من رو به حال خودم رها نمی کنه.
عصبی بند کولم رو مشت کردم و با حرص گفتم:
_باشه استاد.
و به سمت گوشه ای از کلاس رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر به بقیه دانشجو ها زل زدم.
بعد از گذشت چند ثانیه تک تک دانشجو ها از کلاس خارج شدن.
آخرین نفر نگار فوضول بود که با دو دلی دم دره کلاس ایستاده بود…!
سورن وقتی درنگ نگار رو دید اخم کرد و با تشر گفت:
_بفرمایید بیرون دیگه خانوم.
نگار که از لحن سورن ترسید بلافاصله کلاس رو ترک کرد و من رو با سورن تنها گذاشت….

با رفتن نگار، نیم نگاهی به سمت من انداخت و از جاش بلند شد.
به سمت دره کلاس رفت و درو آروم بست.
ترسیده بهش زل زدم که پوزخندی زد و گفت:
_حالا می فهمم اونشب توی عمارت شاهرخ چیکار می کردی…!
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و از روی صندلی بلند شدم.
به دروغ گفتم:
_نمی فهمم راجب چی حرف می زنید استاد…!
با قدم های بلند به سمتم اومد و در فاصله دو متریم ایستاد.
رفتارش واقعا من رو می ترسوند…
طوری که احساس می کردم الانه که از ترس پس بیوفتم.
من دختر قوی بودم و کمتر پیش میومد که از کسی بترسم اما سورن فرق داشت.
فرق داشت چون آدم خطرناک و مرموزی بود.
دست به سینه ایستاد و زمزمه کرد:
_خودتوبه اون راه نزن خانوم بزرگ مهر…!
فامیلیم با یه حرص خاصی به زبون آورد.
حالا که متوجه هویت واقعیم شده بود نمی تونستم دروغ بگم برای همین گارد گرفتم و طلبکارانه گفتم:
_خب که چی…؟ اصلا من توی اون مهمونی بودم؛ این موضوع چه ربطی به شما داره…! فکر نمی کنید شما باید به وظایف خودتون برسید و تو کار دانشجو هاتون دخالت نکنید.
نیمچه لبخندی زد و سرشو کمی جلو آورد و آروم پچ زد:
_دخالت من به خاطر وجه اشتراک دیگری که باهم داریم.
رسما داشت با این حرفش من رو به مبارزه دعوت می کرد…!
بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم و عصبی کولمو از روی صندلی برداشتم و از کنارش رد شدم وبه سمت دره کلاس رفتم.
درو باز کردم اما قبل از اینکه از کلاس خارج بشم با حرفی که زد سره جام میخکوب ایستادم.
سورن: امیدوارم دیگه برخوردی باهات نداشته باشم خانوم بزرگ مهر…چون اگر بار دیگه ببینمت نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و برخورد دوستانه ای مثل الان باهات داشته باشم…!
روی پاشنه کفشم چرخیدم و به سمتش برگشتم.
بی پروا توی چشماش زل زدم و گفتم:
_اگه شما می خواید این کش مکش و خصومتی که بین خانواده های ما هست رو به محیط دانشگاه بکشید هیچ اشکالی نداره،من آمادم و منتظر برخورد بعدی شما هستم استاد تهرانی.

بعد از تموم شدن جملم، منتظر نشدم تا جوابی از جانبش بشنوم و سریع کلاس رو ترک کردم.
با قدم های سست خودمو به محوطه دانشگاه رسوندم و کلافه به سمت ماشینم که گوشه ای پارکش کرده بودم حرکت کردم.
به ماشین که رسیدم،سويیچ از توی کولم در آوردم و دره ماشینو باز کردم.
خواستم سوار بشم که با بلند شدن صدای جیغ جیغو نگار، به کل پشیمون شدم.
به طرفش برگشتم که هراسان به سمتم اومد و تند پرسید:
_این استاد جدیده چیکارت داشت دلربا…؟
با اینکه نگار دوست صمیمی من بود اما من به درخواست دانیال نمی تونستم چیزی چیزی درمورد خانوادم و شغل اصلی پدرم به کسی بگم.
حتی به نگار…!
حتی نمی تونستم درمورد این کش مکشی که با سورن داشتم باهاش صحبت کنم.
در جواب سوالش لبخند هیستریکی زدم و در حالی که داشتم دره ماشین رو باز می کردم گفتم:
_هیچی…کاره مهمی نداشت.
با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بازوم رو کشید و دلخور گفت:
_یعنی چی…! اون به خاطر صحبت با تو کل دانشجو ها رو از کلاس بیرون کرد بعد تو خیلی ریلکس میگی کاره مهمی نداشت…؟
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و با صدای تقریبا بلندی غریدم:
_گفتم که نگار جان…کاره مهمی با من نداشت،فقط یه چندتا سوال درمورد بابام پرسید،فکر کنم بابام رو میشناخت.
از لحنم فهمید که می خوام از جواب دادن بهش تفره برم برای همین سری تکون داد و با ترش رویی گفت:
_باشه…!
برای عوض کردن بحث سریع گفتم:
_سوار شو برسونمت.
لبخند تلخی زد و جواب داد:
_نه مرسی فرهاد میاد دنبالم.
آهانی زیر لب گفتم و بعد از خداحافظی باهاش سوار ماشینم شدم.
ماشینو روشن کرد و محوطه دانشگاه خارج شدم و به سمت خیابون اصلی ماشینو روندم.
بعد از گذشت نیم ساعت، اون هم چون تازه ترافیک نبود؛به عمارت رسیدم.
ماشینو جلوی عمارت مون پارک کردم تا بعدا احمد آقا نگهبان مون خودش ماشینم رو داخل پارکینگ ببره.

نوشته رمان دلربا پارت ۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا