" /> رمان دلربا پارت ۲۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۲۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

اولش فقط مات و مبهوت نگاهم می کرد اما همین که ماشین به حرکت در اومد به سمتم دوید…
اما دیگه خیلی دیر شده بود…
با لبخند وارد خیابون اصلی شدم و سرعتم رو بیشتر کردم تا نتونه ماشین بگیره و خودش رو به من برسونه.

توی چندتا کوچه فرعی پیچیدم و وقتی خیالم راحت شد که دنبالم نیست به سمت آتلیه حرکت کردم.
حدود بیست دقیقه بعد دم دره آتلیه بودم اما یقین داشتم که سورن نمیاد.
البته چه بهتر…!

عکسای دو نفرمون رو کجای دلم می خواستم بزارم…؟!
ده دقیقه ای توی ماشین منتظر نشستم اما نیومد.
نگاهی به ساعت ماشین انداختم.
ساعت ۶ بود و چون ما صبح عقد کرده بودیم مراسم عروسی رو از ساعت هفت تا یازده شب برگزار کرده بودیم.

پس مثل اینکه سورن قصد اومدن نداشت…!
خب حالا این دو ساعت رو باید چه جوری می گذروندم…؟!
توی همین فکرا بودم و مونده بودم که چیکار کنم که ناگهان متوجه صدای زنگ موبایل از روی صندلی کناریم شدم.
متعجب به سمت صدا برگشتم که دیدم گوشی سورنه…!
نکنه باباش باشه…؟

با تردید دست دراز کردم و موبایل رو از روی صندلی برداشتم.
شماره ناشناس بود و سیو نشده بود.
بیخیال جواب دادن شدم و موبایل رو دوباره روی صندلی پرت کردم.
کمی که گذشت تماس قطع شد و طرف دوباره زنگ زد…!

کلافه موبایل رو برداشتم و با دو دلی تماس رو وصل کردم که صدای عصبی سورن توی فضا پیچید:
_به خونت تشنم دلربا.

برای یه لحظه از اون لحن خشنش به شدت ترسیدم و نزدیک بود لباس عروسم رو خیس کنم.
سکوت کردم و چیزی نگفتم که داد زد:
_کجایییییییییی…؟

ناخوداگاه تند گفتم:
_دم آتلیه.
سورن:صبر کن دارم میام…تا پنج دقیقه دیگه اونجام.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که صدای متعدد بوق مانعم شد.
عصبی موبایلو روی صندلی پرت کردم و ضربه ارومی روی فرمون کوبیدم.

لعنت به من…
لعنت…
آخه چرا با یه داد ازش ترسیدم و خودم رو باختم…؟!

عصبی منتظرش نشستم تا بالاخره آقا بعد از گذشت پنج دقیقه سر و کلش پیدا شد.
خیلی سریع ماشینش رو شناخت و با اخم به سمتم اومد.

نفس عمیقی کشیدم و با خودم اتمام حجت کردم که کم نیارم و جلوش بایستم.
به ماشین که رسید تقه ای به شیشه زد که شیشه ماشین رو پایین دادم.
با همون اخمش گفت:
_اگه دلت می خواد پیاده شو…!
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.

بدون توجه به من خم شد و سوئیچ برداشت و بعد از قفل کردن ماشین به سمت دره آتلیه رفت.
فکر کنم اولین عروس و دامادی بودیم که اینقدر با عشق و علاقه زیااااااد برای عکس گرفتن می رفتیم.

وقتی دیدم حسابی از دستم عصبانیه و کوچک ترین توجهی بهم نمی کنه؛ تنها به سمت دره آتلیه رفتم و وارد شدم.
دوتا پله بالا رفتم و کناره سورن مقابل دره اصلی ایستادم.

سورن نیم نگاهی سمت من انداخت و بعد تقه ای به در زد.
خیلی زود در توسط خانم مسنی باز شد.
اون خانم لبخند زنان رو کرد سمت سورن و گفت:

_خیلی خوش اومدید آقای تهرانی.
سورن زیر لب تشکری کرد و به اجبار دست من رو گرفت و وارد شد که منم به دنبالش کشیده شدم.

همین که پامونو داخل سالن بزرگه آتلیه گذاشتیم همه نگاها به طرف ما سوق پیدا کرد.
دختر جوونی به سمت مون اومد و سورن رو مخاطب قرار داد و گفت:
_خیلی خوش اومدید…دنبال من بیاید.

سورن سری تکون داد و هر دو دنبال اون دختر به راه افتادیم.

******************************

بعد از کلی ژست گرفتن بالاخره کاره عکسا تموم شد…!
این آخریا دیگه داشتم از خجالت آب میشدم…
از بس که ژستایی که دختره می گفت خاک برسری بود.
البته از نظر منااااا…!

کاره دختره که تموم شد لبخندی به صورت سرخ شده من زد و گفت:
_عکساتون عالی شد…ایشالله که خوشبخت بشید.

تو دلم پوزخندی به حرفش زدم.
خوشبخت…!
هه…

این تازه شروع بدبختی های من بود.
فقط خدا می دونست قراره چه روزایی رو با همچین آدم بد اخلاق و برج زهرماری بگذرونم…

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

نوشته رمان دلربا پارت ۲۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا