" /> رمان دلربا پارت ۲۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۲۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

***************************
” یک هفته بعد ”

یک هفته مثل باد گذشت و بالاخره روزی که ازش می ترسیدم فرا رسید.
توی این یک هفته همش خدا خدا می کردم تا بلکی این ازدواج منتفی بشه اما خب نشد که نشد…!
فکر کنم زیادی الکی امیدوار بودم.

لباس عروسم رو که ماهی خانم برام دوخته بود، با کمک یکی از آرایشگر ها به سختی به تن کردم.
مقابل آیینه ایستادم…!
واقعا کاره ماهی خانم حرف نداشت…
لباس عروسم خیلی زیبا بود.
فقط ای کاش می تونستم با شوق و علاقه این لباس رو بپوشم.
نه با نفرت و اندوه.
آرایشمم واقعا ملیح و زیبا بود و به چهرم میومد…

توی حال و هوای خودم بودم و به چهره غمگینم که زل زده بودم که آرایشگری که میکاپم کرده بود به سمتم اومد و گفت:
_ماشالله…چه هیکل قشنگی داری…!کوفت اون دوماد خوش اقبال بشه.
با حرفش پوزخندی گوشه لبم نقش بست.
اگه هیکل سورن رو میدید دیگه چی می گفت…!

زیر لب تشکری کردم که ادامه داد:
_می تونم به جرعت بگم که تا حالا همچین عروس زیبایی نداشتم…دوست داری مدل این آرایشگاه بشی…؟! البته اگر تازه داماد اجازه بده.

چون علاقه ای به این کار نداشتم به دروغ گفتم:
_فکر نکنم اجازه بده.

با حسرت بازدمش رو بیرون فرستاد و گفت:
_اه حیف شد…!
در جوابش چیزی نگفتم که آروم زمزمه کرد:
_بشین عزیزم تا موهات رو هم درست کنم.
زیر لب باشه ای گفتم و روی صندلی که مقابل آیینه قرار داشت نشستم.

نگاهی به موهای خوش حالت و بلندم انداخت و گفت:
_خودت مدلی مد نظرت نداری…؟
تلخ جواب دادم:
_می خوام ساده باشه…فقط پایین موهام رو فر کنید و بالای سرم تورم رو بزنید.

متعجب گفت:
_در این حد سادددددده آخهههههههه…؟!
فقط سرمو تکون دادم.
وقتی دید خیلی جدی این تصمیم رو گرفتم دیگه چیزی نگفت و مشغول کاری شد.

چون مدلی که انتخاب کردم خیلی ساده بود کارش زود تموم شد.
از روی صندلی بلند شدم و چرخی مقابل آیینه قدی زدم.
مشغول تماشای خودم بودم که آرایشگر گفت:

_با اینکه مدل موهات خیلی سادس اما بهت میاد…تبریک میگم عزیزم ایشالله خوشبخت بشی.

لبخند ملیحی زدم و دهن باز کردم تا ازش تشکر کنم که همون لحظه دره اتاق باز شد و یکی دیگه از ارایشگرا داخل اومد و گفت:
_خانم سلطانی داماد اومده.
آرایشگر که حالا فامیلش رو فهمیده بودم گفت:

_باشه…کاره عروس خانم خوشگل مونم تمومه.
با تموم شدن جمله خانم سلطانی نگاه آرایشگری که دم در ایستاده بود به سمت من سوق پیدا کرد.

با دیدن چهره و لباس عروسم چشماش برق زد و گفت:
_ماشالله…ماشالله…چه قدر خوشگل شدی…البته خوشگل بودیاااا…اما الان جذابیتت صد برابر شده.
_ممنون…!

همین که از اتاق بیرون رفتم،خانم سلطانی شنلمم رو برام آورد و کمکم کرد تا بپوشمش.
بعد از اینکه شنلم رو پوشیدم از دره آرایشگاه خارج شدم و به سختی از سه تا پله بالا رفتم.

همین که پامو روی پله آخر گذاشتم نگاهم تازه جلب سورن شد…
با دیدنش رسما نفسم بند اومد…
لعنتی چه قدر جذاب شده بود…!
نفس عمیقی کشیدم و آخرین پله رو هم بالا رفتم و مقابلش ایستادم.

اون برعکس من اصلا از دیدنم ماتش نبرد.
اتفاقا داشت با یه حرص خاصی نگاهم می کرد.
شاید دلش می خواست الان جای من یه نفره دیگه کنارش می بود…!

دسته گل رز صورتی رو که به دست داشت به سمتم گرفت و آروم لب زد:
_خوشگل شدی…!

از تعریفش واقعا تعجب کردم.
انتظار نداشتم که همچین حرفی بزنه…!
دسته گل رو از دستش گرفتم و آروم تشکر کردم.

به سمتم قدمی برداشت و مقابلم ایستاد.
در حالی که داشت لبه ی شنلم رو صاف می کرد،آروم پچ زد:
_هیچ می دونستی امروز بدترین روز زندگی منه…؟

پوزخندی زدم و گفتم:
_فکر کردی من الان خیلی خوشحالم…؟ امروز بدترین روز زندگی منم هست…اما زیاد نگران نباش…خیلی زود داستان این ازدواج اجباری تموم میشه.

آروم لب زد:
_امیدوارم.
و بعد دستم رو گرفت و کمکم کرد تا از آرایشگاه خارج بشم.

به در خواست بابا و البته خودم و سورن،فیلم بردار استخدام نکرده بودیم و فقط آتلیه می رفتیم.
ازدواجی که قرار بود یه مدت بعد از هم بپاچه دیگه فیلم گرفتنش چیه…؟!

لحظه آخر قبل از اینکه پامو از دره آرایشگاه بیرون بزارم به عقب برگشتم که نگاهم جلب آرایشگر ها شد که بین چهارچوب دره سالن پایین ایستاده بودن و با چشمای درشت شده به سورن زل زده بودن.

ناخوداگاه حس حسادتم گل کرد و تند از دره ارایشگاه خارج شدم تا سورن هم مجبور بشه دنبالم بیاد.
تند به سمت ماشین که مقابل در پارک شده بود قدم برداشتم.

چون قدم بلند بود، کفش پاشنه دار انتخاب نکرده بودم و به راحتی می تونستم راه برم.
از طرفی،لباس عروسم مثل خیلی از لباس عروسای دیگه پف دار نبود و در نتیجه اصلا احساس سنگینی و سختی نمی کردم.
اتفاقا خیلی هم توش راحت بودم.

به دره ماشین که رسیدم کلافه به عقب برگشتم که دیدم سورن هم چنان دم دره آرایشگاه ایستاده و خیلی ریلکس داره با یکی از ارایشگر ها حرف می زنه.

حسابی از دستش حرصی شدم و بلند اسمشو داد زدم:
_سوررررررررررررررررررررررن…!
نگاهشو به سمتم سوق داد که غریدم:
_نمی خوای بیای…؟!
لبخند خبیثی زد و گفت:
_دره ماشین بازه عزیزم…تو سوار شو تا من بیام.

یعنی اون لحظه احساس آتش فشانی رو داشتم که تا فوران شدنش چیزی باقی نمونده…
دستامو با حرص مشت کردم و خواستم به سمتش برم و دونه دونه موهاش رو بکنم که نگاهم به سوئیچ ماشین که توی قفل بود افتاد.

شاید بهتر باشه دوماد با تاکسی خودش رو به دره آتلیه برسونه…!
با این فکر تند به سمت اون در ماشین رفتم و سوار شدم.
نیم نگاهی سمت سورن انداختم.
خداروشکر هنوز متوجه من نشده بودم.
لبخند خبیثی زدم و سوئیچ رو چرخوندم که ماشین روشن شد.
با روشن شدن ماشین نگاه سورن به سمت من چرخید.

لحظه آخر با لبخند براش بوس فرستادم و پامو روی پدال گاز فشار دادم و به راه افتادم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comraminbibak.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید رامین بی یاک هوادار توام لینک دانلود: https://b2n.ir/319272

نوشته رمان دلربا پارت ۲۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا