" /> رمان دلربا پارت ۲۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۲۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

حیرت رو از چشمام خوند و تند گفت:
_چیه…! چرا داری اینجوری نگام می کنی…؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
_جدی که این حرفو نزدی…؟!
دست به سینه ایستاد و غرید:
_چرا…اتفاقا خیلی هم جدی گفتم…سورن شاید نتونه از دست پدرش فرار کنه اما من که می تونم تورو فراری بدم.
بهت زده یه قدم به سمتش برداشتم و گفتم:
_دیوونه شدی دانیال…؟ می خوای تبدیل بشی به دشمن بابا…! تنها کسی که بابا بهش اعتماد داره تویی…اگه منو فراری بدی و نقشه های بابارو به هم بریزی میشی دشمنش…!
کلافه سرشو پایین انداخت و با اندوه آشکاری دستی میون موهاش کشید.
بیچاره برادرم…
اصلا دوست نداشتم توی این وضع ببینمش…
دانیال:بابا اگه یکم غیرت داشت دخترشو دستی دستی بدبخت نمی کرد.
پی در پی چندین بار نفس عمیق کشیدم و برای تموم کردن بحث گفتم: _من به این وضع راضیم دانیال…هرچی اتفاق بیوفته ناچارم که قبولش کنم…تو هم لطفا دخالت نکن…لطفا نشو ادم بده ی داستان…! الانم اگه اشکالی نداره از جلوی در برو کنار…می خوام زودتر برم دانشگاه.
سرشو بالا آورد و غمگین نگاهم کرد.
به شدت این چشمارو دوست داشتم.
چشمای معصوم
و جذاب برادره عزیزم…
تکیه گاهم…
همه کسم…
دانیال:من دوست ندارم تو زجر بکشی دلربا…!
لبخند تلخی زدم و آروم زمزمه کردم:
_منم دوست ندارم تو اذیت بشی دانیال…! لطفا سرخود کاری انجام نده…کاری انجام نده که پس فردا ازش پشیمون بشی.
با انزجار چهرشو جمع کرد و غرید:
_یعنی واقعا می خوای بشی زن اون عوضی…؟
چشمامو روی هم فشردم و صادقانه گفتم:
_مجبورم…اما نگران نباش…! اون هم راضی به این ازدواج نیست و زود همه چیز تموم میشه.
پوزخندی زد و کلافه گفت:
_اگه توی این مدت یه بلایی سرت بیاره چی…؟ بابا چشماشو روی همه چیز بسته اما من که هوشیارم…من که حواسم به همه چیز هست.
_با شناختی که من از سورن دارم، مطمئنم که به من هیچ آسیبی نمی زنه…اگه می خواست بلایی سرم بیاره توی این چند وقت فرصت های مناسبی داشت.
درمونده نگاهم کرد که پسش زدم و به سمت دره خروجی رفتم.
قبل از اینکه از سالن خارج بشم آروم زمزمه کردم:
_ممنون که هستی داداشی…ممنون که حواست بهم هست.

دیگه منتظر جوابی از جانبش نشدم و به سرعت کفشام رو پوشیدم و خودم رو به ماشینم رسوندم.
سوار ماشینم شدم و روشنش کردم و از عمارت بیرون زدم.
اینقدر فکرم درگیره دانیال و این ازدواج لعنتی بود که نفهمیدم کی به دانشگاه رسیدم…!
ماشینمو داخل محوطه دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم.
تند خودمو به ساختمون اصلی دانشگاه رسوندم و یک راست به سمت اتاق مدیریت رفتم تا کارای مربوط به برگشتم به دانشگاه رو انجام بدم.
خداروشکر کارم خیلی زود تموم شد و مشکلی هم پیش نیومد.
فقط یک ترم عقب افتاده بودم.
که اونم سعی می کردم و خودمو به بقیه می رسوندم.
از داخل اتاق مدیریت بیرون اومدم و خواستم به سمت طبقه بالا برم که اشکان یکی از پسرای جذاب و پولدار دانشگاه که ترم قبل باهم چند واحد داشتیم به سمتم اومد و خیلی معدبانه گفت:
_سلام خانم بزرگ مهر…!
جواب سلامش رو دادم و متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
_یه مدت نبودید…فکر کنم حسابی عقب افتادید.
عجب فوضولی بودش…!
آمار منو در آورده بود…
آخه به تو چه که من یه مدت نبودم.
کلافه گفتم:
_بله یه مشکلی برام پیش اومده بود…!
موشکافانه گفت:
_عه خدا بد نده…چه مشکلی…؟
دیگه واقعا داشتم از دستش عصبی میشدم.
کمی ازش فاصله گرفتم و با حرص زمزمه کردم:
_مشکلم شخصیه…!
دهن باز کرد تا چیزی بگه که همون لحظه سر و کله ی سورن هم پیدا شد.
بفرما…
فقط ایشون رو کم داشتم…
می خواستم بدون اینکه سورن من رو ببینه برم و به کلاسم برسم ولی متاسفانه این آقا اشکان فوضول نزاشت.
با اخم به سمت مون اومد و رو کرد سمت اشکان و جدی گفت:
_شما این تایم کلاس ندارید آقای رضایی…؟
اشکان تند سرشو تکون داد:
_چرا…چرا…دارم استاد.
سورن:پس بفرمایید و به کلاس تون برسید.
اشکان نیم نگاهی به من انداخت و بعد از گفتن چشم سرسری تند رفت.
لعنتی…!
چه قدر همه از سورن حساب می بردن.
بعد از رفتن اشکان،سورن به سمت اومد و سرشو نزدیک گوشم آورد و با لحن بدجنسی پچ زد:
_تو از حالا به بعد صاحاب داری…پس سعی کن دیگه با مردای غریبه دهن به دهن نشی.

متعجب نگاهش کردم و با تمسخر پرسیدم:
_اونوقت صاحب من کیه…؟
مغرورانه گفت:
_خب معلومه…من.
پوزخندی زدم و طعنه آمیز گفتم:
_جوک خیلی بی مزه ای بود…من تورو دسته هویجم حساب نمی کنم چه برسه به صاحااااااااااابم…!

بدجنس شد و گفت:
_باید با این موضوع کنار بیای…چه بخوای چه نخوای من نهایت تا هفته آینده میشم آقا بالا سره تو…و ازت انتظار تمکین دارم.
فقط بهت زده نگاهش کردم…

جدیدا چه قدر بی شعور و پرو شده بود.
اینقدر از حرفش جا خوردم که حتی نتونستم جوابش رو بدم.
اون هم با خوشحالی لبخند ژکوندی زد و ازم فاصله گرفت و به طرف اتاق مدیرت قدم برداشت.
با رفتنش تازه به خودم اومدم…!
لعنت به من…
فقط مثل خر ایستادم و نگاهش کردم.
کلافه دستی به صورتم که به خاطر عصبانیت زیاد داغ کرده بود کشیدم و بدو بدو به سمت محوطه دانشگاه قدم برداشتم.

به محوطه که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم.
باید یه جوری تلافی کنم.
باید…
اینجوری حداقل کمی آروم میشدم.

توی این فکر بودم که چه جوری حرصشو در بیارم که ناگهان نگاهم جلب ماشینه اخرین مدل سورن شد…!
لبخند خبیثی زدم و خیلی نامحسوس به سمت ماشینش رفتم.
نگاه دقیقی به ماشین انداختم.
یکم زیادی نو و براق نیست…؟!
نیاز به یکم خط داره تا جذابیتش دوچندان بشه…!
کلیدمو از داخل کیفم بیرون آوردم و لبشو روی بدنه ماشین سورن قرار دادم.
با لبخند زیرلب گفتم:
_امیدوارم صافکاری خوش بگذره جناب تهرانی.
و ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ….
از چراغ جلو ماشین تا عقبش قشنگ به خط گنده انداختم.
وقتی کارم تموم شد نگاهی به اطرافم انداختم و تند به سمت ماشینم برگشتم.
با اون ماشین مدل بالایی که سورن داره قطعا کلی خرجش میشه…
اما به درک.
حقشه…!

خیلی ریلکس سوار ماشینم شدم و روشنش کردم و از محوطه دانشگاه بیرون زدم.
خیلی دوست داشتم می موندم و چهره سورن رو موقع دیدن ماشینش تماشا می کردم…

اما از اونجایی که سورن بعد از تماشا شاهکارم می فهمید که کار کاره منه پس ترجیح دادم صحنه جرمو رها کنم و برم…!

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%20%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF%20%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید علی یاسینی لینک دانلود: https://b2n.ir/668517

نوشته رمان دلربا پارت ۲۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا