" /> رمان دلربا پارت ۱۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۹

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم خارج شدم و به سمت طبقه پایین رفتم.
وارد سالن پایین که شدم،دیدم هر پنج نفرشون روی مبل های سلطنتی نشستن و در حال بگو مگو هستن و اصلا حواسشون به من نیست.
زیر لب آروم سلام کردم که نگاه هر پنج نفرشون به سمت من چرخید.
می تونستم تعجب و تحسین رو از نگاه همشون بخونم…!
شاید عجیب به نظر بیاد…
اما برای اولین بار بود که تا این حد به خودم رسیده بودم و از رژ لب قرمز استفاده کرده بودم.
انگار فقط همون رژ لب، چهرم رو از این رو به اون رو کرده بود…
به سمت شون قدمی برداشتم که تقریبا همه جواب سلامم رو دادن.
منظورم از تقریبا یعنی فقط مادره سورن و دانیاله…
بابا و سهراب تهرانی که فقط سرشون رو در جوابم تکون دادن و سورن هم…!
نگم براتون…
عین یه پیشی مظلوم سرشو پایین انداخت و نگاهشو به گل های فرش دوخت…
همین که کناره دانیال نشستم متوجه شدم که مادره سورن داره با لبخند مهربونی نگاهم می کنه.
جواب لبخندش رو با لبخند ملیحی دادم.
به نظرم زن خوب و مهربونی میومد…
و چه قدر منو یاده مادرم انداخت…!
کمی بعد خدمتکارا شروع به پذیرایی کردن و بابا خیلی زود رفت سره اصل مطلب…!
بابا:به نظرم مراسم عقد و عروسی رو باهم بگیریم.
مادر سورن درحالی که داشت شیرینی برمی داشت گفت:
_این همه عجله لازمه…؟
سهراب تهرانی:هر چی زودتر…بهتره عزیزم.
کلافه سرمو پایین انداختم و دستامو مشت کردم.
خیلی دوست داشتم بدونم که توی سره این دوتا چی میگذره…!
دانیال به حرف اومد و کلافه گفت:
_نمی خواید نظر خودشون رو بپرسید…؟
پدره سورن خیلی تند گفت:
_پسره من که روی حرفم حرف نمی زنه…می مونه خواهر شما…!
با تموم شدن جملش دوباره همه نگاه ها به سمت من چرخید.
سورن با یه التماس خاصی نگاهم می کرد.
انگار از ته دلش می خواست که نه بگم…
اما آخه چه طور می تونستم…؟
مظلومانه سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
بابا:دلربا هم هیچ مخالفتی نداره…
رسما داشتم بدبخت میشدم…
کاش جرعت این رو داشتم که بزنم زیره همه چیز و رو به همشون بگم که راضی به این ازدواج قراردادی نیستم.
اما حیف…
حیف که همچین جرعتی ندارم…!

زمان با یه سری صحبت ها و حرفای چرت و پرت سپری شد تا موقعی که زمان شام فرا رسید…
خدمتکارا میز شام رو چیدن و هرکس روی یکی از صندلی های میز ناهارخوری نشست.
از شانس گندم من و سورن روبه روی هم افتادیم…!
دیگه بدتر از این نمیشد…
یه جوری با غیض نگاهم می کرد که حتی خودمم دلیلشو نمی دوستم…!
هرکس مشغول خوردن شامش شد اما سورن مثل اینکه قصد نداشت دست از سره من برداره…
سرمو بالا آوردم و کلافه نگاهش کردم و که با اخم نگاهشو ازم گرفت و مشغول ریختن سوپ برای خودش شد.
این نگاها و رفتارش واقعا داشت حرصم رو در میاورد و بدتر از همه اینکه به شدت آزارم میداد…!
من واقعا چه طور می تونستم با همچین ادم برج زهرماری زیره یه سقف زندگی کنم…؟

با همون اخمش مشغول خوردن سوپش شد…
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و خواستم برای خودم مقداری برنج بکشم که با دیدن رومیزی،فکر خبیثانه ای به سرم زد.
دستامو به رومیزی گرفتم و توی یه فرصت مناسب وقتی سورن داشت قاشقشو داخل بشقاب سوپش می زد،رومیزی طرفش رو محکم کشیدم…
بشقاب همراه با کل محتویات داخلش روی پای سورن برگشت و قاشقش روی زمین افتاد…
با صدای افتادن قاشق روی سرامیک، نگاه هر چهارنفرشون به سمت ما سوق پیدا کرد.
سورن اول از این وضعیت حسابی جا خورد اما کمی بعد اخم غلیظی میون ابروهاش نقش بست و تازه فهمید ماجرا از چه قراره…!
ترسناک بهم زل زد.
و من در جوابش فقط با لبخند ژکوندی نگاهش کردم.
فکر کنم با این کارم رسما خدا بیامرز شدم…
هرچهار نفرشون یه جوری با تعجب به من و سورن زل زده بودن که انگار دارن دوتا سگ و گربه می بینن که دارن به جون هم می پرن.
و مطمئنم تو فکر هر چهارنفرشون این سوال می گذشت:
_این دوتا چه طوری قراره باهم زندگی کنن…؟
مادر سورن:چیشد پسرم…؟
من به جای سورن جواب دادم:
_ببخشید تقصیر من بودش…رو میزی به دیس برنج چسبیده بود،تا دیسو برداشتم این اتفاق افتاد.
مادر سورن با خوش رویی گفت:
_اشکالی نداره عزیزم.
چهره مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:
_فکر کنم لباسای دانیال بهشون بخوره.
دانیال که فهمید ماجرا از چه قراره ریز ریز خندید و گفت:
_اره…برو یکی از لباسای منو برای سورن بیار.

سورن با حرص گفت:
_مرسی اما لازم نیست…!
دانیال که فکر کنم حسابی داشت از این موقعیت سورن لذت میبرد،با چشم اشاره کرد که برم لباسو بیارم و توجهی به حرفای سورن نکنم.
با لبخند نامحسوسی از سره میز بلند شدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
وارد اتاق دانیال که شدم، یک راست به سمت کشویی که مربوط به لباسای تو خونگیش میشد قدم برداشتم.
کمی که گشتم بالاخره اون چیزی رو که می خواستم پیدا کردم.
لبخند خبیثی زدم و شلوار پاچه گشاد مشکی رنگی از داخل کشو بیرون آوردم.
فقط خداکنه که اینو بپوشه…!
یه تیشرت راه راه سبز_زرد هم از داخل کشو بیرون کشیدم و تند از اتاق بیرون زدم.
خیلی دوست داشتم سورن رو توی این لباسا ببینم…
از تیپش کاملا مشخصه که تو زندگیش حتی سمت همچین لباسایی نرفته اما برعکس سورن،دانیال به لباسای گشاد و راحت خیلی علاقه داره و همیشه توی خونه با همچین تیپایی می گرده…
تند به سمت طبقه پایین رفتم و لباسارو به دست سورن دادم…
برای اینکه بیشتر حرصشو دربیارم گفتم:
_بازم معذرت می خوام…اما عوضش حداقل از دست کت و شلوار اجباری راحت میشید.
زود به کنایه کلامم پی برد و با اخم گفت:
_گفتم که لازم نیست…همین جوری راحتم.
نیم نگاهی به لباساش انداختم.
شلوارش کاملا کثیف شده بود و چند قطره هم روی لباس سفیدش ریخته بود.
اما کتش تمیز بود…
_اما شلوار و لباستون کثیف شده.
با عصبانیت آشکاری لباس و شلوارو از دستم گرفت و پرسید:
_کجا می تونم لباسمو عوض کنم…؟
_دنبالم بیاید.
و بعد به سمت اتاق مهمانی که در طبقه پایین قرار داشت راهنماییش و درو براش باز کردم.
از کنارم گذشت اما قبل از اینکه وارد اتاق بشه آروم نزدیک گوشم پچ زد:
_تلافی این کارت می مونه برای بعد…!
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم که وارد اتاق شد و درو محکم بست.
خونسرد شونه ای بالا انداختم و پیش بقیه برگشتم.
هرچهار نفرشون خیلی ریلکس مشغول میل کردن شام شون بودن.
اما از چهره سهراب تهرانی مشخص بود که کمی عصبی و آشفتس…!
ببخشیدی زیر لب گفتم و دوباره روی صندلیم نشستم.
کمی بعد سورن درحالی که فقط شلوارش رو عوض کرده بود از اتاق خارج شد و به طرف ما اومد.
نمای اون شلوار با کت واقعا دیدنی و خندار بود…!
حیف که فقط تیشرت رو نپوشیده بود…
وگرنه تیپش حسابی تکمیل میشد…

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل این آهنگ درصورت پسند از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته رمان دلربا پارت ۱۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا