" /> رمان دلربا پارت ۱۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

تقریبا هر سه نفرمون داد زدیم:
_چییییییییییی…!
صدامون جوری بلند بود که تموم کسایی که توی رستوران نشسته بودن به سمت ما برگشتن.
دانیال تک سرفه ای کرد و رو به همه محترمانه گفت:
_خیلی ببخشید…!
و بعد به سمت بابا برگشت و آروم زمزمه کرد:
_چی داری میگی بابا…؟ ازدواج سورن و دلربا…محاله.
برام مهم نبود که بابا بر چه حسابی این حرفو زد…
برای تموم شدن این ماجرا یا هرچیز دیگه…
فقط احساس قربانی شدن بهم دست داد…
قربانیه این کدورت و دشمنی…!
بابا خیلی ریلکس گفت:
_مگه حرف عجیبی زدم که اینطور تعجب کردید…! این دعوا و دشمنی بالاخره باید تموم بشه یا نه…؟
سورن کلافه غرید:
_اما نه اینجوری.
از حرف سورن کاملا مشخص بود که راضی به این ازدواج نیست.
و من دلیل این نارضایتیو یه جوریایی مربوط به اون دختر چشم آبی می دونستم.
همون دختری که عکسش روی بک گراند گوشی سورن بود…
بابا:من دیشب وقتی این فکر به سرم زد با سهراب هم تماس گرفتم…اولش وقتی درمورد تصمیمم بهش گفتم قاطی کرد و خواست تماس رو قطع کنه اما زمانی که خوب فکر کرد و دید که این تصمیم بد نیست، با ازدواج شما موافقت کرد.
سورن متعجب گفت:
_بابام موافقت کرد…؟
بابا سرشو تکون داد و گفت:
_اره…باور نداری زنگ بزن و از خودش بپرس.
اینبار من به جای سورن به نشونه اعتراض گفتم:
_بابا…! آخه برای چی داری با تصمیم خودت درمورد زندگی و آینده ی من برنامه ریزی می کنی…؟ این وسط تنها چیزی که مهم نیست خواسته منه…؟ تا کی من باید پا سوز این کدورت و دشمنی بشم…!
بابا عصبی غرید:
_حرف نزن دلربا…تو کاریو که من میگم انجام میدی.
سورن:نه من و نه دلربا راضی به این ازدواج نیستیم…شما هم بهتره این برنامه های مسخرتون رو فراموش کنید.
بابا پوزخندی زد و گفت:
_این تنها برنامه ی من نیست…برنامه پدرت هم هست…اگه می خوای این کدورت و دشمنی تموم بشه باید با این ازدواج موافقت کنی.
سورن عصبی چنگی میون موهاش زد و کلافه از جاش بلند شد.
به سمت دره خروجی رستوران رفت و از رستوران خارج شد.
با رفتن سورن،دانیال کلافه گفت:
_بابا دیوونه شدی…؟ چه طور می تونی دلربا رو بسپری دست این آدم عوضی…! اصلا برای چی با سهراب تماس گرفتی و برنامه ریختی…!
بابا: تو بهتره دخالت نکنی پسرم.
کلافه سرمو میون دستام گرفتم.
نم اشک توی چشمام جمع شده بود.
آخه بی رحمی تا کی…؟

رسما توی عمارت زندانی شده بودم.
بابا و دانیال اجازه بیرون رفتن به من نمیدادن و یه جوری رفتار می کردن که انگار من یه زندانی ام…!
توی این یک هفته که به عمارت برگشته بودم،فقط یکبار بیرون رفتم.
اون هم با شخص دانیال که برای باز کردن گچ پام به بیمارستان رفتیم.
تنها شانسی که آورده بودم این بود که نه دانیال و نه بابا مواخذه ام نمی کردن و تموم تقصیرارو گردن سورن بیچاره انداخته بودن…
فکر می کردن اون مجبورم کرده بود که یه نفر رو جای خودم توی لندن بزارم.
اما بازم در هر صورت؛ من رو هم خیلی بی تقصیر نمی دونستن…

تنها چیزی که فعلا این وسط مهم بودش بحث ازدواج بود…
که به نظر خیلی هم جدی میومد.
و نه بابا و نه سهراب تهرانی کوتاه نمیومدن.
حتی دانیال هم یه جورایی قانع شده بود.
این وسط تنها کسایی که ساز مخالف می زدن سورن و من بودم.
اما نظر من برای هیچکس مهم نبودش.
و اگرم تا الان بابا و سهراب تهرانی صبر کرده بودن فقط به خاطر سورن بود…
کلافه از روی تختم بلند شدم و به سمت تراس رفتم.
روی صندلی داخل تراس نشستم و به درختای باغ خیره شدم.
فکرم به شدت درگیر سورن و این ازدواج لعنتی بود…
ته دلم فقط خدا خدا می کردم که این ازدواج صورت نگیره
و سورن کوتاه نیاد.
درسته که سورن پسر واقعا جذاب و پولداریه و قطعا آرزوی هر دختری توی این دنیاس…
خودمم حتی اگر بخوام صادق باشم،می تونم بگم که ازش بدم نمیاد…
اما من دوست دارم با کسی ازدواج کنم که منو با تموم وجودش دوست داشته باشه و بخواد…
نه کسی که دلش معلومه یه جای دیگه گیره…!
و از طرفی دلم نمی خواد قربانی این دشمنی باشم…
توی همین فکرا بودم که ناگهان صدای باز شدن دره اتاقم توی فضا پیچید.
تند از روی صندلی بلند شدم و به سمت دره اتاقم برگشتم.
دانیال در حالی که رنگش به خاطر عصبانیت زیاد به سرخی می زد، میون چهارچوپ دره اتاق ایستاده و داشت خیره خیره من رو نگاه می کرد.
ترسیده سمتش قدمی برداشتم و با تپه تپه پرسیدم:
_چیـ…چی…شده…؟!
دره اتاق رو بست و آشفته چنگی میون موهاش زد.
عصبی زمزمه کرد:
_بالاخره اون لعنتی کوتاه اومد…کوتاه اومدددددد…!

خوب متوجه منظورش شدم اما ناباور لب زدم:
_کی…کی کوتاه اومده…؟
عصبی رو تخت نشست و سرشو میون دستاش گرفت.
کلافه گفت:
_اون سهرابه عوضی بالاخره سورن رو راضی کرد…امید داشتم که سورن به مخالفتش ادامه میده و این ازدواج سر نمیگیره اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم…!
با تموم شدن جملش،وسط اتاق وا رفتم و روی زمین افتادم.
پس واقعا باید تن به این ازدواج اجباری میدادم…؟
منم مثل دانیال ته دلم امید داشتم که این ازدواج سر نمیگیره…
اما…
اما حالا دیگه تموم امیدم دود شد و از بین رفت.
آخه چه طور می تونم با مردی ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهم نداره و تنها وجه اشتراکی که بین مون وجود داره یه دشمنی و کینه مسخرس…!؟
دانیال که وضع آشفتم رو دید از روی تخت بلند شد و به سمتم اومد.
کنارم زانو زد.
و آروم گفت:
_دلربا…اگه راضی به این ازدواج نیستی…مـ…
سریع متوجه منظورش شدم و میون کلامش پریدم و گفتم:
_نه…نه دانیال…من نمی خوام به خاطر من بین تو و بابا شکراب بشه…هرچند که راضی نیستم اما مجبورم که تن به این ازدواج بدم…شاید این ازدواج بتونه دشمنی و کدورت رو حل کنه.
پوزخند صداداری زد و گفت:
_نمی خوام…صد سال سیاه نمی خوام با قربانی شدن تو این دشمنی تموم بشه…درسته من یه وقتایی باهات بد حرف می زنم و بهت سخت میگیرم دلربا…اما تو خواهرمی…تموم زندگیمی…حاضر نیستم تو با کسی ازدواج کنی که هیچ علاقه ای بهش نداری…حاضر نیستم که تو زجر بکشی.
حرفاش باعث شد که نم اشک توی چشمام جمع بشه.
برعکس بابا،دانیال خیلی من رو دوست داشت…
برعکس بابا،همیشه بهم محبت می کرد…
بعد مرگ مامان…
دانیال تنها تکیه گاه من بود…
همیشه درکم می کرد…
همیشه کنارم بود…
اگرم یه وقتایی بهم سخت می گرفت…
به این خاطر بودش که با تموم وجود دوستم داشت…!
محکم خودمو توی بغلش انداختم و آروم هق زدم.
کاش بابا هم درک دانیال رو داشت…
کاش من رو دوست داشت
و می فهمید که با این ازدواج اجباری داره چه بلایی سرم میاره…
دانیال دستی میون موهام کشید و عصبی گفت:
_هرکاری می تونم می کنم تا مانع از این ازدواج بشم.
بینیمو بالا کشیدم و با انزجار گفتم:
_نمی خوام رابطه تو و بابا به هم بخوره…!
منو از آغوشش جدا کرد و توی عمق چشمام زل زد.
نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کرد:
_با سورن حرف می زنم…می دونم اون هم راضی به این ازدواج نیست و اگر تسلیم شده فقط به خاطر اون سهراب حروم لقمس…!

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان دلربا پارت ۱۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا