" /> رمان دلربا پارت ۱۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۶

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

با تموم شدن جملش عین این بچه ها که می خوان خودشونو برای پدر و مادرشون لوس کنن،بینیمو بالا کشیدم و بیشتر اشک ریختم.
با بغض نالیدم:
_الان…به خونم…تشنس.
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و دوباره اشکامو پاک کرد و گفت:
_دلربا گفتم گریه نکن…این اشکای لعنتیت اعصابم رو به هم می ریزه.
نمی دونم چرا با حرفی که زد، کیلو کیلو قندی بود که تو دلم آب شد…!
به کل دانیال رو فراموش کردم و متعجب بهش زل زدم.
دید حرف معنا داری زده برای همین تند پشت بند جمله قبلیش گفت:
_منظورم اینه گریه و اشک دیگران اعصابم رو به هم میریزه…دوست ندارم کسی پیشم گریه کنه.
سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم.
منو باش که برای یه لحظه فکر کردم چه قدر براش مهم شدم…!

آشفته دستی میون موهام کشیدم و آروم گفتم:
_حالا چیکار کنیم…؟ مطمئنم الان داره کل دنیا رو زیر و رو می کنه تا من و تو پیدا کنه.
با تموم شدن جملم ناگهان وحشت زده از روی مبل بلند شدم…
خدایا…!
نسترن…!
با دیدن وضعیت من، اون هم هول کرد و متعجب پرسید:
_چیشد یهو…؟
تند به سمت گوشیم رفتم.
مشغول بازی کردن پین گوشیم بودم که به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
متعجب پرسید:
_داری چیکار می کنی…؟
در حالی که داشتم توی اسم مخاطبام دنبال نسترن می گشتم گفتم:
_دانیال نمی دونه که من تهرانم…فکر می کنه الان توی لندنم.
گیج نگاهم کرد که ادامه دادم:
_من یه آدم جای خودم توی لندن گذاشتم تا دانیال فکر کنه اونجام…الان باید زنگ بزنم به اون آدمم و بگم که یه جایی پنهان بشه.
خواستم دکمه وصل تماس رو فشار بدم که گوشی از دستم قاپید.
متعجب نگاهش کردم که گفت:
_من درست نفهمیدم جریان چیه…اما مطمئن باش اون آدمت تا الان گیر افتاده…اگه بهش زنگ بزنی اوضاع بدتر میشه.
درمونده نگاهش کردم و نالیدم:
_میگی خب چیکار کنم…!؟
سورن:درست ماجرا برای من تعریف کن…من کمکت می کنم چون این گندیه که من زدم.
مشکوک و با تردید نگاهش کردم که صادقانه ادامه داد:
_قصد من فقط کمکه دلربا…من با تو هیچ دشمنی ندارم.
حرفشو باور کردم.
روی مبل نشستم و اون هم مقابلم نشست.
شروع کردم از اول به تعریف کردن ماجرا.
همه چیو بهش گفتم چون حالا دیگه بهش اعتماد پیدا کرده بودم.
می دونستم با بابا و دانیال مشکل داره اما یقین داشتم که هیچ وقت به من ضربه ای نمی زنه.
همون طور که بابا و دانیال هم هیچ وقت قصد آسیب زدن به زن سهراب تهرانی یعنی مادره سورن رو نداشتن.
حتی ماجرا شرط اجباری دانیال رو هم براش گفتم.
همون شرطی که من رو مجبور به ازدواج با آراد می کرد.
حرفام که تموم شد کمی فکر کرد و بعد گفت:
_من یه فکرایی دارم…نگران نباش…!

متعجب پرسیدم:
_چه فکرایی…؟
سورن:بعدا متوجه میشی.
کلافه نگاهش کردم و غریدم:
_من دارم از نگرانی میمیرم…پس لطفا بهم بگو که چی توی سرت می گذره…!
در حالی که داشت از روی مبل بلند میشد گفت:
_فردا میریم پیش دانیال…
تقریبا داد زدم:
_چیییییییییییییییی…! نکنه دیوونه شدی…؟ همین که من و تورو باهم ببینه بدون ذره ای تعلل می فرستمون اون دنیا.
پوزخندی زد و گفت:
_این داداشتو خیلی دسته بالا گرفتیااا…! اون دیر یا زود میاد سراغت…اما با فکری که من دارم همه چیز حل میشه.

*************************

با تردید بهش زل زدم و گفتم:
_مطمئنی که میاد…؟
عینک دودیشو از روی صورتش برداشت و گفت:
_مطمئنم…!
به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و به منظره رو به روم خیره شدم.
اصلا جرعت رو به رو شدن با دانیال رو نداشتم…
نگاهمو به سمت سورن چرخوندم تا ازش سوالی بپرسم اما با پارک شدن ماشین دانیال اون طرف خیابون؛ فقط تونستم به سختی آب دهانم رو قورت بدم.
دانیال و بابا از ماشین پیاده شدن و به سمت رستورانی که داخلش قرار گذاشته بودیم رفتن.
آخه بابا دیگه اینجا چیکار می کرد…؟
سورن: اومدن…پیاده شو.
خواست از ماشین پیاده بشه که تند پرسیدم:
_بابام دیگه اینجا چیکار می کنه…؟
خونسرد گفت:
_من بهش گفتم بیاد.
متعجب گفتم:
_آخه برای چی…؟
سورن:تا چند دقیقه دیگه می فهمی.
و بعد تند از ماشین پیاده شد.
ماشینو دور زد و به سمت من اومد.
دره ماشینو برام باز کرد که به کمک عصا از ماشین پایین اومدم.
توی خیابون دیگه نمی تونستم لنگون لنگون راه برم پس مجبور بودم از عصا کمک بگیرم.
سورن دره ماشینو بست و خواست کمکم کنه که گفتم:
_خودم می تونم بیام.
باشه ای زیر لب گفت و بعد هر دو به سمت رستوران قدم برداشتیم.
وارد رستوران که شدیم با چشم دنبال دانیال و بابا گشتم.
خیلی زود پیداشون کردم چون رستوران تقریبا خلوت بود…
سورن زودتر از من به سمت شون رفت و من هم پشت سرش به راه افتادم.
بابا و دانیال تا متوجه سورن شدن با خشم و نفرت خاصی نگاهش کردن.
سورن که کنار رفت تازه نگاهشون به من افتاد…!
دانیال اول جوری با حرص و عصبانیت بهم زل زده بود که زیر لب فاتحم رو خوندم اما کمی بعد که متوجه وضعیت من و پام شد نگاهش رنگ ترحم گرفت.
ولی بابا…!
انگار نه انگار…
جوری نگاهم می کرد که انگار داره دشمن خونیش رو میبینه…
تا مقابل شون نشستیم،بابا با تنفر خاصی من رو مخاطب قرار داد و گفت:
_اینقدر دریده شدی که رد این پسره رو گرفتی…! کاش هیچ وقت دختری نداشتم.
قلبم از حرف بابا شکست و نم اشک توی چشمام جمع شد.

*دلرُبا*

می دونستم که من رو دوست نداره…
می دونستم که براش زیادی ام…

به حرفا و بی توجهی هاش عادت کرده بودم…
اما از اینکه اینجوری غرورم رو جلوی سورن خورد کرد بدجوری دلم شکست.
سرمو زیر انداختم و دستامو محکم مشت کردم تا اشکام نبارن و بیشتر از این خوار نشم.
سورن متوجه غم و اندوهم شد و تند گفت:
_دلربا تقصیری نداره…من تهدیدش کردم…من مقصرم.
متعجب سرمو بالا آوردم و به سورن زل زدم.
واقعا داشت از من طرفداری می کرد…؟!
دانیال با خشم نگاهشو به سورن دوخت.
از میون دندون های کلید شدش غرید:
_تو چه گهی خوردی عوضی…؟
سورن عصبی نگاهش کرد و جدی گفت:
_اون دهن کثیفتو ببند دانیال…
من دارم درست مثل آدم باهات حرف می زنم…قرار به قاطی کردن باشه،من صد پله از تو بد ترم…!
دانیال وقتی دید با بحث کردن همه چیز بدتر میشه ساکت شد و دیگه چیزی نگفت.
سورن نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_من می خواستم به دلربا نزدیک بشم و سر ازکارای شما دربیارم…دلربا تقصیری نداره…اون ناخواسته وارد بازی من شد…!
دانیال چیزی نگفت اما اینبار بابا با شماتت خاصی من رو نگاه کرد و غرید:
_لازم نیست به خاطر طرفداری از دلربا این همه چرندیات به هم ببافی…!
سورن خودش رو نباخت.
با لحن حق به جانبی گفت:
_من از کسی طرفداری نمی کنم…دارم حقیقت رو میگم.
بابا پوزخندی زد و گفت:
_چیشده تو حالا دلت به حال دختره دشمنت سوخته و داری برای بی گناهیش تلاش می کنی…؟!
سورن:چون این دشمنی و ستیز بین من و شما و پدرمه…ربطی به دخترتون نداره…من اشتباه کردم که دلربا رو قاطی این دشمنی کردم.
بابا دستی موهای جو گندمیش کشید و گفت:
_گیریم که تو داری حقیقت رو میگی و دلربا نقشی توی این ماجرا ها نداره…اما اون مقصره…مقصره چون مارو گول زد و یه نفرو جای خودش توی لندن گذاشت،درحالی که خودش همین جا توی تهران بود و داشت به کسافت کاری هاش می رسید…
سورن نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگه که بابا بهش اجازه نداد و ادامه داد:
_میبینی…! دلربا اونقدرام بی تقصیر نیست…اما اشکالی نداره من حاضرم همه چیزو فراموش کنم و به فال نیک بگیرم،چون این اتفاقات موجب شد که به یه فکرای خیلی خوبی بیوفتم که می تونه این دشمنی رو تمومش کنه.
با تموم شدن جمله بابا هر سه نفر مون متعجب به دهانش چشم دوختیم.

بابا آروم زمزمه کرد:
_ازدواج تو و دلربا میشه آتش بس این کدورت.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان دلربا پارت ۱۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا