" /> رمان دلربا پارت ۱۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۴

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

با هزار مکافات به سمت تلفن خونه خم شدم و از روی پایش برش داشتم.
تند تند شماره خودم رو گرفتم و منتظر به صدای بوق بوق تلفن گوش سپردم.
بالاخره بعد از شش تا بوق جواب داد:
_اینقدر سر به هوایی که حتی گوشیتو توی ماشین من جا میزاری…!
با حرص گفتم:
_گوشی که چه عرض کنم…من با دیدن تو فقط کم مونده دست و پامو فراموش کنم و جا بزارم.
سورن:هه هه بامزه.
با پرویی گفتم:
_اگه زیاد دور نشدی لطف کن و گوشیمو برام بیار.
کلافه غرید:
_امر دیگه ای باشه…؟
_میبینی که من با این وضعیت نمی تونم بیام.
سورن:امـ…
میون کلامش پریدم و تند تند گفتم:
_طبقه چهارم واحد ۱۸…زود گوشیمو بیار که یه تماس واجب دارم.
و بعد بدون اینکه بهش اجازه بدم حتی کلمه ای حرف بزنه، تماس رو قطع کردم.
به نقطه نامعلومی زل زدم و نمی دونم چه مدت زمان گذشت که با صدای زنگ واحد به خودم اومدم و از افکار درهمم فاصله گرفتم.
به سختی از روی مبل بلند شدم و با کمک عصا به سمت در رفتم.
از روی احتیاط، از چشمی در بیرون رو نگاه کردم.
خودش بود…!
نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم.
با باز شدن در، نگاهشو از کفشای ورنی و مردونش گرفت و به من دوخت.
گوشیمو به سمتم گرفت و گفت:
_نمیدونستم تنها زندگی می کنی…!
گوشیمو از دستش گرفتم و متعجب گفتم:
_از کجا مطمئنی تنهام…!؟
پوزخندی زد و گفت:
_توی راه که داشتم میومدم مستخدم آپارتمان رو دیدم…فکر کرد من شوهرتم…!
با اینکه از دست فوضولی کردن مستخدم آپارتمان خیلی عصبی شدم اما خودم رو نباختم و طعنه آمیز گفتم:
_اوه اوه خدانکنه…تو از صدتا نفرین خانه مان سوز تری.
اخم کرد.
سرشو کمی جلو آورد و آروم پچ زد:
_به هر حال بده یه دختره مجردی مثل تو با همچین داداش پیگیری؛ به اسم افراد متاهل یه خونه اجاره کنه…
اینبار من بودم که از حرفش داشتم می سوختم…
توی یه برخورد با مستخدم همه چیز رو راجب نقشه های من فهمیده بود.
صاحب اینجا،واحدش رو به یه مجرد اجاره نمیداد.
من هم چون می خواستم از دانیال و بابا دور باشم و یه جای خوبی با قیمت مناسب برای خودم توی این مدت دست و پا کنم مجبور شدم که یه شناسنامه جعلی نشون صاحب خونه بدم و به دروغ بگم که همسرم خارجه…
اما حالا مستخدم سورن رو دیده بود و داشت همه چیز خراب میشد.
سورن متوجه وا رفتن من شد و نیشخندی زد و گفت:
_ببینم اینجا برای دونفر جا هست دیگه…؟!

متعجب لب زدم:
_بله…؟
لبخند معنا داری زد و گفت:
_اگه می خوای دروغت لو نره بالاخره من باید باهات اینجا زندگی کنم دیگه…!
فقط در جوابش چندین بار پلک زدم…
من…
با سورن…
توی خونه…
اونم چی به عنوان زن و شوهر زندگی کنیم…؟
عمررررررررررااااا
حتی فکرشم قابل هضم کردن نیست…
سکوتم رو که دید ادامه داد:
_موافقی…؟
تند گفتم:
_به هیچ وجه حاضر نیستم با تو حتی شده دروغین هم زیره یه سقف و توی یه خونه زندگی کنم.
خوسنرد شونه ای بالا انداخت و گفت:
_پس خونت رو از دست میدی…نمی دونم چه سریه که داری اینجا…تنها…اونم بدون داداش جونت و بابات داری زندگی می کنی اما مطمئن باش دیر یا زود لو میری.
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم.
این دشمنی خانوادگی داشت برای من چه دردسرایی درست می کرد…!
به این سکوت من نیمچه لبخندی زد و خم شد و کفشاشو از پاش در آورد.
قدمی به سمت دره خونه برداشت که متعجب نگاهش کردم و گفتم:
_کجا…؟
جوابم رو نداد و قدم دیگری برداشت که مجبور شدم از جلوی در کنار برم.
وارد خونه شد و نگاهی به اطرافش انداخت و یک راست به سمت یکی از مبل ها رفت و روش نشست.
با پرویی تمام گفت:
_اینجام همچین بدک نیست…!
برای اینکه صدامون بیرون نره و همسایه ها متوجه بحث مون نشن دره خونه رو بستم و لنگون لنگون به سمتش رفتم.
رو به روش ایستادم.
عصبی غریدم:
_پاشو از خونه من برو بیرون.
سورن:اینجا از حالا به بعد خونه منم هست…
یه تای ابروم رو بالا دادم و کلافه غریدم:
_عههههههههههههه…! نه بابا خودت تنهایی فکر کردی به این نتیجه رسیدی…؟پاشو برو از خونه ی من بیرون این مسخره بازی رو هم تمومش کن.

شوخی کنار گذاشت و جدی شد.
دوباره برگشت به همون سورن اخمو و عصبی سابق…
با اخم از روی مبل بلند شد و به طرفم اومد.
مقابلم ایستاد و گفت:
_باشه من میرم اما مطمئن باش بعد از رفتن من برات کلی دردسر به وجود میاد.
و خواست از کنارم رد بشه و به طرف در بره که مچ دستشو گرفتم.
متعجب به سمتم برگشت که تند گفتم:
_داری منو تهدید می کنی…؟
سورن:نه…برای چی باید تهدیدت کنم…! من درمورد محل زندگی تو با کسی صحبت نمی کنم اما فقط دارم بهت هشدار میدم که دیر یا زود گند این دروغت در میاد.
سرمو پایین انداختم.
مستخدم آپارتمان سورن رو دیده بود و حالا همه چیز خراب شده بود.
می تونستم دنبال یه خونه دیگه بگردم اما هم زمان میبرد و هم با این پا کارم کمی گره می خورد.
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و ناچارا گرفتم:
_باشه…فقط شبا…اونم تا صبح شدو باید بری…و درضمن حد خودتم باید بدونی.
پوزخندی به حرفم زد و گفت:
_اینقدر دخترای رنگ و وارنگ و جذاب دورم بوده که چشم به شخصی مثل تو نداشته باشم.
قشنگ تخریب شخصیتم کرد…!

داشت بهم طعنه می زد که یعنی هیچ ارزشی برام نداری…
نفس عمیقی کشیدم و موشکافانه پرسیدم:
_من یه جورایی دشمن تو به حساب میام سورن…خانواده های ما چند سالی میشه که باهم درگیرن.
به این جا که رسیدم مکث کردم.
دست به سینه ایستاد و گفت:
_خب…؟
_چرا پس الان می خوای اینجا بمونی و به من کمک کنی…! نگو که دلت به حالم سوخته یا حس انسان دوستیت گل کرده که به شعورم توهین میشه.
عمیق نگاهم کرد و مدت کوتاهی شاید به اندازه چند ثانیه به فکر فرو رفت و بعد گفت:
_من و پدرم یکم باهم به مشکل برخوردیم…تا یه مدت هرچی دور از خونه باشم به نفعمه.
حرفشو باور نکردم.
احساس کردم داره دروغ تحویلم میده…
طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:
_یعنی تو برای خودت یه خونه جداگانه نداری…؟
سورن:چرا دارم اما…
میون کلامش پریدم و ادامه جملش رو خودم کامل کردم:
_اما می خوای سر از کار من و خانوادم در بیاری.
از اینکه اینقدر زود دستشو خوندم تعجب کرد اما خودش رو نباخت.
لبخند فاتحانه ای زد و زمزمه کرد:
_همون طور که تو هم این قصدو داشتی و داری…!
چیزی نگفتم چون داشت حقیقت رو به زبون میاورد…
ما هردومون تشنه اطلاعات راجب هم بودیم…

********************

لبتابم جلوم بود و مثلا داشتم با نسترن چت می کردم اما تمام حواسم پیش سورن بودش…
روی مبل مقابل تلویزیون لم داده بود و خیلی ریلکس تخمه می شکست و فوتبال تماشا می کرد.
نگاهم از چهرش به سمت عضه هاش سوق پیدا کرد.
لامصب اون عضه ها داشتن تیشرت بی چاره رو جر میدادن…
به سختی محتوای دهانم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
یکم دیگه زل زل نگاهش می کردم یهو شهوتی بود که میومد سراغم…!
سعی کردم حواسم رو متمرکز روی حرفای نسترن کنم.
ظاهرا همه چیز اونور خوب پیش می رفت.
خداروشکر که نسترن کارش رو بلد بود.
داشتم براش می نوشتم که بادیگاردا شک نکردن که ناگهان با بلند شدن صدای عربده سورن، سه متر از پریدم.
سورن:آخه حروم زاده تو که چیزی حالیت نمیشه گه می خوری میای دروازه وایمیستی…!
ترسیده دستمو روی قلبم قرار دادم.
یه جوری عربده زد که نزدیک بود قلبم بیاد توی حلقم.
دهن باز کردم تا فوشش بدم اما با دیدن چهره ی عصبیش ترجیح دادم سکوت اختیار کنم.
یعنی اینقدر این فوتبال مسخره براش مهم بود که اینطور جوش آورده بود و داشت فوش میداد…؟!

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته رمان دلربا پارت ۱۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا