" /> رمان دلربا پارت ۱۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۳

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

اون برعکس من،اصلا از دیدنم جا نخورد.
انگار خیلی وقت بودش که من رو زیر نظر گرفته بود و متوجه حضورم شده بود.
پوزخند زد و گفت:
_جاسوسی منو میکنی کوچولو…؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_هیچکس نمی تونه منو دور بزنه حتی افرادم…فکر کردی با دادن پول می تونی محافظای منو بخری…!
اخمام درهم رفت.
لعنتی…
پس اون مرتیکه عوضی لوم داده بود.
بازم چیزی نگفتم که با حرص زمزمه کرد:
_یه شب که توی این چاله بمونی حساب کار دستت میاد فوضول خانوم.
خواست بره که غرورم رو زیر پا گذاشتم و با التماس گفتم:
_صبرکن…!
به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد. گفتن این جمله به کسی که کوه غرور بود و با من دشمنی داشت واقعا از مردن هم سخت تر بود.
اما مجبور بودم…
نمی تونستم شبو اینجا بگذرونم…
از طرفی هم با گندی که به بار آوره بودم نمی تونستم به دانیال یا بابا زنگ بزنم.
ملتمسانه گفتم:
_کمکم کن…پام شکسته نمی تونم بیام بیرون.
دقیق نگاهی به وضعیتم انداخت.
احساس کردم داره دلش به رحم میاد و کمکم می کنه اما با حرفی که زد رسما همون یه ذره امیدمم پر پر شد:
سورن:خواهش کن.
تقریبا داد زدم:
_چیییییییی…! عمرااااا…
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_باشه خوددانی…
پوزخندی زدم و عصبی گفتم:
_از عذاب دادن من لذت میبری نه…!
سری به طرفین تکون داد و قاطع گفت:
_نه…
از خدا خواسته سریع در جوابش گفتم:
_پس کمکم کن.
مردد نگاهم کرد و بعد آروم لب زد:
_صبرکن…الان برمی گردم.
و بعد رفت…
با رفتنش دوباره یاده درد پام افتادم و صورتمو با انزجار جمع کردم.
بازم خداروشکر که کمکم می کرد و با این وضعیت تنهام نمیزاشت.
دستمو به سمت پام دراز کردم تا کمی تکونش بدم که صدای سورن مانعم شد:
_به پات دست نزن…اگه شکسته نباید تکونش بدی.
به بالای چاله زل زدم.
علاوه بر خودش یه مرد کله گنده که فکر کنم محافظش بود بالای چاله ایستاده بودش.
سورن رو کرد سمت اون مرد و گفت:
_این طنابو ببند به ماشین.
مرد:چشم قربان.
و بعد یه سر طناب رو به دست سورن داد و خودش همراه با اون سره دیگه طناب از بالای چاله کنار رفت.
کمی بعد سورن محتاطانه پایین اومد و به سمتم قدمی برداشت و کنارم نشست.

نگاه دقیقی به پام انداخت و گفت:
_فکر نکنم شکسته باشه…!
چیزی در جوابش نگفتم چون سورن دکترای پزشکی داشت و یکی از برجسته ترین اساتید دانشگاه بودش.
پس حتما تشخصیش هم درست بود.
محتاطانه کمی پام رو تکون داد که به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا جلوش جیغ نزنم.
نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت:
_شالتو بده.
یا تای ابروم رو بالا انداختم و متعجب گفتم:
_بلههههه…؟!
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و به سمتم خم شد و بدون اجازه شالم رو از سرم کشید…
عجب آدم بی شعوریه…!
عصبی غریدم:
_بی فرهنگ بودن هم به القابت اضافه می کنم.
در حالی که داشت پام رو با شالم همراه با یه تکه چوب می بست گفت:
_کور بودن هم من به القاب تو اضافه می کنم.
_عه اصلا از کجا معلوم خودت دستور کندن این چاله رو نداده باشی.
از کنارم بلند و یه جوری نگاهم کرد که انگار داره یه موجود گوش درازو میبینه.
دیدم حرفی که زدم واقعا مسخرس…!
آخه برای چی باید دستور کندن همچین چاله ای رو بده.
سر به هوا بودن من که تقصیر اون نیست…
به بالای چاله زل زد و از محافظش خواست تا یه چیزی بندازه پایین که بتونه منو روش قرار بده.
اون محافظ هم چیزی شبیه ی برانکارد کوچیک که نمی دونم چی بود داخل چاله پرت کرد.
سورن طنابو به اون برانکارد وصل کرد و به سمت من اومد.
مردد نگاهم کرد و بعد خم شد و یه دستشو پشت کمرم و دست دیگرشو زیر رونم قرار داد و منو به راحتی از روی زمین بلند کرد.
از این نزدیکی بیش از حدی که باهاش داشتم،احساس داغی کردم.
سرم در نزدیکی گردنش قرار داشت و وقتی هرم نفس های داغش به صورتم می خورد گر می گرفتم…!
منو داخل اون برانکارد قرار داد و گفت:
_محمد بکشش بالا.
محافظ:چشم آقا.
و بعد منو آروم آروم کشیدش بالا.
به بالا چاله که رسیدم خودم لنگون لنگون از برانکارد بیرون اومدم و کمی با فاصله از چاله روی زمین نشستم.
محافظش برانکارد از طناب جدا کرد و طنابو پایین انداخت و گفت:
_آقا فکر نکنم شما رو بتونم بکشم بالا…وایسید برم ماشینو روشن کنــ…
سورن میون کلامش پرید و گفت:
_خودم می تونم بیام بالا.
و بعد طولی نکشید که سورن به هر سختی که بود با کمک طناب از داخل چاله بیرون اومد…
لعنتی زور و قدرت بدنیش خیلی زیاد بود.
فکر کنم فقط اگه یه مشت به من می زد تا یک هفته مهمون تخت بیمارستان میشدم…
نفس نفس زنان نگاهم کرد که لبخند ژکوندی زدم و با پرویی گفتم:
_فکر کنم باید زحمت رسوندن من رو به بیمارستان هم بکشی…!

مقابل آپارتمانم پارک کرد و گفت:
_می خوای کمکت کنم…؟
سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه خودم می تونم برم.
و بعد دره ماشینو باز کردم و با کمک عصا از ماشین خارج شدم.
قبل از اینکه دره ماشینو ببندم نگاهمو به سمتش سوق دادم و گفتم:
_ممنون…امروز خیلی کمکم کردی.
لبخند محوی زد و گفت:
_امیدوارم برات درس عبرت بشه که دیگه توی کاره دیگران جاسوسی نکنی…! اینبار بهت کمک کردم دلربا چون دلم به حالت سوخت ولی مطمئن باش اگه دفعه بعدی پیش بیاد و تو بازم بخوای تو کارای من سرک بکشی بد میبینی…خودم هستم که پاتو برات می شکنم نه چاله توی بیابون.
فقط با اخم نگاهش کردم و دره ماشینشو بستم.
عوضی حتی وقتی باهاش درستم حرف می زدم دنبال این بود که من رو بچزونه…
پشتمو بهش کردم و لنگون لنگون با کمک عصا به سمت دره وروردی ساختمون آپارتمان رفتم.
پام نشکسته بود.
اما مو برداشته بود و مجبور شدم که گچ بگیرم.
به دره ورودی آپارتمان که رسیدم برگشتم و نگاهش کردم.
هنوز اونجا بود و داشت اطراف رو بررسی می کرد.
از این می ترسیدم که جام رو به دانیال لو بده اما نه…
اون که با دانیال هیچ ارتباطی نداشت…
نفسی از روی آسودگی کشیدم و تقه ای به در زدم که خیلی سریع مستخدم آپارتمان سر و کلش پیدا شد و درو باز کرد.
با دیدن وضعیت من دوتا ابروهاش بالا پرید و گفت:
_خدا بد نده خانوم…چیشده…؟
لنگون لنگون وارد ساختمون شدم و بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم:
_میشه دکمه آسانسور بزنید بیاد پایین…؟
مستخدم:چشم خانوم.
و بعد بدو بدو به سمت آسانسور رفت.
آسانسور که در طبقه همکف ایستاد به طرفش رفتم و سوار شدم.
دکمه طبقه چهارم فشردم و منتظر به آهنگ مسخره آسانسور که در حال پخش بود گوش سپردم.
باید تا دو هفته این پای گچ گرفته رو تحمل می کردم…
آسانسور که از حرکت ایستاد،ازش خارج شدم و به سمت واحدم رفتم.
از داخل کیف دستیم که بندش رو به شونه آویزون کرده بودم،کلیدمو در آوردم و باهاش درو باز کردم.
وارد واحدم که شدم یک راست به سمت مبل رفتم و خودمو روش انداختم.
دیگه به نفس نفس افتاده بودم…
بدتر از این پای گچ گرفته، خراب شدن تموم نقشه هام بود…
اول که توسط اون نگهبان عوضی سورن که لوم داد و بعد افتادنم توی چاله و به کل خوار شدنم پیش سورن…!
منه احمق بگو…
فکر می کردم با خریدن نگهباناش می تونم سر از کار خودش و پدرش دربیارم اما سخت در اشتباه بودم.
اگه میشد نگهباناش رو خرید که دانیال و بابا صدباره این کارو کرده بودن.
من فقط با حماقتم نصف پسندازمو دادم به اون مرتیکه لاشی.
واقعا که خیلی احمقم…
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و خم شدم تا موبایلمو از داخل کیفم بردارم و به نسترن زنگ بزنم اما دیدم که نیست…!
بیا فقط همینو کم داشتم…
لابد توی ماشین سورن جا گذاشتم.

نوشته رمان دلربا پارت ۱۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا