" /> رمان دلربا پارت ۱۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

با لحن اغواکننده ای گفت:
_تو توی دست و پای ما نیستی اما بهتره یه مدت ایران نباشی چون برای خودتم بهتره.
خواستم باهاش مخالفت کنم و به بحث کردن ادامه بدم اما پشیمون شدم.
یه فکری داشتم…!
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه…من میرم تا تو و بابا راحت باشید.
برای یه لحظه دیدم که یه لبخند کوچیک گوشه لبش نقش بست اما خیلی سریع اون لبخند جاشو به اخم ساختگی داد.
به سمتم اومد و بغلم کرد.
نزدیک گوشم با دلخوری پچ زد:
_این چه حرفیه آخه عزیزم…!

*****************************
کلید خونه و یه سوئیچ به دستم داد و جدی گفت:
_برات سه تا محافظ با یه راننده استخدام کردم…محافظا از دم فرودگاه میان دنبالت و راننده هم فردا میاد دمه خونه…کارای دانشگا…
میون کلامش پریدم:
_یه مدت قصد ندارم که دانشگاه برم.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه گفت:
_یه مدت…؟!
سری تکون دادم و گفتم:
_اره فقط یه مدت…دو سه ماه لندن می مونم و بعد برمی گردم و همینجا درسمو ادامه میدم…بهم قول بده که وقتی برگشتم دیگه خبری از این دشمنی نباشه…قول بده بهم…!
خیلی سریع گفت:
_قول میدم ابجی گلم…امیدوارم که حسابی بهت خوش بگذره.
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.
قدمی به سمتم برداشت و من رو در آغوش گرفت.
سرمو نزدیک گوشش بردم و آروم پچ زدم:
_اینقدری برای بابا ارزش نداشتم که حداقل برای بدرقه کردنم بیاد…؟!
منو از آغوشش بیرون آورد و لب گزید و گفت:
_عه این چه حرفیه دلربا…! بابا خیلی هم دوستت داره و براش با ارزشی اما یه مشکلی براش پیش اومد که نتونست بیاد.
چیزی نگفتم و فقط یه جوری نگاهش کردم که یعنی خر خودتی…
برای اینکه جو بین مون رو تغییر بده دسته چمدونم رو به دستم داد و زمزمه کرد:
_بدو که از پروازت جا نمونی.
دسته چمدونم رو ازش گرفتم و بعد از خداحافظی به سمت پله برقی رفتم.
دانیال فکر می کرد که قصد دارم به لندن برم اما خب من نقشه های خودم رو داشتم…
جا نمی زدم و به یه کشور دیگه فرار نمی کردم…

به بالای پله برقی که رسیدم؛طبق نقشه ای که داشتم به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
همین که دره سرویس بهداشتی رو باز کردم،دیدمش…!
طبق قرارمون به موقع اومده بود.
اون هم متوجه من شد و لبخند زنان به سمتم اومد.
منو در آغوش گرفت و گفت:
_خوشحالم که میبینمت خانوم.
لبخند زدم و از آغوشش بیرون اومدم.
آروم گفتم:
_منم همین طور.
دیگه چیزی نگفت و ساکت ایستاد که فرصت کردم خوب برندازش کنم…!
با گریمی که کرده بود تقریبا شبیه من شده بود.
متوجه نگاه موشکافانم شد و زمزمه کرد:
_حتی موهامم رنگ شما کردم خانوم…حالا دیگه با شما مو نمی زنم.
و بعد برای اثبات حرفش روسریش رو از سرش در آورد.
راست می گفت…!
موهاشو رنگ من مش کرده بود.
لبخندی از روی رضایت زدم و بعد سریع پالتومو از تنم در آوردم و به سمتش گرفتم.
بدون هیچ چون و چرایی پالتوم رو پوشید و روسریش رو هم با من عوض کرد.
یه پالتو دیگه از داخل چمدونم در آوردم و پوشیدم و بعد چمدونو به سمت نسترن هل دادم.
درحالی که داشتم دکمه های پالتوم رو می بستم جدی گفتم:
_دیگه سفارش نکنم نسترن…سوتی چیزی جلوی این بادیگاردا ندیااا…اونا احتمالا فقط با یه عکس من رو میشناسن پس زیاد دقت به چهرت نمی کنن و متوجه این تفاوتای ریز نمیشن.
نسترن:چشم خانوم خیالتون راحت من کارمو خوب بلدم.
کاره بستن دکمه هام که تموم شد نگاهش کردم و از داخل کیف دستیم کلید خونه و سوئیچ رو بیرون آوردم.
_این کلید خونه ای که آدرسشو برات فرستادم…اینم سوئیچ یه ماشینه که داداشم بعد از اینکه رسیدی لندن براش یه راننده می فرسته.
کلید و سوئیچ رو از دستم گرفت.
ادامه دادم:
_هر ماه دست مزدتو برات کارت به کارت می کنم…فقط حسابی مواظب باش…داداشم خیلی زرنگه…زیاد از خونه بیرون نمیری و هر وقت خواستی بری باید حتما گیریم کنی.
لبخند مطمئنی زد و زمزمه کرد:
_شما منو خوب میشناسید خانوم…امکان نداره که اشتباه کنم.
به سمت آیینه سرویس بهداشتی رفتم و روسری نسترن رو سرم کردم.
_خواستم گفتنی ها رو بگم و همه چیزو برات روشن کنم…یه خطا کوچیک باعث میشه که گند بزنی به همه چیز و اگه مبادا خراب کاری کنی، بهت رحم نمی کنم نسترن…!

آب دهانشو به سختی قورت داد و با صدای خشداری گفت:
_اشتباه نمی کنم…خیالتون راحت.
سری تکون دادم و زمزمه کردم:
_خوبه…حالا می تونی بری.
زیر لب چشمی گفت و بعد از اینکه گره روسری من رو محکم کرد،همراه با چمدونم از سرویس بهداشتی بیرون رفت.
عینک دودیمو از داخل کیف دستیم بیرون آوردم و به چشمم زدم.
سیم کارتمم از گوشیم در آوردم و توی کیفم انداختم.
گوشه ای ایستادم و بعد از گذشت یک ربع من هم از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.
به سمت دره خروجی فرودگاه قدم برداشتم و به سرعت یک تاکسی گرفتم و آدرس آپارتمانی که برای سه ماه اجارش کرده بودم رو دادم.
تا اینجا که همه چیز بی نقص طبق نقشه پیش رفته بود…
فقط کمی از بابت نسترن دل شوره داشتم.
امیدوارم که همه چیزو خراب نکنه…

*************************
”یک هفته بعد”

همه چیز داشت عالی پیش می رفت…
بادیگاردا و راننده به نسترن شک نکرده بودن و من هم برای اینکه دانیال رو حساس نکنم هر چند روز یکبار باهاش تماس ویدیوئی می گرفتم.
حالا فقط برای اثبات خودم باید یک کار انجام میدادم…
و اون هم پی بردن به نقشه های سهراب تهرانی و پسرش بود…
توی این یک هفته موفق شدم یکی از افراد محافظ سورن رو بخرم؛که اصلا کاره راحتی نبود…
اون محافظ چیزی راجب معامله های سهراب تهرانی نمی دونست اما مکان قراره امروزشون رو بلد بود و لوکیشن اون مکان رو برای من فرستاده بودش.
نگاه دقیقی به لوکیشنی که اون محافظ فرستاده بود انداختم و ماشینو روشن کردم و به راه افتادم.
هیچ وقت فکرشم نمی کردم که یه روزی من هم قاطی این ماجراها بشم.

بعد از دو ساعت رانندگی بالاخره به مکان لوکیشن رسیدم.
یه کارخونه قدیمی درست در جاده قم_تهران…!
ماشینو پشت گاوداری که نزدیک کارخونه بود پارک کردم و پیاده شدم و
به سمت کارخونه حرکت کردم.
هنوز شاید ۳۰ قدم با قسمت پشتی کارخونه فاصله داشتم که متوجه سورن شدم…!
اون اینجا چیکار می کرد…؟!
محافظش گفت که قرار نیست توی این معامله شرکت کنه.
خوشبختانه حواسش به من نبود و داشت با کسی تلفنی صحبت می کرد.
برای اینکه متوجه من نشه به سرعت به سمت قسمت پشتی کارخونه دویدم.
فقط چند متر با ساختمون پشتی فاصله داشتم که از شانس بدم یهو زیره پام خالی شد و محکم افتادم توی یه چاله…!
از شدت ترس و درد جیغ خفیفی کشیدم.
لعنت به این شانس…اه اه…
تموم وزنم افتاده بود روی پای سمت چپم و تقریبا حتی نمی تونستم از شدت درد تکونش بدم.
فکر کنم شکسته بود…!
به خاطر درده زیاد اشک توی چشمام جمع شده بود و دیدم رو تار کرده بود.
واقعا توی بد وضعیتی قرار داشتم.
با پشت دستام چشمامو مالیدم و نم اشک توی چشمامو پاک کردم.
باید از یکی کمک می خواستم…!
یک ساعت دیگه آفتاب غروب می کرد و اگه کسی نجاتم نمیداد توی این چاله خوراک سگا و حشرات میشدم.
دلو زدم به دریا و بلند داد زدم:
_کمکککککککک…یکی کمکمممممممم کنه.
صدایی نیومد…!
اینبار بلندتر داد زدم،جوری که احساس کردم حنجرم داره پاره میشه:
_آهاااااااااااایییییییییی…یکی کمکممممممممممم کنه…کمکککککککککککک.
همین که ساکت شدم صدای قدم های شخصی بلند شد که داشت هی نزدیک و نزدیک تر میشد.
لبخند محوی زدم.
خداروشکر…نجات پیدا می کردم.
سرمو بالا آوردم و به بالا چاله زل زدم که در حین ناباوری سورن رو دیدم…!
انتظار کمک از هرکسی رو داشتم جز سورن…

نوشته رمان دلربا پارت ۱۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا