" /> رمان دلربا پارت ۱۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

درمونده پشت دره عمارت ایستادم و مردد به آیفون تصویری کنار در زل زدم.
زنگ زدن فکر خوبی نبود اما باید می فهمیدم اون داخل چه خبره…!
از در فاصله گرفتم و نگاهمو به دیوار های بلند و حصاربندی شده ی عمارت دوختم.
با دیدن اون حصار های نوک تیز و بلند آه از نهادم بلند شد.
وارد شدن به همچین عمارتی غیره ممکن بود…!
پرسه زنان شروع کردم به دور زدن عمارت تا بلکی یه قسمتی رو پیدا کنم که حصارکاری نشده باشه اما این کارم هیچ فایده ای نداشت.
مثل آواره ها روی جدولی که درست مقابل دره اصلی عمارت قرار داشت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
_خدایا آخه باید چیکار کنم…!
سردرگم،سعی داشتم افکارمو آروم کنم که ناگهان احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده.
ترسیده از روی جدول بلند شدم و به پشت سرم زل زدم که با چهره متعجب سورن مواجه شدم.
با دیدن چهره من، شوک زده گفت:
_تو اینجا چیکار می کنی…؟
وضعیت من حتی از اون بدتر بود.
تا الان فکر می کردم دانیال داره با سورن صحبت می کنه اما حالا که سورن رو مقابل خودم دارم میبینم متوجه شدم که هم صحبت دانیال الان کسی نیست جز سهراب تهرانی…!
جواب سوالش رو ندادم و به سمتش پریدم و مقابلش با کمی فاصله ایستادم.
عاجزانه نالیدم:
_داداشم.
نگران گفت:
_داداشت چی…اتفاقی افتاده؟
_اومده به عمارتتون…فکر کنم الان داره با پدرت صحبت می کنه.
موشکافانه پرسید:
_آخه برای چی باید بیاد اینجا و با بابای من صحبت کنه…؟
_به خاطر اون عکسای لعنتی.
خشن گفت:
_درست حرف بزن دلربا…کدوم عکسا.
سرمو زیر انداختم و برای اولین بار جلوی سورن بغض کردم.
با لحن غمگین و صدای خشداری گفتم:
_امروز صبح که من و تو توی کلاس تنها بودیم یکی ازمون عکس انداخته و یک راست هم اون عکسا رو تحویل دانیال دادهــ…
وسط حرفم پرید:
_هه…بقیشو می تونم حدس بزنم…!حتما برای خط و نشون کشیدن راجب موضوعی به این کوچیکی به اینجا اومده…اما مطمئن باش که از اومدنش به شدت پشیمون میشه.

وحشت زده نگاهش کردم.
چه فکری توی سرش داشت…؟
ترسیده گفتم:
_می خوای چیکار کنی…؟ یعنی چی که از اومدنش به اینجا پشیمون میشه…؟
بدون اینکه جوابم رو بده پشتشو بهم کرد و به سمت دره عمارت قدم برداشت.
به طرفش دویدم و روبه روش ایستادم و سد راهش شدم.
هراسان گفتم:
_پرسیدم ازت می خوای چیکار بکنی…؟!
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و جدی گفت:
_این دیگه به تو ربطی نداره خانوم کوچولو…الانم بهتره بگردی به عمارت پدرت قبل از اینکه برات بد بشه.
و بعد قدمی به سمتم برداشت و خواست از کنارم بگذره که با حرفی که زدم میخکوب سره جاش ایستاد.
_به خدا اگه یه تاره مو از سره دانیال کم بشه کاری می کنم که سخت از کرده خودت پشیمون بشی.
اول کمی با تعجب نگاهم کرد و بعد از گذشت چند ثانیه اون تعجب جاشو به یه پوزخند داد.
در حالی که رگه های خنده در صداش موج می زد گفت:
_ببین کی داره منو تهدید می کنه…بچه جون اول حرفی که می خوای بزنیو توی دهنت مزه مزه کن بعد اگر اندازه ی دهنت بود؛ بلوف تحویل دیگران بده.
دیگه واقعا از دستش جوش آوردم.
عصبی به طرفش رفتم و سینه به سینش ایستادم.
خشن گفتم:
_مثل اینکه منو خوب نشناختی جناب تهرانی…! من بلوف نمی زنم.
_چرا اتفاقا خوب شناختمت…یه دختره لوس و از خودراضی و البته بسیار بسیار خوش گذرون که اگر ولش کنی فرقش با جنده های خیابون میشه فقط داشتن یه پرده…که اونم درموردش زیاد مطمئن نیستم…!
با حرفی که زد دیگه خون به مغزم نرسید.
بدون هیچ فکر و درنگی دستمو بالا آوردم و محکم خوابوندم توی صورتش.
به خاطره شدت ضربه من سرش به سمت چپ خم شد و دستش روی گونش نشست.
حالا هردومون درست مثل دوتا شیره عصبی و زخمیه آماده حمله بودیم…!

خشمگین نگاهم کرد که از ترس غالب تهی کردم اما خودم رو نباختم.
با لحن عصبی و جدی غریدم:
_باز آخرت باشه که اینطور منو قضاوت می کنی و درموردم زر مفت می زنی.
دستشو از روی گونش برداشت و پوزخندی زد.
سورن:حیف که نمی توتم دست روت بلند کنم…حیف…! وگرنه بهت نشون میدادم تاوان سیلی زدن به سورن تهرانی چیه.
و بعد از کنارم رد شد و تنه ای بهم زد.
به سمت دره عمارت رفت و روبه روش ایستاد.
خراب کردم…!
لعنت به من.
حالا تموم عصبانیتشو سره دانیال بیچاره خالی می کرد…
دره عمارتو با کارت مخصوصی باز کرد و بدون اینکه نگاهم کنه وارده عمارت شد و در رو هم پشت سرش بست.
مونده بودم چیکار کنم…!
شاید بهتر بود بابا رو خبر می کردم تا به دانیال کمک کنه.
اره این بهترین راه بود.
دستمو درون جیبم کردم تا گوشیم رو در بیارم و به بابا زنگ بزنم اما متاسفانه دیدم که جیبم خالیه…!
اه لعنت به این شانس.
گوشیمو توی خونه جا گذاشته بودم.
نگاهی به اطرافم انداختم تا ببینم کسی از کوچه رد میشه یا نه که گوشیشو بگیرم و زنگ بزنم.
اما متاسفانه از شانس گنده من پرنده هم پر نمی زد.
با عجله از کوچه خارج شدم و خودمو به خیابون اصلی رسوندم.
با عجله به طرف زنی که داشت به سمت اون دست خیابون می رفت دویدم و مقابلش ایستادم.
زن با تعجب نگاهم کرد که سریع گفتم:
_ببخشید خانوم می تونم فقط چند دقیقه گوشیتونو قرض بگیرم؟باید به یه نفر زنگ بزنم.
زن نگاهی به سر تا پام انداخت.
شاید می خواست بفهمه سر و وضعم به دزدا می خوره یا نه…!
با اکراه گوشیشو از توی کیفش در آورد و بعد از باز کردن رمزش؛ به دستم داد.
زیر لب تشکر کردم و سریع شماره ی بابا رو گرفتم.
بعد از پنج تا بوق بالاخره صداش توی تلفن پیچید.

بابا:بله…؟
نمی دونم چرا با شنیدن صداش بغض کردم و خشدار گفتم:
_الو…سلام بابا.
متعجب پرسید:
_دلربا تویی…؟
بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم:
_اره خودمم.
بابا:چیشده دلربا…؟ چرا صدات گرفته…؟ اصلا این شماره ی ناشناس مال کیه…؟
نیم نگاهی به سمت اون زن که داشت با اخم نگاهم می کرد انداختم و سریع گفتم:
_اینا مهم نیست…بابا زنگ زدم که بگم دانیال بدون هیچ بادیگارد یا همراهی رفته به عمارت سهراب تهرانی…باید بری کمکش…می ترسم یه بلایی سرش بیارن.
تقریبا داد زد:
_چییییییییییییییییییی…؟!
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و زمزمه کردم:
_بابا باید بری کمکش.
بابا:باشه میرم…ولی تو الان کجایی…؟
_منم نزدیک عمارته سهراب تهرانیم.
تند گفت:
_سریع برو عمارت خودمون…من خودم میرم سراغ دانیال.
_امـ…
میون کلامم پرید و غرید:
_برو عمارت دلربا.

***********************
با استرس از تراس اتاقم نگاهی به باغ انداختم.
با دیدن دانیال و بابا که داشتن از ماشین پیاده میشدن نفسی از روی آسودگی کشیدم.
خدایا شکرت…!
فکر کنم دانیال متوجه سنگینی نگاه من شد برای همین سرشو بالا آورد و زل زد بهم…
نمی دونم چرا از طرز نگاه کردنش ترسیدم…!
دره تراسو بستم و وارد اتاقم شدم.
روی تخت نشستم و کتابمو از روی میز عسلی کناره تختم برداشتم و بازش کردم.
مثلا قصد داشتم یکم درس بخونم اما فکرم یه جایه دیگه بود و اصلا نمی تونستم روی کلمات کتاب متمرکز بشم.
به سختی سعی داشتم یه چیزی از جمله های کتاب بفهمم که ناگهان همون لحظه دره اتاقم باز شد و دانیال در حالی که داشت با غیظ نگاهم می کرد قدمی داخل اتاق گذاشت.
کتابمو بستم و آروم نفس عمیقی کشیدم.
منتظر بدترین اتفاقا و سرزنش هاش بودم…!

وقتی دید سکوت کردم؛ کلافه غرید:
_نمی خوای چیزی بگی…؟
آروم زمزمه کردم:
_چی بگم…!؟اصلا چی دارم که بگم…؟!
پوزخندی زد و گفت:
_درمورد سورن تهرانی بگو…استاده دانشگاهت…!
از روی تخت بلند شدم و درست مقابلش ایستادم.
مستقیم به چهرش زل زدم که تازه نگاهم جلب زخم گوشه لبش شد…!
رد نگاهمو دنبال کرد و دستی به گوشه لبش کشید.
با کینه غرید:
_شاهکاره استادته…
نفس عمیقی کشیدم و تموم جرعتمو جمع کردم و گفتم:
_ظهر هم برات توضیح دادم…من اگه درمورد سورن تهرانی چیزی نگفتم برای این بود که ترسیدم عصبی بشی و یه کاری دست خودت بدی…مثل همین الان…! باور کن من خستم دانیال…مطمئنم حتی تو و بابا هم از این دشمنی دیرینه خسته اید…پس چرا تمومش نمی کنید…؟! چرا هی می خواید کشش بدید…!
پشتشو بهم کرد و به سمت تراس رفت.
نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
_با این وضعی که تو درست کردی حالا این دشمنی ریشه دار تر از قبل شده.
در جوابش چیزی نگفتم و فقط با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم.
لعنت به من که با خودسری هام همه چیزو بدتر کردم…!
غمگین روی تخت نشستم که به سمتم برگشت و حرفو عوض کرد و گفت:
_من و بابا وقتی داشتیم از عمارت اون آشغالا برمی گشتیم هر دو فقط به یه چیز فکر می کردیم.
گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:
_نمی خوای بپرسی به چی…؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_لابد به اینکه چه طوری سهراب تهرانی و پسرشو زمین بزنید…!
سری به نشونه ی نه بالا انداخت و زمزمه کرد:
_نخیر…به ازدواج تو فکر می کردیم.
متحیر از روی تخت بلند شدم و داد زدم:
_چییییییییییی…! ازدواج منننننننن…؟!
خونسرد سری تکون داد و گفت:
_ازدواجت با آراد مجد…!

ناباور چندین بار پلک زدم…!
آخه چرا یهو اینقدر ناگهانی بابا و دانیال به فکر ازدواج من افتاده بودن…؟
نکنه همش به خاطره سورن و اون عکساس.
عصبی نگاهش کردم و غریدم:
_من قصده ازدواج ندارم…ولی اگه یه روزم تصمیم به ازدواج گرفتم مطمئن باش که به هیچ عنوان اون فرد آراد نیست.
اصلا انگار حرفامو نمی شنید…!
برای خودش خیلی راحت می برید و می دوزید.
دانیال:احتمالا فردا شب برای مراسم خواستگاری بیان اینجا…و توهم باید جواب بله بهشون بدی دلربا.
دیگه رسما داشت گریم در میومد…
چرا اینقدر دانیال با من بد شده بود…؟!
مثل بچه ها پامو روی زمین کوبیدم و نالیدم:
_چرا حرف زور می زنی دانیال…؟! وقتی علاقه ای بهش ندارم چه طور توقع داری باهاش ازدواج کنم…! ترجیح میدم تو و بابا همین جا توی باغ زنده زنده دفنم کنید تا اینکه برم زنه اون مرتیکه بشم.
مردد به چشمام زل زد.
انگار می خواست ببینه تا چه حد جدیم.
بینیمو بالا کشیدم و برای اینکه بهش نشون بدم که شوخی ندارم ادامه دادم:
_دلیل این کارات رو درک نمی کنم…نمی دونم چرا یهو بی علت به فکر ازدواج من افتادید…ولی می خوام هم تو و هم بابا بدونید که اگه بخواید به زور منو وادار به ازدواج کنید دیگه تا آخر عمرتون من رو نمی بینید..!
دانیال:یه راه دیگم جز ازدواج داری.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:
_چه راهی…؟! لابد بشم مثل یه زندانی…نه برم بیرون از خونه و نه با کسی رفت و آمد کنم.
دانیال:نوچ…میری خارج از کشور…هرجایی که دوست داری و درست رو ادامه میدی.
برعکس اینبار از حرفش اصلا تعجب نکردم.
دانیال همیشه قصده این رو داشت که من رو بفرسته خارج…
پوزخند صدداری زدم.
می خواستن من برم یه کشوره دیگه و از اینجا دور باشم تا راحت بدون هیچ نگرانی از جانب من به کاراشون برسن.
اما کور خوندن…
من به این راحتی ها عقب نمی کشم.
با طعنه خندیدم و گفتم:
_مثلا با این کار می خواید منو سرگرم کنید…؟! تا مامان زنده بود مزاحم شما بودش و حالا نوبت منه…؟ چرا فکر می کنید من بی عرضم و توی دست و پاتون هستم…؟

نوشته رمان دلربا پارت ۱۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا