" /> رمان دلربا پارت ۱۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت ۱۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

اینقدر توی بد وضعیتی قرار داشتم که کم مونده بود بزنم زیره گریه…!
پس منظور سورن از نقشه؛ همچین تله ی کثیفی بود…
وقتی دید چیزی نمیگم و فقط با استرس به عکسا زل زدم عصبی گفت:
_حرف بزن دلربا…حرف بزن قبل از اینکه خون تو و اون حروم زاده رو نریختم.
عکسا روی زمین انداختم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_چی بگم…؟
بی توجه به حرفم، پرسید:
_این عوضی استاد توعه…!
فقط به تکون دادن سرم در جوابش اکتفا کردم.
عصبی دستی میون موهاش کشید و محکم شونه هام رو گرفت و گفت:
_چرا…! چرا به من چیزی نگفتی…؟
از اینکه همش مثل مجرما و خطاکارا باهام رفتار می کرد عصبی شدم.
دستاشو از روی شونم پس زدم و تقریبا با صدای بلندی گفتم:
_نگفتم چون می دونستم مثل الان قاطی می کنی و جوش میاری…نگفتم چون موضوع مهمی نیست که تو اینطور گندش کردی…درسته اون پسره رقیب تو و باباس اما چه ربطی به من داره…؟چه ربطی به دانشگاه و درس من داره…! اون که نمی تونه جلوی کلی آدم به من آسیبی بزنه.
به خاطر حرفام عصبی تر شد و وحشیانه دستمو گرفت و دنبال خودش کشون کشون به سمت طبقه بالا برد.
به طبقه بالا که رسید دره اتاقم رو باز کرد و پرتم کرد داخل که نتونستم تعادل خودم رو حفظ کنم و محکم روی زمین خوردم.
با انزجار چهرمو جمع کردم که صدای عربدش بلند شد:
_اول میرم تکلیفمو با اون کسافت مشخص می کنم و بعد میام سر وقته تو…!
ترسیده به چشمای ملتهب و قرمزش زل زدم.
توی عمرم تا به حال اینقدر عصبی ندیده بودمش…!
ترسو از تو چشمام خوند اما بی توجه بهم از اتاق بیرون رفت و درو هم پست سرش بست.
از جام بلند شدم و باسرعت به سمت در دویدم و دستیگره به سمت پایین کشیدم.
اما در باز نشد…!
لعنتی قفلش کرده بود.
چندین بار پی در پی به در مشت کوبیدم و داد زدم:
_دانیال بیا این دره لعنتی رو بازش کن…دانیــــــــــــال.

هرچه قدر در توان داشتم داد و بیداد کردم اما فایده ای نداشت.
انگار دانیال عمارت رو خیلی وقت بود که ترک کرده بود.
ناچارا همون جا پشت در نشستم و زانو غم بغل گرفتم.
اشکام بالاخره سر باز کردن و شروع کردن به باریدن…!
این دشمنی و اختلاف پس کی می خواست تموم بشه…؟
می ترسیدم دانیال از روی عصبانیت بلایی سره خودش یا حتی سورن بیاره.
اصلا چرا سورن برام مهم شده بود…!
تقصیر اون بود که من به این روز افتادم.
کلافه دستی به چشمای نم دارم کشیدم و از پشت در بلند شدم که همون لحظه نگاهم به دره تراس افتاد.
ذوق زده به سمت تراس دویدم و سریع درشو باز کردم.
قدمی داخلش گذاشتم که نگاهم جلب ماشینه دانیال شد.
کمی که دقیق تر نگاه کردم دیدم کناره ماشینش ایستاده و با عصبانیت داره با تلفن صحبت می کنه.
پس هنوز داخل عمارت بود…!
جلو تر رفتم و به میله های تراس آویزون شدم و پایینو دید زدم.
حدود تقریبا ۵ یا شاید هم ۶ متر تراس از زمین فاصله داشت.
بیخیال شدم و خواستم برگردم به داخل اتاقم اما نصفه های راه پشیمون شدم.
باید دانیال رو آروم می کردم وگرنه حتما یه بلایی سره خودش یا سورن میاورد.
یه فکرایی داشتم تا بتونم خودمو از این اسارت آزاد کنم اما خب راستش دیوونگی بود…!
به شدت هم دیوونگی بود…!
اما خب چاره دیگه ای نداشتم و باید عملیش می کردم.
به داخل اتاقم رفتک و سریع سه تا ملافه ای که روی تختم پهن شده بود محکم به هم گره زدم.
دوباره به تراس برگشتم و یک سره ملافه هارو محکم به میله تراس بستم.
چندیم بار ملافه کشیدم تا مطمئن بشم محکم بسته شده.
وقتی خیالم راحت شد بسم الهی زیره لب گفتم و ملافه سفت میون دستام گرفتم.
من وزن زیادی نداشتم و جنس ملافه ها هم از کتان ضخیم بود پس اطمینان داشتم که به هیچ عنوان توسط وزن من پاره نمیشد.
اما ترسم از این بود که دانیال من رو ببینه و بیچارم کنه…!
از میله ها بالا رفتم و آروم از ملافه آویزون شدم.
با خالی شدن زیره پام خواستم جیغ بنفشی بکشم اما به سختی جلوی خودم رو گرفتم.

واقعا به حق کارای نکرده…!
فوشی نثار سورن کردم و زیر لب غریدم:
_الهی سورن خیر و خوشی نبینی که مسبب تموم بدبختی های من تویی.
آروم آروم با کمک دستام پایین رفتم و سعی کردم که تاب نخورم.
خداروشکر موفق شدم و به سلامت پایین رسیدم.
وقتی پاهام چمن های باغ رو لمس کرد می خواستم از شدت خوشحالی محکم زمین رو ماچ کنم اما خب وقت این مسخره بازی هارو نداشتم.
باید سریع خودمو به دانیال می رسوندم.
آروم آروم و البته یواشکی،طوری که نگهبان ها متوجه من نشن به سمت ماشین دانیال رفتم و توی یک فرصت مناسب دره عقب ماشینشو باز کردم و پریدم داخل.
پشت صندلی راننده پنهان شدم و پارچه ای رو که همیشه دانیال روی صندلی های ماشینش میندازه، روی خودم کشیدم.
بعد از مدت کوتاهی که برای من تقریبا اندازه یک عمر گذشت،مکالمه دانیال با تلفن تموم شد و بالاخره سوار ماشین شد.
ماشینو روشن کرد و با سرعت زیادی از عمارت بیرون زد و وارد خیابون اصلی شد.
جوری رانندگی می کرد که به غلط کردن افتادم که چرا سوار ماشین این بشر شدم…!
بالاخره بعد از کلی استرس و ترس ماشین از حرکت ایستاد.
می دونستم اگر دره ماشینو قفل کنه بیچاره میشم برای همین به سرعت دره مخالف جهته دانیال رو باز کردم و هم زمان با پیاده شدن اون، من هم پیاده شدم.
دره ماشینو نیمه باز گذاشتم و نبستم چون صداش بلند بود و حتما دانیال متوجه من می شد.
برای اینکه منو نبینه به طرف دیگر ماشین رفتم و قایم شدم.
اون هم با قدم های مستحکم از ماشین فاصله گرفت و به سمت عمارت مجلل و زیبایی که درست روبه روش پارک کرده بود رفت.
عمارتش حتی دو برابر و بزرگ تر عمارت ما بود…!
با اخمی که به پیشونی داشت محکم لگدی به در کوبید و زنگ آیفون تصویری فشرد.
با دیدن این وضع حالا بیش از پیش نگران دانیال شدم.
تنها…
بدون هیچ بادیگارد و نگهبانی…
اومده به عمارت دشمنش…!
واقعا که دل و جرعت داره.
یا شاید هم عصبانیت مانع از این شده که درست فکر کنه.
دره عمارت که باز شد،دانیال عصبی مردی رو که بین چهارچوب در ایستاده بود به عقب هل داد و داد زد:
_اون آقای حروم خورت کجاست…!
مرد:هوی…بهتره درست صحبت کنی وگرنه فکتو میارم پایین.
با شنیدن لحن خشن اون مرد، ترسیده خواستم به سمت شون بدوم اما با بسته شدن ناگهانی دره عمارت،میخکوب سره جام وا رفتم.

نوشته رمان دلربا پارت ۱۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا