" /> رمان دلربا پارت۴۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

در سکوت داشتیم شام مون رو می خوردیم که ناگهان یاده اشکان افتادم و غذا در گلوم پرید.

در حالی که داشتم سرفه می کردم، تند لیوان آبی برای خودم ریختم و سر کشیدم که صدای نگران سورن طنین انداخت:
_چیشد؟ خوبی؟

سری تکون دادم و گفتم:
_آره…یه چیزی هست که باید بهت بگم.
یه تای ابروش بالا انداخت و منتظر بهم چشم دوخت.

_خب؟
شاید بهتر بود بحث اشکان رو سره میز شام پیش نکشم، اما خب از یه طرفی هم خیلی کنجکاو بودم تا واکنش سورن رو ببینم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چرا به من نگفتی که یه برادر داری؟
چشماش گرد شد و رنگ از رخسارش پرید.
اصلا توقع نداشت همچین سوالی ازش بپرسم!

با تِته تپه گفت:
_بر…ادر؟من…برادری…ندارم.
_پس اونی که امروز اومد اینجا کی بود؟

یهو جوش آورد و داد زد:
_اون حروم زاده اومده بود اینجا؟
ترسیده سری تکون دادم که شروع کرد به سرزنش کردن من.
_چرا درو روش باز کردی؟

_خب باید می فهمیدم کیه و دم عمارتت چی می خواد!
عصبی از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد.

تهدید آمیز نگاهم کرد و غرید:
_دارم جدی بهت میگم دلربا…از اون آشغال فاصله بگیر.

_من با اون کاری ندارم سورن که اینجوری مثل مجرما باهام حرف می زنی! فقط ازت سوال پرسیدم که چرا درمورد برادرت به من چیزی نگفتی.

_چون اون یه کسافته…یه لاشیه…بود و نبودش برای هیچکس مهم نیست، پس بهتره تو هم دیگه حرفش و پیش نکشی.
ناخوداگاه پوزخندی کنج لبم سبز شد.

یعنی کسی لاشی تر از سورن هم وجود داشت؟
مثل اینکه این برادرش دست سورن رو هم از پشت بسته!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_باشه…هر جور مایلی، من دیگه درموردش حرف نمی زنم.
نفس عمیقی برای حفظ آرامشش کشید و زمزمه کرد:
_خوبه.

ازم فاصله گرفت و به سمت طبقه بالا رفت که صدای اعتراضم بلند شد:
_شامت رو نخوردی!
_زهرمارم شد.

این رو گفت و خودش و به اتاق مشترک مون رسوند.
کاش حداقل دلیل این خصومتش با اشکان رو برام توضیح میداد.
خیلی دوست داشتم درمورد این برادرش که تازه سر و کلش پیدا شده بیشتر بدونم.

* * * * *
دسته گلی رو که داخل روزنامه باطله پیچیده شده بود از اون مرد گل فروش گرفتم و خواستم پولش و حساب کنم که صدای گیرا و بمی کناره گوشم طنین انداخت:

دسته گلی رو که داخل روزنامه باطله پیچیده شده بود از اون مرد گل فروش گرفتم و خواستم پولش و حساب کنم که صدای گیرا و بمی کناره گوشم طنین انداخت:
_گلای قشنگیه!

متعجب به سمت صدا برگشتم که ماتم برد.
نگاه پر استرسم روی تک تک اجزای صورتش چرخید و تنها کلمه ی مسخره ای که از دهانم خارج شد، سلام بود!

لبخند جذابی زد و گفت:
_سلام!
در حالی که داشتم با دستای لرزون پول گل هارو به اون مرد می دادم، گفتم:
_فکر نمی کردم دیگه شما رو ببینم.
_به نظرت من چند نفرم؟

هاج و واج نگاهش کردم که ادامه داد:
_لازم نیست با من خشک و رسمی حرف بزنی.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
نمی دونم چرا با دیدن اشکان، به شدت هول کردم.

شاید به خاطر اون هشدار هایی بود که سورن درمورد اشکان بهم داد!
وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم پیش گام شد و زمزمه کرد:
_ببینم به سورن گفتی که من دنبالش اومده بودم؟
_اره.

لباش و کج کرد و گفت:
_عجیبه! آخه اون هیچ سراغی از من نگرفت.
ناخوداگاه از دهنم بیرون پرید:
_فکر کنم شما دوتا باهم یه مشکلاتی دارید.

❌#هشدار:پیشنهاد می کنم رمانو دنبال کنید و از دست ندید که تازه ماجراهای هیجانی و جذاب شروع شده

جملم که تموم شد تازه متوجه شدم چه حرف مزخرفی زدم و با حرص لب گزیدم.
اشکان برعکس اینکه ناراحت بشه، لبخندی زد و گفت:
_پس تو هم متوجه شدی!

صادقانه جواب دادم:
_خب آره…مشخصه که یه مشکلاتی باهم دارید.
سری تکون داد و نگاهش و ازم گرفت.
انگار حتی اشکان هم نمی خواست راجب گذشته و مشکلاتی که با سورن داره حرفی بزنه.

وقتی دیدم سکوت کرده و حرفی برای گفتن نداره، ادامه دادم:
_خب من دیگه باید برم…خداحافظ.
_صبر کن برسونمت.

به ماشینم که درست در فاصله چند متری از ما قرار داشت اشاره کردم و گفتم:
_ممنون…خودم ماشین دارم.
این رو گفتم و به سمت ماشینم قدم برداشتم.

سوار ماشین شدم و استارت زدم اما در کمال ناباوری ماشین روشن نشد.
پوووووف…
فقط همین رو کم داشتم!

دوباره استارت زدم اما روشن نشد.
کلافه ضربه ای به فرمون کوبیدم و از ماشین پیاده شدم.

کاپوت و بالا زدم و متعجب به سیستمی که مقابلم قرار داشت زل زدم.
اصلا نمی دونستم مشکل از کجاست!

_ماشینت روشن نمیشه؟
با شنیدن صداش، هول شده به سمتش برگشتم که خندید.

_از من می ترسی؟
ابروهام بالا پرید و چشمام گرد شد.
_نه! چرا باید ازت بترسم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_آخه رفتارت اینجور نشون میده.

تصمیم گرفتم در مقابلش گارد بگیرم و بشم همین دلربای جسور!
هر چه قدر مودبانه باهاش صحبت کردم، بس بود دیگه.
_ببین من از هیچکس نمی ترسم پس الکی هوا ورت نداره.

لبخند زد.
برعکس سورن، به شدت خوش خنده بود.
لحنش جدی شد و گفت:
_دختره جسوری هستی…اما بهت توصیه می کنم که از من بترسی.

یکم از این تغییر ناگهانیش جا خوردم اما گاردم و هم چنان پایین نیاوردم.
_من آدمی نیستم که به توصیه های دیگران توجهی کنم پسر…و در ضمن چیز ترسناکی در تو نمی بینم!

معنا دار نگاهم کرد.
با همین نگاهش داشت بهم می فهموند تا چه حد خطرناکه…
تا چه حد ترسناک و مرموزه!

به سیستم ماشین چشم دوخت و گفت:
_حتما سورن نصیحتت کرده که از من فاصله بگیری.

چیزی نگفتم که ادامه داد:
_مشخصه که اون دوستت دارم و حواسش بهت هست، اما آیا اون می تونه در مقابل خطرات احتمالی هم مراقبت باشه؟

اصلا منظورش و متوجه نشدم.
خیلی گنگ و بی معنی حرف می زد.
کلافه غریدم:
_نمی فهمم چی داری میگی!

خم شد و دریچه ای از سیستم ماشین و که باز شده بود، بست.
دوباره صاف ایستاد و گفت:
_حالا استارت بزن…فکر کنم ماشینت درست شد.

دست به کمر ایستادم و با اخم گفتم:
_من متوجه منظورت نشدم!
در حالی که داشت کاپوت ماشین و می بست، بادی به غبغبش انداخت:
_منظوره من این بود که زیادی به سورن امید نداشته باش…اون تکیه گاه مناسبی نیست.

یهو جوش آوردم و با صدای بلندی داد زدم:
_اتفاقا سورن تنها کسیه که من توی این دنیا می تونم بهش تکیه کنم، پس بهتره این چرندیاتت و برای خودت نگه داری چون با این حرفا نمی تونی رابطه ی من و اون و خراب کنی.

این رو گفتم و با عصبانیت به سمت ماشینم برگشتم و سوار شدم.
استارت زدم که خداروشکر ماشین روشن شد.

تند گازش و گرفتم و به راه افتادم.
من سورن رو به شدت دوست داشتم.
با اینکه خیلی اذیتم کرده بود اما اصلا نمی تونستم حرفای اشکان یا دانیال رو بپذیرم.

* * * * *
به بهونه ی بردن سینی چایی، تند خودم و به آشپزخونه رسوندم

با اینکه خیلی اذیتم کرده بود اما اصلا نمی تونستم حرفای اشکان یا دانیال رو بپذیرم.

* * * * *
به بهونه ی بردن سینی چایی، تند خودم و به آشپزخونه رسوندم و گوشیم و از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم.

شماره سورن رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده، اما مثل پنج دفعه قبل فقط صدای بوق بوقی بود که شنیده می شد.
کلافه تماس و قطع کردم و خواستم دوباره شمارش و بگیرم که سر و کله ی دانیال پیدا شد.

هول شده نگاهش کردم که گفت:
_باز اون عوضی چه گندی بالا آورده؟
_هیچی به خدا.
جوری بهم زل زد که یعنی خر خودتی.
_باشه…نگو! حالا هی گند کاری های این آشغال و لاپوشونی کن.
_آخه چیزی نشده برادره من.
_خودتی دلربا.

خندیدم و گوشی و داخل جیب شلوارم فرو بردم.
دانیال زیرک تر از این حرفا بود که بتونم بپیچونمش.
_به خدا چیزی نشده…فقط دو ساعت که گوشیش و جواب نمیده، برای همین نگران شدم.

موشکافانه تموم اجزای صورتم و بررسی کرد.
می خواست بفهمه راست میگم یا دروغ!
لبخندی زدم و گفتم:
_واقعا چیزی نشده…مطمئنم تا حداقل یک ساعت دیگه سر و کلش پیدا میشه.
نا امیدانه گفت:
_امیدوارم!

این از خصوصیات دانیال بود!
به جای اینکه من و دلداری بده بدتر با زخم زبون هاش ته دلم و خالی می کرد.

_من میرم پیش بابا، تو هم اگه از زنگ زدن به این مرتیکه خسته شدی بیا پیش ما.
این رو گفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
با کنایه هاش فقط سعی داشت بهم بفهمونه که برگشتم پیش سورن یه اشتباه بزرگ بوده.

اما خب اون چمی دونست از حال من؟
چمی دونست که من در مقابل سورن، دل باخته ای بیش نبودم.

خواستم از آشپزخونه بیرون برم و طبق نصحیتش، دیگه به زنگ زدن به سورن ادامه ندم که همون لحظه گوشیم درون جیبم لرزید.
با خیال اینکه سورن، تند گوشیم و در آوردم و نزدیک گوشم قرار دادم.

_الو!
_سلام خانم دلربا بزرگ مهر؟
صدا، صدای یک زن بود.
ته دلم خالی شد و با ترس و لرز گفتم:
_بله خودم هستم.

_شما باید تشریف بیاید بیمارستان.
تقریبا داد زدم:
_بیمارستااااان؟ بیمارستان برای چی؟

* * * * *
در حالی که پرده ای از اشک مقابل چشمانم رو گرفته بود، این طرف و اون طرف می رفتم تا به بخشی که پرستار گفته بود برسم.
دانیال هم پا به پام قدم بر می داشت و مراقبم بود که مبادا با حالی که داشتم نقش بر زمین بشم.

دانیال هم پا به پام قدم بر می داشت و مراقبم بود که مبادا با حالی که داشتم نقش بر زمین بشم.
بالاخره به بخش ICU رسیدیم و من به سمت اولین دکتری که دیدم پا تند کردم و سد راهش شدم.

_همسره من اینجاست؟ حالش خوبه؟
دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و پرسید:
_اسم مریض تون چیه؟
به جای من دانیال جواب داد:
_سورن…سورن تهرانی.

_همین الان منتقلش کردن CCU…نگران نباشید حالش خوبه.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و برای دقایقی با خیال راحت چشمام روی هم گذاشتم.

وقتی فهمیدم تصادف کرده، احساس کردم برای یه لحظه از دستش دادم.
صاف ایستادم و پرسیدم:
_می تونم ببینمش؟

_فعلا نه چون بیهوش…اما کسی که همراهش بود رو می تونید ببنید…خودش گفت برادرش هستش.

من زیاد جا نخوردم اما دانیال چشماش گرد شد و ناباورانه لب زد:
_برادرش!
دکتر سری تکون داد و گفت:
_طبقه بالا…اتاق ۲۷۰٫
و بعد رفت.

با رفتنش دانیال رو کرد سمت من و سرزنش آمیز گفت:
_نگو که خبر داشتی!
_خودمم تازه فهمیدم.

اشکام و پاک کردم و ادامه دادم:
_بیا بریم اتاق برادرش تا متوجه بشیم جریان از چه قراره…دیدی که پلیس گفت احتمالا سو قصد بوده.

به طرف اتاقی که دکتر گفته بود قدم برداشتم و دانیال هم ناچارا پشت سرم به راه افتاد.
اخماش حسابی در هم رفته بود و لابد داشت با خودش می گفت:
”سورن کم بود، حالا برادرش هم اضافه شد”
بعد از کمی گشتن بالاخره اتاق رو پیدا کردیم و بدون در زدن وارد شدیم.

همین که پام و داخل اتاق گذاشتم، چشمم به اشکان افتاد که آش و لاش روی تخت افتاده بود.
دستش در گچ بود و سرش هم باند پیچی شده بود.

به سمتش رفتم که نگاهش از پنجره اتاق به سمت من و دانیال سوق پیدا کرد.
با دیدن من چشماش برق زد و گفت:
_خیلی دیر کردی!

کناره تختش روی صندلی نشستم و گفتم:
_حالت خوبه؟
_می بینی که! فعلا زندم.
خندم گرفت.
حالات و حرفاش چه قدر شباهت به سورن داشت.

حقا که این دو نفر واقعا برادر بودن.
دانیال کنارم ایستاد و در حالی که داشت موشکافانه چهره اشکان رو بررسی می کرد گفت:
_می خواستن بکشن تون؟

اشکان نیم نگاهی به دانیال انداخت و با لبخند زمزمه کرد:
_تو باید دانیال باشی.
_جالبه…تو من و می شناسی اما من حتی نمی دونم اسمت چیه!

برای اینکه بحث خسته کنندشون کش پیدا نکنه، تند گفتم:
_اینا بحثا رو لطفا بزارید برای بعدا…الان بهتره به ما بگی چه کسایی و برای چی می خواستن تو و سورن رو بکشن.

_نمی دونم! البته الان…همین که از این خراب شده مرخص بشم پیگیری می کنم…هر حروم زاده ای که بوده، حکم مرگ خودش رو امضا کرده.
مثل اینکه صحبت کردن با اشکان هیچ نتیجه ای نداشت.

نوشته رمان دلربا پارت۴۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا