" /> رمان دلربا پارت۴۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۶

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

بی هیچ سرکشی دنبالش به راه افتادم.
کناره ماشینش از حرکت ایستاد و درو باز کرد و من و داخل ماشین پرت کرد.
محکم دره ماشین و بست و به اون طرف رفت و سوار شد.

همین که خواست راه بیوفته، بالاخره به خودم اومدم و داد زدم:
_چته روانی؟ چرا اینجوری می کنی؟
خواستم دستگیره بکشم و پیدا بشم که قفل مرکزی رو زد.

نگاه به خون نشستش رو به صورتم دوخت و غرید:
_اون مرتیکه کی بود؟
بی پروا گفتم:
_خواستگارم…درو باز کن می خوام پیاده بشم.

باز هم یه سناریوی تکراری!
دعوا و کشمکش بین من و سورن.
اما دلم اینبار نوید میداد که این دعوا قراره خیلی بد تموم بشه.

اخماش بیشتر در هم فرو رفت.
_اون حروم زاده به ریش باباش خندیده که خواستگار تو باشه! بخواد یه قدم به تو نزدیک بشه خودش و خاندانش و درجا میگام.

_هه! ببخشید ولی من و اون هم و دوست داریم و قراره نامزد کنیـ…
هنوز جملم کامل تموم نشده بود که تو دهنی محکمی ازش نوش جان کردم.

در حالی که داشتم ناباور نگاهش می کردم و دستم و روی لبام گذاشته بودم، بلند عربده زد:
_یبار دیگه حرف از دوست داشتن کس دیگه ای بزنی دهنت و پر خون می کنم…فهمیدی یا نه؟

انگشتم و روی لبم که پاره شده بود و داشت خون میومد کشیدم و با بغض نگاهم و ازش گرفتم که صداش و بالاتر برد:

_فهمیدی دلربا؟؟؟
نالیدم:
_آره…فهمیدم.
_خوبه!
ماشین و روشن کرد و به راه افتاد.

در طول مسیر حتی جیکمم در نیومد و با دستمالی که در جیبم داشتم فقط جلوی خون ریزی لبم و گرفتم.
می تونستم بگم در حد مرگ ازش ترسیده بودم!

مدتی بعد، جلوی عمارتش ماشین و پارک کرد و گفت:
_پیاده شو.
سری تکون دادم و مظلومانه از ماشین پایین اومدم.

در حالی که نگاهم و به کفشام دوخته بودم دنبالش به راه افتادم و وارد عمارت شدم.
دلم می خواست اعتراض کنم و حرفی بزنم اما حقیقتا خیلی می ترسیدم.

قدمی داخل سالن گذاشتم و یه گوشه ایستادم که سیگاری آتیش زد و به سمتم اومد.
چونم و میون انگشتاش گرفت و وادارم کرد به صورتش نگاه کنم.

_کف زمین چی ریخته که اینجور داری نگاش می کنی؟
صادقانه جواب دادم:

صادقانه جواب دادم:
_نمی خوام با تو چشم تو چشم بشم.
_چرا؟
_یه نگاه به لبم بندازی می فهمی.

فکر کردم با دیدن لب پاره و کبودم دلش به رحم میاد اما پرو پرو گفت:
_حقت بود…اگه بازم اون چرندیات و تکرار کنی بیشترش رو نوش جان می کنی!

فقط با حرص نگاهش کردم که پک عمیقی به سیگارش زد و دودش و توی صورتم فوت کرد که به سرفه افتادم.
از این کارش متنفر بودم و اون این رو خوب می دونست، برای همین مدام تکرارش می کرد.

سیگارو داخل جا سیگاری که بالای سرم روی اپن قرار داشت، خاموش کرد و نگاه تب دارش و به قفسه سینم دوخت.
دستاش به سمت دکمه های مانتو سوق پیدا کرد که تند گفتم:
_نه…نه…سورن!

بی توجه به من، اولین دکمه مانتوم و باز کرد که دستم و روی دستاش گذاشتم.
_اینکارو نکن سورن…من نمی خوام با تو باشم.
_اما قلبت داره یه چیز دیگه میگه.
_ما به هم محرم نیستیم.
_کی به دو خط سیاهه شناسنامه اهمیت میده؟ تو تا ابد زن منی پس نرین به حس و حالم و همکاری کن! می دونم بعد از پنج ماه دوری و فاصله تو هم تشنه ی منی.

سکوت کردم و چیزی نگفتم که تموم دکمه هام رو باز کرد و مانتو و شالم و در آورد.
با دیدن اون نگاه خیرش روی بالا تنم، به خودم لعنت فرستادم که چرا همچین تاب تنگ و قرمز رنگی رو زیره مانتوم پوشیدم.

نگاه تب دارش از قفسه سینم به سمت لب هام سوق پیدا کرد.
سرش و جلو آورد و خواست لب هام و شکار کنه که غریدم:

_وحشی بازی در نیار سورن…به خاطر دست گلت گوشه لبم درد می کنه.
_الان یه کاری می کنم که خوب بشه عزیزم.
این رو گفت و آروم لب هام و بوسید که با لذت چشمام و بستم و باهاش همکاری کردم.

نه تنها درد لبم و حس نمی کردم بلکه لذت و خوشی بود که تموم وجودم و فرا گرفت.
بعد از پنج ماه دلتنگی، بالاخره داشتم طعم شیرین این لب ها رو می چشیدم.

به طور غیرمنتظره ای دستاش و زیر بدنم برد و به سمت سینه‌اش بلندم کرد.
انگار که هیچ وزنی نداشتم و می ‌تونست یه کوه رو جا به جا کنه، من و از طریق پله ها تا اتاق‌ خواب بالا برد.

توی این فاصله، دستام و دور گردنش حلقه کردم و به چهره ی جذابش خیره شدم.
به چشمای خوش رنگش و تضادی که با فک زاویه دارش داشتند.

میشد گفت به واسطه ی این چهره زیبا و اندام تراشیده ‌اش، جذاب ترین مرد کره زمینه…

دره اتاق و با پاش باز کرد و در حالی که من رو در آغوش داشت وارد شد و با لطافت روی تخت قرارم داد.

شلوار دم پا و گشادم و به راحتی از پام در آورد و مقابلم زانو زد.
در حالی که نگاهش و روم نگه داشته بود خم شد تا کفش های پاشنه بلندم و از پام دربیاره.

با ظرافت باهام رفتار می‌کرد و انگشتاش و آروم روی پوست نرمم می‌کشید.
چشمای عسلی رنگش روی صورتم متمرکز شده بودند، انگار که یک لحظه هم نمی‌تونست نگاهش و ازم برداره.

از دیدن اینکه سورن، همچین مرد مغرور و قدرت مندی پایین پاهام زانو زده تا بهم کمک کنه خوشم میومد. اون وقت‌هایی که یه عوضی ازخودراضی نبود، یه جنتلمن سکسی می‌شد.

با حوصله بند کفش‌هام و باز کرد و از پام دراورد، سپس یه بوسه رو ساق پام نشوند که چشمام و ناخوداگاه بستم. عاشق حسی بودم که از تماس لب های نرمش با پوستم بهم دست می‌داد.

همین کار رو با پای دیگه‌ام انجام داد و سپس رد بوسه هاش و تا زانوهام امتداد داد.
بالا و بالاتر اومد تا بین پاهام رسید.

ضربانم محکم‌تر می‌زد و نفسم تند شده بود
در حالی که کم کم به عقب هولم می‌داد، آروم روی تخت دراز کشیدم. چشمام و برای مدت طولانی بستم و منتظر موندم تا زبونش و روی اون ناحیه ای که بیشتر از همه عطش داشتم، احساس کنم.

به حرکتش ادامه داد تا اینکه لباش و به شورت توری مشکی رنگم رسوند و با ملایمت بوسیدش.
از اونجایی که پارچه توری، مانع تماس مستقیم لباش با پوستم می‌شد به بوسه‌هاش شدت بیشتری داد…

سپس نفس عمیقی کشید و رایحه شهوتم رو از روی شورت توریم استشمام کرد.
عقب رفت و سرش و هم سطح با من بالا آورد.
چهرش از شدت تحریک شدن اونقدر برانگیخته شده بود که عصبانی جلوه می‌کرد.

اگه واقعا اونطور که خودش می گفت، توی این پنج ماه با هیچکس رابطه ای نداشته، قطعا درد وحشتناکی انتظارم رو می کشید.
یه رابطه طولانی و نفس گیر!

با چشماش داشت برام خط و نشون می کشید که قراره بدجوری جرم بده.
اما من از این مدل نگاهش نمی ترسیدم چون اونقدر تشنش بودم که حتی حاضر می شدم تا موقع طلوع آفتاب زیرش بمونم و آلتش رو سرگرم کنم.
سرپا ایستاد و لباساش و کامل در آورد.

دلم برای اون آلت خاص و خالصش که داشت شورتش و جر میداد به شدت تنگ شده بود.
دلم می خواست زودتر کلفتیش و درونم حس کنم!

هر ثانیه که می گذشت لباس زیرم خیس تر می‌شد و من بی تاب تر!

انقدر غرق در خواستن و شهوت شده بودم که حتی صحنه خیانتش رو هم از یاد برده بودم.
از یاد برده بودم که دیگه به هم محرم نیستیم.

انقدر غرق در خواستن و شهوت شده بودم که حتی صحنه خیانتش رو هم از یاد برده بودم.
از یاد برده بودم که دیگه به هم محرم نیستیم.

پاهامو از هم باز کردم و منتظر شدم تا هر اینچ از اون آلت خوش فرمش و درون واژنم حس کنم.
بالاخره شورت باکسریش پایین کشید و من نگاهم مات آلت بلند و کلفتش شد.

ناخوداگاه دستم و به سمت وسط پام بردم و نالیدم:
_زودباش! شروع کن.
شعله های اتیش تو چشماش زبونه کشید.
نه از خشم، بلکه از شور و حرارت.

حالا به نظر می‌رسید می‌خواد من و محکم‌ترم بکنه و آلتش و به قدری عمیق تو وجودم بکوبه که به مرز هیجان و انفجار برسم.

دستاش و روی رونم گذاشت و لبه لباس زیرم و چنگ زد.
سپس آروم پایین کشیدش و از مچ پاهام خارجش کرد.
نگاهش بین پاهام قفل شد و با همون عطش و دلتنگی که من آلتش و تماشا کرده بودم به تپلیم زل زد.

دوباره روی زانوهاش خم شد و دهنش و درست بین پاهام فشار داد. بلافاصله با زبونش تپلیم و احاطه کرد و محکم شروع کرد به بوسیدن و مکیدنش!

بی درنگ جیغ کشیدم…فقط به خاطر اینکه به طرز غیرقابل باوری احساس خوبی داشت.
نفس عمیقی کشید و سپس بازدم گرمش و روی حساس ترین نقطه بدنم بیرون داد.
طوری تپلیم رو می‌خوردش که انگار داشته از گرسنگی می‌مرده.

قبل از اینکه عقب بکشه محکم‌تر مکید.
جوری که آه و نالم به همین زودی در اومد.
وقتی دهنش همچین لذتی بهم ‌می‌داد که نزدیک بود به اوج برسم، درنتیجه فرو رفتن اون حجم بزرگ درون بدنم دقیقا همون چیزی بود که می‌خواستم.

از روم بلند شد که با دیدی تار توی جام نشستم و تاب و سوتینم و در آوردم که سینه های گرد و برجستم که به خاطر ورزش سفت و خوش فرم شده بود بیرون پرید.

اغواکننده دستی به سینه هام کشیدم که زبونش و دور لباش چرخوند و گفت:
_سعی کن برای من عشوه نریزی چون یه جوری می کنمت که به گریه بیوفتی!

پاهام و از هم باز کردم و گفتم:
_پس به حرفی که می زنی عمل کن.
با تموم شدن جملم یهو به سمتم هجوم آورد و روم خیمه زد.
_تاوان این پنج ماه دوری با جر دادنت در میارم تا دیگه برای من زبون درازی نکنی.
_من آمادم.

و بعد آلتش و در دست گرفتم و درست مقابل واژنم قرار دادم که درونم فشارش داد و مقاومت بدنم و نادیده گرفت.
اون برای سایز کوچیک من بیش از حد بزرگ بود ولی اهمیتی نداشت.

من قبلا هم باهاش چندین بار سکس داشتم و این سایز بزرگ دردی لذت بخش بهم هدیه میداد.
اونقدر فشار داد تا از سد بدنم گذشت و با موجی از رطوبت که عملا از بین رون‌هام چکه می‌کرد روبه رو شد.

اونقدر فشار داد تا از سد بدنم گذشت و با موجی از رطوبت که عملا از بین رون‌هام چکه می‌کرد روبه رو شد. سپس بقیه راه رو جلو رفت تا اینکه بیشتر طولش در عمق بدنم جا گرفت.

دستام از لا به لای موهاش بیرون اومدن و تا پایین کمرش خزیدن. ناخنام از شدت اشتیاق پوستش رو می‌خراشیدن.
وقتی شروع به ضربه زدن کرد صدای ناله‌اش بلند شد.

در حالی که خودش و بهم می‌کوبید نگاهش و میخکوب چشمام کرده بود.
_اوووووف…تو من و از خود بی خود می کنی دلربا.
به باسنش چنگ زدم و بیشتر به سمت خودم کشیدمش.

احساس می‌کردم تا نقطه اوج فاصله ای ندارم.
بیشتر از ده تا ضربه نیاز نبود تا از هم بپاشم.
درطول پونزده دقیقه گذشته کاملا برای ارگاسم آمادگی داشتم.

عجیب بود که چطور همون لحظه اولی که خودش و درونم جا داده بود منفجر نشده بودم.
سرم رو سست و بی‌حال به بالش تکیه دادم.

تماشاش می‌کردم که با سرعت فوق العاده ای بهم ضربه می‌زد و آلت بزرگش رو درونم فرو می‌کرد.
آخرین ضربه رو هم زد که در نهایت به اوج رسیدم و در حالی که به طرز ناتمومی شیره وجودم ازم خارج می‌شد با ناخنام از بالا تا پایین بازوهاش و چنگ زدم و بی جون روی تخت افتادم.

آلتش و از درونم بیرون کشید و ضربه ای به باسنم زد.
_هنوز خیلی زوده تا ارضا بشی خانوم کوچولو…گفتم که! باید تاوان این پنج ماه پس بدی.

* * * * *

به سختی خودم و شستم و بعد از به تن کردن حوله تن پوشم، از حموم بیرون اومدم.
می تونم به جرعت بگم دیروز یکی از لذت بخش ترین و البته دردناک ترین روز های زندگیم بود!

لذت بخش به این خاطر که بعد از مدت ها بالاخره با سورن یکی شدم و دردناک به خاطر اینکه تموم دیروزو، یه سکس طولانی داشتیم.

همین که پام و از درگاه حموم بیرون گذاشتم، نگاهم جلب سورن شد که هم چنان برهنه روی تخت دراز کشیده بود.
در حالی که مشغول ماساژ دادن موهام با کلاه حولم بودم، گفتم:
_پاشو یه چیزی بپوش! سرما می خوریاااا.
نگاهش و بهم دوخت و از تخت پایین اومد.

به سمتم قدم برداشت و رو به روم ایستاد که به سختی سعی کردم دریدگی نگاهم و روی اجزای صورتش زوم کنم، نه برهنگی بدنش!

بازدم داغش و بیرون فرستاد و دستاش رفته رفته به طرف بند حولم سوق پیدا کرد که غریدم:
_دیگه برام توانی نمونده سورن!

_اما من هنوز تشنه ی تو ام.
به عقب هلش دادم و تند به سمت کمد لباس ها رفتم.

نوشته رمان دلربا پارت۴۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا