" /> رمان دلربا پارت۴۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۵

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

_آدما کسایی رو که دوست دارن بیشتر عذاب میدن…پس اگه بهت سخت میگیرم و آزارت میدم، بدون که برام مهمی!

چه استدلال مزخرفی ! پوزخندی زدم و بدون توجه بهش رفتم داخل……

* * * * * *

حوله ی تن پوشم و به تن کردم و با کوفتگی روی تخت ولو شدم.
در حالی که نگاهم و به سقف دوخته بودم، آروم جمله ای که سورن توی تاکسی بهم زده بود رو نجوا کردم:

__آدما کسایی رو که دوست دارن بیشتر عذاب میدن…پس اگه بهت سخت میگیرم و آزارت میدم، بدون که برام مهمی!

یعنی واقعا من رو دوست داشت؟
اگه آره پس چرا بهم خیانت کرد؟
چرا رفت سمت اون دخترا؟

داشتم در مغزم تجریه و تحلیل سوالام و می کردم تا جوابی براشون پیدا کنم که تقه ای به در خورد و پشت بندش صدای گیرای دانیال بلند شد:

_دلربا…می تونم بیام تو؟
تند توی جام نشستم و گفتم:
_یه لحظه صبر کن! تازه از حموم اومدم می خوام لباس بپوشم.

_باشه.
از روی تخت بلند شدم و سریع لباس پوشیدم و حوله دیگری دور موهام پیچیدم.
مجدد روی تخت نشستم و گفتم:
_بیا…کارم تموم شد.

هنوز جملم کامل تموم نشده بود که در باز شد و قامت دانیال بین چهارچوب در نمایان شد.
با قیافه ای درهم و پکر داخل اومد و کنارم روی تخت نشست.

موشکافانه تموم اجزای صورتش و بررسی کردم و پرسیدم:
_چیشده؟ چرا انقدر دمغی!

در حالی که نگاهش و به نقطه نامعلومی دوخته بود، گفت:
_هیچی…چیز مهمی نیست.

_تو واسه هیچی اینجور به هم نمی ریزی! بگو ببینم چی شده! حتما به من مربوطه که سراغم اومدی.

_راستش و بخوای آره…به تو مربوطه.
ابروهام بالا پرید.
_خب! می شنوم.

نفس عمیقی کشید و سنگینی نگاهش و به سمتم سوق داد.
_الان سورن زنگ زد.

با شنیدن نام سورن، به یکباره رنگ از رخسارم پرید و نفس در سینم حبس شد.
الان دقیقا دو هفته بود که خبری ازش نداشتم و یا بهتر بگم…
اون سراغی از من نگرفته بود.

توی این دوهفته نه دانیال و نه بابا راجب این دشمن جدیدشون برام توضیحی ندادن و فقط با گفتن اینکه جونت در خطره و از عمارت بیرون نرو من و توی این خراب شده نگه داشته بودن.

حتی یه توضیح درست و حسابی هم ندادن تا بفهمم جریان از چه قراره!
مثل همیشه سعی داشتن تا من رو در تاریکی نگه دارن.

با تاخیری که از حیرتم نشئت می گرفت، لب زدم:
_خب؟ چی گفت؟

اخم غلیظی بین ابروهاش جا خوش کرد.
_مثل همیشه زر زیادی زد…گفت امروز میاد دنبالت تا برید محضر و دوباره عقد کنید…منم تهدیدش کردم که پاش و اینجا نزاره وگرنه خونش و می ریزم.

با شنیدن این حرفا، اضطرابم دو چندان شد.
اصلا توقع نداشتم همچین حرکتی رو از سورن نداشتم!

فکر کردم بیخیالم شده اما مثل اینکه این بشر قصد نداره دست از سرم برداره.
_تو که دلت نمی خواد دوباره محرمش بشی؟

با شماتت نگاهم و بهش دوختم و غریدم:
_خرم مگه؟ بعد از اون خیانتی که بهم کرد توقع داری باز برم باهاش زیره یه سقف.
لبخند زد و آروم لپم و کشید.

_آفرین…می دونستم که عاقل تر از این حرفایی!
این رو گفت و در حالی که برق تحسین در چشماش موج می زد از روی تخت بلند شد.

به طرف دره اتاق رفت و گفت:
_شام حاضره…بیا پایین…فقط حرفی راجب اینکه سورن زنگ زده به بابا نزن!

_خیالت راحت، چیزی نمیگم…همین جوریشم بابا دنبال یه بهونه ای که دوباره من و سورن و آشتی بده.

سری تکون داد و بعد از زدن چشمکی از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش، از روی مبل بلند شدم و بعد از خشک کردن موهام خواستم به سمت طبقه پایین برم که صدای بحثی و جدالی نظرم و جلب کرد.

تند به سمت تراس رفتم و مثل میمون ازش آویزون شدم تا متوجه بشم چه خبره!
با دیدن پسر داییم، رسما وا رفتم.
آخه اون دیگه اینجا چیکار می کرد؟

از موقعی که مامانم فوت کرده بود، رابطه ی ما با خانواده ی مادریم کلا شکرآب شده بود.
الانم واقعا جای تعجب داشت که آراد به اینجا اومده بود.

گوشام و تیز کردم تا بفهمم دانیال و آراد چی دارن به هم میگن اما از این فاصله جز صدا های گنگی، چیز دیگری به گوش نمی رسید.
از تراس بیرون اومدم و سریع خودم و به باغ رسوندم.

هنوز بابا نیومده بود و این واقعا جای شکر داشت، چون اگه بابا اینجا بود قطعا بین شون دعوا میشد.
همین که وارد باغ شدم، با صدای نسبتا بلندی گفتم:
_دانیال! اینجا چه خبره؟

جملم که تموم شد، هردوشون به سمتم برگشتن.
نگاه آراد زوم شد روم و با تعجب لب زد:
_دلربا خودتی؟ وای چه قدر عوض شدی!
مگه میشه در عرض هفت سال یه نفر انقدر تغییر کنه!

قدمی به سمت شون برداشتم و بی توجه به چرت و پرتای آراد، مضطربانه گفتم:

_اینجا چیکار می کنی؟ هیچ می دونی اگه بابا تورو ببینه چه دعوایی به پا میشه!

دانیال دست به کمر ایستاد و حق به جانب زمزمه کرد:
_منم داشتم همین و بهش می گفتم!
کلافه بازدمم و بیرون فرستادم.
_بیا برو شر به پا نکن.

پوزخندی زد و گفت:
_به اون مرتیکه هیچ ربطی نداره…من اومدم فامیلم و ببینم! آخه به اون چه؟
دانیال یه تای ابروش و بالا انداخت و طعنه آمیز گفت:
_هه! بعد از هفت سال یادت افتاده که فامیلی هم داری؟ راستش و بگو! به خاطر چی به اینجا اومدی؟

آراد دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما من مانعش شدم.
_این حرفا رو بیخیال…الاناس که سر و کله ی بابا پیدا بشه…تو رو خدا برو آراد…بعدا قرار میزاریم و مفصل حرف می زنیم، الان فقط تا دیر نشده برو.

مثل اینکه آراد هم واقعا از بابا می ترسید…
چون بدون هیچ مخالفتی سری تکون داد و گفت:
_یکی تون شمارش و بده داشته باشم.

دانیال برای خلاصی از دست این مهمون ناخونده تند تند ارقام شمارش و نجوا کرد.
آراد بعد از اینکه شماره ی دانیال داخل گوشیش سیو کرد لبخندی زد و گفت:
_من باید حتما شما رو توی یه فرصت مناسب ببینم…مسئله خیلی مهمیه.

این رو گفت و بعد از خداحافظی مختصری رفت.

وقتی کامل از دیدم محو شد، نفسی از روی آسودگی کشیدم و رو کردم سمت دانیال و پرسیدم:
_به نظرت چه کاره مهمی داره؟

شونه ای بالا انداخت.
_دقیق نمی دونم! ولی حدس می زنم که به آقا بزرگ مربوط باشه…حتما بوی پول به دماغ شون خورده که دوباره یادی از ما کردن.

حیرت زده لب زدم:
_آقا بزرگ؟ آخه اومدن آراد به اینجا چه ربطی به آقا بزرگ داره؟
_از یکی از بچه های فامیل شنیدم که آقا بزرگ داره نفس های آخرش و می کشه و برای همه ی بچه هاش ارث تعیین کرده اما چون مامان فوت کرده، تموم اون ارث و میراث و برای من و تو گذاشته…حتما ایناهم به طمع پول دوباره اومدن سمت ما.

سری تکون دادم و زیر لب آهانی گفتم.
حرفاش کاملا منطقی بود!
فامیل مادری من، خیلی طمع کار هستن.
مخصوصا داییم، که بابای آراد میشه.

با صدای دانیال از افکارم فاصله گرفتم.
_الکی ذهن خودت و مشغول نکن! ما به اندازه کافی داریم که به فکر ارث و میراث آقا بزرگ نباشیم…آراد هم اگه بهم زنگ زد یه جوری دست به سرش می کنم.

چیزی نگفتم و همراهش به داخل برگشتم.
حق با دانیال بود.
نباید ذهنم و مشغول همچین موضوع پیش پا افتاده ای می کردم.

* * * * * *

از آرایشگاه بیرون اومدم و موهام و که حالا یک دست رنگ شده بود، داخل شالم فرو بردم.
خواستم به سمت اون طرف خیابون برم که ناگهان ماشینی برام بوق زد.

کلافه به سمت ماشین برگشتم اما با دیدن آراد جا خوردم!
یعنی از عمارت تا اینجا تعقیبم کرده بود؟
از ماشین مدل بالاش پیاده شد و به سمتم اومد.

هیچ نمی دونستم انقدر وضعش خوب شده که تونسته یه همچین ماشینی بخره!
مقابلم ایستاد، که نگاهم و از ماشینش گرفتم و به اون چشمای طوسی رنگش دوختم.

خیلی ناشیانه بحث و آغاز کرد.
_سلام…خوبی؟
نیشخندی زدم و گفتم:
_ممنون.

ابروهاش بالا پرید.
انتظار داشت من هم حالش و بپرسم اما من اصلا حوصله ی خوش و بش کردن باهاش و نداشتم.

دستی میون موهاش کشید و گفت:
_می خوام باهات حرف بزنم دلربا…خیلی مهمه!
_اما من کار دارم.
_خیلی وقتت رو نمی گیرم…اصلا میریم همین کافه اون طرف خیابون! باشه؟

ناچارا قبول کردم.
_باشه…اما فقط در حد خوردن یه قهوه.
سری تکون داد و گفت:
_قبوله…صحبت مون خیلی طول نمی کشه.

شونه به شونه هم، به سمت اون کافه رفتیم که به انتخاب خودش، به طرف یکی از میز های تزئین شده قدم برداشت و من بر خلاف میلم دنبالش به راه افتادم.

مقابلش روی صندلی چرمی نشستم و بی مقدمه گفتم:
_خب؟ با من چیکار داری؟
منو از روی میز برداشت.
_چه قدر عجولی تو دختر عمه!
_گفتم که کار دارم.

_منم گفتم که…زیاد وقتت رو نمیگیرم.
با حرص بازدمم و بیرون فرستادم و به پشتی صندلی تکیه دادم.
فقط دوست داشتم زودتر حرفش و بزنه تا از شرش خلاص بشم!

بعد از اینکه گارسون به طرف میز مون اومد و سفارش هامون و گرفت، این انتظارم به پایان رسید و اون آماده ی حرف زدن شد.
انگشتاش و درهم قفل کرد و با تپه تپه گفت:

_راستش…نمی دونم چه طور اون حرفی که…تو دلم…هست رو…بهت بزنم! برام خیلی سخته.
من که از همه جا بی خبر بودم، ریلکس پام و روی پام انداختم و زمزمه کردم:
_بگو! راحت باش.

انگار لحنم خیلی تاثیر گذار بود چون تند و چکشی رفت سره اصل مطلب.
_من خیلی خاطرت رو می خوام دلربا! از بچگی می خواستم.
ناخوداگاه چشمام گرد شد و ابرو هام بالا پرید!

صاف توی جام نشستم و لب هام و تکون داد تا حرفی، هر چند بی معنی بزنم اما اون پیش دستی کرد و ادامه داد:

صاف توی جام نشستم و لب هام و تکون داد تا حرفی، هر چند بی معنی بزنم اما اون پیش دستی کرد و ادامه داد:

_لطفا بزار کامل حرفام و بزنم بعد هرچی خواستی بگو! می دونم الان فکر می کنی به خاطر ارثیه آقا بزرگ که سمتت اومدم اما به خدا دلیلم این نیست…من خوده تورو می خوام!

توی این چند سال همش بهت فکر می کردم و خواستم پا پیش بزارم اما چون پولی نداشتم ترسیدم اون مرتیکه تحقیرم کنه و تورو به من نده…اما حالا که وضعم خوب شده این جرعت و پیدا کردم تا سمتت بیام و اول با خودت حرف بزنم.

به سختی آب دهانم و قورت دادم و خیره خیره به صورتش زل زدم.
متوجه تعجبم شد و گفت:
_خودتم خوب می دونی که از بچگی همش چشمم دنبال تو بود…این و کل فامیل می دونستن اما مرگ عمه مارو از هم جدا کرد…

اگه عمه زنده بود قطعا تا الان با هم ازدواج کرده بودیم و حتی یه بچه هم داشتیم.
با درد چشمام و باز و بسته کردم و نگاهم و ازش گرفتم.

درموندگیم به این خاطر بود که نمی دونستم چه طور باید بهش جواب رد بدم تا ناراحت نشه.
تنها کسی که من دوست داشتم و مستانه می پرستیدمش سورن بود.
نه آراد یا هر کس دیگه ای!

با دو دلی دهن باز کردم تا آب پاکی بریزم رو دستش که همون لحظه گارسون با دوتا فنجون قهوه و کیک، سر و کلش پیدا شد.
سینی روی میز گذاشت و بعد از گفتن نوش جان، رفت.

این پارازیت بهونه ای شد تا تموم اون حرفایی که آماده کرده بودم و می خواستم به آراد بزنم از یادم بپره.

فنجون قهوش و برداشت و پرسید:
_خب نظرت چیه؟ اگه جوابت مثبته همین امشب با بابام میایم خواستگاریت.

پوزخندی زدم و روم و ازش گرفتم.
چه قدر هم آتیشش تنده!
بدون اینکه لب به قهوم بزنم از سره میز بلند شدم که نگاه متعجبش و بهم دوخت و نجوا کرد:
_کجا؟

_گفتم که کار دارم…به اندازه ی کافی حرفات و شنیدم.
_یعنی جوابت مثبته؟
با غیظ به سمتش برگشتم.
این بشر عجب اعتماد به نفس کاذبی داشت!

قاطع گفتم:
_نه! من هیچ علاقه ای به تو ندارم…این و دارم الان بهت میگم تا الکی منتظر جواب مثبت از جانب من نباشی.

پشتم و بهش کردم و با گام های بلند از کافه بیرون زدم و به سمت ماشینم رفتم.
انقدر در بهت و حیرت قرارش دادم که حتی دنبالمم نیومد!

خواستم دره ماشینم و باز کنم که ناگهان دستم به شدت کشیده شد و سینه به سینه شخصی شدم.
دهن باز کردم تا جیغ بزنم اما با استشمام اون عطر آشنا، خفه خون گرفتم.

مسخ شده سرم و بالا آوردم و خیره شدم به اون چشمای عسلی!
بی اینکه کلامی حرف بزنم، در بهت دیدنش بودم که با عصبانیت دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته رمان دلربا پارت۴۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا