" /> رمان دلربا پارت۴۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۴

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

کلافه بازدمش و بیرون فرستاد.
_انقدر لجبازی نکن دلربا…حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی گرفتی؟… بمون به خدا کاری بهت ندارم، اگه اصرار می کنم فقط به این خاطره که نمی خوام بلایی سرت بیاد.
مردد نگاهش کردم.

به این چشمای شرور اصلا نمیشد اعتماد کرد!
فکر کنم متوجه تردیدم شد، چون با لحن اغواکننده ای ادامه داد:
_ممکنه دم خونت کمین کرده باشن…همین جا بمون! اصلا تو برو توی اتاق بخواب، منم توی سالن می خوابم تا خیالت راحت باشه…فرداهم که پرواز داریم و برمی گردیم تهران.

دلم می خواست بمونم اما مغزم یه چیز دیگه می گفت!
داشت متعدد بهم هشدار میداد و صحنه اون خیانت کذایی و بهم یاد آوری می کرد.

سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و طعنه آمیز گفتم:
_از کجا معلوم بتونی خودت و کنترل کنی؟

_دیگه داری شورش و در میاری دلربا…یه جوری ادای تنگا رو درمیاری انگار که یادت رفته خودم گشادت کردم، من می تونم خودم و کنترل کنم! و درضمن وقتی راضی نباشی سمتت نمیام پس بس کن.

منتظر بودم همین چرت و پرتا رو تحویلم بده تا اون حرفی رو که توی دلم مونده بود بهش بزنم!
چشمام و ریز کردم و با نفرت گفتم:
_اگه می تونی خودت و کنترل کنی پس چرا وقتی ساحل جلوت لخت شد پسش نزدی!؟

فقط مسخ شده نگاهم کرد و جوابی نداد.
پوزخندی به این سکوتش زدم و درو باز کردم و تند از خونه خارج شدم.
به سمت خیابون قدم برداشتم تا یه تاکسی بگیرم و برگردم خونه که به سمتم دوید.

در حالی که داشت تند تند دکمه های پیراهنش و می بست، اسمم رو متعدد صدا زد:
_دلربا…دلربا…صبر کن!
ایستادم!

نمی دونم چرا اما ایستادم و منتظر موندم تا بهم برسه.
کنارم ایستاد و عصبی گفت:
_برگرد خونه.
_تنها جایی که برمی گردم خونه ی خودمه.

بالاخره اون روش بالا اومد و داد زد:
_احمق شدی؟ نمی فهمی دارم بهت میگم اونجا کمین کردن؟ می خوای بمیری دختره ی سبک مغز؟

با خباثت گفتم:
_مرگ و زندگی من مهمه برات؟
صداش و بالا تر برد و گفت:
_آره…مهمه…لعنتی مهمه!
متعجب نگاهش کردم.
اصلا انتظار نداشتم همچین چیزی رو از دهن سورن بشنوم!

جملش که تموم شد، انگار تازه متوجه شد از روی عصبانیت چی از دهنش پریده بیرون.
با حالی آشفته چنگی میون موهاش زد و گفت:
_برو خونه.

سری به معنای نه تکون دادم.
_من و برسون خونه ی خودم…اینجا نمی مونم.

حسابی لج کرده بودم و اصلا قصد نداشتم عقب نشینی کنم.
امشب یا روی تخت خودم می خوابیدم یا وسط خیابون!
چون امکان نداشت که دوباره پام و داخل خونه ی سورن بزارم.

عصبی از این مُصری من، غرید:
_پس صبر کن برم سوئیچ ماشین و بیارم.
سری به معنای باشه تکون دادم و چیزی نگفتم که تند به سمت خونش رفت و دقایقی بعد همراه با سوئیچ برگشت.
هر دو سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.

نیم ساعت بعد، ماشین و مقابل درِ خونم پارک کرد که بدون کوچک ترین حرفی پیاده شدم و به طرف در رفتم.
همین که درو با کلید باز کردم، پشت سرم ظاهر شد!
_من تا فردا همین جا توی ماشین می مونم…وسایل ضروریت و جمع کن که صبح پرواز داریم.

به سمتش برنگشتم و حتی نگاهش هم نکردم.
فقط لب های خشکم و تکون دادم و آروم گفتم:
_باشه!

و بعد هم بدون اینکه حتی یه تعارف خشک و خالی کنم، وارد خونه شدم و درو هم پشت سرم بستم.

* * * * *

خمیازه بلندی کشید و به پشتی صندلی هواپیما تکیه داد.
از گوشه چشم، متعجب نگاهش کردم.
سفیدی چشماش به قرمزی می زد و کمی زیره چشماش گود شده بود!

متوجه نگاهم شد و طلبکارانه گفت:
_اینجوری من و نگاه نکن! تو هم اگه تموم شب و نمی خوابیدی به این حال و روز دچار می شدی.

ابرو هام بالا پرید!
یعنی واقعا به خاطر من تموم شب رو نخوابیده بود!؟

دست به سینه نشستم و گفتم:
_من ازت نخواستم که دم خونم کشیک بدی! پس اینجور طلبکارانه با من حرف نزن.

دلخور بهم زل زد.
_جای تشکرته؟

_سه ساعت دیگه می رسیم تهران…می تونی تا اون موقع یکم بخوابی! البته اگه از صبح تا حالا کمتر بغل گوش من حرف می زدی، فرصت بیشتری هم برای استراحت داشتی.

این رو گفتم و روم و ازش گرفتم.
درحالی که داشتم از پنجره کوچک هواپیما آسمان و تماشا می کردم، صداش و کنار گوشم شنیدم:
_اه اه…چه قدر تلخ شدی دلربا !!!

در جوابش چیزی نگفتم اما در دلم پوزخندی بهش زدم.
اون چه می دونست که دلیل تلخی من، خودشه!
کاراشه!
خیانت هاشه!

وقتی دید جوابش و نمیدم و بهش بی محلی می کنم، بیخیال شد و دیگه حرفی نزد.
از این سکوت بین مون استفاده کردم و برای مشغول کردن خودم، محو تماشای آسمون صاف و ابر های ریز و درشت سفید رنگ شدم.

کم کم داشت چشمام گرم می شد و خوابم می برد که صدای ریز خنده ای توجهم رو جلب کرد.
سرم و به سمت صدا چرخوندم که با دوتا دختر که در ردیف کناری ما نشسته بودن مواجه شدم.

زیره چشمی من و سورن رو زیره نظر گرفته بودن و درمورد مون پچ پچ می کردن و می خندیدن!
انقدر رفتارشون تابلو بود که سورن هم متوجه شون شد و با حسرت ساختگی گفت:
_نگاه کن به خاطر تو ایکبیری چه دافایی رو از دست دادم!

می دونستم به خاطر اینکه حرص من و در بیاره، داره این حرفا رو می زنه اما با فهم به این موضوع، باز هم ناراحت شدم و با دلخوری گفتم:
_کسی جلوت و نگرفته…من و تو که نسبتی با هم نداریم، می تونی بری و یکی از این عفریته ها رو برای خودت جور کنی.

یه تای ابروش و بالا انداخت.
_واقعا؟ برم پیششون؟
سری تکون دادم.
_آره…برو.

فکر می کردم این کارو نمی کنه اما در کمال ناباوری از جاش بلند شد و به سمت اون دوتا دختر رفت.
حیرت زده از این همه پرویی و وقاحتش، با چشم هایی گرد شده بهش زل زدم.
باورم نمیشد تا این حد بی شعور باشه!

کناره ردیف شون ایستاد و با لبخند چیزی به اون دوتا دخترا گفت که اونا هم از خدا خواسته نیش شون تا بنا گوش شون باز شد…
هه!

اخم و تلخی هاش برای منه، خوش و بش و لبخنداش برای دیگران!
با عصبانیت روم و ازشون گرفتم و سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم.

حسابی جوش کرده بودم و دلم می خواست عربده بزنم تا خالی بشم.
حتی از عصبانیت زیاد، به این فکر افتادم که به سمت شون برم و تموم عقده هام و سرشون خالی کنم، اما لحظه آخر پشیمون شدم.

باید جوری رفتار می کردم که انگار نه انگار که برام مهمن!

تا موقع رسیدن به فرودگاه، همون جوری چشمام و بسته نگه داشتم و با کندن پوست لبم و فرو کردن ناخن هام توی گوشت دستم، خودم و آروم کردم.

هنگام فرود اومدن هواپیما، سورن سره جاش برگشت و کمربندش و بست اما من کوچک ترین توجهی بهش نکردم.

فقط دلم می خواست زودتر این هواپیما لعنتی بشینه تا برگردم به عمارت بابا و از دست سورن خلاص بشم.

این انتظارم خیلی طول نکشید و حدود ده دقیقه بعد، هواپیما فرود اومد.
با اعلام مهماندار، سریع کمربندم و باز کردم و از هواپیما خارج شدم و به سمت قسمتی که بار ها و چمدون ها رو تحویل میداد رفتم.

یه گوشه منتظر چمدون بزرگ و مشکی رنگم ایستادم که همون لحظه سر و کله ی سورن و اون دوتا دختر هم پیدا شد.
هر سه شون به سمت من اومدن و کنارم ایستادن.

مطمئن بودم سورن از قصد اونا رو به این سمت کشونده تا من و بیشتر حرص بده!
صدای یکی از دخترا رو کناره گوشم شنیدم که داشت با لحن پر از عشوه ای می گفت:
_وای سورن تو خیلی خوبی! میشه شمارت و بدی تا بعدا با هم یه قراری بزاریم و هم و ببینیم؟

هه! هنوز یک ساعت هم نشده و این دختره داره با اسم کوچیک سورن رو صدا می زنه و به فکر قرار گذاشتنه.
واقعا که راست می گن نمیشه ذات آدما رو تغییر داد.

این سورن از همون اول با ذات گرگ صفت و کثیف به دنیا اومده و هیچ جوره نمیشه تغییرش داد.

ساحل نباشه دلربا…دلربا نباشه یه خره دیگه.
ماشالله قلب که قلب نیست!
کاروانسراس…

سورن با خنده گفت:
_چشم…بزن شمارم و.
و تند مشغول دادن شمارش شد.

عصبی نفسم و بیرون فرستادم و ازشون فاصله گرفتم، چون دیگه نمی خواستم چرندیات شون رو بشنوم و بیشتر از این حرص بخورم.

خداروشکر که چمدونمم بالاخره اومد و بعد از برداشتنش، راهی دره خروجی شدم تا یه تاکسی بگیرم و به عمارت برگردم.

به سمت اولین تاکسی که دیدم، رفتم و خواستم سوار بشم که همون لحظه سورن به سمتم اومد.

دره تاکسی گرفت و گفت:
_منم باهات میام.
اخم کردم و طعنه آمیز غریدم:
_لاس زدن هات تموم شد؟

پرو پرو نگاهم کرد و گفت:
_اره عزیزم…حالا بریم.
عصبی دره تاکسی رو به هم کوبیدم.

_من با تو هیچ جا نمیام، حالا هم بزن به چاک!
_نه دیگه، من تا اینجاش باهات اومدم…تا دم عمارت بابا جونتم می رسونمت.
کلافه نگاهش کردم و ناچارا سوار تاکسی شدم.

دیگه به این نتیجه رسیده بودم که بحث کردن با این آدم زبون نفهم هیچ فایده ای نداره.
فقط باید ازش تا جایی که می تونم فاصله بگیرم.

کنارم نشست و راننده تاکسی چمدون من و سورن و، روی باربند ماشینش بست.
توی این فاصله از فرصت استفاده کرد و گفت:
_الان مثلا قهری؟
_قهر مال بچه هاس.
خندید.
_از نظره من توهم بچه ای.

چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:
_تو هم یه لاشی که دومی نداره!
_چرا؟ به خاطره اون دخترا؟

سری به طرفین تکون دادم.
_شاید…اما کلا همه ی کارات داد می زنه که چه آدم لاشی هستی…هر کس که به تو نزدیک میشه گول ظاهر فریب دهندت رو می خوره! فکر می کنه اگه به تو برسه و با تو باشه خوشبخته اما در واقع با تو بودن چیزی به همراه نداره جز عذاب و بدبختی.

اخم کرد و جدی شد.
_یعنی تو الان بدبختی؟

پوزخندی زدم و گفتم:
_خداروشکر که من دیگه با تو نیستم…هرچی بین ما بود برای همیشه تموم شد…اگه الانم می بینی که به حرفت گوش دادم و همراهت به تهران اومدم به این خاطر نیست که بهت اهمیت میدم یا برام مهمی، من فقط به این دلیل کارم و ول کردم و به تهران برگشتم چون توی اون کشور غریب جونم در خطر بود و کسی رو نداشتم.

دهن باز کرد تا با عصبانیت چیزی بگه که همون لحظه راننده تاکسی کارش تموم شد و سواره ماشین شد.

با به حرکت در اومدن تاکسی، نگاه بدی بهم انداخت و آروم غرید:
_خودتم خوب می دونی که تا ابد مال منی و برای همیشه باید کنارم بمونی.
_بمونم تا بیشتر عذابم بدی؟

از گوشه چشمش به راننده تاکسی زل زد و وقتی دید اون پیرمرد حواسش به ما نیست، آروم زمزمه کرد:

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Ali%20Abdollahi%20-%20Khosh%20Bashi%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید علی عبدالهی با لینک مستقیم و کیفیت عالی: https://xip.li/qgB4pD

نوشته رمان دلربا پارت۴۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا