" /> رمان دلربا پارت۴۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

با کمی تعلل و مِن و مِن بالاخره کلمات رو کنار هم چید و پرسید:
_شما ازدواج کردید؟
طبق تجربه ای که توی این پنج ماه کسب کرده بودم، می دونستم غربی ها آدمای رکی هستن و سریع میرن سره اصل مطلب.
مونده بودم چی بهش بگم که ناگهان صدای عصبی و طلب کارانه شخصی بلند شد.
_بله ایشون ازدواج کردن و همسر هم دارن.

هر دو متعجب به سمت صدا که متعلق به کسی جز سورن نبود، برگشتیم.
خدایا آخه این بشر چرا همیشه انقدر بد موقع سر و کلش پیدا میشد!
تایلر اخم کرد و گفت:
_شما کی هستید؟

درحالی که هراسان نگاهم و بین سورن و تایلر رد و بدل می کردم خواستم چیزی بگم تا اوضاع خراب تر از این نشه ولی سورن زودتر از من به حرف اومد.
_من شوهر این خانمم!

تایلر متعجب ابروهاش بالا پرید و چشماش گرد شد.
خصمانه نگاهم و به سورن دوختم که اون بدتر ادامه داد:
_ببین این خانم شوهر داره پس برو برای یکی دیگه نقشه بکش از حالا به بعدم دوست ندارم خانومم اینجا کار کنه.
و بعد محکم دستم و گرفت و به زور دنبال خودش به سمت محوطه بیمارستان کشید.
به محوطه بیمارستان که رسیدیم، عصبی دستم و از حصار انگشتاش بیرون کشیدم و تقریبا داد زدم:
_این چه حرفایی بود که زدی؟ آبرو برای من نذاشتی!.

دست به سینه ایستاد و گفت:
_بدبختِ نفهم تازه باید از خداتم باشه که از دست اون پسره ی آشغال و هیز نجاتت دادم.
_عه! الان من بهت بدهکارم شدم؟ ببین از این به بعد این لطفارو در حق یه نفره دیگه بکن…من نیاز به کمک تو ندارم.
روم و ازش برگردوندم و عصبی دستی به صورتم کشیدم و در حالی که انگار داشتم با خودم حرف می زنم گفتم:
_حالا چه جوری باید این موضوع رو برای دکتر توضیح بدم؟ وای خدا آبروم رفت!

صدای یخ بستش طنین انداخت:
_لازم نیست به فکر آبروت باشی چون دیگه قرار نیست اینجا کار کنی؟
دستم و به معنای برو بابا تو هوا تکون دادم و عصبی خواستم داخل بیمارستان برگردم که اینبار محکم بازوم و چسبید.

توی صورتم غرید:
_اگه نمی فهمی یه جور دیگه حالیت کنم!؟ گفتم نمی خوام دیگه اینجا کار کنی، اونم با وجود اون مرتیکه حروم زاده.
نگاهم از صورت خشمگینش به سمت رگ برجسته گردنش سوق پیدا کرد.

پوزخندی زدم و گفتم:
_موقعی که داشتی بهم خیانت می کردی چرا یادم نیوفتی؟ چرا اون موقع رگ گردنت باد نکرد.
کلافه بازدمش و بیرون فرستاد.
_باز شروع نکن دلربا.

_مشکل مردایی مثل تو می دونی چیه؟ غیرت و به گیر دادن می بینن! اما غیرت اصلی اینه که نذاری هیچ وقت چشمای زنت بارونی بشه، نذاری هیچ وقت عذاب بکشه.

مغموم نگاهم کرد و چیزی نگفت.
البته چیزی نداشت که بگه چون حق کاملا با من بود!
خواستم بازوم و از میون انگشتاش بیرون بکشم که زمزمه کرد:
_می دونم اشتباه کردم، توقع هم ندارم که به همین راحتی ها من و ببخشی اما حداقل بیا امروز رو با هم باشیم.

مردد نگاهش کردم که مضطربانه گردنش و ماساژ داد و گفت:
_از وقت گذروندن توی این خراب شده خیلی بهتره!

دهن باز کردم تا خواستش و رد کنم اما زبونم مطابق با میلم نچرخید.
_باشه…بزار برم لباسم و عوض کنم و وسایلم و بردارم.
_منم همراهت میام، دوست ندارم دوباره با اون مرتیکه ی عوضی مواجه بشی!

*************************

ظرف نسبتا بزرگ بستنی به دستم داد و بعد از نشستن روی صندلی، دره ماشین و بست.
مشغول خوردن بستنیم شدم اما حواسمم مدام در پی سنگینی نگاهاش بود که گاه و بی گاه روم زوم میشد!

آخر سر تاب نیاوردم و خواستم سرش داد بزنم اما با دیدن اون چشمای تب دار به کل وا رفتم و بستنی توی گلوم پرید.

چندین بار متعدد سرفه کردم که آروم دستم و گرفت و پرسید:
_خوبی؟

در جوابش گفتم:
_اونجوری من و نگاه نکن!
_چه جوری؟
_یه جوری که انگار صد سال یه زن و ندیدی!

آه سوزناکی کشید…جوری که دلم سنگ هم به رحم اومد!
_می دونی پنج ماه با هیچ زنی نبودم؟ پنج ماه هیچ کس و لمس نکردم؟

سعی کردم بی تفاوت باشم.
_خب به من چه؟
معنا دار نگاهم کرد.
_از کی تا حالا انقدر بی رحم شدی؟

قاشقی از بستنی درون دهنم گذاشتم و در حالی که داشتم طعم شیرینش و مزه مزه می کردم، گفتم:
_از وقتی خیانت شوهرم و با چشمای خودم دیدم!

با اخم و یه دنیا دلخوری بهم زل زد.
انگار از تکرار این جمله توسط من، حسابی خسته شده بود.
اما خب سر کوفت زدن بهش، حداقل کاری بود که می تونستم برای خنک شدن دلم انجام بدم.

ظرف بستنیش و روی داشتبورد قرار داد و با لحن خبیثانه ای گفت:
_می دونی اگه بخوام می تونم کاری کنم که این نیازم که توی این پنج ماه به زور خفش کرده بودم، همین جا توی همین ماشین از بین بره؟

بهت زده نگاهش کردم.
این یه اعلان خطر بود؟
یا شاید هم می خواست من رو امتحان کنه و به بازی بگیره!؟

متوجه تعجب و هول زدگیم شد، برای همین لبخند شیطونی زد و گفت:

_با یه حال توی ماشین چه طوری؟ می تونم یه کاری کنم که همین جا حسابی داغ بشی!

جملش که تموم شد، ناخوداگاه دستم به سمت دستگیره در رفت و خواستم از ماشین پیدا بشم که قفل مرکزی و زد.

_قرار نشد که دوباره برای من ادای تنگا رو در بیاری! فراموش کردی خودم گشادت کردم؟
به سختی آب دهانم و قورت دادم و سعی کردم چهرم و جدی نشون بدم.

_اولن که ما دیگه به هم محرم نیستیم، دومن حتی اگر به هم محرمم بودیم من دیگه حاضر نیستم با مردی که جلوی چشمام بهم خیانت کرده یکی بشم.

به سمتم خیز برداشت و زمزمه کرد:
_تلخ نباش عزیزم…یه دو خط سیاهه شناسنامه و دوتا آیه قرآن که چیزی رو عوض نمی کنه!

و بعد صورتش و قاب صورتم نگه داشت و بازدمش و به سمت گردن برهنم بیرون فرستاد که مور مورم شد و بی اختیار چشمام و بستم.

داشتم تموم عهد و پیمان هایی که توی این پنج ماه با خودم بسته بودم، فقط با داغی نفسش می شکستم!

منم می خواستمش…
منم دلتنگش بودم…
اما هنوز نبخشیده بودمش…

بدون اینکه چشمام و باز کنم گفتم:
_سورن تمومش کن! اگه فکر کردی من دوباره خرت میشم سخت در اشتباهی…از اینکه به حرفت گوش دادم و باهات بیرون اومدم، پشیمونم نکن.

صداش و کنار گوشم شنیدم:
_باشه! پس بخورش.
خودش و عقب کشید که با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهش کردم.
دهن باز کردم تا فوشی نثارش کنم، اما لبخند محوی زد و ادامه داد:

_منظورم بستنیت بود…کاری باهات ندارم…دوست ندارم با یه رابطه زوری برینی به اعصابم!
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و نالیدم:
_خیلی بی شعوری.

_اینکه تو منحرف و بی جنبه ای تقصیره منه؟ به من چه که تو بد برداشت کردی.
اخم کردم و ظرف بستنی روی داشتبورد گذاشتم.
حسابی جلوش ضایع شدم!

دست به سینه نشستم و غریدم:
_برو…من و برسون خونم.
_چشم…امر دیگه؟
پشت چشمی براش نازک کردم.
_فقط برو، دیگه نمی خوام ببینمت.

بازم لبخند زد و ماشین و روشن کرد و به راه افتاد.
انقدر از دستش شاکی بودم که روم و ازش گرفتم و نگاهم و به بیرون دوختم.

تا موقع رسیدن به خونم، دیگه حرفی بین مون پیش نمیومد و تنها چیزی که سکوت بین مون رو شکست، صدای کوبیده شدن دره ماشین، بعد از پیاده شدن من بود.

با قدم های بلند و عصبی به سمت دره خونم قدم برداشتم و درست وقتی مقابلش رسیدم اسمم رو صدا زد:
_دلربا.
به سمتش برگشتم.

کناره ماشینش ایستاده بود و خیره شده بود بهم!

_این مسخره بازیت و تمومش کن! کارات و انجام بده تا هفته آینده با هم برگردیم ایران.
دست به کمر ایستادم.
با اینکه دیگه هیچ نسبتی با من نداشت، اما هم چنان برام خط و نشون می کشید.
جدی گفتم:

_من اینجا کار و زندگی دارم…بعدشم تو چیکارمی که باهات برگردم؟
اخم کرد.
_این یه در خواست نبود…هفته دیگه میام سراغت، چه بخوای چه نخوای باید با من برگردی ایران.
_بشین به انتظار تا بیام، اصـ…اصلا…

بی توجه به من که داشتم سرش داد می کشیدم و حرصم و خالی می کردم، سواره ماشینش شد اما لحظه آخر انگار که چیزی یادش اومده باشه، شیشه ماشینش و پایین داد و گفت:
_اها درضمن! بهتره دیگه پات و توی اون بیمارستان نذاری.

پوزخندی زدم و یه تای ابروم و بالا انداختم.
_هه؟ اونوقت چی میشه؟
_اونوقت اون بیمارستان و روی سره تو و اون پسره و تموم خدمه و بیماراش خراب می کنم! جدی میگم دلربا…می دونی که هر کاری ازم بر میاد.

و بعد گازی به ماشینش و رفت!
تا موقع محو شدنش از مقابل چشمام، هم چنان مقابل دره خونم ایستادم و تکون نخوردم.

مغزم انگار به کل قفل کرده بود و توانایی دستوره حرکت دادن به بدنم و نداشت.
کمی طول کشید تا کم کم یخای دور مغزم آب شدن، و من بالاخره تصمیم گرفتم کلیدو درون قفل در بچرخونم و وارد بشم!

پشت سرم، دره خونه بستم و یک راست به سمت اولین مبل رفتم و روش ولو شدم.
نمی دونم چرا نفسم بالا نمیومد و قلبم گرومپ گرومپ می تبید.
جوری که می تونستم صدای تپش هاش و بشنوم.

فکر کنم حدودا نزدیک یک ربع بود که روی مبل افتاده بودم و هیچ حرکتی نمی کردم اما با حس خشکی گلوم بالاخره از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب برای خودم ریختم.

در حالی که داشتم جرعه جرعه از محتوای داخل لیوان می نوشیدم، به این فکر کردم که آیا واقعا سورن تهدیدش و عملی می کنه؟
واقعا بعد یک هفته میاد سراغم و به زور می برتم؟

با این فکر ناخوداگاه اخمام درهم رفت!
اگه دوباره خامش بشم و باهاش برگردم زیره یک سقف، این فرصت و بهش دادم که رسما نابودم کنه.
نباید تسلیمش بشم.
من به خودم قول دادم که فراموشش کنم!
دوباره دیدنش موجب این نمیشه که زیره قولم بزنم.

با بلند شدن صدای زنگ تلفن، از افکار وحشیانم فاصله گرفتم و از آشپزخونه خارج شدم.
به سمت تلفن، که روی میز عسلی قرار داشت رفتم و با فکر اینکه دانیالِ، سریع تماس و وصل کردم و گفتم:
_الو!
_سلام.

همین که صدای بابا رو بعد از پنج ماه شیندم، کوپ کردم و رسما وا رفتم!
روی مبل نشستم و ناباورانه گفتم:
_شمایید بابا؟

_آره! چرا انقدر تعجب کردی؟
لحن خشک و جدیش، مجابم کرد که واقعا خوده باباس و اشتباه نمی کنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آخه غیر از دانیال کسی شماره ی خونم و نداره…برای همین خیلی تعجب کردم.

_اتفاقا دانیال شمارت و داد.
به اینجای جملش که رسید مکث کرد.
مطمئن بودم برای حال و احوال کردن زنگ نزده و کاره مهمی داره!

موشکافانه پرسیدم:
_خب! چرا شماره ی من و از دانیال گرفتی بابا؟ حتما کاره مهمی باهام داری!؟
تلخ جواب داد:
_از اینکه یه راست میری سره اصل مطلب خوشم میاد.

پام و روی پام انداختم و منتظر موندم تا ادامه بده.
خیلی دوست داشتم زودتر بفهمم که کاره مهمش چیه؟

این انتظارم خیلی طول نکشید و اون خیلی سریع ادامه داد:
_توی این چند وقت سورن و ندیدی؟

تند و سریع گفتم:
_نه…شما که می دونی من از سورن جدا شدم، پس دلیلی هم نداره که اون بیاد سراغم!

فکر کنم دروغم و باور کرد چون گفت:
_می خوام برگردی ایران.
ذهنم پر از دغدغه شد و به هم ریخت!
اون از سورن و این هم از بابا.

چرا همه می خواستن من برگردم؟
اون هم درست موقعی که همچین شغل خوبی توی یه بیمارستان عالی به دست آورده بودم.
بدون ذره ای تعلل در خواست بابا رو رد کردم.

_نه…من نمی تونم برگردم…من اینجا کار دارم، زندگی دارم…نمی تونم به این موقعیت خوبی که به دست آوردم پشت پا بزنم.
_کدوم موقعیت؟

_من توی یه بیمارستان مشغول به کار شدم، اگه برگردم ایران، حتی برای یه مدت کوتاه! قطعا کارم و از دست میدم.

حرف بعدیش مثل پتک توی سرم کوبیده شد:
_اگه برنگردی ممکنه چیزایی مهم تر از کارت رو از دست بدی!

نوشته رمان دلربا پارت۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا