" /> رمان دلربا پارت۴۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

حتی میلی متری از جاش تکون نخورد.
عصبی خواستم دره خونه رو ببندم که با پاش مانعم شد و در رو به سمتم هل داد که یه قدم به عقب رفتم و اون پیروزمندانه وارد خونه شد.
در رو پشت سرش بست و گفت:
_آخه جوجه تو زوره من و داری؟
سکوت ناشیانه ای کردم و فقط با حرص بهش زل زدم.

حتی اگر خودم می خواستم از این بشر فاصله بگیرم، دست سرنوشت یه جوری رغم می زد تا دوباره مقابل هم قرار بگیریم.
در حین اینکه داشتم عصبی دستی میون موهام می کشیدم، گفتم:
_با زبون خوش برو از خونه ی من بیرون وگرنه زنگ می زنم به پلیس!

ادام و در آورد و ریلکس به سمت سرویس مبلمان که گوشه سالن قرار داشت رفت.
روی یکی از مبل ها نشست و از داخل جیب کتش بسته سیگاری به همراه فندک طلاش در آورد.
خواست اولین سیگار و آتش بزنه که تند به سمتش رفتم و سیگار و فندک و از دستش گرفتم.

_تو خونه ی من حق نداری سیگار بکشی!
فکر کردم الان داد و بیداد راه میندازه و به زور فندکش و ازم پس میگیره اما بر خلاف تصورم روی مبل دراز کشید و گفت:
_باشه!

با چشم های گرد شده بهش زل زدم.
باورم نمیشد این آدم همون سورنه پنج ماه پیشه!
چه قدر حرف گوش کن شده بود!
نکنه نقشه ای داره؟
با این فکر، بی اختیار اخمام در هم شد.
لابد داره این رفتار و از خودش نشون میداد تا باز من و خام خودش کنه!

دست به کمر ایستادم و با همون اخمای در هم شده گفتم:
_می خوای زنگ بزنم پلیس؟
_خودتم خوب می دونی که اینکارو نمی کنی!
_هه! از کجا انقدر مطمئن حرف می زنی؟ من در حدی از تو متنفرم که اگه پلیسا بیان به جرم مزاحمت ببرنتت خیلی هم خوشحال میشم!

از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
رو به روم ایستاد و معنا دار نگاهم کرد.
_تو ازم متنفر نیستی! این چشما دارن یه چیز دیگه رو بهم میگن.
ناباور چندین بار پلک زدم که سرش و جلو آورد و در گودی گردنم نفس عمیقی کشید که گر گرفتم.

تند به عقب هلش دادم که پوزخندی زد.
_میبینی! هنوزم در مقابل من ضعف داری…هنوزم همون آدم بی جنبه ی پنج ماه پیشی.
بهم برخورد!

بدون اینکه خودم بخوام، ناخوداگاه تن صدام بالا رفت.
_تو هم همون آدم لاشی و پست فطرت پنج ماه پیشی…آدما عوض نمیشن سورن! تو هم هیچ وقت عوض نمیشی…هیچ وقت نمی تونی ذات خرابت رو تغییر بدی!
جوری با نفرت و عصبانیت تک تک کلمات رو به زبون میاوردم که انگار کسی که مقابلم ایستاده، دشمن خونیمه و یکی از بستگانم و کشته!

اما خب خیانت هم کم دردی نیست، اون هم وقتی درست با چشمای خودت شاهدش باشی!

خیره خیره نگاهم کرد و دم نزد!
فکر کنم متوجه شد تا چه اندازه عصبانی ام و هر کلمه ای که به زبون بیاره باعث میشه این خشمم شدت پیدا کنه.
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و پشتم و بهش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
یکی دوتا مشت آب سرد به صورتم پاچیدم و بعد از چندتا نفس عمیق، سعی کردم خودم رو آروم کنم.
کف دست سردم و روی گونه ملتهب و داغم گذاشتم و موهای آشفتم و عقب دادم.
هنوزم کامل آروم نشده بودم!
از سینک فاصله گرفتم و خواستم از آشپزخونه بیرون برم که همون لحظه سر و کلش پیدا شد.

با اخم ریزی نگاهم کرد و جدی گفت:
_می خوام باهات حرف بزنم.
با انزجار نالیدم:
_برو از خونه ی من بیرون…خواهش می کنم بیشتر از این حالم و خراب نکن.
_پس تکلیف حاله من چی میشه هااااان؟ پنج ماه گذاشتی رفتی حتی صبر نکردی همه چیزو برات توضیح میدم! یک درصد به فکره من نبودی.
کم کم یخایی که دوره ذهنم بسته شده بودن، شروع کردن به آب شدن و من به این فکر افتادم که نکنه اونروز همه چی صحنه سازی شده بوده؟
با این فکر، تند سری تکون دادم و گفتم:
_خب! الان همه چیزو برام توضیح بده.

نگاهش از صورت مصر و جدیم به سمت سبد سیب زمینی و مرغی که درون ظرف فر گذاشته بودم سوق پیدا کرد.
زبونش و روی لب فوقانیش کشید و زمزمه کرد:
_باشه فقط من خیلی گشنمه…بهتر نیست درحالی که تو داری شام درست می کنی منم ماجـ…
تا ته حرفش و خوندم و میون کلامش پریدم:
_باشه بابا…نمی خواد آسمون ریسمون به هم ببافی! خودمم گشنمه.
این رو گفتم و سپس به سمت ظرف فر رفتم.

در حالی که مشغول درست کردن شام شدم، سورن هم روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشست و نگاهش و بهم دوخت.
هر طرف می رفتم و یا حتی کوچک ترین حرکتی که می کردم، اون با نگاه خیرش زیره نظرم داشت.
آخرسر زیره سنگینی نگاهش تاب نیاوردم و با غیظ گفتم:
_میشه اینجوری نگام نکنی؟ اصلا وایسا ببینم مگه قرار نشد همه چیزو توضیح بدی! پس چرا سکوت کردی؟

_می دونی پنج ماه تو حسرت دیدنت مردم و زنده شدم؟
حرفی که زد جواب سوالم نبود اما باعث شد تنم داغ بشه و قلبم بلرزه.
اون چه می دونست که منم توی این پنج ماه سخت محتاجش بودم!
سخت حسرتش رو می کشیدم!
سیب زمینی ها رو داخل ماهیتابه ریختم و به سمتش برگشتم.
لرزش صدام میون صدای جلز و ولز سیب زمینی ها گم شد.
_جواب سوالم و بده!

از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد که ناخوداگاه یه قدم به عقب برداشتم.

این روند تا جایی ادامه داشت که پشتم به لبه سینک برخورد کرد و اون با خیال راحت از اینکه دیگه هیچ راه فراری ندارم، مقابلم ایستاد.

موهام و از توی صورتم کنار زد و درحالی که داشت دستش و نوازش وار روی گونم می کشید گفت:

_همش یه نقشه بود دلربا! اون ج*ن*د*ه از قصد مشروب کوفتی به خوردم داد و وقتی مطمئن شد که کامل مست کردم، رو به روم لخت شد…من نمی خواستم بهت خیانت کنم اما مست بودم می فهمی؟ اختیارم و از دست دادم.
دلخور گفتم:

_باید خودت و کنترل می کردی!
حرکات دستش روی گونم متوقف شد.
اخم هاش و درهم کشید و غرید:
_من یه مردم! چه طور ازم توقع داری خودم رو کنترل کنم اونم در مقابل غریزه ای که هر لحظه ممکنه طغیان کنه!

عصبی دستش و از روی گونم پس زدم و به عقب هلش دادم.

_مردای دیگه پس چیکار می کنن هان؟ نکنه اونام تا یکی جلوشون لخت میشه باهاش می خوابن؟ نخیر! مردای دیگه توی اون شرایط یاد همسرشون میوفتن، به این فکر می کنن که لذت چند دقیقه ای شون باعث میشه برای همیشه یه نفرو از دست بدن…تو اگه یک درصد من رو می خواستی و عاشقم بودی همچین کاری رو نمی کردی!

این رو گفتم و پشتم و بهش کردم.
صدای نفس های عصبیش و، در نزدیکی گوشم می شنیدم اما برای آروم کردنش کوچک ترین تلاشی نکردم.

من داشتم حقیقت رو به زبون می آوردم و اگه شنیدن این حقیقت برای اون تلخ بود، اصلا نباید سراغم میومد!!

در حالی که برای یکم اکسیژن بیشتر، در تلاش بودم و عمیق و عمیق تر نفس می کشیدم، ازم فاصله گرفت.

میون درگاه آشپزخونه ایستاد و تلخ گفت:
_من حقیقت رو گفتم دلربا! اعتراف کردم که مست بودم و ازت خواستم که درکم کنی و پیشم برگردی.

سرم رو به سمتش چرخوندم و از گوشه چشم نگاهش کردم.
چهرش درمونده بود.
درمونده، درست مثل همون شبی که توی اون مهمونی مقابل ساحل ایستاده بود.

بی پروا ادامه داد:
_من بهت اهمیت میدم…می خوامت! بیا دوباره از نو شروع کنیم.
نمی دونم از اضطراب بود یا عصبانیت زیاد! ولی در هر صورت نبض گردنم طوری پر قدرت می زد که حتی می تونستم صداش و بشنوم.

با درد چشمام و باز و بسته کردم و در جواب درخواستش گفتم:
_خواستن با عشق خیلی فرق داره سورن…کاش تفاوت این دوتا رو می فهمیدی و بعد این حرفا رو می زدی!

هیستریک خندید!
میون خنده های بلندش گفت:
_تو اصلا خودت…عاشق…منی…که…الکی زر مفت…می زنی!

جوش آوردم و با غیظ به سمتش برگشتم.
زبونم چرخید و بدون اینکه خودم بخوام، کلماتی رو به زبون آورد که من رو کاملا رسوا کرد.

_آره…آره! منه لعنتی مدت هاست عاشق تو عوضی ام…مدت هاست دارم با خودم کلنجار میرم تا حسم رو از بین ببرم، تا فراموشت کنم اما نمی تونم…به خدا اگر اختیار این قلب لامصبم رو داشتم هیچ وقت عاشق آدم عوضی و هوس بازی مثل تو نمیشدم!

حرفام که تموم شد، با دیدن اون قیافه مات برده تازه فهمیدم چی گفتم و اون چی شنید!
ناباور دستم و جلوی دهانم بردم و سرم و پایین انداختم.
خاک تو سرم که بیش از بیش خودم و پیشش خورد کردم.

مدتی بین مون سکوت حکم فرما بود و نه اون حرفی می زد و نه من!
بالاخره بعد از گذشت دقایقی به خودش اومد و بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت!
مقابل چشمان متعجبم گذاشت و رفت!

با رفتنش تازه متوجه بوی سوختن سیب زمینی ها شدم!
بو کل خونه رو پر کرده بود ولی من انقدر درگیر بحث با سورن بودم که حتی متوجه بویی به این شدیدی نشدم!

******************************

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

http://dl.neginmusic.com/2020/04/Iman%20Sepanta%20-%20Sarian%20%20(128).mp3

نوشته رمان دلربا پارت۴۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا