" /> رمان دلربا پارت۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۴۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

دانیال تا جایی که امکان داشت بدرقم کرد.
از غمی که داخل چشماش چمبرک زده بود کاملا مشخص بودش که دلش راضی به رفتن من نیست.
اما من کاملا مصر بودم.
چون می دونستم اگر یه تصمیم درست توی زندگیم گرفته باشم، اون هم همین رفتنم و دور شدن از سورنه!
تصمیم گرفته بودم برم، اما ته دلمم امید داشتم که قبل از اینکه هواپیما به پرواز در بیاد، سر و کله ی سورن هم پیدا بشه و نزاره که قدم از قدم بردارم.
اما این فقط یه امید پوچ بود و خبری هم از سورن نشد.

****************************
”پنج ماه بعد”

دکتر نگاهی به پروندم انداخت و عینکشو کمی جا به جا کرد.
تموم مدت که داشت پروندم رو مطالعه می کرد، من پوست لبم رو به دندون گرفته بودم و با استرس می جویدم!
بالاخره این اضطراب وحشتناک به پایان رسید و دکتر نگاهشو از کلماتی که روی اون برگه ها حک شده بود گرفت و به صورتم دوخت.
_اینجا نوشته شما بیست و سه سالتونه!
سری تکون دادم و با تپه تپه گفتم:
_بله…چند ماه…دیگه…وارد بیست و چهار…میشم.
_پس ترمای آخرو به صورت فشرده خوندید!؟
_بله! من حدودا پنج ماهی هست که به اینجا مهاجرت کردم و کارای تابعیتم رو انجام دادم…توی این پنج ماه به صورت فشرده درسمو تموم کردم و مدرکمو گرفتم تا مشغول به کار بشم.
پرونده رو بست و روی میز گذاشت.
صورتش یه جوری بود که انگار می خواد آب پاکی بریزه رو دستم و بگه که منو استخدام نمی کنه!
_من معمولا افراد کم سن و سالو توی بیمارستانم به کار نمیگیرم.
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
فکر کنم باید دنبال یه جای دیگه برای کار می گشتم.
درست وقتی که خواستم با یه ببخشید از روی صندلی بلند بشم و از اتاق بیرون برم؛ گفت:
_اما چون شما شرایط شون خاصه و تازه مهاجرت کردید، قبول می کنم که مدتی به صورت آزمایشی اینجا مشغول به کار بشید.
با خوشحالی سرمو بالا آوردم و به دکتر زل زدم.
_ممنونم دکتر…واقعا نمی دونم چه طور باید ازتون تشکــ…
میون کلامم پرید و گفت:
_تند نرو دختر جون! گفتم به صورت آزمایشی.
لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_به هر حال خیلی ممنون که این فرصتو به من دادید.
سری تکون داد و از پشت میزش بلند شد و به سمت دراور مشکی رنگی که گوشه ی اتاق قرار داشت رفت.
پروندمو داخل یکی از کشو های دراور گذاشت و گفت:
_فردا اول وقت اینجا باش…می تونی مشغول به کار بشی.
_بله چشم.
از روی صندلی بلند شدم که همون لحظه به طرفم برگشت.
_ولی از نظره من تو حتی می تونی تخصصت رو بگیری! خیلی جای پیشرفت داری! مطمئنی که می خوای به عنوان دکتر عمومی کار کنی؟

تعجب نکردم، چون اولین بار نبود که این حرفا رو می شنیدم.
یک ماه پیش یکی از اساتید کالج هم این موضوع رو بهم تذکر داد و ازم خواست که درسم رو ادامه بدم و برای تخصص بخونم.
اما من خسته بودم.
خسته از اینکه همیشه به بابا و دانیال برای پول احتیاج داشتم.
می خواستم از حالا به بعد روی پای خودم بایستم.

لبخند تصنعی زدم و گفتم:
_ممنون اما من دوست دارم کار کنم…دکتر عمومی هم که بد نیست!
_باشه هر جور مایلی.
این رو گفت و دوباره پشت میزش برگشت.
وقتی دیدم دیگه اینجا کاری ندارم، با دکتر خداحافظی کردم و از اتاقش بیرون زدم.

بعد از گذشت پنچ ماه، بالاخره حس خوبی داشتم!
حس رهایی، آزادی، موفقیت…
توی این پنج ماه برای اینکه سورن رو فراموش کنم خودم رو با درس خفه کردم.
درسته برای فرار کردن از افکار بی انتها سراغ درس و کتاب رفتم اما الان داشتم نتیجش رو می دیدم.

از بیمارستان بیرون رفتم و یک راست به سمت ماشینم که به تازگی خریده بودم قدم برداشتم.
سوار شدم و به طرف خونه کوچکی که به لطف دانیال مالکش بودم، روندم.

من نمی دونم اگه این داداش رو نداشتم باید چیکار می کردم؟
بیچاره خیلی هوامو داشت.
وقتی به خونه رسیدم، سریع لباسامو عوض کردم و بعد از گرفتن یه دوش، راهی تخت خواب شدم.

معمولا این ساعت از بیکاری سریال تماشا می کردم اما حالا چون شاغل بودم و نمی خواستم فردا حتی یه ثانیه هم دیر کنم، باید زود می خوابیدم.
سرمو روی بالش گذاشتم و بعد از کلی سقف تماشا کردن و وول خوردن خوابم برد.

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم و تند از تخت پایین اومدم.
امروز روز مهم و سرنوشت سازی برای من بود!
بعد از اینکه حسابی به خودم رسیدم، به سمت بیمارستان راه افتادم.
خیابون های تورنتو این وقت از صبح تقریبا خلوت بود!

به خاطر نبود ترافیک، زود به بیمارستان رسیدم و راهی اتاق دکتر شدم.
اگ می خواستم صادقانه بگم، شیفت شب رو ترجیح میدادم.
من خواب صبح رو با هیچی عوض نمی کردم!

رو به روی اتاق دکتر ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
دستای یخ بستم رو چندین بار باز و بسته کردم و دستی به فرم سفید رنگم کشیدم.
با لمس فرم، ناخوداگاه لبخند عریضی روی لب هام نقش بست و استرسی که تا چند لحظه پیش داشت با روح و روانم بازی می کرد، به کل فرو کشید!

_شما باید دکتره جدید این بخش باشید!
با صدای بم و مردونه ی نا آشنایی، خودمو جمع و جور کردم و صاف ایستادم.
سرمو بالا آوردم و متعجب به مرد جوونی که درست در چند قدمیم ایستاده بود زل زدم.
از فرمی که به تن داشت و غروری که در چشمانش رقاصی می کرد، کامل مشخص بود که یکی از برجسته ترین دکترای این بیمارستانه!
به طرفم اومد و کنارم ایستاد.
نگاهشو به اتیکتی که به لباسم زده بودم دوخت و به سختی اسمم رو زمزمه کرد:
_دلربا…بزرگ مهر!؟
سری تکون دادم.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید:
_شما اهل کانادا نیستید درسته؟
_بله! من برای تحصیل به تورنتو اومدم و به تازگی تابعیتم رو گرفتم…دکتر لطف کردن و به من این اجازه رو دادن تا اینجا مشغول به کار بشم.
لب هاشو به طرز با نمکی کج کرد و گفت:
_پدرم معمولا ادمای کم سن و سالو تو بیمارستانش استخدام نمی کنه اما انگار تو خیلی خوش شانسی!
چشمام گرد شد و لب هام لرزید:
_پدرتون؟
لبخند گرمی زد و گفت:
_بله.
دقیق نگاهمو بین اجزای صورتش چرخوندم.
چرا زودتر متوجه این شباهت نشدم؟
این مرد، کاملا شبیه دکتر بودش!
چیزی نگفتم که ادامه داد:
_راستی…با اینکه مهاجری اما خیلی خوب انگلیسی صحبت می کنی!
زیر لب تشکری کردم که همون لحظه دره اتاق دکتر باز شد و سر و کلش پیدا شد.
با اخم و جدیت نگاهی به من و پسرش انداخت و گفت:
_شما چرا هنوز اینجایید خانم ریاحی؟
متحیر به دکتر زل زدم و با تپه تپه گفتم:
_م…من…منتظــ….
میون کلامم پرید و رو کرد سمت پسرش و گفت:
_شما دکتر گیلبرت! لطف کنید و اتاق خانم ریاحی بهشون نشون بدید.
چه قدر جدی!
حتی پسرش رو هم به اسم کوچک صدا نمی کرد.
پسرش سری تکون داد و گفت:
_چشم.
سپس رو کرد سمت من.
_دنبالم بیاید.
و بعد با قدم های بلند از در فاصله گرفت و من هم دنبالش به راه افتادم.

****************************
آخرین مریض رو هم ویزیت کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.
شیفتم تموم شده بود و حالا می تونستم برگردم خونه.
خواستم از روی صندلی بلند بشم که همون لحظه شماره ی بعدی اعلان شد.
مثل اینکه دکتر بعدی قصد اومدن نداشت!
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و سره جام نشستم.
منتظر به در زل زدم که همون لحظه در باز شد و مریض بعدی داخل اومد.
دهن باز کردم تا بگم لطفا بشینید اما با دیدن شخصی که کناره در ایستاده بود، خشکم زد!

حیرت زده نگاهش کردم و ناخوداگاه از روی صندلیم بلند شدم.
باورم نمیشد!
این سورن بود!؟
اما آخه اینجا چیکار می کرد؟
نگاه خیره و متعجبم و که روی خودش دید، پوزخندی زد و درو بست.
به طرفم اومد و رو به روم درست روی صندلی که متعلق به بیماران بود نشست.
نگاهش و دور تا دوره اتاق چرخوند و لب هاش و به حالت طعنه آمیزی کج کرد.

_خوبه! می بینم که حسابی پیشرفت کردی!
با شنیدن صداش و اون لحن خشن و سردش، مطمئن شدم که واقعا خودشه و خواب نمی بینم!
به سختی آب دهانم و قورت دادم و مجدد روی صندلی نشستم.
وقتی دید چیزی نمیگم و هنوزم تو بهت دیدنش هستم ادامه داد:

_چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟ مگه دکتر نیستی؟ بیا معاینم کن دیگه.
لبخند تصنعی زدم.
_اما من مریضی در تو نمی بینم! تو حتی حالت از منم بهتره.

از جاش بلند شد و ناگهان به سمتم اومد که ترسیده به پشتی صندلیم تکیه دادم.
رو به روی میزم ایستاد و در حالی که نگاهش و به عمق چشمام دوخته بود، لب زد:
_اره من جسمم مریض نیست! اما روحم بیماره…وضعش هم حسابی وخیمه.

ابرویی بالا انداختم.
_خب به یه روان شناس مراجعه کن.
آه سوزناکی کشید و دستاش و مشت کرد.
_کاره من با روان شناس حل نمیشه…تنها کسی که می تونه معالجم کنه تویی! تویی که روح و روانم رو به هم ریختی.
نفس در سینم حبس شد!

بعد از پنج ماه دوباره داشتم می دیدمش و تموم حس هایی که سعی کردم در این پنج ماه سرکوب شون کنم، دوباره داشتن جون می گرفتن.
نگاهم و ازش دزدیدم و به سختی از روی صندلی بلند شدم.
به سمت در رفتم و به سردی گفتم:
_بفرمایید بیرون آقا…من نمی تونم دردی از شما دوا کنم.
_چرا اتفاقا تو می تونی! اینقدر بی رحم نباش دلربا.

با تموم شدن جملش، کنترلم رو به یک آن از دست دادم و اون چهره ی به ظاهر خونسردم کاملا از بین رفت.
_بی رحم؟ هه با من از بی رحمی حرف نزن که تو خودت استادشی! حالام بفرما بیرون وگرنه زنگ می زنم بیان جمعت کنن.

قدمی به سمتم برداشت و با انزجار نالید:
_قبول دارم، من اشتباه کردم…اما تو حتی صبر نکردی تا حرفام و بشنوی!
_حرفی بین من و تو نمونده بود…چه چیزی از این واضح تر که من با چشمای خودم شاهد خیانتت بودم.

ریلکس زمزمه کرد:
_می موندی حلش می کردیم، لازم نبود طلاق بگیری و بساطتت رو جمع کنی پاشی بیای این خراب شده!
لبخند هیستریکی زدم و عصبی دستی میون موهام کشیدم.
با این بشر اصلا نمی شد حرف زد.

با تشر گفتم:
_بفرمایید بیرون آقای محترم…بفرمایید خواهش می کنم!

پوزخند تلخی زد.
_باشه من میرم…اما دیگه فرار کردن هیچ فایده ای نداره دلربا! تو مال منی و منم چیزی که متعلق به منه از دست نمیدم.
به اینجای جملش که رسید مکث کرد.
دستگیره در رو به سمت پایین کشید و در حالی که داشت از اتاق خارج می شد تهدید آمیز ادامه داد:
_به زودی باز می بینمت!

********************************

دستم و پشت گردنم بردم و ماساژش دادم.
خستگی رو با تک سلول های بدنم حس می کردم.
دو روز بود که پشت سره هم شیفت شب بهم خورده بود و حسابی بی خوابی کشیده بودم.
دیگه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که شیفت صبح خیلی بهتر از شبه!
حداقل اونجوری ادم می تونه شب درست و حسابی بخوابه.
نه اینکه به زور قهوه و چایی چشماش و باز نگه داره.
خمیازه ای کشیدم و مشغول درست کردن ادامه ی شامم شدم.
شام تک نفره!
خواستم سیب زمینی هایی رو که خورد کرده بودم داخل ماهیتابه بریزم که صدای زنگ خونه مانعم شد.
سبد سیب زمینی روی اپن گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم و به سمت دره خونه قدم برداشتم.
همین که درو باز کردم با چهره ی سورن مواجه شدم.
برعکس هفته پیش که توی بیمارستان دیدمش، اینبار اصلا جا نخوردم.
می دونستم دیر یا زود سر و کلش پیدا میشه.
به چهارچوب در تکیه زدم و حق به جانب نگاهی بهش انداختم.
_ازت نمی پرسم آدرس خونم و از کجا آوردی چون می دونم از تو مارموز هر کاری برمیاد.
لبخند فاتحانه ای زد که ادامه دادم:
_اما سوالم اینه که این وقت شب اینجا چی می خوای؟
با اخم ریز جواب داد:
_اومدم پیش زنم.
لبخند معنا دارم با جمله ی بعدیش آمیخته شد.
_تو چه بخوای چه نخوای زنی منی دلربا!
_نیستم…من ازت طلاق گرفتم و جدا شدم.
_فکر می کنی من به سیاهه شناسنامه اهمیت میدم؟
حرفی که زدم مثل پتک توی سرش کوبیده شد.
_نه! تو به تنها چیزی که اهمیت میدی خودتی…تنها چیزی که برات مهمه خوش گذرونی و کثافت کاریه.
مغموم نگاهم کرد و گفت:
_بزار بیام تو…همه چیزو برات توضیح میدم…ماجرا اونجوری که تو فکر می کنی نیست.
قطعا منظوری از این حرفاش داشت، اما من اصلا نمی خواستم بهش توجهی نشون بدم.
اگه به خونه راش میدادم، حسی که پنج ماه سعی داشتم خفش کنم و از بین ببرمش دوباره شروع به جون گرفتن می کرد.
سرد و خشن گفتم:
_علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم…به سلامت!

http://dl.neginmusic.com/2020/05/Amir%20Sinaki%20-%20Jonoon%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

نوشته رمان دلربا پارت۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا