" /> رمان دلربا پارت۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۹

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

هه! این دیگه چه مدل غیرتی شدن و رگ گردن باد کردن بود؟
کاش می فهمید غیرت به گیر دادن های الکی و خط و نشون کشیدن نیست.

غیرت واقعی یعنی هیچ وقت اجازه ندی زنت، یا حداقل کسی که ادعا می کنی می خوایش، عذاب بکشه…به خاطر کارای اشتباهت چشماش اشکی بشه!

با کلافگی نفسم رو بیرون فرستادم و وانمود کردم که می خوام طبق خواستش عمل کنم.
_باشه…ولم کن! میرم آرایشمو پاک می کنم.

عمیق به چشمام زل زد و نمی دونم چی دستگیرش شد که بالاخره بازومو رها کرد.
خواست چیزی بگه اما صدای اعتراض ساحل مانعش شد:

_من نمی دونم تو از جون این دختره ی دو هزاری چی می خوای سورن؟ اصلا چرا به عمارتت آوردیش؟

برگشت تا جواب ساحل رو بده اما من از این فرصت و پرتی حواسش استفاده کردم و زدم به چاک!
می تونستم بمونم و با اون دختره ی عفریته دعوا کنم اما اینبار تصمیم درستی گرفتم و ترجیح دادم برم!
برم و بیشتر از این خودمو خورد نکنم.

تا سورن به خودش اومد و خواست عکس العملی نشون بده، من سوار ماشینم شدم و به سمت دره ریموتی عمارت، دنده عقب رفتم.
ریموتو از داخل کیفم در آوردم و منتظر شدم تا در کامل باز بشه که همون لحظه سورن با عصبانیت خودش رو بهم رسوند.

دستگیره درو محکم کشید اما چون قفل مرکزی زده بودم، نتونست درو باز کنه.
با فکی منقبض شده غرید:
_باز دوباره داری یه کاری می کنی که سگ بشم دلربا…پیاده شو تا یه بلایی سرت نیاوردم.

تهدیدش رو جدی نگرفتم.
خونسرد نگاهش کردم اما مطمئن بودم ته چشمام آشفتگی موج می زنه!
پوزخندی زدم و گفتم:
_چرا سگ بشی عزیزم؟ چرا قاطی کنی عزیزم؟ عشقت که پیشته! منم دارم میرم تا راحت بدون هیچ مزاحمی به عشق و حالت برسی.
تموم شدن جملم مساوی شد با باز شدن کامل در!

قبل از اینکه فرصت کنه باز تهدیدم کنه و صداشو بالا ببره، پامو روی پدال گاز فشردم و کامل از عمارت بیرون رفتم.
سرعتم رو بیشتر کردم و داخل خیابون اصلی پیچیدم.

وقتی که مطمئن شدم دیگه سورن نمی تونه پیدام کنه به اشکام اجازه باریدن دادم.
مدام اشک می ریختم و با دیدی محو رانندگی می کردم.

آخرسر با این وضعی که داشتم نزدیک بود با یه ماشین تصادف کنم که خوشبختانه تونستم خیلی سریع کنترل فرمون رو به دست بگیرم و مانع یه اتفاق شوم بشم.
وقتی دیدم توانایی رانندگی کردن ندارم، ماشینو گوشه خیابون پارک کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم.

اینقدر اشک ریختم که به هق هق افتادم.
خدا لعنتت کنه سورن…خدا لعنتت کنه.
بعد از فوت مادرم، این دومین بار بود که بدجور قلبم می شکست!

توی حال و هوای خودم بودم و نمی دونستم چه مدته که دارم با سرزنش کردن خودم، وقت می گذرونم اما بالاخره با بلند شدن صدای زنگ گوشیم سرمو از روی فرمون برداشتم و دستی به چشمای ملتهبم کشیدم.

گوشیمو از داخل کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحش انداختم.
با دیدن اسم سورن نفسم بند اومد و قلبم فرو ریخت.

خواستم جواب ندم اما نتونستم حریف دلم بشم و بالاخره دکمه وصل تماس رو فشردم.
درست وقتی که فکر می کردم الانه که صدای عربدش رو بشنوم، صدای نگران و لرزون زنی توی فضا پیچید!

_دلربا بیا کمک…حال سورن اصلا خوب نیست.
صدا رو سریع شناختم.

متعلق به کسی بود که از عمق وجودم ازش متنفر بودم.
با حرص دستامو مشت کردم و لب زدم:
_چی شده؟

_نمی دونم به خدا! یهو سورن حالش بد شد…فکر کنم زیادی خورده.
اخم کردم و عصبی گفتم:
_خب پس چرا زنگ زدی به من؟ زود باش زنگ بزن اورژانس.

کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد.
_زنگ زدم…اما من اینجا دست تنهام…اورژانس اومد بگم من کی شم؟ جز تو نمی دونستم به کی زنگ بزنم.
_باشه باشه الان میام.

سریع تماس رو قطع کردم و در حالی که داشتم با استرس پوست لبم رو می کندم به سمت عمارت روندم.
با اون سرعتی که من رانندگی کردم، حدود بیست دقیقه بعد به عمارت رسیدم.

همین که خواستم از ماشین پیاده بشم نگاهم به تصویر خودم توی آیینه افتاد.
برای یه لحظه وحشت کردم!
این دیگه چه قیافه ای بود؟

ریملم به خاطر گریه زیاد زیره چشمم ریخته بود و کامل پوستم رو سیاه کرده بود و رژ لبم دور تا دوره لبم پخش شده بود.
هرکس منو با این قیافه می دید از ترس زهره ترک میشد.

تند دستمالی برداشتم و سیاهی زیره چشمم و رژ لب رو پاک کردم.
وقتی آرایشم کامل پاک شد از ماشین پیاده شدم.

درو با کلید باز کردم و با قدم های بلند خودمو به ساختمون عمارت رسوندم.
دستگیره به سمت پایین کشیدم که با شنیدن صدای زنونه ای مسخ شده از حرکت ایستادم.

با خیال اینکه اشتباه شنیدم درو باز کردم اما با دیدن صحنه رو به روم رسما وا رفتم!

باورم نمیشد!
اون یه زن بود که زیره سورن داشت ناله می کرد؟
اصلا وایسا ببینم.
مگه حال سورن بد نبود؟
مگه حالش جوری نبود که ساحل مجبور شده بود به اورژانس زنگ بزنه!؟

ناباور چشمامو باز و بسته کردم.
قدرت تجزیه ی صحنه ی مقابلم رو نداشتم.
با حماقت فکر کردم شاید سورن نباشه اما صدا، صدای خودش بود.
گوشامو گرفتم تا صداشونو نشنوم.

یک قدم به عقب برداشتم که محکم به در خوردم.
از صدای در، سره سورن به سمتم برگشت و با دیدن من رنگ از رخسارش پرید.
با نفرت نگاهش کردم و داد زدم:
_حالم ازت به هم می خوره…با این کارت برای همیشه برام مردی!

نگاهم به دختره افتاد و تازه فهمیدم کیه!
ساحل…
پس همش یه نقشه بود.

نقشه ی این عفریته بود تا من رو به اینجا بکشونه و عشقی که سورن نسبت بهش داره رو بهم نشون بده.
نشون بده که اونه که برای سورن مهمه نه من.

سورن ازش فاصله گرفت و یک قدم بهم نزدیک شد و با صورتی رنگ پریده گفت:
_دلربا…عزیزم…

در و باز کردم و بی معطلی بیرون زدم. هنوز کامل از باغ خارج نشده بودم که با همون بالاتنه ی برهنه بیرون پرید و صدام زد:
_دلربا…صبر کن!

حتی یک لحظه هم مکث نکردم.
فقط چند قدم با در فاصله داشتم که بازومو کشید و برم گردوند.

اشکای مزاحمو از صورتم کنار زدم و گفتم:
_ها؟ چیه؟
به تخته سینش کوبیدم و به عقب هلش دادم و با داد ادامه دادم:
_دارم میرم برو به عشق بازیت برس…برو کناره عشقت خوش باش! دلربا رو می خوای چیکار آخه؟

دستمو که روی سینش قرار داشت، محکم گرفت و چندین بار بوسید و تند گفت:
_قسم می‌خورم من نفهمیدم چرا این حماقتو کردم ولی ما هنوز پیش نرفته بودیم…

عصبی دستمو از میون انگشتاش بیرون کشیدم و جیغ زدم:
_اما اگه من نمیومدم پیش می رفتی نه؟ چه قدر عوضی هستی تو؟ چرا وقتی منو نمی خوای اینقدر عذابم میدی؟ چرا دروغ تحویلم میدی؟ خب لعنتی طلاقم میدادی هم منو راحت می کردی هم خودتو!

پشتمو بهش کردم که این بار از پشت در آغوشم کشید.
اولین بار بود بغلم می کرد!

حریصانه گفت:
_نمی‌ذارم بری…اشتباه کردم،حماقت کردم فراموش کن…خودمم نفهمیدم چی شد! وسوسم کرد.

با حس داغی تنش، گر گرفتم.
اینقدر احمق بودم که حد نداشت!
با چشمای خودم شاهد خیانتش بودم اما هنوزم در مقابلش ضعف داشتم.

هر چه قدر بیشتر تقلا می کردم تا رهام کنه، حلقه ی دستش تنگ تر می شد.
اشکم در اومد و هیستریک داد زدم:
_دست کثیفتو از دورم بردار.
دادم اون قدر بلند بود که حلقه ی دستش شل شد.
با تمام توانم به عقب هلش دادم و نفس نفس زنان گفتم:
_دیگه تموم شدی برام…دیگه برای همیشه مردی برام…با من بودی، می گفتی من رو می خوای! می گفتی من مستت می کنم اما این دستات تن شخص دیگری رو لمس کردن.
با انزجار صورتش و جمع کرد و نالید:
_دلربا لطفا…یه لحظه به حرفام گوش بده!
برای اولین بار بود که تا این حد درمونده می دیدمش!
درمونده و پشیمون.
اما این پشیمونی چه دردی و از من دوا می کرد؟
پشتم و بهش کردم و به سمت در رفتم.
شنیدم که صدام زد اما برنگشتم.
مردی سورن…
با خیانتت برای همیشه برام مردی…

****************************
دسته چمدونم و بین مشتام فشردم و بی صبرانه منتظر شدم تا موقع پرواز فرا برسه.
با خودم، با زندگیم، با سورن، اصلا با همه لج کرده بودم.
فقط می خواستم برم و اینجا نباشم.
جایی که مرده لاشی و خیانت کاری مثل سورن هست نباشم.
_حداقل صبر می کردی کارای طلاقت درست و حسابی انجام بشه بعد می رفتی!
سرم و بالا آوردم و به چشمای غم زده ی دانیال زل زدم.
_حتی طاقت ندارم یه لحظه دیگه اینجا بمونم…اصلا بزار حقیقتو بهت بگم داداش! می ترسم، می ترسم از اینکه سورن رو ببینم و باز دوباره دست و پامو گم کنم و خامش بشم…برای فراموش کردنش نه تنها به زمان، بلکه به دور شدن ازش هم نیاز دارم.
وقتی دید در تصمیمی که گرفتم به شدت مصرم و حرفاش نمی تونن مجابم کنن، کنارم روی صندلی نشست.
_داری فرار می کنی.
صادقانه جواب دادم:
_آره…دارم از دست سورن تهرانی فرار می کنم…فرار می کنم تا بیش از این داغونم نکنه…تا بیش از این خوردم نکنه.
با اندوه نفسش و بیرون داد و دستی میون موهاش کشید.
_من راضی به زجر کشیدن تو نیستم عزیزم…برو! ولی خیلی مراقب خودت باش.
لبخند تلخی زدم و خواستم حرفی بزنم که پروازم پیج شد!
تند از روی صندلی بلند شدم.
مثل اینکه برای رفتن خیلی عجله داشتم!

http://dl.neginmusic.com/99/02/23/Faribourz%20Khatami%20-%20Asheghane%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای فریبرز خاتمی لینک دانلود:https://xip.li/aYmULo

نوشته رمان دلربا پارت۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا