" /> رمان دلربا پارت۳۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به سختی آب دهانمو قورت دادم و ترسیده نگاهش کردم که اون مرده متعجب پرسید:
_ تو این دختره رو میشناسی سورن؟

در حالی که داشت با اون چشمای به خون نشستش برام خط و نشون می کشید جواب اون مرده رو داد:
_آره…به نوچت بگو ولش کنه.

مرد سری تکون داد و بالاخره اون بادیگارد رهام کرد.
همین که دست و پام آزاد شد، ناخوداگاه به سمت سورن دویدم و پشتش پناه گرفتم.

می دونستم بدجور به حسابم میزاره ولی الان به شدت بهش نیاز داشتم.
با اینکه پشت هیکل گنده سورن قایم شده بودم اما می تونستم سنگینی نگاه اون مرد ترسناک رو، روی خودم حس کنم.

نمی دونم چرا احساس می کردم داره یه مدل خاصی نگاهم می کنه!
از روی صندلیش بلند شد و قدمی به سمت ما برداشت و موشکافانه پرسید:
_این کیه؟

سورن سرد جواب داد:
_به تو ربطی نداره.
و بعد محکم دستمو گرفت و گفت:
_حرفاتو زدی دیگه؟ من کار دارم می خوام برم.

_دختره بزرگ مهره نه؟
رسما وا رفتم.
دستای یخ بستم رو چندین بار باز و بسته کردم و مبهوت بهش زل زدم.
از کجا منو شناخت؟

سورن هم درست مثل من از سوال ناگهانی اون مرد تعجب کرد اما خیلی زود به خودش مسلط شد و با اخم غرید:
_گیریم که باشه…این چه دخلی به تو داره؟

_شنیده بودم که با دختره بزرگ مهر ازدواج کردی…اما اینقدر باهوش هستم که بدونم پشت این ازدواجت قطعا اهدافی وجود داره!

حرفای وسوسه برانگیز اون مرد که خاتمه یافت، دستم میون انگشتاش فشرده شد اما جیکم در نیومد.
همین که دستم تو دستش بود بهم دلگرمی میداد.

سورن چیزی نگفت که اون مرده بدتر با لحن اغواکننده ای ادامه داد:
_عاقل باش سورن! بزرگ مهر به من، به تو، به پدرت و خیلی های دیگه ضرر زده…حالا که دخترشو تو مشت مون داریم می تونیم از میدون به درش کنیم.

نفسم بند اومد و چشمام سیاهی رفت.
با سقوط از پرتگاه فاصله ی اندکی داشتم اما حرف بعدی سورن نجاتم داد.

_منظورت اینه من سره ناموس خودم معامله کنم؟ هه، نخیر! این دختری که الان کنارم ایستاده و خیلی راحت داری براش نقشه می کشی زنه منه…ناموسمه…منم کسی رو که برای ناموسم نقشه بکشه زنده نمیزارم…پس حواستو جمع کن.

ماتم برد!
اینکه اینطور مقابل این مرد پشتم ایستاد و هوام رو داشت، بهم آرامش غیره قابل وصفی تزریق کرد.
خوشحال بودم.
خوشحال از این بابت که حالا یک نفر واقعا هوام رو داشت.

مرده اخم ریزی کرد و نگاه سنگینش رو به من دوخت.
با اون چشمان براق و نافذش داشت من رو تهدید می کرد و برام خط و نشون می کشید!
_باشه…حالا که اینطور خاطرشو می خوای و پشتشی منم کاری بهش ندارم…می تونی بری دیگه.

این رو گفت و بعد مجدد روی صندلیش نشست و سیگاری آتش زد.
احساس می کردم از روی صداقت این حرفا رو به زبون نیاورده و نقشه ای داره!
شاید هم اشتباه می کردم.
اما مطمئن بودم که حسم بهم دروغ نمیگه.

****************************

صداش رو بالا برد و با تشر غرید:
_من از دست تو چیکار کنم؟ هان؟ برای چی دنبال من راه افتادی؟ آخه دختر تو چه قدر فوضول و خود سری!
تموم مدت داشت غر می زد و من رو سرزنش می کرد.

اما من فقط سرم رو پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم.
حق با اون بود!
نباید تعقیبش می کردم.
وقتی دید هم چنان قصد ندارم کلامی به زبون بیارم، کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و روی مبل ولو شد.

_آخرسر با این کارات سره خودتو به باد میدی! یبار باید از پای میز قمار جمعت کنم و یبار هم باید جونتو نجات بدم…از یه بچه هم بیشتر نیاز به مراقبت داری.

اینجا بود که بالاخره وجدانم به کار افتاد و موذیانه دره گوشم زمزمه کرد:
_یکم از خودت دفاع کن دختر! می خوای بزاری هرچی از دهنش درمیاد بارت کنه؟
دیگه نتونستم ساکت بایستم و فقط تماشاش کنم.

عصبی گفتم:
_من هرغلطی هم که می کنم؛ عوضش باعث بدبخت شدن دخترا نمیشم…هر شب یه نفرو تو بغلم ندارم…لاشی نیستم!

حتی ذره ای شرمساری و خجالت به خاطر طعنه ای که بهش زدم؛ سراغش نیومد.
ریلکس پاهاشو دراز کرد و به پشتی مبل تکیه داد.

_اره اصلا من لاشیم…خودمم قبول دارم…صد آفرین به تو که امام زاده ای.
حرصم در اومد.
فکر می کردم کنف میشه، اما نخیر! کسی که این وسط ضایع شد من بودم.

دهن باز کردم تا جواب متلکی رو که بهم انداخت بدم اما صدای زنگ مانعم شد.
متعجب نیم نگاهی به سورن که ریلکس داشت نگاهم می کرد انداختم و به سمت آیفون تصویری رفتم.

قبل از اینکه گوشی آیفون رو بردارم به صفحه نگاه کردم.
با دیدن چهره نحث ساحل اخمام در هم فرو رفت.
این دیگه اینجا چی می خواست؟

دوباره زنگ رو فشرد اما من کوچک ترین عکس العملی از خودم نشون ندادم.
دلم نمی خواست درو روش باز کنم!

با بلند شدن صدای دوباره زنگ، سورن از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
_چرا درو باز نمی کنی؟

و بعد کنارم ایستاد و به صفحه آیفون زل زد.
با دیدن ساحل لبخند پر رنگی کنج لبش سبز شد و دست دراز کرد تا درو باز کنه اما این اجازه رو بهش ندادم و دستش رو میون انگشتام گرفتم.

با اخم نگاهم کرد که غریدم:
_من این دختره رو اینجا راه نمیدم.
دستشو از میون انگشتام بیرون کشید و بی توجه به من درو باز کرد.

_پس چه خوب که اینجا عمارت تو نیست!
پشتش رو به من کرد و دوباره به سمت همون مبل برگشت و روش نشست.

من اگه این آدم رو نشناسم باید برم بمیرم!
حتم دارم که از قصد ساحل رو دعوت کرده تا یه جوری منو آزار بده.

اما من اینجا نمی مونم تا دل و قلوه گرفتنش رو با ساحل تماشا کنم.
تند به سمت اتاق مشترک مون رفتم و لباسام رو با یه مانتو جین تنگ و شلوار لی زاپ دار عوض کردم.

شال قرمز رنگمو روی سرم انداختم و خواستم از اتاق بیرون برم اما لحظه آخر پشیمون شدم.
بد نبود یکمم آرایش کنم!

مقابل آیینه روی صندلی نشستم و مشغول شدم اما یکم تبدیل شد به یه آرایش غلیظ!

جوری که تصمیم گرفتم کامل پاکش کنم ولی برای حرص دادن سورن، حتی ذره ای از شدت آرایشم رو کم نکردم.

از روی صندلی بلند شدم و به سمت طبقه پایین رفتم.
هنوز پامو روی پله اول نگذاشته بودم که صدای خنده ساحل توجهم رو جلب کرد.
تند پله ها رو دوتا یکی پایین رفتم و با خصومت به ساحل که داشت از خنده غش می کرد زل زدم.

کناره سورن نشسته بود و نمی دونم سورن داشت چی دره گوشش می گفت که هر هر می خندید!

هه! مگه نگفت که ساحل بهش خیانت کرده و با رفیقش روی هم ریخته؟
مگه نگفت که من رو می خواد؟
پس چرا الان خیلی شیک و مجلسی کنارش نشسته بود!
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

نکنه تموم اون حرفا رو زد و کلی دروغ راجب احساساتش نسبت به ساحل به هم بافت تا منو خر کنه؟
خر کنه تا دوباره با میل خودم باهاش یکی بشم؟

با این فکر، دستام با نفرت مشت شد.
چه قدر احمقی دلربا…چه قدر احمق.
خام حرفاش شدی…
خام دروغاش شدی و دوباره خودت رو در اختیارش گذاشتی.
اجازه دادی خیلی راحت ازت لذت ببره.

_این اینجا چیکار می کنه سورن؟
با بلند شدن صدای پر عشوه ساحل، از افکار وحشیانه ای که به ذهنم غلبه کرده بودن فاصله گرفتم و سرمو بالا آوردم.
نگاه پر از خشم و نفرتم رو بین اون دو نفر گردوندم.

برام مهم نبود که سورن با دیدن شکل و شمایلم و تیپی که به هم زده بودم تا چه حد عصبی شد.
دیگه برام هیچی مهم نبود!

اگه نتونم این مرد دروغگو و لاشی رو عاشق خودم کنم و به زانو درش بیارم، پس باید برای همیشه قیدش را می زدم و فراموشش می کردم.

نگاهم رو از اخمای در هم فرو رفته سورن گرفتم و با قدم های بلند به سمت خروجی سالن رفتم.
هنوز چند متر با در، فاصله داشتم که بازوم به شدت کشیده شد و سینه به سینه سورن شدم.

نگاهش که آغشته به خشم و عصبانیت بود از لبای سرخم که به لطف رژ لب به این رنگ در اومده بود به سمت مانتو تنگم سوق پیدا کرد.

_با این ریخت و قیافه داری کدوم قبرستونی میری؟
فشار دستم رو دور بند کیفم بیشتر کردم تا از استرسم کاسته بشه.
_به تو ربطی نداره…تو با معشوقت خوش باش.

و بعد سعی کردم بازوم رو از بین حصار انگشتاش رها کنم اما موفق نشدم.
جوری من رو چسبیده بود که انگار هر لحظه ممکن بود بال در بیارم و فرار کنم!
یا شایدم وردی بخونم و ناپدید بشم!

وقتی دیدم هر کاری هم که بکنم، موفق نمیشم بازوم رو از چنگالش رها کنم؛ با غیظ غریدم:
_ولم کن سورن! می خوام برم.
_با این سر و وضع اجازه نمیدم هیچ قبرستونی بری.

یه تای ابروم بالا پرید.
_عه؟ پس چه خوب که اجازه ی من دست تو نیست.
موهایی رو که با لجاجت از شالم بیرون ریخته بودن، پشت گوشم زد و سرش رو کمی جلو آورد و نجوا کرد:

_چندبار باید بهت یاد آوری کنم که اسمت توی شناسناممه؟ این یعنی زن منی…اختیارت رو دارم و اجازه نمیدم با این سر و وضع بری بیرون…اون اشغالا رو از صورتت پاک کن، لباساتم عوض کن بعد هر کجا خواستی برو.

هر حرفی که می زد، احساس می کردم بیش از بیش دارم در باتلاق حماقت هام فرو می رم!
مشکلی با بیرون رفتن من نداشت!؟
اتفاقا از خداش بود تا با ساحل، تنهاش بزارم!؟

http://dl.neginmusic.com/99/02/17/Ehsan%20Daryadel%20-%20Talkhi%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته رمان دلربا پارت۳۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا