" /> رمان دلربا پارت۳۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۵

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

مبهوت به دره بسته شده ی اتاق زل زدم.
وقتی دیدم چاره ای ندارم، از سره اجبار به اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم و پاک کردن آرایشم به اتاق اون عوضی رفتم.
با رفتارش داشت منو زیره پاهاش خورد می کرد.

اما اشکالی نداره…آسیاب به نوبت!
یه روزی می رسه که به پام میوفته و التماسمو می کنه.
یه روزی می رسه که انتقام تموم این کاراشو میگیرم.

وارد اتاق شدم و رو به روش ایستادم که به طرفم برگشت و یکی از لباس خوابامو که نمی دونم کی از توی کمدم برداشته بود، جلوی صورتم گرفتم.

پوزخندی زدم و با سرکشی گفتم:
_من اینو نمیپوشم.
در حالی که لیوان مشروبش دستش بود گفت:

_تو بین اون همه عوضی اون لباس بازو پوشیده بودی بعد الان اینجا اونم جلوی شوهرت بدنتو پنهان می کنی؟ هه! تیشرت می پوشی؟
_خیلی پرویی.

لیوانش رو یک نفس سر کشید و گفت:
_چرا س*ک*س*ی من؟ اگه نمیپوشی اصراری نیست من بلدم چطوری باهات حال کنم.

چند لحظه با حرص چشمامو بستم.
کی میشه زودتر این عذاب لعنتی تموم بشه!
لیوانو روی میز عسلی گذاشت و به سمت تختش رفت و روش دراز کشید.

_می خوای تو خوده صبح همون جا سیخ وایسی؟
کلافه دستی میون موهام کشیدم و با اکراه به سمت تخت رفتم و با فاصله کنارش دراز کشیدم.

لحظه ای نگذشت که گرمای تنش رو درست پشت سرم احساس کردم.
لبمو محکم بین دندونام فشردم و سعی کردم توجهی بهش نکنم که دستش روی پهلوم نشست.

سرشو توی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که لرزش خفیفی به تنم افتاد.
کناره گوشم با لحنی خاصی نجوا کرد:
_میبینی! من حتی متوجه نقطه ضعفت هم شدم.
هیچی نگفتم.

فقط لبمو محکم تر گاز گرفتم.
این قدر با این و اون رابطه داشته که حسابی ماهر شده!
مرتیکه گرگ صفت عوضی…

خمار ادامه داد:
_می دونستی حسابی مستم می کنی؟ حتی بیشتر از اون زهر ماری!

وا رفتم!
داشت خرم می کرد یا جدی می گفت؟
بازومو گرفت و به طرف خودش برم گردوند و خم شد روم.
چند ثانیه ای نگاهم کرد و در نهایت وحشیانه لبم رو بوسید.

تیشرتمو با خشونت از وسط پاره کرد و در حالی که نفس نفس می زد گفت:
_به خاطر این خود سری هات، به خاطر رفتنت به اون مهمونی، به خاطر شرط بندی با اون مرتیکه حروم زاده امشب باید مثل سگ سرویس بدی دلربا…خبری هم از ناز و نوازش نیست.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و خواستم به عقب هلش بدم و داد بزنم که جلوی دهانم رو گرفت و فشار داد که با این کارش به تخت میخ شدم و نتونستم هیچ غلطی بکنم.

به سختی از روی تخت بلند شدم و لبمو محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.

با نفرت نگاهی به سورن انداختم که غرق در خواب بود.
بغضم گرفت!
اینبار دیگه نمی بخشمش…
اینبار هر طوری شده ازش جدا میشم…

لباسامو که هر کدوم پخش و پلا این طرف و اون طرف اتاق افتاده بودن جمع کردم و پاورچین از اتاق بیرون زدم.

دولا راه میرفتم ، تمام تنم کبود بود اما باید تحمل میکردم.
همین کبودی ها برام برگ برنده بود تا ازش جدا بشم.

به اتاقم رفتم و سر سری لباسی پوشیدم و یه مقدار وسایل جمع کردم.
به سمت دره خروجی قدم برداشتم و بی سر و صدا از خونه بیرون رفتم.

خونریزی داشتم و چشمام سیاهی میرفت اما هر طور شده باید خودمو به عمارت بابا می رسوندم.
دیگه یه لحظه هم نمی تونستم کنار سورن بمونم.

بعد اون بلایی که دیشب سرم آورد، ازش به شدت می ترسیدم!
جوری که حتی فکر دیشب هم لرز به تنم مینداخت.

رابطه ی دیشب هیچ لذتی نداشت. نه برای من نه برای سورن.
فقط یه تنبیه و درد بود برای منه بدبخت.
حالا دیگه مطمئن بودم اون یک روانی به تمام معناست!

با هزار مکافات خودمو به پارکینگ رسوندم و سوار ماشینم شدم و یک راست روندم به سمت عمارت.

ساعت نزدیکای ۶ صبح بود و مطمئن بودم این تایم هم بابا خوابه و هم دانیال.

****************************
هنوزم احساس می کردم کاره درستی انجام ندادم.
منه لعنتی عاشق اون عوضی بودم و دلم نمی خواست ازش جدا بشم.

اما…
اما این زخما و کبودی ها صد در صد کاره طلاق و شکایتم رو راه مینداخت.
مخصوصا که حالا دانیال حسابی مصمم شده بود و تا طلاقم رو نمی گرفت آروم نمیشد.

حتی بابا هم وقتی اونروز وضعیتم رو دید سکوت کرد و گفت که کمکم می کنه ازش جدا بشم.
می تونستم قسم بخورم برای اولین بار توی چشمای بابام نم اشک و پشیمونی دیدم.
شاید چون اون موقع حال و روزم خیلی ترحم برانگیز شده بود!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه مقنعم رو مرتب کردم از اتاق بیرون زدم.
خواستم به سمت دره خروجی برم که نگاهم جلب دانیال شد.

روی مبل لم داده بود و کتاب می خوند.
عادتش بود…همیشه وقتی اعصابش به هم می ریخت خودشو با خوندن کلمات کتاب سرگرم می کرد.

به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم.
همین که سرشو بالا آورد خواستم ازش بپرسم کارای طلاقم چه طور پیش رفته اما با دیدن گونه کبود شدش حرف تو دهنم ماسید!

حتم داشتم که کاره سورنه…
با دیدن نگاه مات بردم اخم کرد و غرید:
_اینجوری منو نگاه نکن.

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
_کاره سورن نه؟
سکوت کرد.
از این سکوتش کاملا مشخص بود که حدسم درسته.

_می خواستم ازت بپرسم کارا چه طور پیش رفته اما از این کبودی کاملا مشخصه هیچ چیز خوب جلو نرفته.

پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت در برم که صداش بلند شد:
_من هر طور شده طلاق تورو از اون کسافت میگیرم.

چیزی نگفتم و به راهم ادامه داد که با تشر ادامه داد:
_کجا دلربا!؟
ایستادم.

_میرم دانشگاه…به خاطر اون که نمی تونم قید درس و آیندمو بزنم.
صدای قدم هاشو شنیدم که داشت به سمتم میومد.

مطمئن بودم الان می خواد سه ساعت داستان به هم ببافه که پامو داخل دانشگاه نزارم…اما من هر طور شده باید می رفتم.

کنارم ایستاد و گفت:
_مانعت نمیشم، می تونی بری اما قبلش یه سوال ازت دارم!
جا خوردم و با تپه تپه گفتم:
_چ…چه…سوالی؟

_امروز که سورنو دیدم قبل از اینکه باهاش دعوام بشه بهم گفت تورو از تو مهمونی علیرام جمع کرده…راست گفتش؟

شرمنده سرمو پایین انداختم و لب زدم:
_آره.
سری از روی تاسف برام تکون داد و گفت:
_واقعا که…تو باز با یه عده آدم کثیف و عوضی نشستی سره میزه قمار! پس تموم اون بلاهایی که سرت آورده حقت بوده.

به خاطر این بی رحمیش بغضم گرفت و اشک توی چشمام حلقه بست.
با درد نالیدم:
_آره حق با تو…حق اصلا با سورن…من کاره اشتباهی کردم ولی اون اجازه نداشت منو با یه رابطه خشن و دردناک تنبیه کنه. حق نداشت آزارم بده!

چیزی نگفت و فقط معنادار نگاهم کرد.
دستی به چشمام کشیدم و اشکامو پاک کردم و دلخور گفتم:
_الانم از تو توقع ندارم کمکم کنی دانیال خان! خودم طلاقمو میگیرم و میرم پی زندگیم.

و بعد بدون توجه بهش به طرف باغ رفتم و سوار ماشینم شدم و یک راست به طرف دانشگاه روندم.
توی راه به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا اشکام نبارن.

دلم شکسته بود…از بابا…از سورن…از دانیال!
اما باید قوی می بودم.
گریه کردن هیچ مشکلی رو حل نمی کرد.
فقط باعث میشد احساس ضعف و ناتوانی کنم.

_خانم بزرگ مهر حواستون اینجاست؟
با صدای طلبکارانه استاد آریا، از افکار وحشیانه ای که به ذهنم غلبه کرده بودن فاصله گرفتم.
گیج و منگ به استاد آریا زل زدم که اخمش شدت گرفت.

_خانم بزرگ مهر اینجا کلاسه، توی خونتونم می تونید به در و دیوار خیره بشید و خاطراتو مرور کنید!

با تموم شدن حرفش همه زدن زیره خنده.
یکی از دخترای چندش کلاس که همیشه برای سورن عشوه می ریخت با کینه خاصی گفت:
_شاید خانم بزرگ مهر داشتن به استاد تهرانی فکر می کردن آخه جدیدا خیلی دمپرش میپرن.

از روی صندلی بلند شدم و برزخی دختره رو نگاه کردم.
با فک منقبض شده ای غریدم:
_نترس! من رکورد آویزون بودن تورو نمی شکنم عزیزم.

خنده دانشجو ها شدت گرفت و اون دختره حسابی ضایع شد.
لبخند پت و پهنی تحویلش دادم و کولمو از روی میز برداشتم و خواستم به سمت دره کلاس برم که صدای استاد آریا مانعم شد.

_کجا خانم بزرگ مهر؟
مضطربانه دستی به مقنعم کشیدم و گفتم:
_ببخشید استاد من حالم خوش نیست…می تونم برم؟

کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و گفت:
_بفرمایید.
تشکری کردم و تند از کلاس خارج شدم.
یک راست به سمت محوطه دانشگاه قدم برداشتم.

نیاز به یکم هوای تازه و خلوت کردن با خودم داشتم.
فکر می کردم میام دانشگاه و حال و هوام عوض میشه اما همین که سورن رو دیدم حسابی دپرس شدم و به هم ریختم.
روی یکی از نیمکت ها نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
اشتباه کردم!

کاش اصلا پامو توی دانشگاه نمی ذاشتم.
اگه بخوام ازش طلاق بگیرم باید دیگه نبینمش…باید فراموشش کنم.

کلافه نفس عمیقی کشیدم و دستی به گونه هام که نمی دونم کی از اشکام خیس شده بودن کشیدم.
لعنت به این زندگی.
لعنت بهت سورن.

قلبمو ازم گرفتی…غرورمو خورد کردی…باعث شدی برادرم دیگه پشتم نباشه.
اخه دیگه چی ازم می خوای لعنتی؟

نمیدونم چه مدت بود که روی نیمکت نشسته بودم و با خودم کلنجار می رفتم که حضور کسیو کنارم حس کردم.
از بوی عطر تلخ و مست کنندش شناختمش!

با فاصله ازم روی صندلی نشست و سرد گفت:
_چیه؟ چرا آبغوره گرفتی؟

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته رمان دلربا پارت۳۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا