" /> رمان دلربا پارت۳۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۴

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

برای چند لحظه نفسم بند اومد و ضربان قلبم اوج گرفت.
چه قدر وقیح و بی شرم بود!
از شدت عصبانیت دستامو مشت کردم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا خفش نکنم.

حیف…حیف که نمی خواستم به جرم کشتنش بیوفتم زندان.
خصمانه نگاهش کردم که لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
_چیه؟ یک میلیون دلار ارزش از دست دادن بکارتت رو نداره!؟

خونم به جوش اومد و از روی صندلی بلند شدم و محکم روی میز کوبیدم.
_مثل اینکه فراموش کردی من از قماش تو ننت نیستم.
اخم کرد…
با تشر خواست چیزی بگه اما پشتمو بهش کردم و از میز فاصله گرفتم.

داشتم به سمت همون خدمتکار می رفتم تا مانتو و شالمو برام بیاره که ناگهان دستم کشیده شد و پشت سرش صدای آرتا طنین انداخت:
_تو که می دونی ما اونا رو میبریم پس چرا لجبازی می کنی؟
به سمتش برگشتم.

_اگه ببازیم چی؟ من نمی تونم شرفمو بزارم وسط.
_پول…پس پول بزار…تو که ماشالله وضعت از منم بهتره! بابات برای خودش کسیه.
آرتا تنها شخصی بود که از هویت واقعی من با خبر بودش.

حتی حنا هم درست و حسابی فامیل منو نمی دونست و خبر نداشت بابام چه شخصیه!
بین این جماعت لاشخور هیچ وقت هویت واقعیم رو فاش نکرده بودم ولی آرتا فرق داشت.

مثل این جماعت عوضی نبود.
با حالی آشفته دستی میون موهام کشیدم و پرسیدم:
_چه قدر باید بزارم وسط؟
_حداقل یک سوم یک میلیون دلار…اما نگران نباش ما صد در صد می بریمشون.
با درد چشمامو باز و بسته کردم و ناچارا سری تکون دادم.

من حتی یک سوم یک میلیون دلار هم پول نداشتم.
مدتی میشد که نه بابا و نه دانیال برام پول نریخته بودن و حسابم تقریبا خالی بود.
آرتا خوشحال دستمو گرفت و به سمت میز کشوند.
سره جای قبلیم نشستم و عصبی سرمو پایین انداختم.
اگه میباختیم چی؟
پولو از کجا میاوردم؟
بهتر بود همین الان می زدم زیره همه چیز و بر می گشتم خونه اما اینطوری آرتا تنها می موند.

تو حال خودم بودم که صدای نحث علیرام منو از افکار وحشیانه که مدام به ذهنم خطور می کردن بیرون کشید:
_خب! چه تصمیمی گرفتید؟
به جای من آرتا جواب داد:
_عمارت پدری من و یک سوم یک میلیون دلار…عادلانس دیگه!
به وضوح متوجه حال خراب علیرام شدم.
هه…مرتیکه عوضی فکر می کرد من راحت خودمو در اختیارش میزارم.

حالا قشنگ بهش حالیش شد که من مثل ج*ن*د*ه های اطرافش نیستم.
دیگه نتونست با پیشنهاد آرتا مخالفتی کنه برای همین ناچارا سری تکون داد و بازی رو شروع کرد.

نفس عمیقی کشیدم و دقیق تموم حواسمو به بازی دادم.
اگه میباختم رسما بدبخت میشدم و علیرام به خواستش می رسید.

اولای بازی همه چیز خوب بود و مثل همیشه من و آرتا یکه تاز بودیم.
به خیال خام خودم داشتم موفق میشدم و برای بار دوم یه ضربه سخت و محکم به علیرام می زدم اما همون طور که حنا گفت شریکشو دست کم گرفتم.

یه ضعف کوچیک از آرتا باعث شد که شریک علیرام بازی دست بگیره و در نهایت ببرن!
بازی که تموم شد متحیر چندین بار پلک زدم.
گیج و منگ بودم و اصلا باورم نمیشد که باختم!

حالا باید چه خاکی توی سرم می ریختم؟
من توی حسابم حتی ۱۰ میلیون هم نداشتم.
چه برسه به یک سوم یک میلیون دلار.

از شدت اضطراب زیاد دستام لرزید و ورق های آخر روی میز افتاد.
سرمو پایین انداختم و با حالی خراب چشمامو روی هم فشردم که صداش در حالی که لحن فاتحانه ای توش موج می زد بلند شد:
_چک و سفته که همراه تون هست؟

نه من و نه آرتا چیزی نگفتیم که ادامه داد:
_بس کنید بابا…این چه حالیه! شما که می دونستید یه طرف این سکه باخته.
آرتا کلافه نفس عمیقی کشید و با صدای لرزون گفت:
_باشه…منم میرم سفته بیارم، عمارتو که ب نامت زدم سفته هامو پس میدی.

و بعد از سره میز بلند شد و به سمت طبقه بالا رفت.
خوب می دونست که آدمای علیرام دور تا دور عمارت پخشن پس نمی تونست فرار کنه.

با رفتنش علیرام رو کرد سمت من و با لبخند گفت:
_خب! پس مثل اینکه تو قراره یک سوم یک میلیون دلارو بپردازی!

حتی سرمو بالا نیاوردم تا باهاش چشم تو چشم بشم.
سردرگم بودم و نمی دونستم چیکار کنم.
بهتر بود بهش چک میدادم و بعدا از دانیال خواهش می کردم تا این چکارو پاس کنه.
اما این پول خیلی زیاد بود!
یعنی دانیال قبول می کرد؟

ادامه داد:
_اگه این پولو نداری خیلی به خودت سخت نگیر عزیزم! یه راه آسون تر هم جلوی پات هست…تخت من برای امشب تو جای خالی داره.

عصبی دهن باز کردم تا فوشی نثارش کنم که صدای آشنایی مانعم شد:
_جرعت داری یبار دیگه زری که زدیو تکرار کن.

با شنیدن صدای عصبی سورن، ناباور سرمو بالا آوردم.
هضم چیزی که میدیدم واقعا برام سخت بود!
آخه اون…اینجا چیکار می کرد!

علیرام خیلی سریع سورن رو شناخت و بی توجه به لحن خصمانه و خشمگینش با پوزخند گفت:
_نکنه تو این دختره رو می خوای جناب تهرانی؟ تو که ماشالله دورت پره، بزار ما یه حالی از این ببریم.

سورن یهو جوش آورد و یقه علیرام گرفت و از روی صندلی بلندش کرد.
با فک منقبض شده ای غرید:
_مادر نزاییده کسی رو که بخواد به زن من نگاه چپ بندازه…خودش و تموم اجدادشو جر میدم.
و بعد مشت محکمی به صورت علیرام کوبید که نقش بر زمین شد.

هین خفه ای کشیدم و ترسیده دستامو جلوی دهانم بردم.
سورن به حدی عصبی بود که گفتم الانه که علیرامو بکشه!

روی سینش نشست و پی در پی مشتای محکمشو نثار صورت اون بدبخت کرد.
جوری که وقتی خسته شد صورت علیرام با خون یکی شده بودش.

شریک علیرام وحشت زده به سمت سورن هجوم برد و سعی کرد مهارش کنه اما زورشو نداشت.

سورن عصبی اون پسره رو به عقب هل داد و با چشمانی به خون نشسته به طرف من اومد.
مغزم بهم فرمان داد که سریع فرار کنم اما پاهام جوری سست شده بود و می لرزید که توان نداشتم حتی قدم از قدم بردارم.

مقابلم ایستاد و محکم دستمو گرفت.
اینقدر از دیدنش جا خورده بودم که فقط مبهوت نگاهش می کردم و کوچک ترین عکس العملی از خودم نشون نمیدادم.

قدم از قدم برداشت و عصبی منو دنبال خودش کشید که همون لحظه صدای شریک علیرام بلند شد:
_نمی تونی این دخترو ببری…اون به ما بدهکاره!

راه رفته رو برگشت و غضبناک اون پسره رو نگاه کرد که بنده خدا از ترس سرشو پایین انداخت.
دستمو رها کرد و از داخل جیبش دسته چکی بیرون آرود و با خودکاری که روی میز قرار داشت مبلغی داخلش نوشت.

چکو روی میز کوبید و غرید:
_اینم از پول! ولی علیرام بهتره از این به بعد از سایه خودتم بترسی چون قصد کردم دخلتو بیارم.

و بعد دوباره به سمتم اومد و دستمو گرفت و دنبال خودش به سمت دره خروجی برد.
بدون هیچ حرفی فقط دنبالش کشیده میشدم.

اینقدر ازش ترسیده بودم که حتی جرعت نداشتم به خاطر فشاری که به دستم میاورد ناله کنم.
بالاخره مقابل ماشینش از حرکت ایستاد و با غیظ گفت:
_سوار شو.

تند سوار ماشین شدم و چیزی نگفتم.
فقط ته دلم خدا خدا می کردم بلایی سره من نیاره.

تا موقع رسیدن به خونه کلامی حرف نزد و فقط در طی مسیر چهار نخ سیگار کشید!

این سکوت و رفتارش بیشتر نگرانم می کرد و باعث میشد استرس و ترسم شدت بگیره.
همین که به ساختمون رسیدیم از ترس اینکه مبادا همسایه ها منو با این سر و وضع ببینن تند خودمو به واحد رسوندم و از دست سورن خواستم به اتاقم پناه ببرم

که صداش مانعم شد:
_وایسا!
میخکوب ایستادم و به طرفش برگشتم.
چشماش هنوزم سرخ بود و رنگ صورتش کبود!

نگاه خریدانه ای به سر تا پام انداخت که از خجالت لب گزیدم.
یه جوری نگاهم می کرد که انگار برهنه جلوش ایستادم.

با فک قفل شده ای غرید:
_برای من ادای تنگا رو در میاری بعد با بقیه لاس می زنی؟ اگه سر نمی رسیدم می خواستی چه غلطی کنی هان؟ زیره اون مرتیکه حروم زاده بخوابی؟

چیزی نگفتم.
انگار زبونم به کل بند اومده بود.
قدمی به سمتم برداشت و رو به روم ایستاد.

حرف بعدیش باعث شد قلبم رسما بشکنه و غرورم خورد بشه.
_با این شکل و قیافه هیچ فرقی با یه هرزه نداری.

با حرص دستامو مشت کردم.
دیگه نتونستم ساکت بایستم و فقط نگاهش کنم تا هرچی خواست بارم کنه.
عصبی گفتم:
_حرف دهنتو بفهم…اصلا می دونی چیه؟ ازت متنفرم برای خلاصی از دستت این لباس و تیپ و قیافه که سهله حاضرم به کل مردای شهر سرویس بدم تا…

موهامو محکم توی مشتش گرفت و با صورت کبود شده از خشم داد زد:
_اون دهن سگ مصبتو ببند تا گل نگرفتمش…خدا شاهده دلربا زندگی تو جهنم می کنم…تا وقتی زنه منی گه می خوری از این غلطا بکنی.

دستمو روی مشتش که بین موهام قرار داشت گذاشتم و نالیدم:
_آخ…ولم کن روانی!

موهامو رها کرد و در حالی که داشت به سمت اتاقش می رفت با تحکم گفت:
_اون آشغالارو که از صورتت پاک کردی میای به اتاقم.

قلبم فرو ریخت!
نکنه دوباره….
دره اتاقشو باز کرد و ادامه داد:
_باهات شوخی ندارم. گفته بودم از این به بعد باید پیش خودم بخوابی! یکم که بهت خندیدم پرو شدی سره خرتو کج کردی دوباره چپیدی توی اون سوراخ موشت؟ تا پنج دقیقه دیگه کنارم رو تختی.
و بعد وارد اتاقش شد و درم پشت سرش بست.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.commasih.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید مسیح و آرش ای پی لینک دانلود:https://xip.li/AFLUzy

نوشته رمان دلربا پارت۳۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا