" /> رمان دلربا پارت۳۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۲

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

شرمنده دستی میون موهاش کشید و گفت:
_ببخشید بی خبر گذاشتم رفتم…یه مشکلی برام پیش اومد مجبور شدم دانشگاهمو عوض کنم.

لبخند مهربونی زدم و با خوش رویی گفتم:
_نه بابا این حرفا چیه…من کی باشم که تو بخوای برای رفتنت برام دلیل بیاری…!

دهن باز کرد تا چیزی بگه اما پشیمون شد و حرفشو خورد.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_اگه مزاحمت نیستم بیا بریم توی کافه دانشگاه هم یه چیزی بخوریم و هم یکم حرف بزنیم.

نیم نگاهی به ساعتم انداختم و زمزمه کردم:
_ببخشید هیراد اما من الان کلاس دارم.
_اشکالی نداره من فعلا اینجا کار دارم…تا یه ساعت دیگه کلاست تموم میشه که!؟

سری تکون دادم و لب زدم:
_آره.
_پس یک ساعت دیگه اینجا میبینت.

باشه ای زیر لبی گفتم که پشتشو بهم کرد و به سمت اتاق مدیرت رفت.
دستی به مقنعم کشیدم و من هم خواستم به سمت کلاسم برم که ناگهان سینه به سینه سورن شدم.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_برو اونور.
بدون اینکه حتی میلی متری تکون بخوره پرسید:
_اون کی بود؟

_به تو چه.
و بعد خواستم از کنارش بگذرم که مچ دستمو گرفت و عصبی نگاهم کرد.

خواستم جیغ بزنم و سر و صدا راه بندازم که این اجازه رو بهم نداد و منو دنبال خودش به سمت اتاقش کشید.
درو باز کرد و پرتم کرد داخل و درو هم پشت سرش بست.

در حالی که داشتم مچ دستمو مالش میدادم داد زدم:
_چته وحشی؟ تورو باید توی تیمارستان بستری کنن!

به در تکیه زد و جدی گفت:
_اون یارو کی بود دلربا؟

کلافه نفسمو بیرون فرستادم و غریدم:
_گفتم که…به تو چه.
عصبی به سمتم اومد که ترسیده یه قدم به عقب رفتم.

_وقتی ازت سوال می پرسم درست مثل آدم جوابمو بده! اون پسره کی بود؟
_یکی از دوستام.

پوزخند زد.
_دوستت بود که اینجوری داشتی باهاش لاس می زدی؟
جوش آوردم و محکم با پشت دستم تخته سینش کوبیدم و گفتم:
_آره اصلا داشتم باهاش لاس می زدم به تو ربطی داره؟ چیکارمی که برام رگ غیرتت باد کرده!

دست به سینه ایستاد و زمزمه کرد:
_مثل اینکه فراموش کردی اسمت توی شناسناممه…تو چه بخوای چه نخوای فعلا ناموس منی!

عین خر که بهش تیتاپ داده باشن ذوق کردم اما به روی خودم نیاوردم و گاردمو عقب نکشیدم.

نباید فراموش می کردم این فردی که جلوم ایستاده یه آدم هوس باز و عوضیه!
یه جورایی میشه لقب گرگ صفتو بهش داد.

لبخند کج و ماوجی زدم و گفتم
_ناموس به سیاهی اون صفحه شناسنامه نیست…وقتی یه نفر ناموسته که قلبا یکی باشن! البته من مطمئنم تا تو عمر داری کسی ناموست نمیشه چون این قلبی که من میبینم کاملا سیاهه… جایی برای عشق و علاقه کسی نداره، حتی اون دختره ساحل!

نگاهشو ازم گرفت و به سمت میزش رفت.
روی صندلی چرمیش نشست و سیگاری از داخل جیبش بیرون آورد و با فندک گرون قیمت و طلایی رنگش آتیش زد.

چه طور جرعت می کرد توی دانشگاه سیگار بکشه؟
نمی ترسید یهو یکی بیاد داخل و ببینتش!
پک عمیقی به سیگارش زد و گفت
_ساحلو می خوام.

اخمامو درهم کشیدم ولی چیزی نگفتم.
خمار ادامه داد
_تورو هم می خوام.

قطعا باید از حرفش تعجب می کردم اما به جای حیرت، پوزخندی گوشه لبم نشست.
طعنه آمیز گفتم

_یبارگی یه حرمسرا برای این دلت راه بنداز دیگه! من…ساحل…کل دخترای تهران؟ تو با یکی دوتا که بارت بار نیست.

پک عمیق تری به سیگارش زد و گفت
_من آدم هوس باز و لاشیم…خودمم قبول دارم…هر دختری فقط برام یبار شیرینه، فقط یبار بهم لذت میده…بعد از اون یبار دیگه با آشغال برام هیچ فرقی نداره…اما تو!
مکث کرد.

یه تای ابروم و بالا انداختم و پرسیدم
_اما من چی؟
با حرفی که زد رسما وا رفتم.
_اما تو چنان لذتی بهم دادی که دلم می خواد دوباره طعمتو بچشم…بی جنبه و ناشی اما بیش از حد هاتی! به خصوص وقتی مست می کنی و تنت لش میشه روی آدم.

به جای اینکه از اینکه از این تعریف و تمجید عجیب و غریبش خوشم بیاد، اتفاقا برعکس خیلی عصبی شدم.
داشت منو با یه هرزه یکی می کرد؟
یا شایدم می خواست بهم بفهمونه حکم یه زیر خوابو براش دارم و خوب بهش حال دادم!

با فک قفل شده ای غریدم
_من سره این ازدواج با ارزش ترین چیزامو از دست دادم اما مثل اینکه با این ازدواج اجباری به تو داره خیلی خوش می گذره!

این فکرو از سرت بیرون کن که من دوباره با تو یکی بشم، بعد کلاسم میوفته دنبال خونه و دور از تو زندگی می کنم… تو هم با همون هرزه های دور و ورت خوش باش!

و بعد بدون اینکه اجازه بدم کلامی حرف بزنه از اتاق بیرون رفتم.
عصبی به سمت کلاس قدم برداشتم و تند تند زیر لب سورن و تموم اجدادشو فوش کش کردم.

در حد مرگ از دستش عصبی بودم.
آخه چه طور تونستم عاشق همچین مرد لاشی و عوضی بشم؟

با حالی خراب قدمی داخل کلاس گذاشتم و روی عقب ترین صندلی نشستم.
نمی خواستم توی چشم این استاده پیر و رو مخ برو باشم.

کلافه کلاسرمو از کیفم بیرون آوردم که همون موقع استاد رضایی سر و کلش پیدا شد.
به سمت میزش رفت و خیلی زود شروع کرد به تدریس!

هم از این درس و هم از استادش به شدت متنفر بودم برای همین به زور داشتم تموم توانمو جمع می کردم تا به درس گوش فرا بدم.
اما بالاخره یه موضوع پیدا شد و به کل تموم حواسم رو پرت کرد.

همین که نگاهم به نگار افتاد به کل قید درس و صحبت های استاد رضایی زدم.
با فاصله از من نشسته بود و داشت با غیظ نگاهم می کرد!
چش بود این بشر؟

از موقعی که درگیری هام با سورن شروع شد ارتباطمم با نگار به کل قطع شدش.
حتی نتونستم برای عروسیم دعوتش کنم.
البته چه بهتر! میومد به اون عروسی اجباری که چی بشه؟

شیرینی بخت بلندمو بخوره یا حلواشو؟
باید حتما هر جوری شده بعد از کلاس از دلش در میاوردم!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از نگار گرفتم و سعی کردم تموم حواسمو به درس بدم.
اما خب موفق نشدم.

ذهنم اونقدر درگیر بود که جایی برای چرندیات استاد رضایی نداشت.
بالاخره بعد یک ساعت مثل خنگا زل زدن به تخته، کلاس تموم شد.

نفسی از روی آسودگی کشیدم و خواستم به سمت نگار برم که کسی اسمم رو صدا زد.
اینبار صداشو شناختم و با لبخند به سمتش برگشتم.

رو به روم ایستاد و گفت
_بریم؟
با دو دلی یه نگاه به هیراد و یه نگاه به نگار انداختم.

بعدا هم می تونستم با نگار حرف بزنم اما هیراد همین یه امروز به این دانشگاه اومده بود و خیلی زشت بودش که دعوتشو رد کنم و برم سراغ نگار.

دستی به شالم کشیدم و گفتم
_بریم.
و بعد کولمو از روی صندلی برداشتم و دنبال هیراد به راه افتادم.
شونه به شونه هم یک راست به کافه دانشگاه رفتیم.

بین راه همش سنگینی نگاه کسیو روی خودم احساس می کردم اما همین که سرمو بالا می آوردم و به اطراف نگاه می کردم کسی رو نمی دیدم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته رمان دلربا پارت۳۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا