" /> رمان دلربا پارت۳۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

پوزخند زد.
_از کجا معلوم خودت اینکاره نباشی؟ میگن اونایی که ادای تنگا رو در میارن از همه بدترن…!

دستم مشت شد.
بلند شدم و بی اختیار خواستم بزنم توی گوشش که دستم و گرفت و پیچوند.

سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد:
_ده دقیقه بهت فرصت میدم…آماده میشی و میای به اتاقم…هم یه بررسیت می کنم هم یه حالی بهم میدی…اگه راضیم کردی که اوکی،اگه نکردی تاوان خراب کردن حالمو بدجور پس میدی…فقط ده دقیقه فرصت داری دلربا.

ازم فاصله گرفت.
با ناله دستمو مالیدم و خصمانه بهش زل زدم.
نگاهی به ساعت گرون قیمتش انداخت و گفت:
_از همین الان شروع شد…ده دقیقت که تموم بشه توی اتاقم نباشی میام سراغت. اون موقع مجبوری به زور زیرم بخوابی و لذتی هم گیرت نمیاد.

با حرص دندونامو روی هم فشردم که نیشخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
هاج و واج رفتنشو تماشا کردم.
عجب غلطی کردم.
کاش گذاشته بودم هر کاری می خواد با دختره بکنه!
الان خوب شد؟ رسما خودمو بدبخت کردم.
به این فکر افتادم که از دستش فرار کنم و از خونه بزنم بیرون اما پشیمون شدم.
کجا می رفتم؟

پیش پدری که مجبورم کرد با همچین عوضی ازدواج کنم؟
اشک تو چشمام جمع شد اما مثل همیشه گریه نکردم.
من مثل بقیه ی دخترا ضعیف نبودم.من دلربا بزرگ مهرم! اجازه نمیدم همچین آدم عوضی و لاشی خوردم کنه.

از جام بلند شدم و از توی کمدم لباس خواب قرمزی بیرون آوردم.
درست رنگ لباس همون دختره بود!
مشخص بودش که سورن از رنگ قرمز خوشش میاد.

در حالی که داشتم لباس خوابو می پوشیدم با خودم پیمان بستم که تا وقتی خورد شدن سورنو با چشمای خودم ندیدم عقب نکشم.
امشب مجبور شدم تسلیمش بشم اما این بازی هم چنان ادامه داره!
یه روزی می رسه که اون به دست و پام بیوفته.

یه روز می رسه که جامون عوض میشه.
فقط کمی عطر زدم و از اتاق بیرون رفتم.
جلوی دره اتاقش ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
باید قوی باشم…قوی! مثل همیشه.
می دونستم دارم اشتباه می کنم و به محض اینکه پامو داخل اتاق بزارم دیگه راه برگشتی ندارم.
اما…
اما مجبور بودم.

در رو باز کردم و نگاهی داخل اتاق انداختم.
روی تخت لم داده بود و یه لیوان خالی در دست داشت و شیشه مشروبش هم روی میز عسلی قرار داشت.
معلوم نیست چه قدر از اون زهرماری کوفت کرده!

با لودگی به سمتش رفتم و لیوان و از دستش گرفتم.
چشماشو باز کرد و بهم خیره شد.
نگاهش به شدت تب دار بود!

خرامان خرامان به سمت شیشه مشروب رفتم و لیوانش رو از دستش گرفتم و پر کردم.
کل لیوانو یک نفس سر کشیدم و دوباره پرش کردم.

خیلی بد مست و بی جنبه بودم اما نیاز داشتم از امشب چیزی حالیم نشه.
و درضمن! من وقتی مست می کردم به شدت هات میشدم.

با لیوان پر به سمتش برگشتم و کنارش ایستادم.
دکمه های پیراهنش باز بود!
توی یه تصمیم ناگهانی لیوان رو بالا بردم و نصفی از محتویاتش رو روی سینه ی برهنش ریختم.

نفسش حبس شد اما چیزی نگفت.
فقط خمار نگاهم کرد.
لبخند پر عشوه ای به چشمای مستش زدم و روی پاش نشستم.

امشب می خواستم دیوونش کنم. اصلا از این به بعد باید دیوونه میشد،دیوونه ی من!

کاری می کردم که عاشقم بشه و ساحل رو به کل فراموش کنه.
با لوندی اون چندتا دکمه باقی مونده رو هم باز کردم.

دستمو روی سینه ی ستبر و عضلانیش گذاشتم و نوازش وار کشیدم.
اگه اون یه لیوان مشروبو نخورده بودم قطعا از این کاری که داشتم انجام میدادم خجالت می کشیدم اما حالا دیگه داغ بودم!

فقط می خواستم مستش کنم.
مست خودم.
حتی نمی تونست نفس بکشه.

توی دلم بهش پوزخندی زدم.
هنوز مونده تا منو بشناسی! کاری می کنم که بدون من نتونی روزت و شبی کنی.
با چشمای مخمور نگاهم کرد و تکونی نخورد.
سرم رو
جلو بردم و آهسته بوسیدمش.
و بعد لبمو روی لاله گوشش کشیدم که بی طاقت از جاش بلند شد.

لباسشو کامل از تنش در آورد و کمربندش رو باز کرد.
به سمتم خم شد و چنگی به رون پام زد که ناخواسته آهی کشیدم.

سرش رو کنار گوشم آورد و با لحن پر از هوس و نیازی پچ زد:
_می خوای منو دیوونه کنی اما منم عقلو از سرت می پرونم خانم کوچولو.
اینو گفت و سرشو توی گودی گردنم فرو برد.

********************************

چند جرعه ای که ته شیشه مشروبش باقی مونده بود رو یک نفس سر کشید!
حتی از لیوان هم استفاده نکرد.

سیگاری آتیش زد و دوباره روی تخت ولو شد که پشتمو بهش کردم و پتو تا گردنم بالا کشیدم.
اثره اون کوفتی پریده بود و حالا بدجور توی شوک بودم!
باورم نمیشد…من دیشب رسما باهاش یکی شدم.

دلم می خواست به خاطر حماقتی که انجام دادم خودمو بکشم!
اخه چه قدر من احمقم.
با چه فکری بکارتمو به خاطر همچین آدم لاشی از دست دادم.
یعنی واقعا خاک برسرم.

سنگینی نگاهشو روی خودم حس کردم اما به سمتش برنگشتم.
بالاخره سکوت بین مون رو شکست و گفت:
_چته…؟چرا صدات در نمیاد…؟

اینقدر از دستش مایه بودم که جوابشو ندادم.
دلم می خواست خفش کنم.
کسافت حتی یه ناز و نوازش بعد رابطه هم حالیش نمیشد.

مثلا خیره سرم دختر بودم و الان درد داشتم.
انگار فکرمو خوند چون تند گفت:
_با این اداها به جایی نمی رسی…من ناز و نوازش کردن بلد نیستم.

پوزخندی زدم.
تو فقط بدبخت کردن بلدی!
ادامه داد:
_با اینکه خیلی لوندی اما حرکاتت ناشیانه بود…باید خیلی چیزا یادت بدم.

نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و با غیظ به سمتش برگشتم و گفتم:
_چیو می خوای یادم بدی…؟هرزگی…؟ اینکه حالا که دختر نیستم چه طور زیر این و اون بلاسم…؟
اخم کرد.

_نه…!یادت میدم چطوری ماهرانه شوهرتو تمکین کنی…ولی اگه لذتی که امشب دادی و هر شب بدی سر یک هفته رات می ندازم….من کارمو بلدم!

اشکم در اومد.
با چه امیدی زن این عوضی شدم؟
آدمی که مشخص بود هر شب یکی رو توی بغلش داشته و هیچ وقت تختش خالی نبوده.

با درد چشمامو بستم که دستی دور شکم برهنم حلقه شد.
عصبی خواستم پسش بزنم اما درد زیره شکمم مانعم شد.

خودشو بهم چسبوند و کنار گوشم نجوا کرد:
_هیس! عادت دارم یکی تو آغوشم باشه…پس کمتر وول بخورو بگیر بخواب.

بفرما…!
خودش داشت رسما به گند کاری هاش اعتراف می کرد.
با حرص دستامو مشت کردم و با فک منقبض شده ای غریدم:
_ازت متنفرم…!

سرد و بی روح جواب داد:
_خوب می کنی…منم از خودم متنفرم.

********************************

خواستم وارد کلاس بشم که کسی اسم کوچیکم رو صدا زد.
متعجب به سمت صدا برگشتم که با هیراد رو به رو شدم.

هیراد دوست دوران بچگیم بود و چند ماهی یم، هم ترمی همدیگه بودیم ولی یهو بی دلیل انتقالی گرفت و دانشگاهشو عوض کرد.
رو به روم ایستاد که متعجب لب زدم:
_تو اینجا چیکار می کنی…؟

http://novelland.ir/neginmusic.com/alisedighinewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید علی صدیقی: https://xip.li/rAu1rh

نوشته رمان دلربا پارت۳۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا