" /> رمان دلربا پارت۳۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۳۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به سرعت خودمو به در خروجی رسوندم و تاکسی گرفتم و یک راست برگشتم خونه.
کلید انداختم و وارد شدم.
شرط می بندم سورن اینقدر مشغول لاس زدن با اون دختره بود که حتی حالیش نشده که من نیستم…!

حتی یه زنگ هم نزد تا ببینه زندم، مردم، اصلا کدوم قبرستونی رفتم.
خدا لعنتش کنه…

به اتاقم رفتم و فقط مانتوم رو در آوردم.
بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت کردم و با حرص چشمامو بستم.
اینقدر به خودش و جد و آبادش فوش و لعنت فرستادم که نفهمیدم کی خوابم برد!

*******************************

با احساس خیسی گردنم چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای به خون نشسته سورن بود.
از قیافش معلوم بود باز مست کرده.
با لحنی کشیده گفت:
_توله سگ گوه خوردی با این ریخت و قیافه کنار من وایستادی.

حتی نا نداشت دعوا راه بندازه اما با عصبانیت ادامه داد:
_جرت میدم تا بفهمی بازی با من یعنی چی…!
خواب به کل از سرم پرید.
کلافه پسش زدم اما تکون نخورد.

با حرص گفتم:
_جمع کن خودتو بابا…برو گمشو همون قبرستونی که تا الان توش بودی همونجا نعشه شو نه روی من.

زهرخندی زد و گفت
_مال منی…زن منی…دلم می خواد رو تو لش کنم حرفیه…؟
_من به گور بابام بخندم زن تو باشم،اگه مجبور نبودم قبول نمی کردم اسم توئه یه لقبای دائم المست روم باشه…از سره ناچاری بود وگرنه صد سال سیاه نگامم بهت نمیوفتاد.

خندید و گفت:
_کمتر مزه بریز بچه مگه نمی دونی واسه چی اینجایی؟ سرویست بده کمتر زر مفت بزن.

خواست قفسه سینم و لمس کنه که ضربه ای به شکمش زدم و با یه غلط کردی از زیر دستش فرار کردم.
صداش با عصبانیت به گوشم رسید:
_ به ذات خرابت لعنت دلربا! عین اون داداش و بابای عوضیت هستی.

دمر روی تختم خوابید.
تقریبا داد زدم:
_برو بیرون از اتاقم.

_نمیرم،خونه ی خودمه هر جا حال کنم می خوابم.
کارد می زدی خونم در نمیومد.

با خشم به اون هیکل گندش که کل تختمو گرفته بود زل زدم.
پتو روی خودش کشید و آغوششو باز کرد و گفت:
_بیا بخواب کاریت ندارم.

آتیش گرفتم و غریدم:
_بمیرمم کناره آدم المستی مثل تو نمی خوابم.
و بعد با حرص از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاق اون رفتم.

درو پشت سرم قفل کردم و یک راست به سمت تخت قدم برداشتم.
خواستم دراز بکشم که نگاهم جلب لباسم شد.
کاش حداقل عوضش کرده بودم!
به سختی زیپ لباسمو باز کردم و به سمت کمد لباسای سورن رفتم.

یه تیشرت بیرون کشیدم و پوشیدم.
ماشالله تیشرت به تنم زار می زد!
قدش که تا زیره زانو هام بود و درمورد پهناش بهتر بود که صحبت نکنم.

به طرف تخت رفتم و روش ولو شدم و بعد از کلی وول زدن بالاخره خوابم برد.

************************

همین که از دانشگاه برگشتم خونه، یک راست چپیدم توی اتاقم و بعد از تعویض لباسام، سراغ کتاب هام رفتم.

دوست داشتم هر چه زودتر این چندتا ترم باقی مونده رو تموم کنم و دکترامو بگیرم.
علاوه بر این یه مزیت دیگه ای که درس خوندن داشت این بود ک کمتر به سورن و کاراش فکر می کردم و ذهنم آزاد میشد.

نمی دونم چندساعتی بود که غرق مطالب کتابم بودم اما با صدای خنده دختری متعجب از روی صندلی میز تحریرم بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم.

همین که درو باز کردم با دیدن صحنه ی مقابل تنم یخ بست.
سورن همراه با دختر جوونی روی مبل نشسته بودن.
دختره لباس خواب قرمز رنگی به تن داشت و تنشو کامل در معرض نمایش گذاشته بود.

سورن هم با لذت داشت دستشو روی تن و بدن دختره می کشید.
باورم نمیشد اینقدر بی شرم باشه که دختر توی خونه بیاره.

هه…من این عوضی رو خوب نشناخته بودم!
فکرشم نمی کردم که تا این اندازه لاشی باشه.

خونم به جوش اومد و با صدای بلندی داد زدم
_جمع کنید تنه لش تونو گمشید برید یه جای دیگه…اینجا رو مکان کردید!

نگاه هردوشون به سمت من چرخید.
سورن با چشمایی به خون نشسته نگاهم کرد و غرید

_کی به تو گفت بیای بیرون؟
زهرخندی زدم و تهدید آمیز گفتم
_حق نداری تو این خونه از این گند کاری ها بکنی…از این به بعد خواستی با دخترا بلاسی بهتره یه جای دیگه رو انتخاب کنی.

خشم توی چشماش شعله کشید.
با فکی منقبض شده غرید
_گمشو توی اتاقت دلربا…گمشو تا اون روی سگم بالا نیومده.

بیخیال هارت و پورتای سورن شدم و دختره رو مخاطب قرار دادم و با غیظ گفتم:
_ببین این آقایی که الان توی بغلش لم دادی و داری براش دلبری می کنی زن داره…با زبون خوش دارم بهت میگم گمشو از این خونه بیرون، کاری نکن زنگ بزنم به پلیس بیاد به جرم رابطه نامشروع جمعت کنه ببرتت!

دختره از لحن جدی و خشمگین من حسابی ترسید اما پرو تر از این حرفا بود که همین جوری پاشه بره.
از تو بغل سورن بیرون اومد و کلافه گفت:
_پول یه شبمو باید بدی!

سورن در حالی که نگاه تهدید آمیزشو به من دوخته بود،خم شد و از توی جیب کتش چند تا تراول برداشت و پرت کرد جلوی دختره.

دختره تند پولا رو برداشت و بعد از اینکه لباساشو پوشید از خونه بیرون رفت.
هنوز درو کامل پشت سرش نبسته بود که وحشت زده به سمت اتاقم دویدم و قبل از اینکه سورن بتونه خودشو بهم برسونه درو قفل کردم.

می دونستم الان تلافیشو سر من در میاره…
همون طوری که حدس می زدم چند دقیقه بعد دستگیره ی در بالا و پایین شد.
با ترس آب دهانمو قورت دادم و مضطرب پشت در ایستادم که صدای عصبیش بلند شد:

_تو که عین سگ از من می ترسی گه می خوری از این غلطا کنی.
چیزی نگفتم که ادامه داد:
_باز کن این دره لامصبو.

اگه درو باز می کردم قطعا منو می کشت!
در حد مرگ از دستم عصبی بود.
هراسان روی تخت نشستم که دیگه صدایی ازش نیومد.
نفسی از روی آسودگی کشیدم.
فکر کردم بیخیال شده اما ناگهان در با صدای بدی باز شد.

ترسیده نگاهش کردم که جلو اومد و با فک قفل شده ای غرید:
_پات زیادی از گلیمت دراز شده…هار شدی!
حتی جرعت نکردم کلامی حرف بزنم.

اینبار با فریاد گفت:
_جرت میدم دختره ی احمق تا دیگه هوس نکنی توی کارای من دخالت کنی! زندگی من اینه پس بهش عادت کن…از سر و روش گند می باره و تو مجبوری تحمل کنی حالیته…؟

خونم به جوش اومد.
دیگه نتونستم ساکت بشینم.
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
_من نمی تونم تو خونه ای زندگی کنم که توش هزار جور کثافت کاری باشه…دست این ج*ن*د*ه ها رو بگیر ببر یه جای دیگه!

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ahmadsaeedi.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید احمد سعیدی لینک دانلود:https://xip.li/5KSLhb

نوشته رمان دلربا پارت۳۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا