" /> رمان دلربا پارت۲۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۲۹

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_امشب با من باید بیای به یه مهمونی.
لیوانمو داخل سینک گذاشتم و طعنه آمیز پرسیدم:
_این یه در خواست دیگه…!؟

سرشو بالا آورد و با اخم نگاهم کرد.
چی میشد اگه یه بار می خندید من خنده ی این بشرو میدیدم؟
همش اخم…اخم…اخم.

نمی دونم ننش موقع حاملگیش چی خورده که همچین بچه ی برج زهرماری تحویل جامعه داده.
لب هاشو تر کرد و با جدیت گفت:
_در خواستی درکار نیست…باید بیای.

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_ببخشید اما من امشب می خوام درس بخونم، وقت برای مهمونی اومدن ندارم.
خواستم از آشپزخونه خارج بشم که از جاش بلند شد و محکم بازومو گرفت.

در فاصله میلی متری ازم ایستاد و نگاه تب دارشو به لب هام دوخت که گر گرفتم.
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و ریه هام و از بوی عطرش پر کردم.

لعنتی حتی عطری که می زد هم مست کننده بود.
با اینکه من خداد تومن پول عطرمو داده بودم اما رایحه ای به مسخ کنندگی عطر سورن نداشت.

دستشو بالا آورد و موهامو از توی صورتم کنار زد.
نزدیک گوشم نجوا کرد
_سرکشی می کنی اما زود شل میشی…هاتی!

با این حرفش به خودم اومدم و سریع پسش زدم.
عصبی از آشپزخونه بیرون رفتم و خواستم به سمت اتاقم قدم بردارم که صداش بلند شد:
_تا دو ساعت دیگه آماده باش.

دره اتاقمو باز کردم و با غیظ گفتم:
_یک درصد فکر کن من بیام…!

****************************
ماشینو توی باغ شیک و مجللی پارک کرد و با لبخند پیروزمندانه ای به سمتم برگشت.
پشت چشمی براش نازک کردم و بی توجه به نگاهاش از ماشین پایین اومدم.

نمی خواستم بیام اما یه حسی مانعم شد و مجبورم کرد که همراهیش کنم.
از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد و
با تردید دستشو دور کمرم حلقه کرد.

شونه به شونه هم به سمت دره عمارت، جایی که مهمونی داخلش برگزار میشد قدم برداشتیم.
همین که پامو داخل سالن گذاشتم، حجم بوی دود و الکلی بود که به مشامم خورد.

به این بو عادت داشتم…قبل از اینکه به زور با سورن ازدواج کنم پایه مهمونی های زیادی بودم… و البته قمار کردن!
با یادآوری گذشته آه از نهادم بلند شد.
الان دیگه از ترس سورن حتی نمی تونستم میلی متری نزدیک میز قمار بشم.

یکی برای گرفتن وسایلمون اومد که من از خدا خواسته ازش خواستم که منو به یه اتاق ببره.
اینقدر سورن عجله کرد که حتی نتونستم درست و حسابی آرایش کنم.
دنبال خدمتکار به اتاق رفتم.

مانتوم رو در آوردم و یه لحظه از پوشیدن اون لباس پشیمون شدم. جمعیت زیادی اینجا بودن و مطمئنا با این لباس دکلته که اندامم رو کامل نشون میداد شب عذاب آوری در پیش داشتم.

آخه چرا با خودم لجبازی کردم؟
نباید همچین لباسی می پوشیدم!
رژ لب قرمزی که آورده بودم و روی لب هام مالیدم و بعد از اتاق بیرون زدم.

به سمت سورن که در حال حرف زدن با یه پسر جوون بودم قدم برداشتم. هنوز بهش نرسیده بودم که پسره ازش فاصله گرفت.
برای یه لحظه سرش رو برگردوند و با دیدن من خشکش زد.

با ناباوری به سر تا پام خیره شد!
از این نگاهش خجالت کشیدم اما به روی خودم نیاوردم.
کنارش ایستادم و با حفظ ظاهر گفتم:
_چیه؟خوشگل ندیدی؟

از چشماش خون می چکید!
اون که من رو دوست نداشت پس این ادا ها برای چی بود دیگه…
با فکی قفل شده خواست حرفی بزنه که نگاهش جایی ثابت موند.

برگشتم و با دیدن اون دختره رسما وا رفتم.
اسمش چی بود؟ اونروز توی دانشگاه سورن صداش زد…آها ساحل!
دستی دور کمرم پیچیده شد و به هیکل تنومند سورن چسبیده شدم.

کنار گوشم آهسته ولی با خشم پچ زد:
_همین الان گم میشی مانتوتو می پوشی و صورتتو پاک می کنی.
به ظاهر خندیدم و گفتم:
_من هر کاری دلم بخواد می کنم می دونی چرا؟ چون دلم می خواد.

سرش رو ازم فاصله داد.
حالا نگاهش توی نگاهم قفل شده بود.
این چهره ی کبودش رو هر کی می دید می فهمید داره از عصبانیت می میره.

نگاهش از روی لب هام به روی شونه ها و بالاتنه ی نیمه برهنه م سر می خورد.
انگار تحملش رو از دست داده بود،می خواست حرفی بزنه که صدای ضریفی گفت:
_فکر نمی کردم توی این مهمونی ببینمت!

از صدای دختره کاملا مشخص بود که داره با حرص این حرفو می زنه…یعنی مشکلی بین شون پیش اومده؟
سورن خونسرد گفت:
_فراموش کردی! حامد رفیق منم هست.

ساحل به نگاهی از سر تا پام انداخت و با طعنه گفت:
_تا اونجایی که من می دونم کسی با لباس نیمه استین و آرایش آنچنانی حق نداره کنارت وایسته.

نمی دونم چی بین شون پیش اومده بود اما از رفتار سورن کاملا مشخص بود که می خواد حالشو بگیره.
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
_چه خوب که من هرکسی نیستم عزیزم!

ساحل بدون اینکه به روی خودش بیاره جواب داد:
_قبل از دروغ گفتن طرفت رو بشناس این آقایی که کنارت ایستاده رو انقدر خوب می شناسم که می فهمم وقتی رنگش کبوده دردش چیه!

رو کرد سمت سورن و ادامه داد:
_این دختره رو آوردی اینجا که حرص منو در بیاری…؟
از عصبانیت دستام مشت شد.

سورن با خونسردی ظاهری گفت:
_ لطفا حدت و بدون…نمی خوام خانومم به خاطر حرف های صدمن یه غاز تو اعصابش بهم بریزه…این دختری که میگی زنه منه و درضمن تو عددی نیستی که بخوام حرصتو دربیارم.

ساحل با طعنه گفت:
_خانومت؟
دلم می خواست این دختره ی عوضی رو خفه کنم.

برعکس من ظاهر خیلی خونسردی داشت و انگار سورن از زنای خونسرد بیشتر خوشش میومد چون من عشقو خیلی خوب توی چشماش می دیدم.
خواست جواب بده اما پشیمون شد. دستم و ول کرد و بازوی ساحل رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید.

هاج و واج نگاهش کردم.
باورم نمیشد این بشر انقدر بیشعور باشه…!
منو بین این همه آدم غریبه ول کرد و رفت.
اون لحظه خون خونمو داشت می خورد.
تقصیره منه که دنبال این آدم عوضی اومدم.

به اتاق برگشتم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
جای من اینجا نبود…
خواستم از باغ هم خارج بشم که صدای سورن توجهمو جلب کرد.

دنبال صدا رو گرفتم و اون و ساحل رو زیر یه درخت دیدم.
مخفیانه نگاهشون کردم.
ساحل گفت:
_ته عشقت این بود که بری این دختره رو بیاری تا مثلا منو عذاب بدی؟ تو خودت اونروز به من گفتی علاقه ای بهش نداری و فقط به خاطر ارثیه بابات باهاش ازدواج کردی! خودت گفتی به زودی طلاقش میدی.

اشک توی چشمام حلقه بست.
سورن با عصبانیت بازوهاشو گرفت و گفت:
_چرا انقدر خری…؟ها…؟کم تو رو خواستمت…؟کم عاشقت بودم…؟

ساحل عصبانی غرید:
_من چی…؟مگه من کم عاشقت بودم که با دوبار دیدن من و رامین فکر کردی با رفیقت ریختم رو هم…؟
اولین باری بود که سورنو اینقدر در مونده می دیدم.
دستش رو بالا برد و روی گونه ی ساحل گذاشت.

من همیشه نگاه عصبانی و اخم آلود سورن رو دیده بودم اما الان داشت با حالت خاص و قشنگی به ساحل نگاه میکرد…یه حالت عاشقانه!
با قرار گیری لب هاش روی لب های ساحل دیگه نتونستم تحمل کنم و نگاهمو ازشون گرفتم.

نگین پارسا دختری که باعث ممنوع الکار شدن خواننده معروف شد+(عکس و فیلم)

نوشته رمان دلربا پارت۲۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا