" /> رمان دلربا پارت۲۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۲۸

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

تند به طرف تراس اتاقم رفتم و مات و مبهوت به بیرون زل زدم.
باورم نمیشد این سورنه که داره با دانیال بحث می کنه…!
فکر نمی کردم که بیاد دنبالم.
از اتاق خارج شدم و با عجله خودمو به باغ رسوندم.

همین که از عمارت بیرون زدم و پامو داخل باغ گذاشتم نگاه سورن روم قفل شد.
قدمی به سمتم برداشت و کلافه گفت:
_بیا بریم خونه دلربا.

دانیال که تا اون لحظه پشتش به من بود، با حرف سورن به طرفم برگشت و غضبناک نگاهم کرد.
با چشماش داشت برام خط و نشون می کشید که چرا از اتاقت بیرون اومدی.

کنارم ایستاد و غرید:
_دلربا با تو هیچ جا نمیاد.
سورن پوزخندی زد و گفت:
_اون زن منه اختیارشو دارم.

و بعد به سمتم اومد و ادامه داد:
_بیا بریم خونه.
_خونه ی دلربا همین جاست…از فردا هم میوفتم دنبال کارای طلاقش! دیگه نمیزارم با تو عوضی زیره یه سقف زندگی کنه.

سورن بی توجه به حرفای دانیال محکم بازوم و گرفت و دنبال خودش به طرف دره خروجی باغ کشید.
فقط چند متر با در فاصله داشتیم که دانیال با اسلحه مقابلمون ایستاد.
ترسیده هینی کشیدم و دستامو مقابل دهانم بردم.

سورن زهرخندی زد و غرید:
_گمشو کنار دانیال…دلربا زنه منه…حق قانونی منه…هر گورستونی که دلم بخواد میبرمش.

می ترسیدم به خاطر من این وسط خونی ریخته بشه برای همین مقابل اسلحه ایستادم و با صدای لرزون گفتم:
_بزار کنار اون اسلحه رو دانیال…نیازی به خشونت نیست.
فقط با عصبانیت نگاهم کرد و تکونی نخورد.

ملتمسانه نالیدم:
_خواهش می کنم…به خاطر من!
کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و بالاخره اسلحه رو پایین آورد.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_من با سورن میرم.

دانیال متعجب بهم زل زد و زمزمه کرد:
_امــ…
سورن میون کلامش پرید و گفت:
_میبینی که می خواد با من بیاد پس برو کنار.
ناچارا به خاطر من کنار رفت.

همین که دانیال عقب کشید، سورن محکم دستم و گرفت و حتی اجازه نداد با داداشم خداحافظی کنم.

تند من و به سمت ماشینش کشید و مجبورم کرد که سوار بشم.
اصلا اینکاراشو درک نمی کردم!
اخه چرا اومد دنبالم؟

کلافه داخل ماشین نشستم که ماشینو دور زد و اون هم سوار شد.
گازشو گرفت و به راه افتاد.
اینقدر تند می رفت و عصبی بود که حتی جرعت نکردم کلامی باهاش حرف بزنم.

به خونه که رسیدیم از ماشین پایین اومدم و به سمت آسانسور قدم برداشتم.
منتظر سورن نشدم و داخل آسانسور رفتم و دکمه طبقه دوم زدم.
آسانسور که از حرکت ایستاد، به طرف واحد رفتم و با دستای لرزون کلید انداختم و بازش کردم.

کفشام و در آوردم و وارد خونه شدم.
خواستم به سمت اتاقم برم که صداش طنین انداخت:
_از این به بعد پیش خودم می خوابی.

متعجب به طرفش برگشتم.
این دیگه کی اومد…؟
با غیظ گفتم:
_من توی اتاق خودم راحــ…
میون کلامم پرید:
_منو سگ نکن دلربا…گفتم پیش خودم می خوابی.
پوزخند زدم.

_چرا اون معشوقتو صدا نمی کنی تا بیاد و کنارت بخوابه…؟
قدمی به سمتم برداشت.
اولش خواست با عصبانیت برام خط و نشون بکشه اما پشیمون شد.

ظاهر خونسردی به خودش گرفت و لبخند حرص در آوری زد و گفت:
_واقعا بگم بیاد…؟ تو مشکلی نداری یعنی…!؟

دستام با حرص مشت شد.
چه قدر پرو بود…
برای اینکه کم نیارم با تشر گفتم:
_نه من مشکلی ندارم اما فکر نکنم تشریف بیاره.

یه تای ابروش و بالا انداخت و زمزمه کرد:
_چرا اونوقت؟
دست به سینه ایستادم.
_چون حالا دیگه می دونه که زن داری.

_اووووه هانی! من همه ماجرا رو براش توضیح دادم…بهش گفتم که به خاطر ارثیه پدرم مجبور شدم باهات ازدواج کنم…اونم منو بخشید.

عصبی نگاهمو ازش گرفتم.
پس به خاطر ارثیه پدرش داشت منو تحمل می کرد…از اولشم باید حدس می زدم که پای پول وسطه.
منه خرو باش فکر می کردم حداقل یکم بهم اهمیت میده که اومده دنبالم!

پشتمو بهش کردم و خواستم به سمت اتاقم برم که دستمو گرفت و نزدیک گوشم پچ زد:
_نشنیدی چی گفتم؟ از حالا به بعد پیش خودم می خوابی.

با حرص دستمو از میون انگشتاش بیرون کشیدم و کلافه نگاهش کردم.
به دروغ گفتم:
_من فقط توی اتاق خودم خوابم میبره.

خیلی ریلکس شونه ای بالا انداخت و گفت:
_اشکالی نداره عزیزم…من میام پیشت!
چشم غره ای بهش رفتم و ناچارا سری تکون دادم.
مجبور بودم فعلا باهاش راه بیام.

دستمو رها کرد که به سمت اتاقم رفتم و از این فرصت استفاده کردم و تند لباسامو عوض کردم.
هیچ دلم نمی خواست جلوی اون لخت بشم.

روی تخت ولو شدم و خواستم پتو روم بکشم که همون لحظه در حالی که یه متکا به زیره بغل داشت، سر و کلش پیدا شد.

به طرف تخت اومد و روش دراز کشید که اعتراض کردم:
_اینقدر گنده ای کل تختو اشغال کردی…!
_از حالا به بعد باید یادبگیری کناره همین شوهره گندت بخوابی.

به طرفش چرخیدم و بی پروا به چشمای عسلی رنگش زل زدم.
چی میشد اگه این چشما مال من بود؟
چی میشد اگه این مرد متعلق به من بود؟

ناخوداگاه لب هام لب لرزید و چیزی رو به زبون آوردم که نباید می گفتم:
_دلم نمی خواد کناره مردی بخوابم که دلش یه جای دیگست.

چشماش برق زد اما چیزی نگفت.
لب پایینمو گاز گرفتم و پشتمو بهش کردم.
لعنت به من که همیشه دهنم بی موقع باز میشه.

نباید کاری کنم که متوجه علاقه ای بهش دارم بشه…
چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم که دستش دور کمرم حلقه شد.
دهن باز کردم تا چیزی بگم که صداش مانعم شد:
_هیسسسس…بگیر بخواب…من عادت ندارم بغلم خالی بشه.

چشمام گرد شد!
یعنی هرشب یه دخترو توی بغلش داشته؟
منو باش! عاشق چه آدم لاشی شدم.

جرعه ای از قهومو نوشیدم و زیر چشمی نگاهی به سورن انداختم.
توی خودش بود!

دو روزی میشد که حتی یک کلمه هم حرف نمی زد و در افکار بی سر و تهش غرق بود.
از جام بلند شدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم که صداش طنین انداخت:
_دلربا…!

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ricadonewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید ریکادو : https://xip.li/RRIXCl

نوشته رمان دلربا پارت۲۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا