" /> رمان دلربا پارت۲۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان دلربا پارت۲۶

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

اینقدر کلافه و توی خودم بودم که اصلا نفهمیدم کی به خونه رسیدم.
فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی در ایستادم و دارم کلیدو توی قفل می چرخونم.

درو باز کردم و دمغ وارد خونه شدم.
سورن پای لبتابش نشسته بود و اصلا حواسش به من نبود.
بدون اینکه بهش سلام کنم یک راست به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم.

دلم نمی خواست از اتاق بیرون برم اما گشنگی بدجور بهم فشار آورده بود چون از صبح هیچی نخورده بودم.
ناچارا از اتاق بیرون رفتم و تند خودم و به یخچال رسوندم.

یه تخم مرغ بیرون آوردم و مشغول درست کردن نیمرو شدم که صداش از توی سالن بلند شد
_امیدوارم برای کنفرانس اماده باشی چون فردا بازم باهام کلاس داری.
به دروغ گفتم
_آمادم.

پوزخندی زد و چیزی نگفت.
بعد از اینکه تخم مرغمو خوردم دوباره برگشتم به اتاقم تا یه فکری به حال این کنفرانس لعنتی بکنم!

کتابامو روی تخت ولو کردم و سعی کردم تموم حواسمو روی جملات کتاب متمرکز کنم.

فکر کنم بیشتر از نیم ساعت بود که درگیر بودم اما هیچی نمی فهمیدم.
مبحثش خیلی سخت بود!
کاش صبح به جای چرت زدن، به درس گوش میدادم.

با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و کتابامو از روی تخت برداشتم.
مثل اینکه باید دست به دامن سورن میشدم.
از اتاق بیرون زدم و به طرفش رفتم.
روبه روش ایستادم و مظلومانه نگاهش کردم تا بلکی دلش به رحم بیاد.

سرشو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اگه فکر کردی بهت کمک می کنم سخت در اشتباهی!
فایده نداشت…
باید از سیاست های زنونم استفاده می کردم.
لبامو کج کردم و با صدای پرعشوه ای گفتم:
_سورن! فقط همین یبار…قول میدم دیگه تا نصفه شب بیدار نمونم

کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و با غیظ گفت:
_هوووووف…باشه بیا بشین تا بهت یاد بدم.
لبخند گشادی زدم و تند به سمتش رفتم و مقابلش نشستم.
می دونستم این روش صد در صد جواب میده!

با تائید سورن، کتابو بستم و به سمت صندلیم برگشتم.
رسما همه دهن شون وا مونده بود که چه طور تونستم مبحث به این سختی رو اینجوری مسلط کنفرانس بدم.
مخصوصا چون سره جلسه قبل خواب بودم.

بیچاره ها خبر نداشتن استاد جذاب و دلرباشون شوهر بندس و دیشب تا دیر وقت داشت باهام درس کار می کرد.
خدایی اگه بخوام صادق باشم داشتم از این ازدواج اجباری یه سودایی هم میبردم.
تدریس خصوصی مفت!
شوهر جذاب مفت!
آپارتمان بزرگ و فول امکانات مفت!
دیگه چی از این بهتر؟

همین که روی صندلیم نشستم، سورن از پشت میزش بلند شد و خیلی جدی شروع کرد به تدریس مباحث جدید.
اینبار خیلی دقیق به صحبت هاش گوش دادم و همه چیزو سره کلاس یاد گرفتم.

کلاس که تموم شد،برعکس همیشه سورن زود وسایلشو جمع کرد و از کلاس بیرون زد.
حتی واینستاد تا سوالای دانشجو هارو جواب بده.

کتابامو توی کیفم انداختم و منم زودتر از بقیه دانشجو ها از کلاس بیرون زدم تا بفهمم سورن چرا امروز اینقدر عجله داره.
پشت سرش به راه افتادم و جوری که متوجه نشه تعقیبش کردم.

به سمت اتاق مخصوصش رفت و بعد از اینکه موشکافانه نگاهی به اطرافش انداخت وارد شد.

خواستم به سمت اتاقش برم اما با دیدن دختر زیبایی که چند لحظه بعد از سورن وارد اتاق شد پشیمون شدم و میخکوب سره جام ایستادم.

خدایا اون دختر چه قدر آشنا بود!
آخه کجا دیدمش؟
کمی فکر کردم تا اینکه بالاخره خون به مغزم دوید و به یاد آوردم که کجا دیدمش!
همون دختره چشم آبی و جذاب!
همونی که عکسش روی بک گراند گوشی سورن بود…
حتما این همون کسیه که سورن بهش علاقه داره.
با این فکر تند به سمت اتاقش قدم برداشتم.
نمی دونم چرا کنترلم رو از دست داده بودم.
انگار که خودم نبودم.
پشت در ایستادم و بدون اینکه در بزنم با عصبانیت بازش کردم.
با باز شدن در نگاه های هر جفت شون به سمت من چرخید.

دختره روی یکی از صندلی های چرمی مقابل میز سورن نشسته بود و داشت با اخم من رو نگاه می کرد.
دید من پرو تر از این حرفام که اخمش کار ساز باشه برای همین با تشر گفت:
_در زدن بلد نیستی؟

پوزخندی زدم.
لابد فکر می کرد منم یکی از دانشجو های آقا هستم!
دهن باز کردم تا مثل خودش برخورد کنم که صدای جدی سورن مانعم شد:
_شما بیرون منتظر باشید خانوم بزرگ مهر من بعدا اون کتابی رو که خواسته بودید براتون میارم.

متعجب نگاهش کردم.
چه خوب داشت جلوی این دختره نقش بازی می کرد!
انگار نه انگار که من زنشم…

یه تای ابرومو بالا انداختم و کلافه گفتم:
_اما من الان کتابو می خوام.
کارد می زدی خونش در نمیومد.
می دونستم بدجور توی کاسم میزاره و تلافی می کنه اما حس حسادت و کنجکاوی مانعم میشد تا درست فکر کنم و تصمیم بگیرم.

می خواستم هرطور شده امروز بفهمم که این دختره کیه و چه ارتباطی با سورن داره…!
دختره عصبی از روی صندلی بلند شد و با غیظ گفت:
_چه قدر تو رو داری! وقتی استادت یه حرفی می زنه بگو چشم…مثل اینکه فراموش کردی تو دانشجویی و ایشون استاد.

لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم:
_من فقط دانشجوی استاد تهرانی نیستم…!
با تموم شدن جملم رنگ چهره سورن به یکباره پرید و چشمای اون دختره از تعجب گرد شد.
با مکث کوتاهی ادامه دادم:
_من زنشم.

رسما وا رفت!
لبخند هیستریکی زد و رو کرد سمت سورن و پرسید:
_این چی میگه سورن…؟

سورن از پشت میزش بیرون اومد و در حالی که داشت به سمت دختره می رفت گفت:
_همه چیزو برات توضیح میدم…مــ…
_خفه شو…فقط خفه شو…حالم ازت بهم می خوره، تو تموم این مدت زن داشتی!

سورن با حالی آشفته چنگی میون موهاش زد و غرید:
_ساحل به خدا من…
دختره دیگه منتظر نایستاد تا بقیه حرفای سورن رو بشنوه.
با عصبانیت از کناره من رد شد و از اتاق بیرون رفت.

با رفتنش تازه متوجه شدم چه غلطی کردم!
سورن قطعا زندم نمیزاره…

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

نوشته رمان دلربا پارت۲۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا