" /> رمان خان زاده پارت27 - بی بی نار
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت۲۷

رمان خان زاده

جهت مشاهده آخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

اهورا بود…حس کردم قلبم از کار افتاد.
لعنتی انگار نمیدونه ما نامحرمیم و نباید عین گاو بیاد داخل.
خواستم چشمامو باز کنم اما پشیمون شدم. از طرفی عذاب وجدان موهای بازم که روی بالش پهن شده بود و لباس آستین کوتاهم از طرف دیگه… این قلب لعنتی.
چون موهام توی صورتم بود تونستم نامحسوس گوشه ی پلکم و باز کنم.
داشت کتش رو در می‌آورد..
سر در نمی آوردم. چرا نمی رفت؟
روی تخت نشست.پلکام و بستم و از تکون تخت فهمیدم دراز کشید..
بی تحمل خواستم چشمام و باز کنم و با لگد بیرونش کنم که دستش روی موهام نشست.
خیلی خره اگه نفهمیده باشه بیدارم چون صدای قلبم کر کننده شده بود.
نفس بلندی کشید.با حس گرمای دستش روی دستم دیگه طاقت نیاوردم و چشمام و باز کردم و برای اینکه ضایع نشم اول گیج خواب به صورتش نگاه کردم و بعد متحیر گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
بدون این‌که نگاه تب دارش و از صورتم برداره گفت
_نمی‌دونم.
بلند شدم و با عصبانیت گفتم
_حق نداری هر وقت خواستی بیای خونه ی من.
انگار اصلا صدامو نمی شنید.واسه خودش گفت
_به مامانش معرفیت کرد؟
چشمام و ریز کردم و گفتم
_چی میگی تو؟
_سامان و می‌گم. میخوای زنش بشی؟
با حرص گفتم
_به تو چه هان؟به تو چه؟
از جاش بلند شد و خواست به سمتم بیاد که در اتاق و باز کردم و گفتم
_برو بیرون اهورا.زن حاملت و اربابم اینجان.نخواه داد و بزنم و بگم از کجا اومدی.

نزدیکم شد و به جای رفتن در اتاق و بست و گفت
_باید باهات حرف بزنم.
نفسم و فوت کردم و به سمت کمدم رفتم.
لباس بلند دکمه دارم و پوشیدم و خواستم شال سرم کنم که گفت
_از منی که فتحت کردم خودتو می پوشونی و اجازه میدی اون مرتیکه دستتو بگیره و زل بزنه به لبت؟
شال و روی سرم انداختم. به سمتش برگشتم و گفتم
_به تو چه؟
عصبی گفت
_انقدر اینو نگو به من.
جلو رفتم و گفتم
_دروغه؟چی کارمی؟چه صنمی بام داری؟کی هستی که بهم میگی امر و نهی میکنی؟
جلو اومد و گفت
_کس و کارتم.
پوزخندی زدم و گفتم
_اون امضای پای طلاق یعنی تو دیگه هیچ نسبتی باهام نداری. برو بیرون اهورا. فردا هم دست زن تو و فامیلاتو بگیر و از اینجا ببر.من موظف نیستم جور اشتباهات تو رو بکشم.
بی اعتنا به حرفم گفت
_ازش فاصله بگیر آیلین.
_از کی؟
_از سامان…
اخم کردم و خواستم حرفی بزنم که نذاشت
_باز مزخرف نباف که ربطی به من نداره.
سر تکون دادم و گفتم
_باشه.بهش میگم شوهر سابقم که از قضا شوهر خواهر الانته بهم گفته دیگه نبینمت.
کلافه دستی لای موهاش برد که با جدیت گفتم
_برو بیرون از اتاق.اگه میخوای تو این خونه بمونی اتاق زنت اون یکی اتاقه نه این جا.
نگاهم کرد و برای لحظه ای پشیمونی رو توی چشاش دیدم.
عقب گرد کرد. در اتاق و باز کرد و رفت بیرون.
بی رمق به سمت تخت رفتم و نشستم.. سرمو بین دستام گرفتم و اشکم سر خورد پایین. هر چه قدر هم جلوش خودم و محکم نشون بدم باز میدونم که قلبم جلوش ضعیفه.

مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم.
با دیدنش روی مبل چند لحظه ای ایستادم.
بیچاره با اون هیکل بزرگش روی این کاناپه خوابیده.
اه به تو چه آیلین.
به آشپزخونه رفتم و تند تند وسایل صبحانه رو براشون آماده کردم. همون لحظه در اتاق باز شد و مامان اهورا اومد بیرون. نفسم و فوت کردم. امید داشتم بدون دیدن اینا برم اما کو شانس؟
به سمتش رفتم و گفتم
_سلام مادر جون.
باهام رو بوسی کرد و با خوش رویی گفت
_سلام به روی ماهت خوبی؟
_خوبم ممنون.ارباب و مهتاب بیدار شدن؟
سر تکون داد و گفت
_مهتاب که تو حمومه اربابم آفتاب نزده رفت بیرون.
با صدامون اهورا بیدار شد!
کش و قوسی به بدنش داد و با صدای خواب آلود سلام کرد.
نگاهم و ازش گرفتم و مادر و پسرو تنها گذاشتم. به آشپزخونه رفتم و چای گذاشتم..میز و کامل چیدم و گفتم
_صبحانه آمادست.با اجازه تون من برم مدرسه.
اهورا در حالی که صورتش رو خشک می‌کرد گفت
_بشین صبحانه تو بخور خودم می رسونمت.
ساندویچی که برای خودم آماده کرده بودم و توی کیفم گذاشتم و بدون جواب دادن بهش خواستم از کنارش عبور کنم که سد راهم شد.
نگاهم و به زمین دوختم و گفتم
_برو کنار.
انگار حالیش نبود طلاق گرفتیم.با صدای محکمی گفت
_گفتم می رسونمت.
نتونستم جواب بدم چون همون لحظه مامانش اومد تو و با دیدن میز گفت
_چه زحمتی کشیدی. خوب خودتم بشین یکی دو لقمه بخور بعد برو هنوز که خیلی زوده.
قبل از مخالفت کردنم دستم توی دست مردونه ای اسیر شد
چنان تکونی خوردم و عقب رفتم که دستم چسبید به سماور و آخم بلند شد.
نگران گفت
_چی شد؟
باز خواست دستمو بگیره که عقب رفتم و گفتم
_خوبم چیزی نشد.
مامانش باز زبون نیش مارش و نشونم داد
_مواظب باش عروس.من از در وارد شدم فهمیدم کلی از وسیله ها نیست نگو تو شکستی شون. حالا درسته جهاز نخریدی اما خونه ی خودته دیگه دلت باید بسوزه.
دستم و زیر شیر آب گرفتم و جواب ندادم.
حضورش و پشت سرم حس کردم. آروم گفت
_حداقل بذار ببینم چه طوری سوخت.
کنارش زدم و کوله مو برداشتم و سرسنگین گفتم
_من برم عجله دارم.
داشتم کفشامو پام میکردم که اهورا توی این فاصله کتش رو برداشت و گفت
_می رسونمت.

فقط به خاطر حضور مادرش چیزی نگفتم.
در واحد و که بست با اخم گفتم
_من خودم میتونم برم.
دکمه ی آسانسور و زد و گفت
_لج بازی نکن.
در آسانسور کا باز شد منتظر نگاهم کرد.
میخ زمین ایستاده بودم. چه طور باهاش می رفتم توی آسانسور؟بماند که هر روز از پله ها می رفتم چون هنوز از این اتاقک فلزی می ترسیدم.
وقتی دید خشکم زده با طعنه گفت
_چیه؟از تنها شدن با من می ترسی؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و برای اینکه فکر نکنه تحفه ست سوار آسانسور شدم.

پشت سرم اومد.در آسانسور که بسته شد ترس عجیبی به دلم افتاد..
سرمو پایین انداختم اما سنگینی نگاهش و حس میکردم..
هنوز آسانسور یه طبقه پایین نرفته بود دکمه ی توقف آسانسور رو زد.
ترسم بیشتر شد و گفتم
_چی کار میکنی؟
بهم نزدیک شد و با اخم ریزی گفت
_می‌خوام همه چیو بدونم.
چسبیدم به دیوار آسانسور و گفتم
_من چیزی واسه تعریف کردن ندارم.
دستاشو دو طرف سرم گذاشت و گفت
_دیروز کل روزت و با اون بودی.
وضعیت بدی بود،اون آسانسور معلق که هر لحظه امکان داشت سقوط کنیم و این نزدیکی بیش از حد به اهورا.
با صدایی که می لرزید گفتم
_برو عقب.
فهمید ترسیدم.نزدیک تر شد و گفت
_بگو…دوست پسر ته که انقدر راحت اجازه میدی دستتو بگیره؟
تیز نگاهش کردم و گفتم
_به تو ربطی نداره.واقعا در عجبم اهورا… تو خودت من انتخابت نیستم،خودت طلاقم دادی خودت ولم کردی خودت ازدواج کردی حالا چرا طوری رفتار میکنی انگار هنوزم…

سرش و کنار گوشم آورد و آروم گفت
_چون تو هنوزم مال منی!

برای لحظه ای خشکم زد اما خیلی سریع به خودم اومدم و با تحکم گفتم
_برو عقب
عوضی اومد جلو..برخورد تنم و با تنش نمی‌خواستم.کیفم و روی سینش گذاشتم و هلش دادم عقب اما تکون نخورد. به جاش با لحن محکمی دستور داد
_دیگه سامان و نمی‌بینی.
با سرکشی گفتم
_من هر کاری دلم بخواد میکنم دیدارمم به سام…
محکم جلوی دهنم و گرفت و با فک محکمش غرید
_اسمش و نمیاری به زبونت.
این دفعه با تموم توان هلش دادم و داد زدم
_دردت چیه تو؟
دکمه ی حرکت آسانسور و زدم و گفتم
_دیشب عقد کردی و امروز به من امر و نهی میکنی؟بفرما برو ور دل زنت که انتخابته. چی میخوای ازم اهورا؟
نگاهم کرد و خواست جواب بده که در آسانسور باز شد.
کنار زدمش و از آسانسور بیرون رفتم و با همون حال گفتم
_اگه دنبالم بیای یه کار دست خودم میدم.
حتی پشتمم نگاه نکردم و خداروشکر صدای قدماشم نشنیدم.
* * * *
با حرص شالمو روی سرم انداختم.همین مونده بود با این وضعیت خانوادشو تحمل کنم.از همه بدتر مهتاب با اون شکم پرش داشت روی اعصابم می رفت.
از اتاق بیرون رفتم و با لبخندی که به مامان اهورا زدم وارد آشپزخونه شدم.
مهتاب بیچاره داشت ظرفا رو می شست.
در حالی که سعی می‌کردم لحنم بد نباشه گفتم
_تو چرا زحمت میکشی عزیزم؟
لبخند زد و گفت
_زحمتی نیست.
دیگه چیزی نگفتم و مشغول چیدن میز شدم.
مادر اهورا وارد شد و گفت
_ما منتظر اهورا می مونیم عروس خانوم بیخودی میز و نچین.
به کارم ادامه دادم و گفتم
_اهورا امشب نمیاد.
_وا…چرا نیاد؟
هنوز جواب نداده بودم صدای باز شدن در اومد و مادر اهورا لبخند زد و گفت
_بفرما… شاه پسرمم اومد.

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. سلام خواهش میکنم لطف کنید رمان خان زاده را روز حداقل یک پارت برایمان بگذارید سه روز خیلی فاصله زیادیست و بعد از گذشت یک مدت بین خواننده و داستان فاصله می افتد و خواننده از اون حس شیرین بیرون می آید و ارتباط ضعیف شده باعث افت جذابیت داستان برای خواننده میشود در صورتی که رمان خان زاده بسیار جذاب است

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا