" /> رمان خان زاده هوس باز پارت3 - بی بی نار
رمان خان زاده هوس باز

رمان خان زاده هوس باز پارت۳

رمان خان زاده هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان خان زاده هوس باز وارد شوید

با جدیت داشت درس میداد تموم مدت دخترای کلاس بهش خیره شده بودند که حسادت تموم وجود من رو پر میکرد چرا باید بقیه به شوهر من نگاه کنند
یکساعت با حرص و جوش هایی که من خوردم تموم شد
وقتی کلاس تموم شد همه از کلاس رفتند بیرون من هم وسایلم رو برداشتم تا از کلاس برم بیرون که صدای خان زاده بلند شد
_خانوم نیازی شما تشریف داشته باشید!
وقتی کل کلاس خالی شد به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_استاد با من کاری داشتید!؟
_وایستا با هم میریم خونه
چشمهام گرد شد یعنی من رو میشناخت پس چرا خودش رو زد به نفهمی سر کلاس
_شما ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_میخوای بگی شوهرت رو فراموش کردی!؟
بعدش با یه پوزخند بهم خیره شد که ساکت شدم دوست نداشتم باهاش کل کل کنم پس سکوت رو ترجیح دادم صداش بلند شد
_کنار دانشگاه منتظر بمون نمیخوام کسی تو دانشگاه بفهمه من شوهرت هستم فهمیدی!؟
مثل خودش با یه پوزخند خیره شدم بهش و گفتم
_منم دوست ندارم هیچکس بفهمه شما شوهر من هستید پس مطمئن باشید هیچکس قرار نیست چیزی بفهمه
بعد تموم شدن حرفم بدون توجه به نگاهش از کلاس خارج شدم عوضی میخواست هیچکس خبردار نشه من زنش هستم تا با بقیه لاس بزنه
_پریزاد!
با شنیدن صدای نیلوفر ایستادم با چشمهای وحشیم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_کجا داری میری!؟
_دارم میرم بیرون دانشگاه قراره با اون خان زاده خودخواه برم خونه
با شنیدن اسم خان زاده با هیجان بهم خیره شد و گفت:
_نگفته بودی شوهرت انقدر جیگیره کلک
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص اسمش رو صدا زدم
_نیلوفررر!
لبخند دندون نمایی زد که ردیف دندون هاش رو به نمایش گذاشت سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_تو هیچوقت قرار نیست آدم بشی!
_فرشته ها آدم نمیشن ، حالا کجا قراره ببره تو رو !؟
اینبار کفری جوابش رو دادم
_داره میبره خونه خالی ترتیبم رو بده!
_وای جدی !؟
_نیلووو
دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
_خوب حالا نمیخواد سگ بشی پاچه بگیری برو میبینمت!

تموم مدت سکوت بین ما برقرار بود خان زاده خیلی خونسرد داشت رانندگی میکرد بلاخره کلافه شدم و با صدای گرفته ای پرسیدم:
_کجا داری میبری من رو !؟
_خونه!
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل کلافه شدم یه آدم چقدر میتونست پرو باشه دو سال تمام حتی یکبار هم بهم سر نزده بود ببینه اصلا زنده ام یا مرده حالا سر و کله اش پیدا شده.
با ایستادن ماشین بدون اینکه هیچ سئوال اضافه ای بپرسم پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم خان زاده هم پشت سر من اومد
تو آسانسور فقط سکوت کرده بودم فقط منتظر یه تلنگر بودم تا منفجر بشم من دیگه اون پریزاد
دختر بچه ی دو سال پیش نبودم که هر حرف زوری بهم گفته بشه سکوت کنم! من بابت تموم این دو سال عصبی بودم و پر از دلخوری اون حق نداشت من رو تنها بزاره
وسط خونه ایستادم عصبی بهش خیره شدم
_برای چی برگشتی!؟
مقابل من ایستاد بهم خیره شد و مثل همیشه پر صلابت با صدای خش دار و خشکی گفت:
_اومدم پیش زنم!
پوزخند عصبی زدم
_تازه یادت افتاده زن داری!؟
_زبونت دراز شده
_اون دختر بی زبون چند سال پیش نیستم که هر چی خواستید بهم بگید و تحمیل کنید و من سکوت کنم.
پوزخندی کنج لبهاش نشست
_خودم زبون درازت رو کوتاه میکنم بچه!
چشمهام از شدت خشم داشت برق میزد تموم وجودم شده بود پر از عصبانیت و تنفر هر چی حس بد بود بهم هجوم آورده بود
خان زاده وقتی دید من ساکت بهش خیره شدم به سمتم اومد حالا درست تو یه قدمی من ایستاده بود
_از امشب هر شب وظیفه داری به وظایفت در قبال شوهرت عمل کنی و هر شب تمکین کنی تا یه توله بکارم تو شکمت!
برای چند ثانیه خشک شده بهش خیره شدم و بهت زده بهش خیره شدم وقتی معنی حرفش رو درک کردم سریع سرم رو بلند کردم و گفتم:
_چی !؟
_به سنی که باید رسیدی حالا موقعش شده وارث من رو بدنیا بیاری
_تو باهام ازدواج کردی تا برات توله پس بندازم تمام این سال ها من رو یه وسیله ی جوجه کشی دیدی!؟

_ نکنه فکر کردی عاشق چش و ابروت شدم باهات ازدواج کردم بچه جون! انقدر دختر خوشگل و لوند ریخته که هر شب میتونم با یکی سر کنم منتها یه دختر روستایی رو عقد کردم تا برام بچه بدنیا بیاره و بزرگشون کنه
_تو نمیتونی اینکار رو با من کنی تو …
پوزخندی روی لبهاش نشست بهم خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_عاشقت نیستم که نتونم اینکارو انجام بدم الان هم گمشو از جلوی چشمهام برای شب خودت رو آماده کن
میخواستم یه چیزی بهش بگم اما اگه حتی یه کلمه حرف میزدم مساوی بود با جاری شدن اشکام و من اصلا نمیخواستم جلوش یه آدم ضعیف جلوه کنم ، به سمت اتاق رفتم داخل اتاق که شدم در رو محکم بستم پشت در بسته نشستم و شروع کردم به بیصدا گریه کردن.
_هی تو!؟
با شنیدن صدای خان زاده عصبی بهش خیره شدم
_من اسم دارم اسمم پریزاده!
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_زیادی سرکش شدی این مدت آزادت گذاشتم
میخواستم چیزی بهش بگم که به سمتم اومد فکم رو تو دستش گرفت و عصبی خیره تو چشمهام شد و گفت:
_زبونت رو کوتاه کن وگرنه بد بلایی به سر زبونت میارم میدونی که تو این کارا استاد ماهری هستم!
چشمهام داشت برق میزد از شدت اشک و ترس

لباس خواب قرمز رنگ توری رو پرت کرد تو صورتم و با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_همچین مالی هم نیستی بتونی من رو راضی کنی نمیدونم خانواده با چ منطقی ازم خواستند تو رو بگیرم صد البته لیاقتت همونه توله پس بندازی ، زود باش برام بپوشش امشب باید من رو به اوج برسونی.
دوست داشتم باهاش مخالفت کنم اما هیچ چاره ای نداشتم وقتی از اتاق خارج شد ناچار لباس رو پوشیدم و آرایش ملایمی روی صورتم انجام دادم خیلی خوشگل شده بودم لباس قرمز رنگ توری با پوست سفیدم تضاد زیبایی ایجاد کرده بود
شاید بهتر بود به حرف نیلوفر گوش میکردم و دل خان زاده رو بدست میاوردم باید تشنه اش میکردم جوری که همیشه برای با من بودن له له بزنه من زنش بودم باید وظایفم رو به جا میاوردم
از اتاق خارج شدم خان زاده روی مبل نشسته بود و یه شیشه مشروب روی میز بود با دیدن من سرش رو بلند کرد با
چشمهای خمار شده و قرمزش بهم خیره شد
با دستش اشاره کرد به سمتش برم با قدم های آروم به سمتش حرکت کردم خم شدم و کنارش نشستم که دستش رو روی لبهام کشید و خمار لب زد
_خیلی س*ک*سی شدی دختره ی دهاتی
با شنیدن حرف آخرش میخواستم بکوبم دهنش من به اینکه از دهات اومده بودم افتخار میکردم
حداقلش این بود یه هرزه بار نیومده بودم

لبهاش که روی لبهام نشست چشمهام گرد شد
خیلی وقت گذشته بود و من هیچ رابطه ای نداشتم حالا ارباب خیلی ماهرانه
داشت لبهام رو میبوسید و بدنم رو نوازش میکرد
وقتی لبهاش رو جدا کرد من رو پرت کرد روی مبل و خودش خیمه زد روم

* * * *
_هیچکس تو دانشگاه نباید بفهمه تو زن منی فهمیدی!؟
_بله صدبار گفتید من هم احمق نیستم که نفهمم
پوزخندی زد و بعد از انداختن نگاه تحقیر آمیزی به سمت دانشگاه رفت عصبب پام رو روی زمین کوبیدم و غریدم
_عوضی بد ح*** رو میگیرم خان زاده!
_هی دیووونه!
با شنیدن صدای نیلوفر از پشت سرم به سمتش برگشتم حرصی بهش خیره شدم و گفتم:
_چ مرگته تو !؟
با شنیدن صدای حرصی من چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
_باز کی گازت گرفته سگ شدی داری پاچه میگیری!؟
_جز اون خان زاده هوسباز کی میتونه اعصاب و روان من رو بهم بریزه!؟
_پس بگو اول صبحی یکی ریده تو اعصابت حالا باز چی بهت گفته!؟
_چی میخواستی بگه دیشب که اومد نه گذاشت نه برداشت جای اینکه من طلبکار باشم آقا طلبکار بود تازه میگفت وظیفه ات اینه یه توله پس بندازی و بزرگ کنی!

_نه بابا مگه کلفت گرفته خوب تو هم میریدی بهش چرا زبون باز نکردی!؟

_دلت خوشه نیلوفر تا خواستم حرف بزنم انقدر عصبی شد تهدید کرد دهنم بسته شد ، الان هم باید برم بشینم لاس زدن دانشجو های دختر رو با شوهرم تماشا کنم ببین من چقدر بدبختم

سر کلاس نشسته بودیم از شدت حرص ناخونام رو محکم کف دستم فشار میدادم ، دخترا چنان داشتند برای خان زاده عشوه میومدند انگار دوست پسرشون هست!
ولی از اینکه خان زاده بهشون محل نمیذاشت حسابی خرکیف میشدم و تو دلم داشتم ذوق میکردم که صدای یکی از دخترای کلاس بلند شد
_استاد اجازه من این مبحث رو متوجه نشدم!
از شدت عشوه ی که داشت میومد برای خان زاده عقم گرفت عوضی ، خان زاده با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_بهتره به جای اینکه به من خیره بشید به اینجا دقت میکردید و هواستون رو جمع میکردید!
با شنیدن جواب خان زاده نیشم باز شد چه خوب حالش رو گرفت ایول ، بلاخره کلاس تموم شد هنوز خان زاده بیرون نرفته بود که صدای اسماعیلی یکی از پسرای سریش دانشگاه که از ترم اول بهم گیر داده بود و چشمش دنبال من بود بلند شد:
_پریزاد!
دوست داشتم عصبی بهش بگم من فامیل دارم اما وقتی سنگینی نگاه خان زاده رو احساس کردم میخواستم از فرصت استفاده کنم و حرصش بدم برای همین لبخند مهجوبی زدم و گفتم:
_جان
با شنیدن این حرف من انگار خرکیف شد و چشمهاش چلچراغ شد با صدای شادی گفت:
_میشه امروز بعد تموم شدن دانشگاه تو کافه لادن شما رو دعوت کنم!
_آره حتما.
و از کنارش رد شدم نگاهم به خان زاده افتاد که دستاش رو مشت کرده بود و با خشم داشت بهم نگاه میکرد خوشحال از کنف کردن خان زاده به سمت سلف راه افتادم که صدای نیلوفر بلند شد
_خوب حالش رو گرفتی پریزاد ولی قیافش خیلی ترسناک شده بود بلایی سرت درنیاره
_اون جز داد و بیداد هیچ غلطی نمیتونه بکنه حقش بود

_استاد راد باهات کار داره!
با شنیدن صدای یکی از دانشجو ها سرم رو تکون دادم و متعجب به نیلوفر خیره شدم و گفتم:
_بنظرت خان زاده باهام چیکار داره!؟
_ لابد میخواد بخاطر چند ساعت پیش باهات دعوا راه بندازه
_مال این حرف ها نی آخه!
_حالا برو ببین چی میخواد ازت!
سری تکون دادم و به سمت اتاقش راه افتادم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا تو!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم خان زاده پشت میزش نشسته بودم
_با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ داشتی با اون نره خر چه زری میزدی !؟
خودم رو متعجب نشون دادم
_چی دارید میگید استاد !؟
بلند شد به سمتم اومد با اینکه ترسیده بودم اما همچنان سر جام ایستاده بودم و سعی میکردم بدون هیچ ترسی بهش خیره بشم با صدای عصبی کنار گوشم غرید:
_یکبار دیگه ببینم کنار اون مردک ایستادی کاری میکنم از به دنیا اومدند پشیمون بشی!
_متوجه نمیشم از چی داری حرف میزنی!؟
پوزخندی روی لبهاش نشست و با صدای خش دار شده ای گفت:
_ پس متوجه نمیشی از چی دارم صحبت میکنم آره !؟
با ترس به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_آره

عصبی سرش رو جلو آورد و در گوشم با خشم غرید:
_دوست داری دندونای خوشگلت رو تو دهنت خورد کنم !؟
با شنیدن این حرفش هر چی ترس بود داخل دلم ریخت جرئت زدن هیچ حرفی رو نداشتم انگار بد عصبیش کرده بودم که البته حقش بود اون هم من رو اذیت کرده بود این به اون در
_باتوام !؟
با شنیدن صدای فریادش با ترس نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_یکی میشنوه لطفا آروم باشید
_به هیچکس مربوط نیس من دارم فریاد میزنم ، زود باش جواب من و بده تا نزدم شل و پلت نکردم
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_خود تو مگه خیلی راحت از رابطه ات با بقیه دخترا جلوی من حرف نزدی !؟
پوزخندی کنج لبهاش نشست
_پس خانوم حسودیش شده برای همین به پسرا نخ میده
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم:
_من به هیچکس نخ ندادم داری مزخرف میگی من فقط برای اینکه کارت رو تلافی کنم بهش گفتم میرم کافه وگرنه عمرا پام رو بزارم تو اون خراب شده فکر کردی همه مثل خودت ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید با چشمهای گرد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم
خیلی ماهرانه داشت لبهام رو میبوسید به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا وا ندم حس خوبی داشت بوسیدن لبهاش من همیشه اولین تجربه هام با خان زاده بود هیچوقت نه موقعی که تو روستا بودم و نه موقعی که به مدت دو سال خان زاده تنهام گذاشت دست از پا خطا نکردم!
ازم جدا شد خیره بهم شد و گفت:
_خیلی ناواردی جوجه رنگی باید خیلی چیزا یاد بگیری .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_تو به چه حقی من رو بوسیدی !؟
_زنمی دلم خواست حرفیه!؟

با حرص به چشمهاش خیره شده بودم که صدای باز شدن در اتاقش اومد با چشمهای گشاد شده به خان زاده خیره شدم که سریع ازم جدا شد ، در باز شد و یکی از دانشجو های دختر که اسمش تینا بود اومد داخل نگاه مشکوکی بین من و خان زاده انداخت و گفت:
_استاد میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم
هول شدم سرم و پایین انداختم
_بااجازه استاد!
و سریع از اتاق خارج شدم نفسم رو آسوده بیرون دادم شانس آورده بودم اما خان زاده شوهرم بود به اون چ ربطی داشت چرا انقدر مثل دختر بچه های چهارده ساله که انگار اولین بوسه رو تجربه کردند استرس داشتم
_پریزاد
با شنیدن صدای نیلوفر به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم که نگاه خیره ای بهم انداخت و با لحن موزی گفت:
_کلک چیکار کردی لپات گل انداخته !؟
دستام رو روی لپهام انداختم و گفتم
_چی داری میگی
چشمکی حواله ام کرد و شیطون گفت:
_گونه هات سرخ شده!
_اه نیلوفر!

* * *

_ اون هرزه رو جرش میدم
با شنیدن صدای کشیده و مست خان زاده متعجب بهش خیره شدم چرا این شکلی شده بود داشت درمورد کی صحبت میکرد
_خان زاده
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_اون عوضی لخت و پاتیل تو بغل دوست من بود داشت باهاش عشق بازی میکرد با توله ای که از من تو شکمش بود
دستم رو روی دهنم گذاشتم و هین بلندی کشیدم خدایا چی داشتم میشنیدم خواهرم باردار بوده خیانت ؟!

بلند شد تلو تلو خوران به سمتم اومد و خمار گفت:
_اون پتیاره خانوم برگشته با یه توله تو بغلش میگه بچه از منه میگه میخواد دوباره باهام باشه گوه خورده فکر کرده من خرم نمیدونم بچه از سامان نه من!
هر چی بیشتر خان زاده حرف میزد بیشتر متعجب میشدم من تا حالا هیچکدوم از اینارو نمیدونستم یعنی خواهر من زنده بود و الان صاحب یه بچه بود ، بچه ای که از ادعا میکنه از خان زاده است
به سختی لب باز کردم:
_خواهرم کجاست!
قهقه ی بلندی زد یهو ساکت شد با خشم بهم خیره شد و گفت
_جهنم
با دیدن صورت عصبیش ساکت شدم خیلی ترسناک شده بود اصلا نمیشد باهاش حرف زد
_ح*** خوب نیست!
دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید و گفت:
_زود باش آرومم کن
بهت زده به چشمهاش خیره شدم که با چشمهای تب دار و داغونش بهم خیره شده بود اون شوهرم بود من وظیفه داشتم آرومش کنم اگه من آرومش نمیکردم کدوم زنی پس باید آرومش میکرد حس حسادت به دلم چنگ زد
بدون وقفه خیلی ناوارد لبهام رو روی لبهای داغش گذاشتم خودش دستش رو پشت کمرم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن لبهام
من رو روی دستاش بلند کرد و به سمت اتاقش برد روی تخت گذاشت من و شروع کرد به بوسیدن
_خان زاده
_جووون
با شرم بهش خیره شدم که بوسه ای روی قفسه ی سینه ام گذاشت و به کارش ادامه داد.
نگاهم به خان زاده افتاد که خیلی آروم چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود تو خواب هم اخماش تو هم بود انگار تو خواب هم میخواست بزنه یکی رو داغون کنه لبخند محوی روی لبهام نشست که با یاد آوری حرف خان زاده پر کشید
خواهرم زنده بود و با یه بچه برگشته بود این یعنی اینکه یه اتفاق پر دردسر داشتیم که اگه بچه پسر بود و برای خان زاده طلاق من رو از خان زاده میگرفتند و ماه چهره باید باهاش زندگی میکرد
تموم وجودم شده بود پر از ترس و وحشت نمیخواستم از خان زاده طلاق بگیرم و با اسم زن نحس که شوهرش بچه و زنش زنده ان من برگردم روستا!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا