" /> رمان خان زاده هوس باز پارت2 - بی بی نار
رمان خان زاده هوس باز

رمان خان زاده هوس باز پارت۲

رمان خان زاده هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان خان زاده هوس باز وارد شوید

دستم رو گرفت و به سمت پایین برد مادرش تو سالن اصلی که یه طبقه جدا بود و مخصوص استراحت نشسته بود همراه چند نفر و داشتند صحبت میکردند که خان زاده با صدای خشن و ترسناکی گفت:
_مامان!
مادرش با دیدن خان زاده لبخندی زد و گفت:
_جانم پسرم!
_شما دست روی زن من بلند کردید!؟
مادرش با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_آره کار من بود!
_شما غلط کردید دست روی زن من بلند کردید.
مادر خان زاده چشمهاش گرد شد انگار توقع نداشت خان زاده باهاش اینجوری حرف بزنه ، صدای عصبی خان زاده همراه با فریاد سکوت سالن رو شکست
_به چه حقی دست روی همسر من بلند میکنید هان شما فکر کردید کی هستید مادر منی درست اما حق ندارید دست روی همسر من بلند کنید کافیه کوچکترین بی احترامی نسبت به همسرم ببینم تا همتون رو از این عمارت بندازم بیرون.!
_بخاطر این دختر داری با من اینجوری صحبت میکنی!؟
خان زاده با لحن ترسناکی گفت:
_من خان زاده هستم با هر کی هر جوری دلم بخواد صحبت میکنم دفعه ی بعدی برخوردی ببینم یا بی احترامی نسبت به همسرم میدونم چه رفتاری باهاتون کنم.
* * * * * *
چند روز گذشته بود رفتار مادر خان زاده بشدت باهام بد شده بود ، هر موقع تو جمع موقعی که خان زاده نبود من رو تحقیر میکرد و بدترین رفتار رو باهام میکرد!
مجبور به سکوت بودم عادت نداشتم جواب بزرگتر از خودم رو بدم این هم یه عادت من بود که صدقه سری خانوم بزرگ و پدر بزرگ داشتم.

شب شده بود لباسم رو با لباس خواب حریر رنگ نازکی که تو اتاق بود عوض کردم طبق حرف بی بی من باید دل خان زاده رو میبردم و کاری میکردم دوستم داشته باشه یه وظایفی در برابر شوهرم داشتم که باید بهشون عمل میکردم!
درست بود ازدواج من و خان زاده برام یه اجبار بود اما من نمیتونستم همیشه با این تلخی زندگی کنم روی تخت نشسته بودم که در اتاق باز شد
سرم رو بلند کردم و به خان زاده خیره شدم که با دیدن چشمهای قرمز شده ی خان زاده ، وحشت زده شدم داشت به سمتم میومد از قدم های شل و ولش معلوم بود که مست کرده
اومد روی تخت کنارم نشست یه تیکه از موهام رو تو دستش گرفت و کشیده گفت:
_برعکس اون خواهر ج*ن*ده ات خیلی دلربا هستی!
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_خان زاده شما مست هستید!
قهقه ی بلندی زد و گفت:
_نه من مست نیستم
با بوی گند الکل که از دهنش داشت میومد صورتم رو به ح*** چندش جمع کردم که فکم رو داخل دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_آدمت میکنم دختره ی نمک به حروم
_خان زاده
_خفه شو
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم اون مست بود و داشت باهام اینجوری میکرد من نباید انقدر زود خودم رو میباختم ، مجبورم کرد دراز بکشم خودش هم بلوزش رو درآورد و خیمه زد روی من سرش رو بین موهام برد نفس عمیقی کشید و خش دار در گوشم زمزمه کرد:
_بوی موهات رو دوست دارم همیشه از همین عطر استفاده کن!
سرش رو بلند کرد نگاهش روی لبهام بود ، لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن که بی اختیار چشمهام بسته شد ، خیلی ماهرانه دستش رو روی بدنم میچرخوند و باعث شده بود تحریک بشم ، صدای آه و ناله ام تموم اتاق رو برداشته بود
ازم جدا شد به چشمهام خیره شد و دوباره به کارش مشغول شد …..
* * *
با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم نگاهم به تن بدن لخت خودم و خان زاده افتاد صورتم از شدت خج*** گر گرفت سریع از کنار خان زاده بلند شدم و لباس هایی که پایین تخت افتاده بودند رو پوشیدم در اتاق با صدای آرومی پرسیدم:
_بله!؟

صدای خدمتکار شخصی مادر خان زاده اومد:
_تموم مرد روستا تو عمارت هستند خانوم اتفاق خیلی بدی افتاده خان زاده رو هر چه زودتر بیدار کنید
با شنیدن این حرف ترسیده گفتم:
_باشه الان
یعنی چه اتفاقی افتاده بود که همه مرد روستا اومده بودند داخل عمارت ، به سمت تخت رفتم و یواش اسمش رو صدا زدم:
_خان زاده
صدایی ازش نیومد که دستم رو به بازوی لختش زدم و بلند تر از قبل صداش زدم:
_خان زاده!؟
چشمهاش رو باز کرد با چشمهای قرمز و خمارش که جذابیتش رو بیشتر از قبل کرده بود بهم خیره شد و خش دار گفت:
_بله
هول شده گفتم:
_خان زاده خدمتکار شخصی مادرتون اومدند ، مثل اینکه اهالی روستا داخل عمارت جمع شدند!
با شنیدن این حرف من خان زاده عصبی تو جاش نشست به سمت لباس هاش رفت و پوشید از اتاق خارج شد.
یعنی چیشده بود به سمت حموم رفتم تا بعدش برم پایین ببینم چخبره!

* * * * *
_چجوری جرئت کرده پاش رو تو زمین های اجدادی ما بزاره!
خان زاده به مادرش خیره شد و با خونسردی تمام گفت:
_دلیلیش هر چی باشه پیدا میشه! اما وای به حال اون کسی که با اون لاشی ها دست به یکی کرده باشه زنده اش نمیزارم.
رنگ از صورت مادر خان زاده پرید با ترس به خان زاده خیره شده بود ، دلیل این همه ترس رو نمیتونستم درک کنم
از سرجام بلند شدم که صدای خان زاده بلند شد
_کجا
با ترس نفسم رو فرو بردم و گفتم:
_اتاق!
_برو آماده شو!
کنجکاو بهش خیره شدم اما اون هیچ چیزی نگفت من هم به سمت اتاق رفتم تا لباس هام رو عوض کنم ، وقتی لباس شالم رو پوشیدم از اتاق خارج شدم ، خان زاده تو سالن ایستاده بود با دیدن سر و وضع من اخماش رو بشدت تو هم کشید که صدای مادر خان زاده بلند شد:
_وقتی یه دهاتی همسر پسر تحصیل کرده من بشه همین میشه دیگه.

با شنیدن این حرف مادر خان زاده سرم رو پایین انداختم از شدت حقارت حس بدی بهم دست داده بود ، صدای خش دار خان زاده بلند شد:
_زود باش راه بیفت
دنبالش حرکت کردم از اینکه جواب مادرش رو نداده بود ناراحت شده بودم از دستش اما ناراحتی من مگه براش مهم بود!
سوار ماشین مدل بالای خان زاده که تا حالا اسمش رو نشنیده بودم شدم خان زاده هم اومد پشت فرمون نشست و شروع کرد به رانندگی کردن ، بین من و خواهرم خیلی تفاوت وجود داشت خواهرم مثل خان زاده یه دختر تحصیل کرده بود که دانشگاه رفته بود تهران اما من فقط تا دیپلم خونده بودم و اجازه دانشگاه رفتن رو نداشتم!
خان زاده هم یه فرد تحصیل کرده شهری بود.
با ناراحتی داشتم با انگشت دستم بازی میکردم که صدای خشک و سرد خان زاده بلند شد:
_برای یه مدت کوتاه داریم میریم شهر!
با شنیدن این حرف خان زاده تند سرم رو بالا آوردم و بی اختیار گفتم:
_وسایلم رو نیاوردم که …..
خان زاده پوزخندی زد و با لحن تحقیر آمیزی گفت:
_لباسات بدرد شهر نمیخورن همینطور وسایلت.
انگار خان زاده قصد اذیت کردن من رو داشت سرم رو پایین انداختم و سعی کردم دیگه اصلا هیچ حرفی نزنم تا مورد تمسخر خان زاده قرار نگیرم

با ایستادن ماشین خان زاده پیاده شد من هم پیاده شدم با دیدن ساختمون بزرگ روبروم دهنم از شدت تعجب باز موند من فقط یکبار اومده بودم شهر! اون هم برای خرید عروسی خواهرم که خیلی زود هم برگشتیم
_زود باش راه بیفت عین ندید بدیدا به چی خیره شدی!
با شنیدن این حرف خان زاده حس کردم صورتم از خج*** رنگ گرفت سرم رو پایین انداختم و دنبالش حرکت کردم کنار در اتاقکی ایستاد با تعجب بهش خیره شدم که در باز شد خان زاده رفت داخلش با دیدن من که گیج و متعجب داشتم بهش نگاه میکردم و هنوز ایستاده بودم عصبی گفت:
_زود باش بیا داخل!
با شنیدن صدای عصبی خان زاده هل زده داخل اتاق شدم که در بسته شد با وحشت به خان زاده خیره شدم که عصبی کنار گوشم غرید:
_دختره ی دهاتی دست و پا چلفتی میخوای آبروی من رو ببری!؟
با شنیدن این حرفش با بغض بهش خیره شدم که برای چند ثانیه محو چشمهام شد یهو عصبی چنگی تو موهاش زد و گفت:
_لعنتی

من هم سرم رو پایین انداختم و سعی کردم دیگه هیچ حرکتی انجام ندم تا خان زاده عصبی بشه! اما تقصیر من نبود که از اول بچگیم تو روستا بزرگ شده بود و تا حالا به دستور پدر بزرگ اجازه خروج نداشتم!
با باز شدن در اون اتاقک کوچیک که حتی اسمش رو نمیدونستم ازش پیاده شدم خان زاده به سمت در خونه ی سیاه رنگی رفت و بازش کرد رو به من کرد و با خشم گفت:
_گمشو داخل!

متعجب به اطراف خیره شده بودم و داشتم خونه رو کنکاش میکردم که صدای عصبی خان زاده اومد:
_هی تو بیا اینجا ببینم!
به سمتش رفتم و سر به زیر گفتم:
_بله خان زاده
_سرت وبالا کن ببینم
سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم اومده بود روبروم ایستاده بودم قدم به زور تا زیر سینه اش میرسید کی باورش میشد من همسر خان زاده باشم!
_یه مدت طولانی قراره اینجا زندگی کنی!
با شنیدن این حرفش گیج بهش خیره شدم یعنی چی مگه قرار بود اینجا تنها زندگی کنم! انگار سئوال من رو از چشمهام خوند که خیره بهم شد و گفت:
_یه مدت تنها اینجا زندگی میکنی هر وسیله ای نیاز باشه برات میارم!
با وحشت بهش خیره شدم
_من میترسم خان زاده من ….
پوزخندی زد
_قرار نیست از این خونه خارج بشی پس چیزی برای ترسیدن وجود نداره اون تلفن هست شماره ی من هم هست هر چیزی لازم داشتی بهم خبر بده!
چشمهام پر از اشک شده بود چرا خان زاده انقدر بیرحم و سنگدل بود من از تنهایی میترسیدم اون هم یه همچین جایی و تو شهر غربت که هیچ آشنایی وجود نداشت ، با رفتن خان زاده تازه فهمیدم چقدر بیکس و تنها هستم
همونجا روی زمین پهن شدم و شروع کردم به اشک ریختن انقدر اشک ریختم تا چشمه ی اشکم جوشید.
* * * * *

دو روز از رفتن خان زاده میگذشت و من تنها داشتم تو خونه سپری میکردم منی که بشدت ترس از تنهایی داشتم حالا مجبور بودم هر شب تنها زندگی کنم!
از خان زاده متعجب بودم مردی متعصب و اصیل مثل اون چجوری میتونست همسرش رو شبانه تنها بزاره اون هم تو این شهر غریب

لباس گل و گشادی که تو اتاق بود رو پوشیده بودم جز لباس تنم هیچ لباسی با خودم نیاوره بودم و اینجا هم جز دو تا لباس گل گشاد گل گلی هیچ لباسی پیدا نکرده بودم موهای بلندم آزادانه دور شونه هام ریخته بودند
به سمت آشپزخونه حرکت کردم و وسایل قرمه سبزی رو آماده کردم انگار خان زاده
از اول قرار بوده من رو به اینجا بیاره که یخچال رو پر از وسایل لازم کرده بود
بوی غذا کل خونه رو برداشته بود به سمت مبل رفتم که صدای باز شدن در خونه اومد خشک شده وسط خونه ایستاده بودم
که صدای خان زاده داشت میومد

_هی دختره ی دهاتی کجایی!؟
قادر به حرف زدن نبودم که خان زاده همونجوری که داشت من رو صدا میزد به این سمت میومد سرش و بلند کرد که نگاهش به من افتاد برای چند ثانیه بیصدا بهم خیره شد

اخماش رو تو هم کشید
_دو ساعت دارم صدات میزنم چرا جواب نمیدی لال شدی بسلامتی!؟
با شنیدن این حرفش سرخ و سفید شدم و با صدای آرومی جوابش رو دادم:
_سلام خان زاده معذرت میخوام من ….
وسط حرفم پرید:
_برو برام چایی بیار
_چشم خان زاده
خان زاده به سمت پذیرایی رفت به سمت آشپزخونه رفتم و چایی رو که تازه دم کرده بودم ریختم تو لیوان مخصوص و برای خان زاده بردم
وقتی خم شدم موهام دورم ریخت خان زاده نگاه عمیقی به صورتم انداخت و چاییش رو برداشت
میخواستم برم به سمت اتاق که صداش از پشت سرم بلند شد:
_بیا اینجا بشین!

روی مبل روبرویی نشستم و منتظر به خان زاده خیره شدم که صدای خش دارش بلند شد:
_قراره از این به بعد اینجا زندگی کنیم.
_یعنی به روستا برنمیگردیم!؟
_نه
با شنیدن این حرفش ناراحت به زمین خیره شدم حالا من باید تک و تنها اینجا چیکار میکردم مخصوصا خان زاده هم که اصلا من براش پشیزی ارزش نداشتم و خودش حتی یه خونه جدا زندگی میکرد! با فکری که تو سرم جرقه زد با خوشحالی سرم رو بلند کردم و به خان زاده خیره شدم و گفتم:
_من میتونم اینجا به درسم ادامه بدم!؟
متفکر بهم خیره شد و گفت:
_کتاب های درسی رو که میخوای برات آماده میکنم و چند تا کلاس ثبت نامت میکنم میتونی کنکور بدی و به درست ادامه بدی!

با شنیدن حرف هاش حس خوبی بهم دست داد حالا که خان زاده من رو به عنوان همسرش قبول نداشت و فقط به چشم یه دختر روستایی امل بهم نگاه میکرد میتونستن درس بخونم و همون شکلی بشم که خان زاده انتظارش رو داشت!
باید مثل دخترای شهر میشدم تیپ و قیافه ام و سر و شکلم همون شکلی که مورد پسند خان زاده باشه الان تنها یک هدف شدم بشم همونی که خان زاده دوست داشت!
* * *

روز ها به سرعت داشت سپری میشد خان زاده تو این مدت اصلا بهم سر نزده بود حتی یکبار! دو سال گذشته بود دو سال تمام هیچ خبری از خان زاده نداشتم یه نگهبان گرفته بود همیشه هر چیزی که لازم داشتم رو برام میاورد با مقداری پول
روز های اول بشدت دلتنگش میشدم اما وقتی به این فکر میکردم که ذره ای حتی براش ارزش ندارم سعی میکردم فراموشش کنم

اما مگه میشد خان زاده شوهر من بود ولی غیرتش چجوری اجازه داد دو سال تمام به همسرش سر نزنه! اون هم تو شهر غریب دلم برای اعضای خانواده تنگ شده بود

شده بودم یه دختر شهری با تیپ و قیافه جدید که اصلا هیچ شباهتی به اون پریزاد دختر بچه روستایی نداشت حالا هجده ساله شده بودم چهره ام خوشگلتر از اون زمان شده بود دانشگاه میرفتم دوستای جدیدی پیدا کرده بودم!
میدونستم خان زاده دورا دور هواسش به من هست اما از اینکه تو این دو سال حتی یکبار هم بهم سر نزد دل شکسته بودم
_پریزاد
با شنیدن صدای نیلوفر از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_هوم
چشم غره ای بهم رفت و با حرص گفت:
_باز داری به اون فکر میکنی نمیخوای بیخیالش بشی اون اگه تو رو دوست داشت که اصلا فراموشت نمیکرد.
_اون شوهر منه!
_باز میخوای حرف تکراری بزنی بیخیال این بحث
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم که یهو با هیجان اسمم رو صدا زد
_پریزاد
_بله!؟
_نمیدونی امروز قراره استاد جدید به جای اون پیرمرد زبرتی بیاد
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_چشمت روشن از شرش راحت شدی پس چشم دیدنش رو نداشتی!
با چندش صورتش رو جمع کرد و گفت:
_وای اسمش رو نیار پریزاد یادش میفتم میخوام بالا بیارم!
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن که بهم خیره شد و گفت:
_نمیدونی چقدر خوشتیپ پریزاد شبیه بازیگرای هالیوودی انقدر جذاب که کل دانشگاه عاشقش شدن! شک ندارم تو هم ببینی عاشقش میشی.
_من جز خان زاده عاشق هیچکس نمیشم
_خفه
تا خواستم جوابش رو بدم در کلاس باز شد همه بلند شدند سرم پایین بود که نیلوفر سیخونکم داد سرم رو بلند کردم که با دیدن استاد جدید ماتم برد!
محو صورتش شده بودم خان زاده با یه تیپ رسمی ایستاده بود یعنی اون استاد جدید بود چقدر خوشیپ شده بود

هنوز مات و مبهوت بهش خیره شده بودم که یهو مخم به کار افتاد سریع نگاه ازش گرفتم و سر جام نشستم لعنتی اون اینجا میکرد قلبم به سرعت داشت خودش رو به در دیوار میکوبید
_استاد جدید این ترم شما به جای آقای شایسته هستم!
با ژست خاصی ایستاده بود و داشت صحبت میکرد نگاهم به دخترای کلاس افتاد که داشتند با چشمشون قورت میدادند خان زاده رو از شدت حرص افتادم به جون ناخون هام که صدای نیلوفر کنار گوشم بلند شد:
_چه مرگته باز حرصت گرفته افتادی به جون ناخون هات!
با شنیدن این حرفش نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_نیلوفر اون خان زاده است!
چشمهاش گرد شد برای چند لحظه دهنش مثل ماهی باز و بسته شد
_یعنی چی اون شوهر تو !؟
با ناراحتی سرم رو تکون دادم که صداش بلند شد
_تو رو میشناسه یعنی!؟
نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهش انداختم و گفتم:
_چرا باید من و نشناسه من زنش بودم و هستم درسته دو سال بهم حتی یه سر هم نزده اما من زنشم نمیتونه به این راحتی من رو فراموش کنه!
ساکت شد دیگه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد خان زاده هم مشغول خوندن اسامی دانشجو ها شد هر لحظه که به اسمم نزدیکتر میشد طپش قلب من هم بیشتر میشد از شدت هیجان
_پریزاد نیازی!؟
با صدای لرزونی گفتم:
_حاضر استاد
بدون هیچ مکثی اسم بعدی رو خوند با دیدن این حرکتش وا رفته بهش خیره شدم یعنی من رو نشناخت اما مگه میشد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا