رمان خان زاده هوس باز

رمان خان زاده هوس باز پارت۱۱

رمان خان زاده هوس باز

زمان پارت گذاری هر ۲یا۳ روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت بی بی نار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان خان زاده هوس باز وارد شوید

آراز از صبح رفته بود بیرون و من داخل خونه بودم از هجوم فکر هایی که به سرم اومده بود داشتم دیوونه میشدم آراز چرا ماه چهره رو طلاق داده اون بخاطر ماه چهره از من گذشت و طلاقم داد کلی سئوال تو ذهنم پیش اومده بود اما هیچ جوابی برای هیچکدومشون نداشتم
_مامان بغل
با شنیدن صدای آرشاویر بهش خیره شدم لبخندی روی لبهام نشست پسر عزیزم تازه از خواب بیدار شده بود محکم بغلش کردم و لپ تپلش رو با عشق بوسیدم و گفتم:
_جان پسر مامان خوب خوابیدی عشق مامان آره
سرش رو تو گردنم فرو کرد و با صدای بچه گونش گفت:
_گرسنمه
لبخندی روی لبهام نشست ، آرشاویر رو بردم داخل سرویس دست و صورتش رو شستم بهش خیره شدم و گفتم:
_حالا بریم تا بهت یه چیزی بدم بخوری
پسرم داشت روز به روز بزرگتر میشد و شباهتش به آراز بیشتر میشد میترسیدم از اینکه حالا پیش آراز زندگی میکردیم شاید اون شک کنه که آرشاویر پسر خودش باشه میدونستم اگه آراز این واقعیت رو بفهمه پسرم رو از من میگیره حتی با فکر کردن بهش هم موهای تنم سیخ میشد میدونستم اگه آراز بفهمه آرشاویر پسرشه خیلی اتفاق های خوبی برای من نمیفته ، آراز همیشه عاشق بچه بود
* * * * *
_من میخوام برم دنبال کار
آراز با شنیدن این حرف من بهم خیره شد خیلی سرد گفت:
_دلیلی نداره بخوای کار کنی هر چیزی لازم داشته باشی من برات فراهم میکنم و اونقدری محمد برای شما دوتا گذاشته که نیازی به کار کردن تو نباشه.
_ببین من میخوام کار کنم نه تنها بخاطر پول بلکه میخوام سرگرم هم باشم نمیتونم بیست و چهارساعت داخل خونه بشینم متوجه حرفام میشی !؟
_نه
_تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری اصلا بگو ببینم تو چیکاره منی که باید به حرفات گوش کنم !؟
پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_بیشتر از کپشنت داری حرف میزنی بچه جون
بلند شد خواست بره که حرصی اسمش رو صدا زدم و گفتم:
_وایستا ببینم
با شنیدن صدام ایستاد ابرویی بالا انداخت بهم خیره شد
_خوب میشنوم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و خیلی جدی گفتم:
_من از فردا میرم دنبال کار و به تو هم هیچ ربطی نداره
چشمهاش یخ بست سرد شد جوری که من هم احساس سرما میکردم به سمتم اومد و شمرده شمرده گفت:
_اگه جرئتش رو داشتی حتما برو!

از آراز میترسیدم اما نه اونقدر که به تموم حرفاش گوش کنم من باید میرفتم دنبال کار بلاخره باید میتونستم روی پای خودم وایستم برای مدت طولانی از شهر دور بودم و تو روستا همراه محمد زندگی میکردیم البته محمد همیشه برای انجام دادن کارهای شرکتش میومد ولی هیچوقت من و آرشاویر رو همراه خودش نمیبرد چون میگفت نمیخوام دیگه هیچوقت شما دوتا رو به شهر ببرم و بزارم اتفاقی برای شما دوتا بیفته! نفس عمیقی کشیدم من فردا حتما میرفتم دنبال کار هر جور که شده.
_پریزاد
با شنیدن صدای آراز از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم که با چشمهای سرد و یخیش داشت بهم نگاه میکرد ، یاد گذشته افتادم که نگاهش چقدر گرم بود اما الان آه بیصدایی کشیدم و گفتم:
_بله
به چشمهام خیره شد و گفت:
_میخوام درمورد مسئله مهمی باهات صحبت کنم
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چیشده !؟
_پدر بزرگت میخواد تو و پسرت رو ببینه
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید و وحشت زده بهش خیره شدم یادم افتاد که اون میخواست من سنگسار بشم و پسرم رو بکشه اما محمد ما رو نجات داد
چقدر تلخ بود که براشون مهم نبودم حتی ذره ای اونا فقط ماه چهره رو دوست داشتند ، همیشه یه سئوال تو ذهن من پیش میومد چه تفاوتی بین من و ماه چهره است ما جفتمون نوه هاش بودیم نه تنها ماه چهره
_پریزاد
با شنیدن دوباره صداش گیج بهش خیره شدم و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_برای چی میخواد ما رو ببینه !؟
_نمیدونم
نفس عمیقی کشیدم الان وقت این نبود من جا بزنم و خودم رو ببازم بهش خیره شدم و گفتم:
_من نمیخوام‌ کسی رو ببینم
بعد تموم شدن حرفم بلند شدم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_مثل اینکه باهات کار مهمی داره اصلا حالش خوب نیست نفس های آخرش
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست اصلا دلم برای اون پیرمرد نمیسوخت به چشمهای آراز خیره شدم و گفتم:
_حتی اگه اون بمیره هم اصلا برای من مهم نیست نه خودش نه حرف هاش من و پسرم جایی نمیریم اون زندگی من و تباه کرد هیچوقت نمیبخشمش
_تو خودت زندگیت رو تباه کردی
با شنیدن این حرف آراز قهقه ای زدم و بعدش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_من هیچوقت دوست نداشتم زن آدمی مثل تو بشم و زندگیم رو خراب کنم اونا مجبورم کردند

آراز با شنیدن این حرف من بلند شد نگاه سردش رو بهم‌ دوخت و با صدایی خشک و سرد گفت:
_زندگی تو تباه شد من که ندیدم تو وقتی با من ازدواج کردی با محمد رابطه داشتی ثمره اش هم اون پسرت پس الان دم از خراب شدن زندگیت نزن
با شنیدن این حرف هاش خشک شده بهش خیره شدم اون نمیدونست من هیچوقت بهش خیانت نکردم و آرشاویر پسر خودش وگرنه اینجوری بی رحمانه من رو قضاوت نمیکرد
آراز وقتی دید من سکوت کردم پوزخندی به صورت بهت زده من زد و با تمسخر گفت:
_چیه نمیخوای حالا بگی زندگیت تباه شد زندگیت رو خراب کردند !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد یقه ام رو تو دستاش گرفت و گفت:
_اگه میبینی الان همراه اون پسر حرومزاده ات زنده ای و داری نفس میکشی فقط بخاطر اینه که به اون محمد قول دادم مواظب خانواده اش باشم چون تو ناموس محمدی وگرنه شک نکن لحظه ای تردید نمیکردم تو خاندان ما رسم نیست وقتی کسی خیانت کرد بهش رحم کنیم
ترسیده بهش خیره شده بودم وحشتناک عصبی شده بود و عین یه شیر داشت غرش میکرد
_برو کنار
با شنیدن صدای لرزون و ترسیده من به چشمهام خیره شد یهو رنگ نگاهش عوض شد و از من فاصله گرفت و با صدای خش داری گفت:
_با اعصاب من بازی نکن
بعدش گذاشت رفت با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون فرستادم انگار یادم رفته بود اون یه روانی و داشتم با اعصاب روانش بازی میکردم اما خوب به اون چه من دوست نداشتم پدر بزرگم رو ببینم پوزخندی کنج لبهام نشست البته چه پدر بزرگی اون همیشه برای همه ما یه ارباب بود سنگدل و بی رحم که حتی به بچه های خودش هم رحم نمیکرد
_پریزاد
با شنیدن صدای خاله شهره نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
_آرشاویر بیدار شده داره بیقراری میکنه
لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاقمون راه افتادم من هنوز یه دلخوشی برای زندگی کردن داشتم پسر دوست داشتنیم حتی با فکر کردن بهش هم قلبم پر از خوشی میشد اون تنها واقعیت زندگی من بود کاش میشد به خان زاده هم واقعیت رو بگم اما میدونستم اون الان قلبش پر از کینه و سیاهی با شنیدن واقعیت پسرم رو از من میگیره برای همین بهتر بود سکوت کنم!

خیلی میترسیدم از اینکه آراز بفهمه من اومدم دنبال کار اما اون فعلا تا آخر شب خونه نمیومد پس میتونستم یه کار درست حسابی پیدا کنم به آگهی تو دستم خیره شدم یه منشی میخواستند و این میتونست برای شروع خوب باشه به سمت شرکت حرکت کردم تقریبا یکساعت طول کشید تا رسیدم ولی عجب جایی بود معلوم بود یه شرکت درست حسابی خدا کنه من رو استخدام کنه
داخل شرکت شدم یه منشی با قیافه ی آرایش کرده و لباس خیلی افتضاح ایستاده بود پشت میز سری با تاسف تکون دادم چرا اینا دوست داشتند خودنمایی کنند و همچین پوشش افتضاحی داشتند
_بفرمائید !؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_آگهی داده بودید برای استخدام
_صبر کن با معاون شرکت هماهنگ کنم برو باهاش صحبت کن اگه شرایطش رو داشتی بهت میگه
_باشه
بعد از چند دقیقه بلاخره نوبت من شد داخل شدم انتظار داشتم معاون رئیس شرکت یه پسر جوون باشه اما برعکس تصورم یه دختر بود که هیچ آرایشی روی صورتش نبود و معلوم بود تیپ ساده ای هم داره
_سلام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد لبخند مهربونی زد
_سلام بفرمائید
بعد از پرسیدن یه سری سئوال جزئی که جواب دادم بهم خیره شد و گفت:
_این برگه رو بگیر با دقت بخون اگه همه چیز اوکی بود امضا کن از فردا شروع به کار میکنی
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد خیلی زود همرو خوندم هیچ مشکلی وجود نداشت امضا رو زدم یه قرارداد دوساله بود
* * * *
به خاله شهره خیره شدم و گفتم:
_آراز که هنوز نیومده درسته !؟
ترسیده بهم خیره شد و گفت:
_نه اما چرا پنهانی بدون اجازه اش از خونه خارج شدید اگه اون بفهمه خیلی بد میشه اگه عصبی بشه هیچکس جلودارش نیست شما اون رو نمیشناسید
خیلی آروم زمزمه کردم
_من اون رو بهتر از همه میشناسم
_چی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_میگم نگران نباش اون صبح تا شب میره سر کار از کجا میخواد بفهمه درضمن من از فردا هر روز میرم بیرون شما باید مراقب آرشاویر باشید
_نه
_چرا انقدر میترسید خاله شهره اون که قصد نداره شما رو اعدام بکنه درضمن از کجا میخواد خبر دار بشه من قبل اون میام خونه

سر میز شام نشسته بودیم و در آرامش داشتم غذام رو میخوردم که آراز خطاب به خاله شهره گفت:
_فردا مامان و دختر خاله ام قراره برای یه مدت کوتاه همراه ارباب بیان اینجا هواست باشه اصلا کم کاری نکنید دوست ندارم چیزی باب میلشون نباشه فهمیدی !؟
خاله شهره سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_چشم
با شنیدن این حرف آراز رنگ از صورتم پرید خانواده اش داشتند میومدند اون وقت من و پسرم هم اینجا زندگی میکردیم خدایا خودت بهم بگو باید چیکار کنم
_پس ما چی !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ابرویی بالا انداخت و گفت:
_منظورت چیه !؟
_یعنی اینکه من و پسرم باید کجا بریم چون اونا ….
وسط حرفم پرید و خیلی محکم گفت:
_شما قرار نیست جایی برید پس لازم نیست از چیزی بترسی
_یعنی چی قراره همینجا باشیم و به نیش کنایه ها حرف های تهدید آمیزشون گوش کنیم !؟
_بسه
با شنیدن صدای فریادش ترسیدم اما نباید کم میاوردم من نمیتونستم با خانواده اش زندگی کنم مخصوصا با بلا هایی که سر من در آورده بودند چجوری میتونستم باهاشون زیر یک سقف زندگی کنم از کجا معلوم که باز هم قصد نداشته باشند بلایی سر پسرم و من دربیارند ، از سر میز شام بلند شدم و خیلی محکم گفتم:
_من و پسرم از اینجا میریم
آراز پوزخندی زد و گفت:
_کجا اون وقت !؟
به چشمهاش خیره شدم که داشت با تمسخر به من نگاه میکرد
_قبلا یه خونه خریده بودم اینجا و زندگی میکردم الان هم اون خونه رو دارم و هنوز هست به اسم منه با پسرم میریم اونجا پیش خانواده تو نمیمونم
_اون وقت فکر کردی من بهت اجازه میدم‌!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست
_نیازی به اجازه گرفتن از تو ندارم هر جایی که دوست داشته باشم میرم شک نکن
بعدش خواستم برم که آراز عصبی از سرجاش بلند شد جوری که میز پرت شد و صدای بدی داد ، وحشت زده به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم که عصبی به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت:
_تو حق نداری جایی بری شنیدی !؟
ساکت به چشمهاش خیره شده بودم و هیچ حرفی نمیزدم همین هم باعث شد بیشتر از قبل عصبی بشه
_باتوام جواب بده تا سگ نشدم
خیره به چشمهاش شمرده شمرده گفتم:
_من نمیزارم پسرم جایی باشه که خانواده ی تو هستند

آراز سعی داشت آروم باشه اما اصلا نمیتونست
_ تو نمیتونی حتی یه میلی متر از این خونه فاصله بگیری هر جا بری من پیدات میکنم اون وقت یه بلایی سرت درمیارم‌ که تا عمر داری فراموش نکنی پس فکر رفتن‌ رو کلا از سرت بنداز بیرون
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_تو نمیتونی کاری باهام بکنی چون تو هیچ کاره منی
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد که ترس به دلم انداخت
_تو زن صیغه ای من هستی نکنه یادت رفته خوشگلم !؟
خوشگلم رو با یه لحن بدی گفت که باعث شد مور مورم بشه عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_من زن صیغه ای تو نیستم این از فکر مریض تو اون صیغه محرمیت فقط برای این خونده شد تا ما دوتا راحت باشیم حالا فهمیدی نه چیز دیگه ای که ذهن منحرف تو بهش فکر کنم
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اما من اشاره ای به چیز منحرف کننده ای نکردم فقط گفتم زن صیغه ای من هستی مثل اینکه ذهن تو به سمت چیزای دیگه ای منحرف شده و خوشش میاد هان
با چشمهای گشاد شده از حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_بسه
با شنیدن صدای عصبی من ساکت شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب
کلافه بهش خیره شدم از کل کل کردن باهاش خسته شده بودم و میدونستم هر حرفی بزنه بهش عمل میکنه منم نمیتونم بدون اجازه اون قدم از قدم بردارم انقدر نفوذ داره که هر جایی برم پیدام میکنه ، بنابراین بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه من جایی نمیرم اما اگه خانواده ات کوچکترین آسیبی به پسر من برسونند من صد برابر بلایی بدتر اون سرشون میارم اینو هیچوقت فراموش نکن
آراز با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_مگه خانواده من تا حالا بلایی سر بچه ات آوردند که انقدر میترسی !؟
_آره
_ چی !؟
با شنیدن این حرفش تازه فهمیدم چه گندی زدم سریع اومدم جمعش کنم
_ قبلا میخواستند من و پسرم رو سنگسار کنند و خواسته اشون همین بود
با شنیدن این حرف من چشمهای آراز سرد شد و با سردی بهم خیره شد و گفت:
_همونطور که قبلا هم گفته بودم تا موقعی که پیش من هستی هیچ اتفاقی برات نمیفته پس نمیخواد نگران باشی!

با رفتن آراز عصبی پام رو روی زمین کوبیدم چجوری باید نگران نمیشدم مخصوصا تو این وضعیت آخه اون مادر عجوزه اش همراه دختر خواهرش که عجوزه تر از خودش بود و پدر بزرگ عوضیش داشتند میومدند اینجا حالا با دیدن من کنار آراز چه فکر میکردند مخصوصا اونا که فکر میکردند من یه خائن هستم و باید مجازات بشم
_پریزاد
با شنیدن صدای خاله شهره سرم و بلند کردم به چشمهای نگرانش خیره شدم و گفتم:
_جان
_نگران نباش من مواظب پسرت هستم نمیزارم هیچ اتفاقی براش بیفته
با شنیدن این حرفش تو چشمهام احساس سوزش کردم هنوز هم هست کسی که انسانیت داشته باشه ، به جز آدم های اون روستای لعنتی ، بی اختیار محکم بغلش کردم
_ممنون خاله شهره
ازش جدا شدم که صداش لرزید:
_مامان آقا خیلی بدجنس آخرین بار که اومد سر یکی از دوست دخترای ارباب بلایی اورد که هنوز حتی با یاد آوریش تموم بدنم به لرزه درمیاد
متعجب از شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم؛
_مگه چیکار کرد باهاش !؟
_نمیتونم تعریف کنم آقا بشنوه عصبی میشه الان هم باید برم سر کارم
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه گذاشت رفت یعنی با دوست دختر ارباب چه کار وحشتناکی انجام داده بود البته از اون قوم هر کاری برمیومد خیلی آدم های پست و کثیفی بودند فقط بخاطر داشتن وارث زندگی من رو خراب کردند و وقتی خواهرم که با وارث آراز اومد از همه چیزش چشم پوشی کردند مخصوصا خیانتش و دوباره اون رو خانوم خونه ارباب کردند من و مجبور کردند طلاق بگیرم و ماه چهره همسر خان زاده بشه!
* * * * *
_تو اینجا چه غلطی میکنی دختره ی چشم سفید !؟
با شنیدن صدای عصبی مادر آراز خونسرد بهش خیره شدم دوست نداشتم ضعیف جلوه کنم و آتو بدم دستش اون باید من رو همین شکلی میدید
_مامان بسه!
با شنیدن صدای محکم آراز به سمتش برگشت و عصبی تر از قبل گفت:
_این زنیکه ی هرزه اینجا چیکار میکنه برای چی آوردیش پیش خودت هان زود باش جواب بده !؟
_مامان پریزاد همسر محمد بود
مامانش ساکت شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره شد و بعد از چند ثانیه شکه داد زد:
_چی
_محمد فوت شده و الان من قیم پریزاد هستم
مامانش ناباور داشت به آراز نگاه میکرد انگار نمیتونست هضم کنه مخصوصا مرگ محمد رو ، خیلی عجیب بود اما اشک تو چشمهاش جمع شد و گفت:
_محمد

نوشته های مشابه

‫24 نظرها

  1. مگه کرم داربن وقتی میگین همه پارتا امادس اما نمیزارین خیلی چرته تا ادم باید یه پارتی رو بخونه پارت قبلی یادش رفته

  2. پس پارت جدید کو ادمین
    چرا مارو انقدر معطل میزارین
    این جوری فقط مخاطبین سایت رو نسبت به خودتون بد بین میکنین سایت های دیگه هم این رمان هارو میزارن شما با بدقولیت فقط باعث میشی بازدید کننده های سایتت کم بشن
    لطفا کمی فقط کمی خوش قول باشین و سر موقع پارت هارو بزارین

  3. وای خب همیکنارا رو میکنی بازدیدکننده های سایتت کم میشن..رمان هارو از داخل سایت بهتر میشه خوند تا تلگرام..اگه ادامه پارت هارو تو تلگرام میذارید اینجا هم بذارید..سایتتون خیلی الکی شده!! رمان هایی که خیلی طرفدار داره رو یا پاک میکنید یا ادامه شو نمیذارید! مثل رمان محکوم که رمان خیلی قشنگیه ولی پاکش کردی! ادامه رمان خانزاده هوس باز و ازدواج اجباری هم که یه ماهه نمیذاری! رمان ملکه کوچک هم که پاک کردی! رمان عصیانگر هم پاک کردی! مرض داری؟! از خداتم باشه میان رمان ها رو از سایتت میخونن! وقتی نمیتونی یه کاری رو انجام بدی دل درد تبلیغشو میکنی؟! چقدر آدما زبون نفهم شدن! اصلا کسی نیاد سایت این

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا