" /> رمان خان زاده هوس باز پارت1 - بی بی نار
رمان خان زاده هوس باز

رمان خان زاده هوس باز پارت۱

رمان خان زاده هوس باز

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان خان زاده هوس باز وارد شوید

_باید همسر خان زاده بشی!

با چشمهای پر از اشک به ارباب خیره شدم
_تو رو خدا ارباب من نمیخوام همسر دوم بشم اون مرد جنون جنسی داره ارباب تو رو خ ….
_خفه شو دختره ی سلیطه چجوری جرئت میکنی انقدر بی حیا باشی و درمورد این مسائل با من حرف بزنی
به سمت بابام برگشت و پر از تحکم گفت:
_این دختر همسر خان زاده میشه ببریدش الان تو اتاق نمیخوام جلوی چشمهام باشه وگرنه یه بلایی سرش درمیارم
بابا و بی بی به سمتم اومدند بی بی دستم رو گرفت و با عجله من رو به سمت اتاق بردند با گریه روی تخت نشستم که صدای بابا بلند شد
_پریزاد به من نگاه کن
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_تو مجبوری با خان زاده ازدواج کنی بخاطر من مادرت بقیه
_اما بابا اون خان زاده بیمار روانی من فقط هفده سالمه چجوری میتونم باهاش دووم بیارم

_طبق رسم و رسومات تو باید با شوهر خواهرت ازدواج کنی و برای ادامه نسل خاندانش یه وارث بدنیا بیاری
قطره اشک روی گونم چکید
_خواهرم همیشه از اون مرد میترسید اون مرد یه سادیسمی بود بابا تو رو خدا من میترسم

صدای بی بی بلند شد:
_انقدر گریه نکن خواهرت میترسید چون کارهایی میکرد که خان زاده عصبی بشه خودت هم خوب میدونی خواهرت چقدر بی پروا و بی حیا بود این برای یه مرد متعصب مثل خان زاده سخت بود!

_اما بی بی خان زاده سنش از من بزرگتره من فقط هفده سالمه نمیخوام باهاش ازدواج کنم چرا من رو مجبور میکنید
بابام عصبی از اتاق خارج شد بی بی اومد کنارم نشست و با دلسوزی بهم خیره شد و گفت:
_ببین پدرت خیلی عصبی شد اون چه گناهی کرده که تو این سن باید شاهد از دست دادن دخترش باشه و انقدر از بقیه حرف بخوره ، حالا تو هم میخوای مثل خواهرت رفتار کنی و پدرت رو سرافکنده کنی.
_من نمیخوام بابام سرافکنده بشه اما نمیخوام همسر خان زاده بشم من هنوز بچه ام
_همه ی دخترای روستا همسن تو ازدواج کردند و صاحب بچه شدند اگه با خان زاده هم ازدواج نکنی پدر بزرگت مجبورت میکنه با ارباب ده پایین ازدواج کنی اون از خان زاده هم پیرتره و دوتا زن داره که جفتشون نازا هستند
با شنیدن این حرف بی بی تو خودم جمع شدم
_من میترسم بی بی
_از چی میترسی قربونت برم!؟
_شب حجله ی خواهرم رو یادتون رفته که چجوری غرق در خون بود چقدر کتک خورده بود از خان زاده
بی بی نفس عمیقی کشید و گفت:
_خواهرت حتما گناهی داشته مطمئن باش خان زاده بی دلیل هیچ کاری انجام نمیده
_شما چرا انقدر طرفدار خان زاده هستید!؟
_چون میدونم اگه باهاش ازدواج کنی خوشبخت میشی و از این عمارت خوفناک نجات پیدا میکنی ، پدربزرگت رو خیلی خوب میشناسی اگه با خان زاده ازدواج نکنی تو رو خیلی راحت به عقد یکی از اون ارباب های پیر روستا بخاطر پول درمیاره بهتره خوب فکرات رو بکنی ما هیچکدوم بد تو رو نمیخوایم.
بی بی بعد از تموم شدن حرف هاش از اتاق رفت بیرون ، خان زاده یکی از خان زاده های اصیل روستا بود که حتی پدر بزرگ که ارباب روستای پایین بود هم با وجود سن و سالی که ازش گذشته بود ازش حساب میبرد
خان زاده چند سال پیش عاشق خواهرم ماه چهره شد ماه چهره یکی از دخترای زیبا و خوشگل روستا بود اما برعکس من که یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بودم ماه چهره یه دختر تحصیل کرده بود که سر و گوشش هم خیلی میجنبید اما همیشه با سیاست بود برای همین هیچکس کاری باهاش نداشت
خان زاده وقتی اومد خواستگاری ماه چهره ، ماه چهره بخاطر پول و قیافه ی خوب خان زاده و ملاک هایی که باید رو داشت خیلی زود تن به ازدواج داد جوری که همه متعجب شدیم چون ماه چهره دوست نداشت هیچوقت ازدواج کنه و خودش رو محدود کنه!

شب زفاف خواهرم رو هیچوقت یادم نمیره همه ی ما منتظر پارچه ی خونی بودیم اما وقتی در اتاق خان زاده شد چی دیدیم خان زاده با عصبانیت از عمارت خارج شد ، خواهرم غرق در خون روی تخت افتاده بود خان زاده باهاش مثل یه تیکه آشغال رفتار کرده بود
هر موقع خواهرم رو میدیدم صورت خوشگلش درب و داغون بود متعجب بودم آیا این همون خان زاده ای بود که عاشق ماه چهره بود!
با شنیدن صدای در اتاق سرم رو تکون دادم و از فکر کردن به گذشته دست برداشتم
_بفرمائید
در اتاق باز شد و خدمتکار شخصی مادر بزرگ اومد داخل اتاق
_خانوم گفتند برید اتاقشون باهاتون کار داره
_باشه الان میام
با بیرون رفتن خدمتکار شخصی خانوم بزرگ بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، به سمت اتاق خانوم بزرگ که طبقه ی پایین عمارت بود حرکت کردم کنار در اتاق که رسیدم طبق عادت همیشگی تقه ای زدم
_بیا داخل
داخل اتاق شدم خانوم بزرگ یه اتاق بزرگ بود با نمای قدیمی البته زیبا و شیک
_سلام خانوم بزرگ
بدون اینکه جواب سلامم رو بده گفت:
_شنیدم باز گرد و خاک به پاک کردی
_خانوم بزرگ من …
با عصبانیت داد زد:
_خفه شو
ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم همیشه از خانوم بزرگ میترسیدم خیلی بیشتر از پدربزرگ خانوم بزرگ ترسناک بود
_تو چجوری جرئت کردی انقدر سلیطه بازی دربیاری هان!؟
با بغض به زمین خیره شده بودم که صدای بلند شدن خانوم بزرگ اومد و پشت بندش صدای قدم هاش که داشت به من نزدیک میشد
_سرت و بلند کن!
سرم رو بلند کردم که همزمان شد با سیلی محکمی که تو گوشم خورد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین که اینبار فریاد زد
_بلند شو
با گریه بلند شدم که دوباره صداش بلند شد:
_به من نگاه کن
بهش خیره شدم که محکمتر از قبل زد توی صورتم قبل از اینکه بیفتم دستم رو گرفت

_فکر کردی میزارم مثل خواهرت سرکش بشی آبروی خاندان ما رو ببری آره توله سگ

بیصدا داشتم اشک میریختم و با ترس بهش خیره شده بودم پوزخندی حواله ام کرد
_همین الان میری داخل اتاقت دوتا از خدمتکارا رو میفرستم تا برای شب آماده ات کنند امشب خان زاده و خانواده اش میان برای صحبت های نهایی درمورد ازدواج شما کافیه صدات دربیاد و مخالفتی نشون بدی تا بدم وسط میدون فلکت کنند فهمیدی!؟
فهمیدی رو با صدای بلندی داد زد که با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
دستم رو ول کرد و گفت:
_گشمو
سریع از اون اتاق کذایی خارج شدم ، از شدت ترس و وحشت فقط داشتم اشک میریختم مگه میتونستم مخالف کنم با این ازدواج اصلا مگه جرئتش رو داشتم به سمت اتاق خودم حرکت کردم که مامان رو دیدم مامان مثل همیشه با صورت آرایش کرده جلو ظاهر شد نگاهی به صورت اشکی من انداخت پوزخندی زد و گفت:
_چیه اون عفریته اشکت و درآورده باز
به چشمهای سرد و بی احساسش خیره شدم چی میشد برای من هم مادری میکرد همونطوری که برای ماه چهره مادری کرد
جوری باهام رفتار میکرد انگار من اصلا دخترش نبودم ، دیگه واینستادم به حرف هاش گوش بدم سریع به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم

* * * * * *

لباس محلی خوشگلی که خانوم بزرگ داده بود رو پوشیدم دوتا از خدمتکارا اومدند و بهم کمک کردند تا آماده بشم مثل همیشه فقط از کرم پودر و سرمه استفاده کردم یه آرایش ساده
با استرس داخل اتاق نشسته بودم خیلی وقت بود همه اومده بودند و داشتند صحبت میکردند در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن بی بی با استرس بهش خیره شدم که لبخندی بهم زد و با آرامش گفت:
_بیا دخترم همه منتظر تو هستند
_من میترسم بی بی
_چیزی برای ترسیدن وجود نداره دخترم
_بی بی میشه من نیام من …
_دوست داری خانوم بزرگ بعدا بیفته به جونت
با ترس سرم رو تکون دادم

همراه بی بی به سمت آشپزخونه عمارت رفتم همه ی خدمه ها مشغول بودند ، بی بی بی به سمت سمیه رفت و گفت:
_زود باش چایی رو بده
_چشم بی بی
بی بی سینی چایی رو آورد داد دستم و گفت:
_زود باش برو
با ترس به بی بی خیره شدم و با من من گفتم:
_میشه من ….
بی بی با صدای محکم گفت:
_زود باش پریزاد!
ناچار با قدم های لرزون به سمت سالن بزرگ رفتم دستام بشدت داشت میلرزید از شدت ترس دلشوره من از خان زاده میترسیدم تا حالا اصلا خان زاده رو ندیده بودم چون اون شوهر خواهر من بود و به من محرمیتی نداشت برای همین هیچوقت اجازه ی دیدنش رو نداشتم اما با حرف هایی که خواهرم ازش میگفت همیشه نسبت بهش ترس داشتم مخصوصا شب زفاف خواهرم که با اون سر و وضع دیدمش!
_سلام
جز مادر خان زاده و بابا هیچکس جواب من رو نداد ، مادرم و خانوم بزرگ با غرور مسخره اشون نشسته بودند و بقیه هم همینطور که البته جز خانواده ی ما و خانواده ی خان زاده هیچکس غریبه ای نبود
وقتی چایی رو برای همه بردم ، حالا باید برای خان زاده میبردم از شدت استرس ح*** تهوع بهم دست داده بود این ترس داشت من رو خفه میکرد
سینی رو جلوش گرفتم که صداش بلند شد
_نمیخوام!
با شنیدن صدای بم و خش دارش که در عین خوش بودن ترسناک بود آب دهنم رو قورت دادم سینی رو روی میز گذاشتم که صدای پدر بزرگ بلند شد:
_پریزاد برو کنار پدرت بشین!
با صدای آرومی گفتم:
_چشم ارباب
به سمت بابا رفتم که روی مبل سه نفره کنار مامان نشسته بود یه گوشه کنارش نشستم همشون مشغول حرف زدن بودند من اصلا هیچ درکی از حرف هاشون نداشتم و نمیفهمیدم فقط یه ترس داشتم که مثل خوره افتاده بود به جونم
صدای پر از کنایه مامان بلند شد:
_امیدوارم پریزاد مثل ماه چهره از اون عمارت فراری نشه!
صدای بلند پدر بزرگ بلند شد
_عروس ساکت شو!

مامان ساکت شد صدای پدر بزرگ بلند شد:
_بابت گستاخی عروسم ببخشید!
صدای خان زاده بلند شد
_عروستون باید اینو خیلی خوب بدونه هر گستاخی یه تاوانی داره درسته
با شنیدن این حرف خان زاده بدن من از شدت ترس داشت میلرزید صدای اروم بابا کنار گوشم بلند شد
_پریزاد دخترم آروم باش
سرم رو بلند کردم و با ترس به بابا چشم دوختم که خان زاده بلند شد بقیه هم به همراهش صداش بلند شد
_این هفته مراسم عقد عروسی برگزار میشه تموم تدارکات لازم رو بقیه میبینند
دیگه نمیدونم چیشد و بقیه چی گفتند که خان زاده و خانواده اش رفتند.
صدای عصبی خانوم بزرگ که مخاطبش مامان بود بلند شد:
_تو به چ حقی داشتی اینجوری حرف میزدی هان نکنه هرزه بازی های دخترت رو یادت رفته آره!؟
مامان با صدای لرزونی گفت:
_دختر من هرزه نیست اون …
با سیلی محکمی که خانوم بزرگ بهش زد ساکت شد بهت زده دستم رو جلوی دهنم گرفتم خانوم بزرگ با خشم بهش خیره شد و گفت:
_آدمت میکنم فهمیدی
بعد زدن این حرف به سمت من که داشتم عین بید میلرزیدم چرخید لبخندی زد و گفت:
_آفرین دخترجون امشب خیلی حرف گوش کن شدی حالا گمشو تو اتاقت
در جواب حرفش فقط سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقم حرکت کردم

صدای بی بی بلند شد
_ماشاالله چه خوشگل شدی پریزاد حتما خان زاده با دیدنت عاشقت میشه.
چه دل خوشی داشت بی بی هر کی نمیدونست من که خوب خان زاده سنگدل رو میشناختم روزایی که خواهرم با سر و صورت داغون میومد و به خانوم بزرگ ***ماس میکرد نجاتش بده اما خانوم بزرگ با بیرحمی بهش نگاه میکرد و فقط یک کلمه میگفت؛ با لباس سفید رفتی خونه خان زاده با کفن میای بیرون
_پریزاد!
با شنیدن صدای سوزان از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم که گفت:
_نگاه تو آینه ببین چ خوشگل شدی!
نگاهی به صورتم انداختم صورت سفید و تو پری داشتم من برعکس ماه چهره تپل بودم نه زیاد لاغر نه زیاد چاق اما تپل بودم ، صورتم اصلاح شده بود و حالا داشت برق میزد مخصوصا با آرایش ملایمی که روی صورتم بود خیلی زیبا شده بودم اما چ فایده وقتی نه دل خان زاده با من بود نه دل من با خان زاده و فقط به اجبار داشتم همسرش میشدم!
در اتاق بی هوا باز شد لیلا بود همسر داداش بزرگم آرین داشت نفس نفس میزد ، که صدای بی بی بلند شد
_چخبرته دختر چرا انقدر دویدی داری نفس نفس میزنی!؟
با نفس نفس گفت:
_عاقد اومده خطبه عقد رو بخونه خانوم بزرگ گفت پریزاد رو بیارید!
* * * * * *
با استرس کنار خان زاده سر سفره عقد نشسته بودم اصلا نمیدونم چجوری گذشت و کی عاقد خطبه رو خوند و من بله دادم زمان به سرعت داشت میگذشت ، ترس و استرس من هم داشت زیاد میشد!
تموم روستا تا شب مشغول رقص و شادی بودند خان زاده جشن عروسی بزرگی گرفت بلاخره شب شد و من رو به عمارت خان زاده بردند
داخل اتاق نشسته بودم و از شدت استرس دلم داشت پیچ میخورد ، طبق رسم و رسومات همه بیرون منتظر پارچه خونی بودند و من بشدت از امشب میترسیدم یاد شب زفاف خواهرم میفتادم خدایا چی میشد من با شوهر خواهرم ازدواج نمیکردم.
با باز شدن در اتاق روی تخت داخل خودم جمع شدم صدای قدم هاش که داشت به سمت تخت میومد واضح شنیده میشد
با هر قدمی که نزدیکتر میشد طپش قلب من بیشتر میشد
_سرت و بلند کن!
با شنیدن صداش سرم رو با ترس بلند کردم با دیدن خان زاده برای اولین بار محو زیباییش شدم و ماتم برد صورت جذاب و زیبایی داشت که در عین حال خشن بود و ابهت خاصی داشت با اخم داشت بهم نگاه میکرد با دیدن اخم روی صورتش نگاه ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم
تا حالا هیچوقت خان زاده رو ندیده بودم چون هیچ دختری تا قبل ازدواج حق نداشت شوهرش رو ببینه و تو روستا از این رسم ها نداشتیم حتی موقعی که شوهر خواهرم بود هم ندیده بودمش فکر میکردم یه آدم مسن باشه با اخلاق گند اما کاملا برعکس تصوراتم بود

_چادرت رو بردار همه بیرون منتظر پارچه خونی هستن
با شنیدن این حرف خان زاده با ترس سرم رو تکون دادم که با صدای جدی و پر از تحکم گفت:
_زود باش دخترجون دوست نداری که مادر بزرگت رو صدا کنم!
با شنیدن اسم خانوم بزرگ سریع چادرم رو از روی سرم برداشتم که پوزخندی کنج لبهاش نشست مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم خودش اومد روم خیمه زد دستش رو به سمت شلوارم برد و بدون هیچ مقدمه ای بیرون آورد که چشمهام از شدت شرم بسته شد!
از روم بلند شد که متعجب چشمهام رو باز کردم ، شلوارش رو درمیاورد که سریع نگاه ازش گرفتم دوباره اومد روی تخت و روم خیمه زد به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_از من توقع معاشقه نداشته باش هیچوقت به یه دختر بچه روستایی که عاشقش نیستم معاشقه نمیکنم تو رو صرفا فقط برای بدنیا آوردن وارث گرفتم
با شنیدن این حرف هاش حس کردم قلبم به درد اومد خیلی سخت بود شنیدن این حرف ها از زبون شوهرت اون هم تو شب زفاف!
با اولین ضربه ای که زد جیغ پر از دردم بلند شد و صدای کل زن ها از پشت در بلند شد ….
* * * * *
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم خان زاده هیچ ملایمتی نداشت تو رابطه باهام انگار نه انگار که من بار اولمه بدون معاشقه و بدون توجه بهم کار خودش رو کرد و بعد از برداشتن پارچه خونی از اتاق خارج شد و اصلا دیگه نیومد یعنی تا این حد براش بی ارزش بودم حالا که من زنش شده بودم چرا داشت باهام اینجوری رفتار میکرد ، حق با ماه چهره بود این مرد هیچ بویی از انسانیت نبرده

با تیری که زیر شکمم پیچید با درد چشمهام رو باز کردم نگاهی به اتاق نا آشنایی که داخلش بودم انداختم همه ی اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد آه تلخی کشیدم و از سر جام بلند شدم ، به سختی لباس هام رو از کمد برداشتم و به سمت حموم که داخل اتاق بود رفتم
بعد از اینکه غسل کردم از حمام خارج شدم سرگردون داخل اتاق ایستاده بودم که صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید داخل
در اتاق باز شد و ندیمه شخصی خان زاده که یه زن مسن بود اومد داخل اتاق با دیدنش بی اختیار مثل همیشه گفتم:
_سلام
و سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:
_سلام خانوم کوچیک خان زاده و بقیه سر میز صبحانه هستند بفرمائید تا شما رو راهنمایی کنم
شال بزرگم رو برداشتم و سرم کردم سپس رو به ندیمه کردم و گفتم:
_بریم
لبخندی زد و حرکت کرد من هم پشت سرش به سمت پایین رفت از داخل سالن رد شد و به سمت یه در رفت ، در رو باز کرد و گفت:
_بفرمائید داخل اینجا اتاق غذا خوری!
داخل سالن غذا خوری شدم همه سر میز صبحانه بودند خان زاده پدر مادرش و دوتا دختر جوون که احتمالا خواهر های خان زاده بودند همراه با سه تا مرد غریبه
_سلام
با شنیدن صدام هیچکدومشون اصلا جوابم رو ندادند بغض کردم جدیدا زیاد دل نازک شده بود ، صدای داد مادر خان زاده بلند شد:
_خاتون خاتون!
طولی نکشید که در باز شد و ندیمه خان زاده اومد داخل اتاق
_بله خانوم بزرگ
_کی گفت این دختره رو بیاری تو سالن غذا خوری خانوادگی ما!؟
صدای محکم خان زاده بلند شد:
_من!

_اما ….
صدای رسا و بلند خان زاده بلند شد:
_پریزاد همسر منه و هیچکس حق بی احترامی بهش رو نداره باید جوری باهاش رفتار بشه که با من رفتار میشه!
دیگه هیچکس هیچ حرفی نزد صدای خان زاده که مخاطبش من بودم بلند شد:
_بیا اینجا ببینم
به سمتی که اشاره کرد رفتم و کنارش روی میز خالی نشستم صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
_خوب بخور باید تقویت بشی!
با شنیدن این حرفش حس کردم تا بناگوش از شدت خج*** قرمز شدم ، بعد از چند دقیقه مشغول خوردن شدم با بلند شدن خان زاده بقیه بلند شدند که من هم مثل بقیه بلند شدم وقتی خان زاده از سالن غذا خوری بیرون رفت
من هم خواستم برم که صدای مادر خان زاده بلند شد:
_هی تو وایستا ببینم
با شنیدن صداش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله خانوم
_فکر کردی میتونی مثل خواهرت حالا که همسر پسر من شدی ازش سواستفاده کنی و بخوای بهش خیانت کنی آره!؟
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی دارید میگید خانوم!
_خیلی دوست داری بفهمی من چی میگم آره!؟
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنه مادر خان زاده تو دهنی محکمی بهم زد که چون توقع اینکارو نداشتم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شده بودم و دستم رو روی گونم گذاشتم که صدای بابای خان زاده بلند شد:
_هی زن داری چیکار میکنی!؟
_تو ساکت باش من تکلیف این عفریته رو باید مشخص کنم
با ترس بهش خیره شده بودم که پوزخندی بهم زد و گفت:
_هواست به کار هایی که انجام میدی باشه بیست و چهار ساعت تو رو چک میکنم نمیزارم مثل اون خواهر هرزه ات زندگی پسر من رو خراب کنی!
و بدون اینکه ذره ای شرم کنه گفت:
_باید هر چه زودتر حامله بشی وگرنه زنده ات نمیزارم

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و رفت ، پدر خان زاده هم با تاسف سرش رو تکون داد و پشت سرش رفت هنوز روی زمین افتاده بودم که دستی به سمتم دراز شد سرم رو بلند کردم و با چشمهای پر از اشک به دختر جوون و خوش برو رویی خیره شدم که لبخند زیبایی زد و با مهربونی گفت:
_بلند شو عزیزم
با تردید دستم رو داخل دستش گذاشتم و بلند شدم سرم رو پایین انداختم و با صدای لرزون شده از گریه و خج*** گفتم:
_ممنون خانوم
_از حرف های مادرم ناراحت شدی!؟
_ایشون خانوم بزرگ عمارت هستند هر چی بهم بگند حق دارند من حق ناراحت شدن ندارم خانوم!
_سرت و بلند کن ببینم
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم که با آرامش شروع کرد به حرف زدن:
_مامان عادت داره به نیش و کنایه زدن مخصوصا با بلایی که ماه چهره سر خان زاده در آورد بهتره یه مدت طولانی تحمل کنی تا موقعی که بتونی دل خان زاده رو بدست بیاری!
با شنیدن حرف آخرش سرخ و سفید شدم که صدای یه دختر دیگه بلند شد
_رستا چی داری بهش میگی اینجوری سرخ و سفید شد دختره!
همون دختره که حالا فهمیده بودم اسمش رستاست شروع کرد به خندیدن
_هیچی بهش نگفتم خانوم کوچولو یخورده خج***یه
اون دختره هم اومد نزدیکمون و بهم خیره شد و گفت:
_اصلا شبیه ماه چهره نیستی نه به تو که با شنیدن یه حرف ساده سرخ و سفید میشی نه به اون ماه چهره که ….
صدای محکم رستا بلند شد:
_شیرین!
شیرین ساکت شد و دیگه حرفی نزد ، با گفتن ببخشیدی از سالن غذا خوری خارج شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم همین که داخل راه پله بودم داشتم به سمت اتاق میرفتم خان زاده رو دیدم که داشت میومد با دیدن من رو صدا زد:
_وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم و گفتم:
_بله خان زاده
_سرت رو بلند کن!
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم با دیدن گوشه لب پاره شده ی من اخماش بشدن تو هم رفت و گفت:
_این کار کیه!؟
به من من کردن افتادم
_من افتادم زم …..
اینبار تقریبا عربده زد
_بهت گفتم این کار کیه!؟
با ترس چشمهام و بستم و گفتم:
_مامانتون!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا