" /> رمان خانزاده طهران - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان خانزاده طهران

رمان خانزاده طهران

نویسنده:محدثه گلستانی

قسمتی از رمان خان زاده طهران:

یا کبیر ارضا شد و یا جای سالمی روی صورتم باقی نمونده بود ، چون دست نگه داشت.
نفس آسوده اش رو بیرون داد و با دقت به من خیره شد.
چشمانم نیمه باز بود و فشارم افتاده بود.
چشماشو ریز کرد و دستش رو بالا آورد.
با انگشت اشاره اش ، گوشه ی لب تا بالا گونه ام رو نوازش کرد.
زمزمه کرد:
– حالا بهتر شد!
اینطوری دیگه کسی عاشقت نمیشه!
چشمانم رو بستم‌.
اینبار نه بیهوش شدم و نه به خواب رفتم!
اینبار چشمانم رو بستم تا چهره ی کریه کبیر رو نبینم.
ندیدن کافی نبود!
کاش میشد فراموشش کنم.
هم چهره اش رو هم وجودش رو هم لحظه ای که روی صورتم خون نقاشی میکرد!
از گوشه ی چشمم قطره ی اشکی پایین چکید.
کبیر هنوز هم جلوی روم ایستاده بود.
اگر صدای نفس ها و بوی عطرش رو نشنیده می‌گرفتم باز هم میشد حضورش رو حس کرد!
نمیشد از حس و حال منفی ای که به اطراف ساطع میکرد چشم پوشی کرد.
کبیر از اتاق خارج شد.
در رو قفل کرد و‌ رفت.
نمی‌دونستم با سرما مقابله کنم یا با زخم هایی که کل بدنم رو پوشش داده بود؟
با درد روحم بسازم یا با درد جسمم؟
پس قصد کردم با هیچ کدوم مشکلی نداشته باشم!! اون ها عضوی از من بودند.
میشد با همه ی این ها کنار اومد!
و بهتر میشد اگر فرحی نباشه که عضوی از درد داشته باشه…
ترسی به قلبم راه‌ پیدا کرده بود که دلیلش رو نمی دونستم.
من چیزی برای از دست دادن نداشتم! داشتم؟
فکر کردم….
صدای زوزوی گرگ ها به گوشم می‌رسید.
صدای گرگ ها کجا و صدای آواز پرنده ها ، از پنجره ی اتاقی که چند قدم با اتاق سیاووش فاصله داشت کجا؟؟!
فکر کردم….
اون قدری فکر کردم که مسلما هوا تاریک شده بود.
نیمه شب شد …
صبح شد …
شاید هم ظهر …
دلیل ترسم رو نمی فهمیدم.

گویا این سرنوشت با ترس برای من مقدر شده بود.
خسته بودم.
شاید زخم ها اونقدری عمیق نبودند که بعد از گذشت نصفی از شبانه روز ، سوزشی داشته باشند اما مطمئن بودم چهره ام به قدری وحشتناک شده که اگر توی خیابان قدم بردارم ، انگشت نمای جماعت زیادی میشم.
به نقطه ای از اتاق زل زده بودم ولی در افکارم به همه جا سفر میکردم.
به هرجایی که اثری از منِ سابق آنجا بود.
به اتاق دوست داشتنی و محبوبم…
به خانه ی پدری که آخرین بار زیر آوار با من وداع کرده بود… در با قدرت انکار ناپذیرِ باد خودش رو به چهارچوبش میکوبید.
سرما با پوست و استخوانم عجین شده بود.
حس میکردم بدنم بی حس شده و اگر از بند طناب آزاد بشم ، نمیتوانم حتی روی دو پا بایستم!
چشمانم رو بستم و در افکارم غرق شدم.
صدای باز شدن در هم نتونست منو از دنیای خودم بیرون بکشه!
قدم های سنگین کبیر ، بلند و بلند تر میشد.
رغبتی برای دیدنش نداشتم و دلم هم اصلا برای نیش و کنایه هاش تنگ نشده بود.
چند وجب بیشتر باهم فاصله نداشتیم.
دستش که بالا اومد ، ناخودآگاه تکون محسوسی خوردم.
شوک بدی بهم وارد شد.
نمیدونم از سرما بود یا از ترس که غیر ارادی شروع به لرزیدن کردم.
چطور فراموش کرده بودم این مرد خوفناکه؟ چطور ازش نمی‌ترسیدم؟!
چیزی رو روی دوشم انداخت.
کمی دقت و چشم در کاسه چرخاندن بهم فهموند که شنل گرمی رو به من بخشیده!
تازه یادش افتاده بود هوا سرده ، یا اینکه زمان تنبیه ام به سر رسیده بود؟
شنل به قدری بلند بود که تا پایین پاهام رو پوشش میداد.
کمی طول کشید تا گرما رو حس کنم!
حالا حالا ها باید صبر میکردم تا یخ وجودم آب بشه!
کبیر همینطور به من خیره شده بود.
نگاهم رو به نگاهش دوختم و با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم:
– داری فکر می‌کنی دیگه چیکار کنی تا منو عذاب بدی؟ دیگه چی برای از دست دادن دارم؟
با سکوتش جوابم رو توی صورتم کوبید.
باز هم با صدای ارومی که به زور به گوش خودم هم می‌رسید لب زدم:
– ازت متنفرم کبیر !
ابروهاشو بالا داد و گفت:
– خوشم اومد! آفرین!
پس زندگی کردن با سیاووش یه چیزهایی رو بهت یاد داده که وقتی با من بودی نداده بود!
با تمسخر لب زد.
– کبیــــــــــــر !
آدم که به شوهرش خان زاده نمیگه! اون موقع ها وقتی بهم میگفتی خان زاده بخاطر تربیت غلطت افسوس میخوردم اما وقتی یادم میفتاد یه روستایی بدبختی که از پشت کوه اومده ، اروم میشدم!
توهین به خودم رو میشد پشت گوش انداخت اما به خانواده ام رو هرگز!
قدرت تحلیل رفته ام رو توی ذهن و زبانم جمع کردم و گفتم:
– اگر قرار باشه صد بار دیگه هم به دنیا بیام ، از خدا می‌خوام که توی روستای خودم پشت همون کوه ها از وجود پدر و مادر خودم به دنیا بیام!
سراپا گوش ایستاده بود و منتظر پایان جمله ی من بود ؛ اما فقط من میدونستم با این حرفی که می‌خوام بزنم ، چه آتشی به جونش میندازم!
– می‌دونی چیه کبیــــــر؟
حتی همون عمه ی نمک به حرام من که بخاطر مال دنیا منو به توی نمک به حرام تر از خودش فروخت هم می‌ارزه به صدتای خاندان ### تو!
تویی که پدرت معلوم الحال و مادرت مجهوال الحاله!
از روی حرص خندیدم و ادامه دادم:
– برادر نامرحومی داشتی که دست بر قضا به هر دو زن تو نظر داشت!
با چه رویی توی چشم‌های من نگاه می‌کنی و به من میگی بدبخت؟؟! قبل از دیدن تو ، با وجود اینکه تازه خاک روی قبر خانواده ام ریخته بودم خوشبخت بودم.
تو یک موجود مفلوکی که با تمام شوکت و جلالی که برای خودت دست و پا کردی ، از اداره ی زندگی اطرافیانت عاجزی!
اگر عاجز نبودی الان در حسرت وارث نبودی‌!
اگر عاجز نبودی سیاووش توی اولین نقشه اش پیروز نمیشد!
میبینی؟ تو حتی یک دوست واقعی هم نداشتی! یکی بود که اون هم توی اولین فرصت منو از دست تو نجات داد!
کسی برای خودت پیشت نیست کبیر ؛ کسی نیست جز خورشید بینوا که اون هم وقتی پای اعتماد وسط بیاد ، به کلامش نه احترام میذاری نه اعتماد می‌کنی!
میبینی خانزاده ؟ حالا تو میخوای جای من باشی؟

جهت حفظ حقوق نویسنده برای خواندن کامل این رمان از طریق اینستاگرام اقدام نمایید

آیدی پیج نویسنده:mohe_novel

اتصال به صفحه اینستاگرام نویسنده

نوشته رمان خانزاده طهران اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا