" /> رمان ترنج - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان ترنج

رمان ترنج

نام نویسنده:ملیکا.بیت

اثر سوم

مقدمه
من از زنانی حرف میزنم که نامشان معادل معجزه است
من از فروغ ها
از سیمین ها ،
از پروین ها
از آهو خانم ها حرف میزنم
از تمام آنهایی که خریدار “ترس” نبودند
از آنهایی که چو کوه در مقابل سختی ایستادندو نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است زنانے کہ خود را باور دارند و مے
دانند کہ اگر تصمیم بگیرند
قادر بہ انجام هر کارے هستند ،
داراے یک زیبایے درونی می باشند.
در توانایے و عزم یک زن کہ مسیرش را بدون تسلیم شدن
در برابر موانع طے میکند، شکوه و زیبایے وجود دارد.
در زنے کہ اعتماد بہ نفسش از تجربہ ها نشأت میگیرد،
و میداند کہ میتواند بہ زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامہ دهد.
شروع
مامان مامانم کجایی؟
تو اشپزخونه ام بهار بیا اینجا
صدای قدم های پاشو میشنیدم که به آشپزخونه نزدیک میشد کباب تابه ایی هارو
که تو روغن داشتن جلزوولز میکردن از اون رو کردم که صدای بهارو کنارم شنیدم
دستاشو دورم حلقه کرده بود و می گفت:سلام مامانم سلام نفسم خسته نباشی
چرخیدم طرفش و با مهربونی گفتم:سلام عزیزدلم مرسی توام خسته نباشی چخبر
چیکارا کردی؟نشستم رو صندلی و گجه خیار هارو کشیدم جلوم و مشغول درست کردن سالاد
شیرازی شدم ،بهار همینطوری که خیار با پوست می خورد گفت:سلامتی هیچکار
امروزم مثل همیشه بود فقط فرقش این بود که تو دانشگاه خبر پیچده که یه استاد
جدید که جز هئیت مدیره دانشگاهه قرار دو هفته دیگه بیاد تو دانشگاهمون همه میگن
از اون استاد بداخلاق هاست که با یمن عسل هم نمیشه خوردش
همنطور که گجه هارو خورد میکردم گفتم:خب تو چرا از الان استرس داری نترس
وقتی رفتارت خوب باشه الکی نمیاد که بداخلاقی کنه
بهار:نمیدونم مامان ولی بوهای خوبیٌ
، به مشامم نمیرسه
یه تیکه از گجه رو دادم دستش و گفتم:از الان فکر تو درگیر نکن چیزی نیست پاشو
برو لباستو دربیار دست روت یه آبی بزن یه لباس مرتبی بپوش عمو متین داره برای
نهار میاد اینجا
با گفتن
اسم متین چشمای بهارم برق زد
اینو میدونستم که بهار چقدر متینو دوست داره و برعکس متین هم همین حسو به بهار
داره ،بهار رفت کاراشو بکنه منم پوستای خیار و پیازو ریختم تو آشغالی و رفتم تاپمو
با یه پیراهن بلند عوض کنم جلوی آیینه ایستادم دستی به شالم کشیدم که صدای
آیفون امد رفتم

برای خواندن رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه کنید یا از اینجا وارد شوید

نوشته رمان ترنج اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا