" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۴

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

هنوز مات ومبهوت مونده بودم که با صدای سارا به سمتش چرخیدم
با خنده ابرویی بالا انداخت وگفت
-دیدی ارمان هم دلش نمیخواد ازم جدا بشه !!

نزدیک ارمان شدم و تو چشماش خیره شدم ،گفتم
-ارمان تو میفهمی چی داری میگی ؟! چرا طلاق نگیرین ؟! این دیگه چه حرفی بود زدی هان؟!

دستمو گرفت و بلند گفت
– اره میخوام طلاق نگیره اصلا ، بزار بره هرغلطی میخواد بکنه …خستم کرده دیگه ..
فردا پس فردا که یه ازمایش دی ان ای گرفتم و برای باباش فرستادم انوقت ببینم بازم جرعت داره ازم طلاق نگیره ؟!

تازه فهمیدم که ارمان میخواد چیکار کنه!! ایول پسر‌خوشم اومد…الحق که عشق منی..

با پوزخندی بهش زل زد وادامه داد
-میرم به بابات همه چی رو میگم … میگم که اون بچه واسه من نیست اصلا نه!.. چرا تو رسانه ها پخشش نکنم؟! هوم؟!
موقعیت وآبروی پدرت همه جا به خطر میوفته خوبه؟!

رنگش پریده بود انتظار این حرفا ورفتار هارو از ارمان نداشت ولی یه جوری باید شرشو کم میکردیم …
وارفته گفت
-ارمان تو همچین کاری نمیکنی ؟! میکنی؟!
– چرا نکنم ؟تو داری زندگی من و سوگل رو بهم میزنی ،زنی که عاشقشم رو میخوای ازم جدا کنی ..من چرا زندگیتو بهم نزنم؟! هان؟!

خودت میدونی کاری رو که بگم میکنم !! میرم به پدر و همه جا پخش میکنم که سارا دختره فلانی رابطه ی نامشروع داشته وبچه ی یکی دیگه رو بارداره!! به نظرت پدرت بدونه چیکار میکنه ؟! زندت میزاره سارا؟!

ترسید..
انگار پدرش موقیت خوبی داشت که به خطر افتادنش اینقدر بهش استرس داده بود …
روی پله ها نشست وبا نفرت بهم نگاه میکرد
-باشه طلاق میگیرم …ولی بابام نباید چیزی بدونه !!!

دستامو بهم کوبیدم وگفتم
– اخیشواز دست تو هم راحت شدیم …میدونستم اخرش گورتو از زندگیمون بیرون میکنی …یکم دیر شد ولی عیب نداره ….
تو همین حال بودیم که در خونه زده شد …
منو ارمان هر دو بهم خیره شدیم ….با شنیدن صدای مامان وبابا از پشت در یکی به پیشونیم کوبیدم …
همینو کم داشتیم …

ارمان سریع گفت
-کجا قایمش کنیم سوگل ؟!
با درموندگی گفتم
-نمیتونیم قایمش کنیم ارمان !!! مامان و بابا میخوان وسایل خونه رو ببینن حتما همه جا رو نگاه میکنن اونوقت دیگه بدتر شک میکنن ….

سارا سریع درو باز کرد …یعنی دلم میخواست خفش کنم …فقط دنبال گِل آلود شدن اب بود تا ماهی بگیره…

مامان و بابا با دیدنش متعجب وارد خونه شدن …
متوجه ی نگاه های سنگین بابا ومامان نسبت به سارا شدم دیگه یه قدم تا بدبختی مونده بود
بعد از سلام واحوال پرسی، بابا رو به ارمان گفت
– پسرم ایشون رو معرفی نمیکنی ؟! این خانوم اینجا چیکار میکنن ؟!

خدا بگم چیکارت کنه یه لباس مناسبم نپوشیده بود …
ارمان که به مِن ومِن افتاد سریع پریدم وگفتم
-بابا سارا از دوستامه !!!
یعنی سوتی پشت سوتی ….راست میگن دروغ اول رو که بگی دروغ های بعدی پشت سرش ردیف میشن …
بابا با چشمای گرد شده گفت
-دوستت؟! اینجا؟ اینوقت صبح ؟!
لبخند مصنوعی زدم وگفتم
-اره بابا ،سارا هم دانشگاهیم بود حتی ارمانم میدونی …از وقتی باردار شده دیگه نمیاد دانشگاه منم صبح اتفاقی دیدمش‌..داشت میرفت سونوگرافی اوردمش اینجا یکم گپ بزنیم همین !!!

باورش یکم سخت بود اما انگار یکم قانع شدن رفت و توی پذیرایی نشست منم دنبالش راه افتادم که مامان دستمو گرفت وکشید
-سوگل این دختره کیه ؟!
-وا مامان گفتم دیگه دوستمه؟!
-دوستت چرا یه لباس درست وحسابی نپوشیده ؟! این چه وضعشه اخه دخترم جلوی شوهرت؟!
-اهان …اخه مامان میدونی سارا امریکاییه!!! مثل ماهانیست که …این چیزا براش اهمیتی نداره …

-دخترم خوبیت نداره جلوی شوهرت اینجوری بچرخه …
-درسته مادرِ من ولی خب ارمان که بچه نیست یه عمره انور اب بوده این چیزا عادیه براش …تازه من به ارمان اعتماد دارم ….!!!
– سوگل اصلا از سیاست به من نرفتی !!!
ریز خندیدم
-نکنه به عمه خانوم رفتم مامان جان…
نیشگونی از دستم گرفت واروم گفت
-خدانکنه شبیه اون بشی زبونتو گاز بگیر …

یکم نشسته بودیم که اروم از جام بلند شدم و
با چشم و ابرو اشاره ای به سارا کردم که از جاش بلند شد ودنبالم افتاد

یه گوشه کشیدمش و گفتم
-برو وسایلتو جمع کن …ما که رفتیم تو هم اروم وبی سرصدا میزاری میری بعدش هم که طلاق و والسلام ..تموم میشه؟ فهمیدی ؟!

سرشو تکون داد واروم به سمت بالا رفت …
با خیال راحت به سمت مامان وبابا رفتم و گفتم
– خب پس کی میریم خرید ؟!

مامان و بابا از جاشون بلند شدن و یه نگاه کلی به خونه انداختن و گفتن
– سوگل بهتره وسایلو همشو عوض کنیم دخترم اینطوری بهتره هان؟!
– باشه بابا جون بریم …
-دخترم دوستت بارداره بزار سر راه اونم برسونیم ..
با لبخندی گفتم
– نه باباجون دیگه چی ؟دیرمون میشه ارمان میبرتش!!
اشاره ای به ارمان کردم که سریع گفت
-اره ….اره من میبرمش تازه مسیرمون یکیه یعنی ن

زدیکِ دانشگاه زندگی میکنن میرسونمش از اون ورم میرم دانشگاه …

مامان و بابا از خونه که بیرون زدن سریع بهش گفتم
-ببرش همون هتلی که خودت میرفتی بعدش بزار ببینیم چی میشه ….
-باشه برو سوگل الان بابات اینا شک میکنن برو …
با خنده گفتم
-میترسی بفهمن دامادشون تو زرد از اب دراومده ؟
دستشو رو کمرم گذاشت وهمینطور که به جلو هلم میداد با خنده گفت
– من تو زرد از اب دراومدم ؟ بااااشههه..حیف که الان نمیشه وگرنه خودم اون زبونتو بیرون میکشیدم و میخوووو….
با صدای بابا که اسممو صدا میزد سریع از ارمان فاصله گرفتم و قدم هامو بلند تر برداشتم ….

با ذوق و شوق به تموم وسایل ها نگاه میکردم …
هنوز نیم ساعتم نمیشد که ازش دور شده بودم به قدری دلتنگ شدم که انگار چند سال ازش دور شدم …

تو حال و هوای خودم بودم و انگار اصلا هیچ صدایی رو نمیشنیدم …فقط تکون خوردن لب های مامان وبابا رومیدیدم همین !!
اینکه چند روز فقط تا عروسیم مونده حتی فکرشم ادمو به وجد میاره …!

با نشستن دستای گرم مامان رو دستام به خودم اومدم
– سوگل معلومه تو کجایی دختر؟! چرا چیزی نمیگی پس؟!

بابا پوفی کشید وگفت
-بیاین برگردیم سوگل خانم هنوز خوابه انگار …خودش با شوهرش میاد خرید میکنه من که از پا افتادم …

لبخند دندون نمایی زدم وسریع گفتم
– اره … اره با ارمان بیام بهتره !!

سوار ماشین شدیم وبرگشتیم خونه …
اینقدر راه رفته بودیم که خسته شده بودم …
خوابیده بودم که با صدای گوشی از خواب پریدم …
وصلش کردم که با پیچیدن صدای ارمان چشمامو باز کردم وسرجام نشستم
-سلام مامان کوچولو! خوبی ؟!
-سلام ،مرسی تو خوبی؟!

-خوابیدی سوگل؟!
-اره بابا الان تورو درحال پرواز میبینم که گوشی به دست داری باهام حرف میزنی …عه عه عه ارمان وایسا؟ دو تا بال بزرگ هم داری که داری تند تند تکونشون میدی …!
-ها ها ها بامزه خندیدیم …!

با صدای بلند زدم زیره خنده که با مظلومی گفت
– خانومم افتخار میدن امشبو شام باهم باشیم؟!
– آمار دروغام بالا رفته دیگه نمیتونم چیزی ردیف کنم عزیزم ….!

-باشه پس بسپرش به خودم !!
با کنجکاوی پرسیدم
-راستشو بگو میخوای چیکار کنی ؟!
-تو اماده شو کاریت نباشه …خدافظ

صداش زدم که بوق ازاد تو گوشم پیچید …
یعنی همیشه ادمو باید تو خماری بزاره دیگه …نمیگه بدونم حداقل حرفامون یکی باشه سوتی ندیم اوف ارمان از دستِ تو …

یه دوش گرفتمو اماده شدم …نزدیکای عصر بود که دیدم اقا خوشتیپ کرده و اومده …
بوی عطرش زود تر از خودش میومد بس که رو خودش خالی کرده بود …

منم بیشتر از روزای دیگه خوشتیپ کرده بودم …
بدجور دلم میخواست تنوع بدم واسه همین یه ارایشِ غلیظ کردم
تا حدودی ارایش میکردم ولی تا حالا دیگه اینقدر نشده بود …
چه اشکالی داره حالا یه شبم به خاطر عشقم شیطونی کنم …

وارد پذیرایی شدم تا چشمش بهم افتاد یه لحظه مات موند …
دستمو گرفت وکنار گوشم گفت
-امشب چه خوشگل شدی جوری که نمیتونم ازت چشم بردارم سوگل …
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
-فقط امشب؟!

با صدای مامان هردومون به طرفش برگشتیم
– خوب شد اومدی پسرم …سوگل دیگه امروز مارو از پا دراورد رو هرچی دست گذاشتیم خانوم نمیپسندید
.‌..اخرشم باباش گفته با هم برین بخرین …
با چشمای گرد شده گفتم
– ماماااان ؟!
-چیه دروغه ؟اصلا حواست نبود معلوم نبود کجا بودی کلا !!!

چشمم به ارمان افتاد که با شیطنت ریز میخندید …
به پهلوش کوبیدم وبا چشم غره گفتم
-چیه خنده داشت اقا ارمان؟!

تک سرفه ای کرد وگفت
-خب دیگه مامان اگه اجازه بدین منو سوگل بریم مامانم شام منتظرمونه !!!

چه حرفا !! عمه منتظر من باشه ؟! اون که سایه ی منو با تیر میزنه …
جلوی خودمو گرفته بودم که نزنم زیر خنده…
خوشم میاد که دکی جونم زود راه افتاده بود ..

خودمو تو اتاق انداختم وبا پوشیدن مانتو وبرداشتن کیفم از خونه بیرون زدیم …

تو ماشین رو بهش گفتم
-خوب داری راه میوفتی، همچین ولی هنو قشنگ بلد نیستی شوهرجونم …
زیرچشمی نگاهی بهم کرد وگفت
– نه بابا !! تو از کجا فهمیدی باهوش ..
-هعی بماند دیگه …

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل این آهنگ درصورت پسند از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا