" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۳

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

به چشمام زل زده بود که نگاهش سر خورد رو لبهام
با خماری گفت
– اره واقعا ، من به خاطر تو هر کاری میکنم سوگلم …
دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
-هر کاری ارمان؟!
بی طاقت لبهاشو روی لبهام گذاشت و شروع به بوسیدن کرد ….
دستاش رو پهلوم بالا وپایین میکرد…
جوری میبوسید که سست شدم منم شروع به بوسیدنش کردم …
یهو به تیشرتم چنگ زد وبالا کشید …
موهام باز شدن وروی شونه های لختم ریختن ….
همینطور که نفس نفس میزدم گفتم
-ن..نمی…نمیترسی دکی جون الان یکی بیاد تو اتاق و مارو ببینه؟!
ریز خندید وگفت
-بچه میترسونی ؟! ببینن ….مال منی دیگه …هم تو هم اون فسقلی تو شکمت واسه منید …

دستامو تو موهاش فرو بردم ودوباره شروع به بوسیدن کردیم ….
همین طور رفته بودیم تو اوج که با کوبیده شدن در چشمای بسته م تا ته باز شد ..
سریع از ارمان فاصله گرفتمو . سریع تیشرتمو چنگ زدم و خودمو تو دستشویی انداختم …

صدای مامانو شنیدم که تو اتاق اومده بود …
-ارمان جان پاشین بیاین ناهار پسرم …سوگل کو؟
-رفته دستشویی الان میاد..
-باشه پسرم زود باشین میزو چیدیم …

با صدای بسته شدن در فهمیدم که مامان رفته از دستشویی که بیرون اومدم با سر رفتم تو سینه ی ارمان …از کنارش رد شدم که دستمو گرفت و به سمتش چرخیدم
– ارمان بسته همه منتظرمونن زشته ..!
گوشه ی اتاق گیرم انداخت و کنار گوشم لب زد
– چه زشتی ؟! من دلم برا زنم تنگ شده مشکلیه؟!
-میدونم ولی الان کلی فکر میکنن بزار برای بعد …

گردنمو بوسید وگفت
-باشه همین سری فقط چون تو میگیا دفعه ی بعد حرف ،حرف خودمه !!
با دستم کنار زدمش و برای خنده برو بابایی بهش گفتم که سریع جلومو گرفت وگفت
– چی گفتی؟! کاری نکن که همین الان ارمان بگیرتت….

با چشمای گرد صدامو بالا بردم و گفتم
– عهه ارمان بس کن همه منتظرن سر میز …!
– پس درست حرف میزنی !! تو مطمئنی دانشجوی من بودی؟!

لباسمو تمم کردم وموهامو بالا بستم و از تو اینه بهش گفتم
-نه تو مطمئنی استاد من بودی دکی ؟!
باشیطنت نزدیکم شد وشونه مو بوسید
– میگم سوگل نظرت چیه شب بریم خونم دوباره فیلم ببینیم هان؟!
– دیگه مامانم اجازه نمیده شب بمونم خونتون ارمان!! به جا اینکارا برو قال اون قضیه رو بکن تموم بشه ارمان …من همه ی فکرم اونجاست …اون دختره ورپریده بهش اعتباری نیست یه موقع میشینه نقشه مقشه میچینه بیچاره میشیم …
افرین مثل پسر خوب برو دَکش کن بره …

دستمو گرفت واز اتاق بیرون رفتیم …
همه سر میز نشسته بودن که ما هم کنار هم نشستیم و مشغول شدیم …
حالت تهوع داشتم ولی به زور جلوی خودمو گرفته بودم که عق نزنم ….
عمه خانم تو این چیزا تیز بود حتما میفهمید …

تو این حال وشرایط من ، ارمانم تند تند از هر غذا برام میکشید وجلوم میذاشت …
به زور چند قاشقی خوردم و دیگه عقب کشیدم …
بحث عروسی وسط افتاد که بابا گفت
-خب پسرم شنیدم که همه کاراتون رو کردین !!
ما هم به عنوان جهیزیه باید بریم خرید و فقط اگه میشه کلید خونتون رو بده تا هرچی میخریم دیگه ببریم اونجا بچینیم اگه جشنی چیزی هم خواستین بگیرین تو همون خونتون بگیرین بهتره تا وسایل این وسط ریخت وپاش بشه …

ارمانِ ساده ی من هم سریع با لبخند سری تکون داد وگفت
-سوگل کلید اونجارو داره اما راضی به زحمت نیستیم دایی جان از لحاظ وسایل چیزی کم وکسر نیست خودتونو اذیت نکنید لطفا …

با پام به ساق پاش کوبیدم که سریع به طرف برگشت ..
یکم چشمامو گرد کردم که تا ته قضیه گرفت …
به سرفه افتاد که محکم به پشتش زدم وسریع یه لیوان اب براش پر کردم ‌…

مگه میشه عمه خانم چیزی نگه در این مورد ؟! اصلا ساکت میموند من شک میکردم …!

رو به بابام کرد وگفت
– داداش درسته خونه ی ارمان چیزی کم نداره ولی نمیشه که بالاخره فردا چند تا فامیل میاد میره …دخترمونم که سن بالا نیست …تازه عروسم هست ولی بازم خودتون میدونید …

-خودم میدونم ابجی امکان نداره واسه تنها دخترم چیزی نخرم اصلا شاید اون وسایل هارو سوگل دوست نداشته باشه یا قدیمی و کهنه شدن باید عوض بشن …

اصلا گاومون پشت سر هم میزایید…حالا خر بیار باقالی بار کن ..‌.

ساکت نشسته بودم که با صدای بابا سرمو بالا گرفتم
– خب دخترم فردا صبح بیدار شو که کلی کار داریم
باید وسایل هایی که خودت دوست داری رو بگیریم ببریم خونتون …

دیگه سرم داشت گیج میرفت …
باشه ی ارومی گفتم و شروع به جمع کردن میز کردم …
ارمان چند تا از بشقاب هارو برداشت ودنبالم راه افتاد
اروم کنار گوشم گفت
– نگران نباش خودم درستش میکنم …

مضطرب بهش زل زدم و گفتم
– همیشه همینو میگی ،کی راحت میشیم پس ارمان …

ظرف هارو تو ظرف شویی ریختم و چرخیدم سمتش وگفتم
-تا فردا اون دختره باید از اونجا بره وگرنه بابا اینا بیان ببینن گوز بالا گوز میشه ارمان …

-چشم خانوم خوشگلم ، خودم حلش میکنم قول میدم ..

لبخند دندون نمایی زدم و ادامه دادم
– چیکار میکنی مثلا ارمان ؟!
-با اولین هواپیما میفرستمش امریکا …خوبه؟!
ریز خندیدم که اونم خندید
– اره بخند ،تو همیشه باید بخندی ….تا ارمانو داری در امانی غصه نخور ..

چشمم به بقیه افتاد که زوم کرده بودن رو ما …انگار داشتن فیلم سینمایی میدیدن ‌..
یکی به بازوی ارمان کوبیدم و با چشم بهش اشاره ای کردم که چرخید ووقتی متوجه ی شرایط شد چشمکی بهم زد وبه طرف بقیه رفت …

وقتی بدرقشون کردیم اتاقم رفتم ودراز کشیدم …

با این که ته دلم شور میزد ولی ببینیم اقا ارمان چیکار میکنه دیگه !!
فقط خدا کنه دسته گل به اب نده….!
یه کار بهش سپردیم ببینیم چیکار میکنه دیگه …

به پهلو شدم و یکم لبهامو تکون دادم
نه اینطوری نمیشه اصلا خیالم راحت نیست …باید اینم خودم حل وفصلش کنم …

سریع چشمامو بستم و گرفتم خوابیدم ..

صبح زودتر از بابا و مامان اماده شدم و سریع خونه ی ارمان رفتم …

درو باز کردم و وارد خونه شدم …پرنده پر نمیزد …
یعنی واقعا ارمان بیرون انداختش ؟! .
لبخند پیروزمندانه ای زدم و به سمت اشپزخونه رفتم در یخچالو باز کردم که یکم ابمیوه بخورم باصدای سارا همونجا خشکم زد

-به به عروس خانم راه گم کردی ؟کله ی صبح اومدی اینجا خبریه ؟!
با حرص در یخچالو کوبیدم و گفتم
-تو هنوزم اینجایی؟! با چه رویی موندی اینجا اخه تو؟!
با پوزخندی به اپن تکیه زد وادامه داد
-اینجا خونه ی شوهرمه کجا باید باشم پس؟!

هیستریک خندیدم وگفتم
-اینقدر تلقین کردی که خودتم انگار باورت شده …چه شوهری ؟! شما فقط اسم تاهلی خورده روتون همین !!

ابرو بالا انداخت و گفت
– حالا هرچی زنو وشوهر حساب میشیم !!
-برو هرچی داری جمع کن وگورتو گم کن تا اون رومو ندیدی هرزه خانوم…!

عصبی به سمتم اومد که با چرخیدن کلید تو در همونجا ماتش برد …
هر دومون به در خیره شده بودیم که ارمان وارد خونه شد وبا دیدنم لبخندی زد وگفت
– عه سوگل اینجایی ؟! کی اومدی عزیزم ؟!

به سمتش رفتم و باهاش روبوسی کردم
– ارمان این سلیطه هنوزم که اینجاست ..

-درست حرف بزن سلیطه خودتی ؟!
دستمو به کمر زدم وگفتم
– نه بابا من با ده نفر نخوابیدم حتی ندونم بابای بچم کیه…
به سمتم هجوم اورد که ارمان دستشو جلوش گرفت وگفت
-بهتره بری وسایلتو جمع کنی بری سارا با زبون خوش دارم بهت میگم فردا هم میای طلاق میگیری وتموم!

خودشو به موش مردگی زد وگفت
– ارمان من نمیخوام ازت جدا بشم !! من تورو دوست دارم عاشقت شدم چرا نمیفهمی ؟!

ارمان عصبی بازوشو گرفت وغرید
-ببین خوب گوش کن اگه گذاشتم اسمت کنار اسمم بیاد ،اگه گذاشتم تو خونم بیای و بمونی ،اگه بهت چیزی نگفتم و مواظبت بودم تا الان فقط به خاطر تیام بود … که فکر میکردم زنشی و بچه ی اونو داری تو اون شکمت ….فکر میکردم تیام درحقت نامردی کرده ولی حالا که نقابت افتاد وچهره ی واقعیت روشد حتی صدم ثانیه هم نگهت نمیدارم
گمشو وسایلتو جمع کن و برو …

عقب هلش داد وکنارم وایساد لبخند کجی زدم که بیشتر جری شد وگفت
– اصلا طلاق نمیگیرم ،تو دادگاهم میگم … میام به خانواده ی جفتتون هم میگم !!! ببینم دیگه چیکار میکنید …

ارمان میخواست به سمتش هجوم ببره که جلوشو گرفتم و با صدای بلندی گفتم
– عجب ادمی هستی تو ؟! خودت هیچ دلت به اون بچت نمیسوزه؟! مثلا داری مادر میشی …

ارمان عصبی یکم قدم زد ووقتی خونسردیشو بدست اورد اروم گفت
– باشه طلاق نگیر !!!

با این جملش خشکم زد …یعنی چی که طلاق نگیر …
با چشمای گرد شده به سمتش چرخیدم و گفتم
-ارمااااان ؟! معلومه داری چی میگی تو؟!

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا