" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۲

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

به صندلی تکیه دادم و اروم گفتم
– اگه راست گفته باشه چی ارمان؟!
-تو دیگه حرفای اونو تکرار نکن سوگل به اندازه ی کافی چرت وپرت از تیام شنیدم تو دیگه شروع نکن …

من خودم شاهد بودم که اونا باهم بودن نه حرف یه روزه و نه دو روز اونا نزدیک چند سال باهم بودن ..
این تیامه که این وسط عوض شده‌.‌..اصلا همون تیام سابق نیست حتی تا طرز لباس پوشیدنش هم عوض شده اینطوری نبود این پسر .‌‌‌‌..‌

من میدونم دردش چیه !!
اون ترسیده …نمیتونه قبول کنه که داره بابا میشه …
شاید نمیتونه مسئولیت پذیری رو قبول کنه واسه همین جا زده …
-حالا تکلیف ما چی میشه ارمان؟
لبخندی زد وگفت
– تو نگران نباش خانومم من خودم حلش میکنم تو حتی فکرشم نکن …
-یعنی چی ارمان ؟ اون که گردن نمیگیره الانم که سارا خانم فعلا زنت حساب میشه …ای خدااا چه وضعی شده ها …
دستمو اروم گرفت وگفت
-بازم میرم باهاش حرف میزنم تو نگران نباش عزیزم …

با حرف‌ زدن تو اگه حل بشو بود که الان اومده بود ودست عفریتشو گرفته بود وبرده بود …
اگه به امید تو بشینم که تا موهام سفید بشه اون سارا هوی من میمونه …نه اینطوری نمیشه خودم باید دست به کار بشم …

جلوی خونه از ماشین پیاده شدم که صدام زد
-سوگل؟!
برگشتم وگفتم
-جانم!
-تو نگران نباش من خودم اون موضوع رو حل وفصلش میکنم باشه؟!
باشه ای گفتم ووارد خونه شدم ….

قبل از اینکه تو حلش کنی من خودم وارد عملیات میشم و همه چی رو ردیف میکنم …

یکی دوز گذشته بود ومنتظر بودم یکم اب ازاسیاب بیوفته و برم سراغ تیام خان ..

نزدیک عصر بود که اماده شدم برای حرف زدن با اقا تیام راه افتادم …شاید ارمان نمیتونه قانعش کنه من حتما یه کاری میکنم که بیاد دست زنو بچشو بگیره و ببره …
به همون خونه ای که با ارمان یبار رفته بودیم راه افتادم …

اقا تیام باش که دارم میام …
از ماشین پیاده شدم و به استرس به سمت همون خونه راه افتادم بعد از کوبیدن در یه مرد قد بلند و ریشو درو باز کرد

یکم درمورد تیام پرسو وجو کردم که خودشو زد به اون راه که نمیشناسم و نمیدونم کی رو میگی و از این حرفا…اصلا چشماش داد میزد که تیامو میشناسه ها ولی نمیدونم چه فکری پیش خودش میکرد که انکارش میکرد …

اگه من سوگلم اون تیامو پیداش میکنم تو صبر کن و ببین …
باشه ای بهش گفتم وباهاش خداحافظی کردم تو تاکسی نشستم …ای خدا حالا من چه طوری این پسرو پیدا کنم از ارمانم نمیشه پرسید که فکر بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد
طبق معمول مامان خانم بود لابد نگرانم شده بود …

تماسو وصل کردم که گفت
-سوگل کجا رفتی تو باز؟!
-واای مامان یه جا کار دارم زودی میام نترس ..
-تو اخرش من دق میدی سوگل هوا داره تاریک میشه دختر باباتم الان پیداش میشه نمیپرسه این دختر کجاست؟!

-خب مادر من بگو با شوهرش رفته این دیگه کاری داره اخه ؟
-افرین همین مونده که دروغ هم بگم …
زودی برگردا …
حین حرف زدن بودم که چهره ی اشنایی از سر کوچه نزدیک میشد
خودِ خودشه پیداش شد ..
سریع به مامان گفتم
-باشه مامان من باید برم زودی میام قول…

دخترای دیگه والا نمیدونم چهطوری تا نصف شب تو مهمونی و اینو واونورن که مامان باباشون یه تو هم بهشون نمیگن حالت ما یه دقیقه بیرون اومدیم دیگه …

سریع گوشی رو قطع کردم و از تاکسی پایین پریدم …
تا میخواست پاشو تو خونه بزاره گفتم
– اقا تیام ؟!
چرخید وبا دیدنم یکم چشماشو ریز کرد و با مکث گفت
-خیلی اشنا میای کی هستی؟!
تا دهنمو باز کردم سریع گفت
-اهان زن ارمان بودی اره؟!
لبخندی زدم و گفتم
– بله میشه یکم باهاتون صحبت کنم؟!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت

-چون زن ارمانی باشه ..
نگاهی به خونه انداخت وگفت
– تو خونه که نمیشه بریم تو ماشینم حرف بزنیم …
سرمو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم …

تو ماشین که نشستیم گفت
– خب چی میخوای بگو ببینم!!!
حالا از کجا شروع میکردم ؟!

-اقا تیام راستش اومدم تا بهتون بگم که سارا …
تا اسم سارا رو شنید عصبی شد وگفت
-اوووف بازم سارا ؟! ای بابا چرا دست از سرم برنمیدارین اخه ؟!
چی میخواین از جون من …

اب دهنمو پایین فرستادم و با جرعت گفتم
-ببین اقا تیام چه بخوای چه نخوای اون دختر از حاملست بیا و متاسفانه مثل بختک افتاده وسط زندگی ما ، بیا دستشو بگیر و مارو هم راحت کن وهم خودتو …

– بابا من چند بار بگم من نه زن دارم و نه بچه چرا دست از سرم برنمیدارین اخه ….اون بچه واسه من نیست خانم!!

-یعنی چی اقا تیام …اون دختر گناه داره !!
پوزخندی زد وگفت
– گناه ؟نخیر گناه رو من دارم که عمرم پای یه هرزه گذاشته بودم …
گناه رو من دارم که وقتی بهش دل بستم و عاشقش شدم فهمیدم که خانم یواشکی با یکی دیگه هم بوده …
کی گناه داره ؟من یا اون ؟!

یکه خورده لب زدم
– یعنی چی ؟!
-یعنی همین؟ یعنی اینکه اصلا من عقیمم بچم نمیشه خانم …سارا بهم

خیانت کرد واسه همین ولش کردم و برگشتم ایران …

وقتی سکوتم رو دید ادامه داد …
-اون حتی شمارو هم داره بازی میده …من وقتی فهمیدم با یکی دیگست تو روش گفتم و همه چی رو باهاش تموم کردم و اومدم اونقدر نامرد نبودم که یهو بزارم برم …
پَست بودن براش کمه …

خشکم زده بود وداشتم به حرفاش گوش میکردم که دستی جلوی چشمام تکون داد وگفت
– کجایی خانم؟! داستان نگفتم که خوابت میره ها ؟!

با لکنت گفتم
– ی…یعن…یعنی چی ؟!
نگاه عمیقی بهم کرد وگفت
– ببین خانم رک وراست میگم بهت …من پدر اون بچه نیستم ….اون سارا هم فکر نکنم به خاطر من برگشته ایران چون اگه دوستم داشت بهم خیانت نمیکرد …
برو ببین داستان واقعی چیه ؟!

با سردگمی از ماشینش پیاده شدم وباهاش خداحافظی کردم
سوار تاکسی شدم وبا گیجی به سمت خونه رفتم .‌.
یعنی حالا چی میشه؟ چیکار باید بکنم؟
اصلا حرفای تیام راست بود یا دروغ؟!
خونه رسیدم وبی حوصله رفتم تو اتاقم .. تا خودِ صبح نتونستم بخوابم ..

نزدیک ظهر بود که اماده شدم برم خونه ی ارمان به بهونه ی اوردن یه سری از خرید هایی که اونجا مونده بود از خونه بیرون زدم …
میخواستم یه دستی به سارا بزنم ببینم اون چی میگه …

از ماشین پیاده شدم وبه سمت خونه راه افتادم ..
با دیدن در خونه که باز مونده بود متعجب سرعتمو بیشتر کردم …
نکنه واسه سارا اتفاقی افتاده ؟!
بالاخره بارداره دیگه …چشمم به ماشین ارمان که افتاد شوکه شدم ‌‌‌…
ارمان این وقت روز اینجا چیکار داره مگه نباید تو دانشگاه باشه …؟!

جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم واروم وارد خونه شدم …

نمیدونم چرا ولی حس میکردم خبرهای خوبی تو خونه نیست ….قلبم تند تند میکوبید .‌‌‌‌..

وارد خونه شدم و خیلی اروم قدم هامو برمیداشتم و چشمامو میچرخوندم که یهو نگام به اینه ای که توی پاگرد پله ها بود افتاد …
همونجا خشکم زد
با دیدن سارا که دستاشو دور گردن ارمان گره زده بود مات موندم ….

پاهام سست شد ویهو انگار هرچی بغضِ توی دنیا بود تو گلوم افتاد …

حرفای دیشب تیام مثل خره به جونم افتاد و همش تو مغزم ویراژ میداد …
اینکه سارا با یکی دیگه بهش خیانت کرده …اینکه عقیمه وبچه دار نمیشه …
یعنی …یعنی اون ادم ارمان ؟! …

نه .. نه این امکان نداره ؟ارمان و سارا ؟اصلا غیرممکنه ..
اشک هام پایین ریختن و دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدام درنیاد
به اینه ی روبه روم زل زدم که سارا خودشو به ارمان چسبونده بود .‌‌‌‌‌‌‌…

استرس کل وجودمو گرفته بود … با پاهایی که میلرزید اروم اروم به سمت پله ها راه افتادم ‌…

دیدن کافی نبود باید صداشونو هم میشنیدم ….
باید حرفاشونو هم میشنیدم چی میگن …

دو دل شدم هم دلم میخواست نشنوم وندونم چی سرم اومده طاقت شنیدن حرفاشونو نداشتم ولی یه حس دیگه بهم میگفت سوگل قوی باش و برو با واقعیت روبه رو شو انوقت کارشون رو تو صورتشون بکوب …

دو قدم میرفتم و یه قدم عقب میومد …
انگار خودمم دلم نمیخواست از واقعیت سردربیارم … دلم میخواست ندونم و تصورم از ارمان توی ذهنم خراب نشه … دلم نمیخواست عشق پاکی که توی دلم ساخته شده بود به این راحتی خراب بشه …

اخه کجای دنیا خراب شدن عشق و یه احساس پاک جلوه ی قشنگی داره …

اشک هامو پس زدم و عزممو جزم کردم تا واقعیت رو بفهمم …

با قدم های محکم به سمت پله ها راه افتادم …
اگه واقعا چیزی بینشون باشه دیگه بیشتر از این خودمو تحقیر نمیکنم و همه چی رو خراب میکنم …

با شنیدن جمله ی اول سارا همونجا روی پله ی اول خشکم زد و وارفتم
– من هنوز دوستت دارم ارمان …
پشت بهشون رو پله ی اول نشستم …دلم میخواست یکی یدونه تو دهن هرکدوموشون بکوبم ولی انگار جونی تو پاهام نمونده بود ….

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا