" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۱

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

به اصرار من رفتیم خونه ی ارمان تا براش یکم لباس بردارم و یه ساک کوچولو براش ببندم …

وقتی سارا درو باز کرد با لبخند حرص دراوری وارد خونه شدم و یک راست به سمت اتاق خواب ارمان رفتم …
براش لباس جدا کردم و داشتم خیلی مرتب تو ساک میزاشتم که دیدم سارا تو چهارچوب در وایساد و گفت
-قراره مسافرت برین ؟!
– نه فقط ارمان تصمیم گرفته تا عروسیمون تو هتل بمونه دارم براش لباس برمیدارم …

-ارمان تصمیم گرفته یا تو ؟!

چقدر این خارجیه پرو بی چشم و‌ روعه اخه ..
برگشتم طرفش و دست به سینه گفتم
-اره من تصمیم گرفتم مشکلیه ؟!
-نه خب ولی مگه به شوهرت اعتماد نداری که اینجا بمونه ؟!
-اعتماد رو خوب اومدی،راستش تنها کسی که بهش اعتماد دارم اونه..
-خب اگه به من اعتماد نداشتی منو میفرستادین هتل چرا ارمان بره!

چند قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
– خیلی داری ادای خوبارو درمیاری میدونی راستش همین خودش شک برانگیزه سارا

میخواست از اتاق بیرون بزنه که گفتم
-راستش من نخواستم که تو بری هتل وگرنه فرستادنت کاره سختی نبود ولی خب چون بارداری گفتیم خونه باشی بهتره ….

با حرص نگاهی بهم انداخت وسریع از اتاق بیرون زد ..

اصلا نمیدونم چرا، ولی وقتی که حالشو میگیرم دلم خنک میشه …

لباس های ارمانو جمع کردم و با ساک تو دستم پایین رفتم …
طبق معمول سارا خانم درحال عشوه اومدن و ادا دراوردن بود کنار ارمان نشستم و گفتم
– خب عزیزم وسایلتو جمع کردم بریم ؟!
سرمو بوسید وگفت
– دستت درد نکنه بریم …

یه کارت به سارا داد و گفت
-اگه خواستی چیزی بخری میتونی از این استفاده کنی اگه کاری چیزی هم داشتی میتونی بهم زنگ بزنی …

کارت رو گرفت وگفت
– اما من پول دارم ارمان این چه کاریه ؟!
-میدونم داری ولی اینم کنارت باشه تا خیالم راحت باشه …
-اوکی ارمان قبوله …

وقتی از خونه بیرون زدیم یه نفس راحت وعمیق کشیدم …
فعلا تا اینجاش که خوب بود خدا کنه شرش واسه همیشه کنده بشه من کلا نذری هم میدم …

به سمت یکی از بهترین هتل های شهر رفتیم و بعد از گرفتن یه سوئیت کوچولو یه سمت خونه راه افتادیم
تا ارمان منو به خونه برسونه و دانشگاه بره …

جلوی در از ماشین پیدا شدم و با فرستادن بوسی بهش به سمت خونه رفتم …
جوری خندید که دلم براش ضعف رفت ..
چقدر این پسر‌رو دوست داشتم من اخههه ..
ارمان تو قلبم نبود ،قلبم ارمان شده بود …جوری که از خودم بیشتر دوستش داشتم …

به لطف ارمان جونم دیگه دانشگاه واینا هم تعطیل شده بود ومنم راحت تو خونه پامو انداخته بودم رو هم داشتم فیلم میدیدم …

نزدیک عصر بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره …
با دیدن اسم عمه سریع صاف نشستم و تماسو برقرار کردم که صداش پیچید
– سلام سوگل خوبی؟!
-سلام مامان مرسی شما خوبی؟!
-زنگ زدم بپرسم از ارمان خبر داری؟ !

ارمان ؟
هول شده گفتم
– ارمان چی ؟ چیشده؟!
– میخواستم ببینم ازش خبری چیزی نداری هرچی زنگ میزنم گوشیشو جواب نمیده دلشوره ی بدی به دلم افتاده …

-نه تا نزدیک ظهر‌ باهم بودیم بعدش من اومدم خونه و ارمانم رفت دانشگاه …
-باشه مادر پس‌یه سر میرم خونش ببینم اوضاع از چی قراره …
لبخندی زدم و میخواستم باهاش خداحافظی کنم که یهو سارا جلوی چشمم اومد …

سریع گفتم
– نه … نه مادر نرید اونجا …چیزه یعنی شاید ارمان گوشیش رو سایلنته اگه ببینه زنگ میزنه نگران نباشید
– نه دختر تو میتونی بیخیال باشی من مادرم نمیتونم اصلا دلشوره دارم برم ببینم چی شده…

تو این شرایط این تیکه پرونیش رو کم داشتیم ..

تا گوشی رو قطع کرد سریع به ارمان زنگ زدم ..
یه بوق ،دو بوق ،سه بوق ..
جواب نداد که نداد
دوباره گرفتم …
ارمان جواب بده که الان گاومون میزاد اونم چهارقلو میزاد …

اگه بره اونجا که دیگه هیچی سارا هم از خداخواسته خودشو تو دلش جا میکنه …از اونجایی هم که عمه خانم دل خوشی از منه بدبخت نداره رسما بیچاره میشم …

نه اینطوری نمیشد سریع لباس هامو پوشیدم و دستپاچه اژانسی گرفتم …

مامان با دیدن صورت رنگ پریدم گفت
– سوگل چی شده ؟کجا میری دخترم این موقع ؟!

– مامان از ارمان خبر ندارم بدجور نگرانشم …هرچی زنگ میزنم جواب نمیده برم خونش ببینم چیزیش نشده ..
– وا ؟ دخترم شاید کار داره یا نشنیده !
– نه مامان خیلی وقته دارم میگیرم ولی جواب نمیده خیلی نگرانش شدم برم زودی میام …

چه نگرانی فقط دارم میرم از گندی که بالا میخواد بیاد جلوگیری کنم …
دختره سلیطه از روزی که افتاد تو زندگیمون یه روز خوش نداریما …هر روز یه داستان جدید داریم ..

یعنی یه روز فقط یه روز عادی بگذره من شک میکنم …
دل تو دلم نبود فقط خدا خدا میکردم که زودتر از عمه خانم برسم خونه ی ارمان …

تا رسیدیم کرایه رو حساب کردم وسریع به طرف خونه رفتم …
تا درو کوبیدم سارا خانم فکر کرد ارمانه با لبخند درو باز کرد که خودمو تو خونه انداختم و درو ب

بستم …

نفس نفس میزدم به جای اینکه یکم اب بده دستم بر وبر داشت نگام میکرد..

نفسم که سرجاش اومد بهش گفتم
– مامان ارمان داره میاد اینجا میری یجا قایم میشی و جیکتم درنمیاد باشه ؟!

پرو پرو به چشمام زل زد وگفت
– و اگه نکنم چی ؟!
-اونوقت ارمان جونم که بفهمه پرتت میکنه بیرون افتاد ؟!

انگار با حرفم تو دهنش کوبیدم ساکت شد وسرشو تکون داد ..

صدای در بلند شد سریع سارا رو فرستادم طبقه ی بالا تو حموم بمونه …

یه چند تا نفس گرفتم و درو باز کردم با دیدنم انگار شوکه شد وگفت
– سوگل؟ تو اینجا چیکار میکنی دختر؟!
-خب مامان یه جوری پشت تلفن حرف زدی که منم نگران شدم نتونستم دست روی دست بزارم اومدم اینجا ببینم چی شده …

سریع اومد تو خونه و گفت
-خب ارمان کجاست ؟!
-نیست ،انگار خونه هم نیومده مامان جان…
-پس این بچه کجاست همه رو نگران کرده ..
سریع به سمت طبقه ی بالا راه افتاد که گفتم
-عه مامان کجا میرید من که گفتم خونه نیست …
-بزار یه نگاه به خونه بندازم ببینم …

یه نگاه به اتاقش انداخت که خداروشکر‌ در کمدش بسته بود وگرنه از خالی بودن کمدش شک میکرد
اومد بیرون وبه سمت اتاق سارا رفت وداخل شد ..

با دیدن لباس های زیر سارا کنار تخت لپ هام سرخ شد …

سریع لباسارو برداشتم و تو کشوی کمد انداختم .. که از چشمش دور نموند
چشم غره ای بهم رفت که یعنی شما هم اره؟!
اصلا باشه مگه زنو شوهر نیستیم چقدر اینا قدیمی فکر میکنن …

یعنی ارمان خان یکی طلبت
معلوم نیست اقا کجاست که الان من دارم جلوی ننش رنگ عوض میکنم …

وقتی چیزی پیدا نکرد برگشت وتو پذیرایی نشست ..
روبه روش نشستم و همش با گوشیم ارمانو میگرفتم …

بعد صد وخورده ای بار بالاخره اقا با صدای خسته ای جواب داد ..
-بله سوگل؟!
-بله وبلا ، هیچ معلومه تو کجایی ارمان ؟!
ببین چند بار بهت زنگ زدم !!

مامانش سریع خوشحال شد وگوشی رو از دستم قاپید
-سلام پسرم خوبی مامان جان ؟ الهی دورت برگردم کجایی نگرانت شدیم …

نمیدونم ارمان بهش چی گفت که تلفنو قطع کرد
-مامان ارمان چی گفت ؟
-گفت که کار داشته داره میاد اینجا …

اخیش نفس راحتی کشیدم و تقریبا خودمو روی مبل پرت کردم …
اون بیچاره هم تو حموم انداخته بودیم …
جلوی خنده مو گرفتم و تو دلم گفتم
– حقشه تا اون باشه سر زندگی این واون خراب نشده دختره ی فرنگی …

بعد مدتی دیدیم اقا ارمان خسته و کوفته کلیدشو انداخت ووارد خونه شد با دیدن من کنار مامانش شوکه پرسید
-اینجا چه خبره ؟ مگه جنگه ؟!
چشماش شروع به چرخیدن کرد حدس زدن اینکه دنبال سارا میگشت سخت نبود از پشت مامانش بهش چشم و ابرو رفتم که خیالش راحت بشه …

مامانش یکم حرف زد وگفت
-خب دیگه من برم دیر وقته ،ارمان پسرم تو هم سوگل رو برسون خونشون که نگران نشن یه موقع …

ارمان گفت
-خب بزارین با هم برسونمتون …
– نه مادر راه ما فرق داره یبار اینور بری یبار اونور بری دیر میشه من با اژانس برمیگردم …

پسرشو بوسید واز خونه بیرون زد …
تا مامانش پاشو از خونه بیرون گذاشت یکی به بازوش کوبیدم و گفتم
-کجا بودی ارمان ؟ اگه دیر میرسیدم یعنی همه چی لو رفته بود …

بغلم کرد و سرشو تو گردنم فرو برد
تازه یاد سارا افتاد و اروم گفت
-اون بیچاره رو کجا قایمش کردی سوگل ؟!
-توحموم …
بلند زد زیر خنده که پشت سرش منم خندم گرفت …
داشتیم میخندیدیم که دیدم خانم پر افاده داره از پله ها پایین میاد عصبی گفت
-چرا نمیگین که مامان ارمان رفته؟سه ساعت تو حموم نشستم با این وضعم …

وقتی دید تو بغل هم رفتیم راهشو به سمت اشپز خونه کج کرد …
قشنگ حسودی کردنش از صد کیلومتری معلوم بود ..

سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه راه افتادیم که رو بهش گفتم
-خب اقا ارمان کجا بودی تا الان؟!
-یجا کار داشتم …
-کارت محرمانه ست که حتی زنتم نباید بدونه ؟!

پوفی کشید وگفت
– خیلی خب رفته بودم پیش تیام یکم باهاش حرف بزنم …!

سریع جدی شدم و ادامه دادم
– خب بعدش ؟چی میگفت ؟
-حرفای تکراری …چرت وپرت …یکم راهنمایش کردم ولی … ولی …

به مِن ومِن که افتاد فهمیدم قضیه خیلی بزرگ تر از این حرفاست …
با ترس گفتم
-ولی چی ارمان ؟ یهو بگو وراحتمون کن !!

یه نگاه بهم انداخت و بعد دوباره به جلو خیره شد …
انگار مردد بود بهم بگه یا نگه …
دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم
– ارمان دق نده یهو بگو دیگه ،منو تو چیز مخفی نداریم که …

اب دهنشو پایین فرستاد و خیلی اروم گفت
– تیام هیچی رو گردن نمیگیره سوگل !!!
ناباور لب زدم
-چ چی ؟ یعنی چی ؟!

-یعنی همین ؟یعنی میگه من به سارا حتی دست نزدم اون چهطور‌ از من حامله شده…
حالا موندم چیکار کنم سوگل !!
هی ارشادش کردم گفتم بیا پای کاری که کردی مردونه وایسا اون دختر گناه داره ولی انگار یاسین به گوش خر میخونن…
اخرش باز حرف خودشو میزنه

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۵۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا