" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۶

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

پرستاره لباسی دستم داد وگفت
-عزیزم بیا برو تو اتاق اینا رو بپوش و اماده شدی برگرد …

پاهام سفت به زمین چسبیده بود …مگه کار اسونی بود داشتم یه بچه رو از بین میبردم ….بچه ای که از من و ارمان بود …

با دستای لرزون لباسارو ازش گرفتم و به اتاق بغلی رفتم ….
دودل بودم این کارو کنم یا نه ولی چاره هم نبود …
دستم به سمت دکمه های مانتوم رفت که صدای گوشیم بلند شد …
سریع گوشی رو از کیفم بیرون کشیدن وبا دیدن اسم ارمان پاهام سست شد

نکنه فهمیده ؟..
نه سوگل خنگ از کجا میخواد بفهمه اخه …
با قورت دادن اب دهنم یه نفس عمیقم کشیدم و تماسشو وصل کردم

-سلام سوگل خوبی؟!
-سسلاام ….. مررسی تو خوبی؟!
-اره کجایی سوگل؟! اومدم خونتون نیستی ؟!

یکی به پیشونیم کوبیدم وگفتم
-هیچی …بیرونم اومدم یکم وسایل میخواستم بگیرم وبیام ….
-سوگل تو مطمئنی خوبی؟ صدات چرا میلرزه پس؟!
-نه ..نه خوبم چیزی نیست !!
نفس بلندی کشید و ادامه داد
– خیلی خب هرجایی سریع بیا اینجا کارت دارم …
-خب چیکار داری همین جا بگو دیگه ….
یکم صداشو پایین اورد وگفت
-درمورد همون موضوع زود بیا …

با چشمای گرد شده گفتم
-یعنی طلاقش میدی؟
-بیا حرف بزنیم ….

گوشی رو تو کیفم انداختم وسریع از بیمارستان بیرون زدم ….

دل تو دلم نبود…یعنی چی میخواد بگه؟!

تا خونه رسیدم دیدم با بابا ومامان نشسته وبگو وبخند میکرد سلامِ بلندی دادم که همه جواب سلاممو دادن
ارمان با یه ببخشید از جاش بلند شد وبه سمتم اومد …
بازومو گرفت وگفت
-پس کو؟!
سرمو تکون دادم وگفتم
– چی کو؟!
-مگه خرید نبودی ؟!

چه زودم باور کرده طفلی …
-چرا چرا نزاشتی که تازه رفته بود تو زنگ زدی برگشتم …
دستمو گرفت ورو به مامان وبابا گفت
-خب دیگه اگه اجازه بدین دیگه سوگل هم که اومد بریم بیرون یکم کار داریم برمیگردیم …

مامان با صدای بلندی گفت
-اره برین عزیزم عروسیتون نزدیکه کارتون مونده …

همینطور که دستمو میکشید بهش چشمکی زدم و گفتم
-چی میگی ؟کجا بریم …
دستمو فشرد وگفت
-خودت میفهمی تو بیا فقط …
از خونه بیرون زدیم و تو ماشین دیگه نتونستم تحمل کنم ازش پرسیدم
– ارمان کجا داریم میریم هان؟!
-جایی که خیالتو راحت کنم …دندون رو جیگر بزار تو ..

دست به سینه نشستم و حرفی نزدم …
ببینیم اقا چهطور میخواد خیالمو راحت کنه …

جلوی فرودگاه وایساد وگفت
– پیاده شو که رسیدیم
نگاهی به فرودگاهِ رو به روم انداختم وگفتم
-واسه چی اومدیم فرودگاه ؟! اینجا چیکار داریم ارمان !!

-چقدر سوال میکنی تو میگم پیاده شو …
مردد از ماشین پیاده شدم که ماشینو چرخید ودستمو گرفت
-یه نفر داره میاد که میخواستم تو هم ببینیش …
با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم وگفتم
– زنته؟!
خندید وگفت
-‌زنم که کنارم وایساده سوگل…اونی که قراره بیاد زنه من نیست میخوام بهت ثابت بشه همین ‌….
به طرف فرودگاه راه افتادیم و ادامه داد
-هفته ی پیش درمورد تو و این اداهات بهش گفته بودم اونم گفته بود که میاد ایران …تا اینکه دیشب بهم گفت که پرواز داره به ایران ….

کارمون به جایی رسیده که دیگه باید بیام دیدن هووم اونم تو فرودگاه …

بی حوصله چشمامو به اطراف میچرخوندم که ارمان گفت
– اوناهاش داره میاد …بیابریم …

دستمو کشید و دنبالش راه افتادم ….
باید اعتراف کنم که از عکس هاش خوشگل تر بود …

دختری قد بلند وبا موهای بلوند که به خاطر ناشی بودن تو بستن روسری تقریبا همش بیرون ریخته بود هیکلشم اگه اون شکمشو که یکم جلو اومده بود در نظر نگیریم خداوکیلی هیکلشم حرف نداشت ..

تا ارمانو دید سریع نزدیکش شد وبا خنده میخواست تو بغلش بیوفته که ارمان سریع دستشو جلو گرفت وگفت
-سلام سارا؟!
با ارمان دست داد وبا زبون فارسی اما یکم لهجه دار جوابشو داد
-سلام ارمان جان خوبی؟!
تازه نگاش بهم افتادم …دستشو به طرفم گرفت وگفت
-شما باید سوگل باشین درسته؟!
لبخند مصنوعی زدم دستشو گرفتم وباهاش سلام کردم که گفت
-افرین به ارمان با این سلیقه ش …
لبخندمو عمیق تر کردم وگفتم
– ممنون لطف دارین …
ارمان ساکِ چرخدارشو ازش گرفت وگفت
-خب دیگه بریم بقیه ی حرفا بمونه تو خونه …

خونهههه؟!
همینم کم بود یعنی میخواد بیاد تو خونه ی ارمان بمونه؟..
خودمو به ارمان چسبوندم واروم کنار‌گوشش گفتم
– ارمان بزار بره هتلی چیزی بمونه ؟؟؟

لبخند کجی زد وگفت
– بس کن سوگل خجالت بکش …یه زن باردار امریکایی که نه جایی رو میشناسه و نه جایی رو بلده بندازیمش تو هتل وبریم ؟
اون به کمکمون احتیاج داره…
پوف بلندی کشیدم وبا حرص گفتم
– از دستِ تو ارمان از دستِ تو هوفف…

طولی نکشید که بعد یه ساعت به خونه ی ارمان رسیدیم ….

خیلی راحت لباساشو عوض کرد وروی مبل لم داد …
کنار ارمان که روبه روش نشسته بود نشستم وخودمو یکم بهش چسبوندم …

از حرکاتم یکم خندش گرفت…و گفت

– شنیدم دارین عروسی میکنید؟ مبارکه !
ارمان میخواست جوابشو بده که سریع پریدم وگفتم
– بله …بله درسته داریم عروسی میکنیم …

زیر لب به ارمان گفتم
-فارسی رو چه خوب حرف میزنه !

حرفمو شنید وبا خنده گفت
– اره … یکم دست پا شکسته بلدم …یعنی یاد گرفتم …و و..
ناراحت شد و سرش پایین افتاد …
این یهو چِش شد ؟! .

شونه ای بالا انداختم و گفتم
– و چی ؟!
با چشمای پر شده ش بهم زل زد وگفت
– دوست پسرم یه ایرانی بود….
خیلی خوب بودیم … باهم درس میخوندیم …خیلی عاشق هم بودیم …درست مثل تو وارمان ..

همه چی خوب بود …تا اینکه …
به اینجا که رسید بغضش شکست و اشک هاش پایین ریختن ….نتونست ادامه بده سریع از جاش بلند شد میخواست دستشویی بره که همراش رفتم و راهنماییش کردم ….

یعنی خودش معشوقه داشته ؟!!..
گیج و گنگ پیش ارمان برگشتم وگفتم

-من که نفهمیدم !! دوست پسر قبلی و معشوقه ی سابقِ سارا چه ربطی به ما داره الان؟!

دستشو باز کرد وگفت
– بیا اینجا بشین خودش میاد میگه …
کنارش نشستم که دستشو دور گردنم انداخت…
توی فکر فرو رفته بودم و داشتم دنبال ربطش با ارمان ودوست پسرش میگشتم که اومد ….

سرجای قبلیش نشست که ارمان گفت
– سارا خوبی؟! میخوای استراحت کنی؟!
از راه اومدی و چون بارداری طبیعیه که خسته باشی ؟!

دستشو بالا گرفت وگفت
– نه خوبم ، دلم میخواد سوگل همه چی رو بدونه !
حقشه بدونه اون زنه واقعیته ….

لباهامو به گوشه جمع کرده بودن ومتفکر بهشون نگاه میکردم که ادامه داد

– یه جا باهم درس میخوندیم …منو ارمان و دوست پسرم تیام …
خیلی دوستش داشتم …رابطه مون خیلی خوب بود
بینشون من امریکایی بودم ولی ارمان و اون ایرانی بودن …
یه جورایی دوست ارمان به حساب میومد …
همه جا با هم بودیم ….درست موقعی ‌که فهمیدم باردارم غیبش زد …
هرجارو گشتم نبود …از هرکی سراغشو گرفتم نبود که نبود …
دلم نمیخواست بچه مو از بین ببرم …چون از عشقمون مطمئن بودم…میدونستم که اتفاقی افتاده براش وگرنه یهو رهام نمیکرد بره ….

وسط حرفش گفتم
– خب بعدش تصمیم گرفتی که با ارمان ازدواج کنی درسته ؟!

سرشو تکون داد وگفت
– درسته! بابام صاحب چندین شرکت و از افراد مشهور به حساب میومد …اگه میفهمیدن که دخترش رابطه ی مشروع داره حتما سوژه ی رسانه ها میشدم مخصوصا که باردارم بودم …
ارمانو به خانوادم معرفی کردم به عنوان دوست پسرم و البته همسرم …

خب ارمانم اون موقع نه دوست دختر داشت ونه همسری چیزی …ازاد بود
قرار شد یه ازدواج صوری کنیم تا من تیام یعنی دوست پسرمو پیدا کنم …فقط همین ….
منو ارمان هیچ رابطه ی جز یه دوستی ساده هیچ نسبتی نداریم سوگل …

با فشار دست ارمان رو شونم به خودم اومدم که گفت
-کجایی؟!
حالا به حرفام اومدی؟! دیدی که بهت میگفتم اما تو باور نمیکردی ؟!

اخمام درهم رفت وگفتم
-اومدیم واین شازده دوست پسرت پیدا نشد اونوقت تلکیف چیه ؟! یعنی باید همین طوری زنه ارمان بمونی تو؟!

-نه بچه م به دنیا بیاد طلاق میگیرم ..

یکم مشکوک میزدن …چه طور تو این پنج ماه اینا نتونستن پیداش کنن …

خانم از جاش بلند شد وگفت
-ارمان میشه راهنماییم کنی یه جا استراحت کنم کمر درد دارم …
ارمان سریع از جاش بلند شد وگفت
– اره البته از این طرف بیا …

داشتم رفتنشونو نگاه میکردم که پیش خودم گفتم
– یعنی این میخواد تا معشوقشو پیدا کنه اینجا بمونه؟!
من که همیشه نمیتونم تو خونه ی ارمان بمونم …
انوقت اینا تنها میشن …
اصلا از کجا معلوم دوست پسری درکار باشه یا نه …

یه حسی ته دلم میگفت اینا یه چیزی رو ازم مخفی میکنن ونمیگن … اینا همش حاشیه بود …
اون چیزی که اصلی بود رو نگفتن بهم ‌…
من اگه سوگل باشم میفهمم چه کاسه ای زیرِ نیم کاسست …

ارمان که برگشت کنارم رو مبل نشست وگفت
– خب خانمم ،خیالت راحت شد عزیزم؟!
لبخند مصنوعی زدم وگفتم
– البته که راحت شد ارمان جون …
درواقع بهت اعتماد داشتمااا ولی الان دیگه صد درصد خیالم راحت شد …
بلند زد زیر خنده و گفت
-بله بله اصلا معلوم بود …
صداشو نازک کرد وطوری که ادامو در بیاره گفت
– ارمان تا اون یکی رو طلاق ندی من باهات عروسی نمیکنم …
به بازوش کوبیدم وگفتم
– ادای منو درنیارا …بچه پرو …

محکم بغلم کرد و گفت
– اخه عشق منی تو کوچولو….!
ریز خندیدم که نگاش روی لبهام قفل شد …
نزدیکم شد و لبهاشو روی لبهام گذاشت …

دلتنگش بودم …منم همراهیش کردم دستش که به سمت لباسم رفت سریع عقب کشیدم وگفتم
– ارمان زشته ، یه موقع بیاد ببینه چی ؟!
-ببینه بابا مگه زنوشوهر نیستیم اخه ….نترس اونور اینقدر از اینا دیده که عادیه براش …

هردومون زدیم زیره خنده که دیدم گوشی سارا زنگ میخوره …

خیلی بزرگ سیو شده بود بابام ..
گوشی رو دست ارمان دادم وگفتم
– بیا بگیر باباش داره زنگ میزنه لابد نگران شده ….

ارمان گوشی رو گرفت و تماسو وصل کرد ..
انگلیسی شروع به حرف زدن کرد …. یه چیزایی فهمیدم که میگفت سارا رسیده و پیش منه نگران نباشید واز این حرفا …

یه جوری شدم ….انگار ته دلم خالی شد تا کی باید این نقش بازی کردن ادامه پیدا کنه اخه …
میترسیدم این چیزایی که فهمیدم همه اون چیزایی نباشه که بهم گفتن
تلفنش که قطع شد وسایلمو برداشتم وگفتم
-خب دیگه من برم خونه

سریع دستمو گرفت وگفت
-کجا بری سوگل ؟! مگه اینجا خونت نیست ؟!
راست میگفت …کجا برم ؟! ارمان شوهرم بود …عشقم بود…
وقتی دید حرفی نمیزنم خودش گفت
-من یادمه که هنوز خریدمون کامل نیستا ؟ بریم ادامه ی خریدمون رو کنیم ؟!

سرمو تکون دادم وگفتم
– اره فکر خوبیه !! موافقم !!
-پس اینجا باش تا لباسمو عوض کنم و بیام

تا ارمان بیاد همونجا نشستم
با دیدن گوشی سارا روی میز حسِ کنجکاویم تو وجودم بیدار شد
یه نگاه به اطراف کردم ارمان که رفت لباسشو عوض کنه سارا هم که خوابیده بود
توی یه لحظه سریع گوشیشو برداشتم وهمه جاشو زیرو رو کردم درست موقعی که میخواستم تو گالریش برم رمز گذاشته بود دختره ی اب زیره کاه

پس بگو خانم چه راحت گوشیشو انداخته رو میز و رفته خوابیده چون پین داده بود..
از خودم یه چند تا شماره وارد کردم ولی همش غلط بود..
اخه ادم از کجا بدونه چه کوفتی گذاشته…
با صدای بلند ارمان گوشی از دستم افتاد
-چیکار میکنی سوگل ؟! گوشی سارا رو میگردی؟!

دستپاچه سریع از جام بلند شدم وگفتم
-نه بابا چه گشتی؟! من با گوشی اون چیکار دارم اخه…
فقط خواستم مدل گوشیشو نگاه کنم همین!

چشماشو ریز کرد واز اون نگاه هایی که یعنی خودتی بهم انداخت و گفت
– بریم باز نمیخوام داستان جدیدی شروع کنیم بریم

خندم گرفت و دنبالش راه افتادم

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا