" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۴

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

چند روز خودمو تو خونه حبس کردم اینقدر عصبی و ناراحت بودم که حتی جواب تلفن ها و پیام های ارمانو هم نمیدادم ….

خودمم از این همه خونه نشستم خسته وکلافه شده بودم …
به بهونه ی عقب افتادن از دانشگاه اماده شدم ودانشگاه رفتم ..
درس وکتاب چی بود بابا اگه نگم دلم برا ارمان تنگ نشده بود بی انصافی کردم …

پاشدم اماده شدم و به خودمم رسیدم ….
اگه این دلِ بی جنبه ام تنگ نمیشد ماه ها هم بیرون نمیرفتم …
پامو تو حیاط دانشگاه که گذاشتم دستم کشیده شد ..
با دیدن شایان برق از رخم پرید …
عه با چه دلو جرعتی پاشده اومده دانشگاه …اگه ارمان که میدید تیکه بزرگش گوشش بود …
همینطور که دستمو میکشید گفت
– بیا کارت دارم زودباش …
عی بابا عجب گیری کردیماا از دست این بشر …
– من با تو جایی نمیام شایان ولم کن کلاس دارم ….
-چرا میای چون به نفعته بدبخت …
کلافه بازومو از دستش بیرون کشیدم وعصبی گفتم
-زود همین جا بنال که باس برم …
نگاهی به دور وور انداخت و گفت
-اینجا نمیشه سوگل لج نکن بیا بریم حیاط پشتی کارت دارم ….نترس نمیخورمت …

چشم غره ای رفتم وجلوتر راه افتادم …
باز معلوم نیست میخواد چی ردیف کنه ..

با فاصله ازم پشتم افتاده بود تا اینکه به یه جای ساکت و خلوت پشت دانشگاه رسیدیم …

سریع بهم نزدیک شد واز تو لباسش پاکتی بیرون کشید …
-بیا بگیر‌نگاه کن گفته بودم بهت ثابت میکنم …

پاکتو ازش گرفتم وبا گیجی گفتم
-این چیه هست حالا…
با ابرو اشاره ای به پاکت کرد وگفت
– دسته گل های شوهرته ،خوب نگاه کن …
پاکت رو باز کردم وبا دیدن عکس های ارمان کنار یه زنه موبلند و چشم رنگی وارفتم …

با لباس های ناجور کنار هم بودن ….خنده های توی عکسش امکان نداشت مصنوعی باشه …

خیلی خوشحال به نظر میرسیدند…
توی هر‌مکان تفریحی هم عکس داشتن …
یعنی این همه همدیگرو دوست دارن؟ خدا بگم چیکارت نکنه ارمان …اینم زندگی برا من ساختی اخه؟
عکس هارو تو پاکت هل دادم وگفتم
-لازم نبود این همه زحمت بکشی خودم میدونستم …
یکه خورده لب زد
– میدونستی؟
– اره ،از ارمان پرسیدم اونم انکار نکرد خب….

– عجب رویی داره این بشر .. اومد تو چشمات نگاه کرد وراست راست بهت گفت که زن داره ؟!
-اره شایان کشش نده ،حالا تو اینارو از کجا کِش رفتی ؟!
ریز خندید وگفت
– بالاخره دیگه …تو امریکا به یکی از رفیقام گفتم که امارشو دراره که اونم دراورد …

– خب دیگه ممنون من دیگه رفتم …
بازومو گرفت وگفت
– کجا سوگل؟!
-سر قبرم میای؟!
-کی درخواستِ طلاق میدی پس؟!

دست به سینه شدم وبا پوزخندی گفتم
-چیه نکنه منتظری طلاق بگیرم بیام زنه توبشم هان؟!
-چرا که نه مگه من چمه؟!

یکی به شونش زدم وگفتم
– برو شایان برو …‌من اگه از ارمانم جدا بشم که احتمالش خیلییی کمه بازم زنه تو نمیشم …
-خاک توسرت میخوای عمرتو پای کسی که خودش زنو بچه داره بزاری ؟ اخه بدبخت اون تو را واسه الان میخواد از کجا معلوم که فردا ولت نکنه بره امریکا …

خودتو به نفهمی نزن سوگل !! درسته تو هم زنشی ولی از اون یکی بچه داره میفهمی بچه؟!
یعنی هرچی هم باشه از بچه ش که نمیگذره میگذره ؟
ادم از گوشت وخون خودش نمیتونه بگذره هرچی باشه تهش برمیگرده پیش اونا …
اونوقت تو میمونی و یه عمر پشیمونی ….

-اینقدر واسه من روضه نخون شایان ….تا اینجاشم که امار دراوردی ممنون ولی از اینجا به بعدش پای خودمه افتاد؟!

– نه تو واقعا خنگی دختر ، بدو برو تو بغلش …دور نیست اونروزی که با گریه وزاری بیای بگی تنهام گذاشته ورفته خوددانی دیگه …

با تنه زدن بهم گذاشت ورفت ….
از حرفاش دلم لرزید..
یعنی امکان داره ارمان منو تنها بزاره بره پیش اون یکی ؟!
اخه شایان لعنتی حرفاشم درست بود ….هرچی باشه بچه این وسط بود …

دوباره عکساشو بیرون کشیدم وبهشون نگاه کردم …
انصافا دختر خوشگلی بود …یعنی این عشق اول ارمانه ؟!

عجب بدبختی گیر کردیما …
سریع خودمو به کلاس رسوندم …

با دیدنم چشماش گرد شد …توقع اومدنمو نداشت …
لبخندی بهم زد که رومو برگردوندم …
کل ضدحال بودم….
قیافه ی جدی و ناراحتی به خودم گرفتم ومثلا به تموم حواسم به درس بود …
درحالی نه تنها حواسم پی درس نبود بلکه پیش حرفا و حرکات ارمان بود…
وقتایی که سرشو میچرخوند بهش زل میزدم وتو دلم قربون صدقه اش میرفتم اما همین که بهم نگاه میکرد سریع مسیر نگامو عوض میکردم …
اگه بدونه چقدر دلتنگم هوا برش میداره پسره ی پرو….

گوشی تو جیبم لرزید یواش بیرون کشیدم که پیام داده بود
-دلم برات یه ذره شده بود چه خوب که اومدی …
لپام سرخ شد ….. دلم هری ریخت …
ارمانم دلش برام تنگ شده بود این یعنی …این یعنی خیلی دوستم داره دیگه …
یاد عکس هاش کنار اون دختره مثل پتکی به سرم کوبیده شد وباعث شد لبخندمو جمع کنم …
سریع گوشیرو خاموش کردم وتو جیبم انداختم …
فک

سریع گوشی رو خاموش کردم وتو جیبم انداختم فکر کرده منم الان فدایت شوم مینویسم …

وقتی بی محلی هامو دید با صدای بلند صدام زد
-خانم رضایی تشریف بیارین اینجا تا درمورد درسایی که غیبت داشتین بگم چیکار کنید…..

یه جوری فامیلیمو صدا میزد که انگار هفت پشت غریبه ایم ..یکی نیست بگه اخه با کارایی که توکردی دیگه کل دانشگاه میدونن که ما یه سرو سری باهم داریم این اداها چیه دیگه اخه ….

نمیخواستم برم ولی دیدم همه نگاها رو منه با کراهت از جام بلند شدم وبه سمت میزش رفتم ..

روی میزش خیلی جزوه وکتاب متاب ریخته بود
زیر چشمی نگاهی کرد وگفت
-این جزوه هارو مطالعه میکنید برا روزهایی که غیبت داشتین

سرمو تکون دادم وجزوهارو داشتم از میزش برمیداشتم که مچ دستمو گرفت و اروم گفت
-حالا جواب تلفن و پیام های منو نمیدی هان؟!
سرشو بالا گرفت وبا صدای بلندی گفت
-تایمِ کلاس تموم شده میتونید تشریفتونو ببرید …

جوری سفت دستمو گرفته بود که زورم نمیرسید دستمو بیرون بکشم …

همه دانشجوها دونه دونه از کلاس بیرون میزدن
اونایی که گاگول بودن سرشونو پایین مینداختنو میرفتن اما اونایی که شیطنت داشتن یه نگاه به دستامون میکردن وبا خنده از کلاس بیرون میرفتن …
وقتی کلاس خلوت شد عصبی گفتم
-تو خجالت نمیکشی جلو همه دستمو گرفتی؟ الان پیش خودشون چیا که ردیف نمیکنن ..

بهم زل زد وگفت
-خب بگن! زنو شوهریم دیگه ؟همشونم میدونن تو خیالت راحت …
یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم
– عه ،پس اینم میدونن که شما دوتا دوتا زن میگیری؟!
عصبی از جاش بلند شد و غرید
– بس کن دیگه سوگل !! تا کی میخوای کشش بدی هان؟
-عه باشه پس کشش نمیدم ولم کن تابرم دیگه ولم کن
چرا دستمو گرفتی هوم؟!

دستمو ول کرد که به سمت در پاتیز کردم دنبالم اومد واز بازوم گرفت
-وایسا سوگل وایسا !!
– اصلا ارمان ، اصلا نمیخوام باهات حرف بزنم چی میخوای ؟!

بهم نزدیک شد که پشتم به در خورد …جلوم وایساد اروم گفت
– اخه ببین باخودت و من چیکار میکنی سوگل؟!
-حق نداری منو مقصر بدونی ارمان ! من خودم اگه یه شوهر دیگه داشته باشم خوشت میاد؟!

سیلی محکمی تو صورتم خوابوند …
بغضم ترکید واشکام پایین ریختن
– حرف دهنتو بفهم سوگل ..‌.این چرت وپرت چیه میگی تو هان؟!
حرفی که زدم سنگین بود…
با گریه به سینش کوبیدم و گفتم
– برو کنار میخوام برم برو ارمان ..

نفس عمیقی کشید ویهو بغلم کرد…
به شونه هاش کوبیدم وگفتم
– ولم کن نمیخوام بغلم کنی ارمان بزار برم !!
خیلی اروم کنار گوشم گفت
– کجا بری هوم؟! تو جات همینجاست… تو بغلِ خودم …
– ولی اون بغل فقط به من تعلق نداره ،من چیزی که شریکی باشه نمیخوام !!!
ازم جدا شد وپلک هامو بوسید ،گفت
– ولی تمام من به تو تعلق داره سوگل…
گریه نکن که اون چشمای خوشگلت برا منه هاااا ..

– نه اون چشمای ابی رنگ اون دختره واسه توعه ….
دستشو تو موهاش فرو برد وبلند گفت
– الله اکبرا سوگل چرا اینقدر تو مخ میری هان ؟
چرا نمیزاری توضیح بدم … واسه خودت میبری و میدوزی ..اخرشم یه حکم بد ذاتی بهم میزنی و خلاص

طلبکارانه گفتم
– مگه غیره اینه ، کسی که یه زن دیگه تو امریکا داره تویی نه من ! میفهمی ؟
تازه یه بچه هم داری ….دختره یا پسر ؟ شبیه توعه یا اون چشم رنگی بور ؟! هان بگو دیگه …

بلند داد زد
– بسههه سوگل بسههه اون زنه من نیست !!
گریه م قطع شد وناباور لب زدم
-یعنی چی ؟!
-یعنی همین که شنیدی!اون زنه من نیست ….
چرا اسمش تو شناسنامه مم رفته اما زنه من حساب نمیشه سوگل ،من حتی انگشتمم بهش نخوره ای بابا …

-اهان ..که انگشتت نخورده ولی اون بچه از اسمون افتاده واسه شما هان؟!
برو ارمان برو تو اون مدرسه ای که تو درس میخوندی من مدیرش بودم اومدی اسگولم کنی ؟!
پس وایسا دارم برات …
هیکل درشتشو کنار زدم و به سمت کیفم رفتم

-چیکار میکنی سوگل؟!
-نه میخوام بهت ثابت بشه که احمق نیستم وایسا ….

دست به سینه پشت در وایساده بود ونگام میکرد …
پاکتی که شایان بهم داده بود رو بیرون کشیدم وتو دستش گذاشتم
-بیا تحویل بگیر اقا ارمان …خودت قضاوت کن حالا…
نگاهی به پشت وجلوی پاکت کرد وگفت
-این چیه دیگه؟!
-سند ومدرک علیه گناه کار بودتت … حالا هی توجیه کن خودتو …
عکس هارو بیرون کشید ونگاهی بهشون کرد….
رنگش پرید ….
بایدم رنگش بپره ..بالاخره اثار جرمش بود که پیدا کردم ..
واقعا دمت گرم شایان بالاخره نمردی و یه کار درست کردی تو پسر…. با اینکه از کل وجودت متنفرم ولی این یدونه کارت به دلم نشست …

عکس هارو تو پاکت گذاشت وجدی گفت
– خب این چیه مثلا؟! تو اینا که چیزی معلوم نیست !! مثلا چی رو میخوای ثابت کنی سوگل؟!

با چشم های گرد شده بهش گفتم
– عه چیزی معلوم نیست ؟! دیگه چی میخواستی هان!!
دونه دونه عکس هارو بیرون کشیدم وگفتم
– نگاه کن اینجا رفته بودین پارک که اسمشم نمیدونم …ببین تو بغل هم چقدر خوشحالین ..
یا این یکی رو ببین معلوم نیست تو کدوم سواحل دارین کیف میکنید خوب نگاه کن ادمای معمولی این کارا رو میکنن ؟!

یا این یکی که رفته بودین شهربازی و مثل بچه ها دارین بازی میکنید ؟!
اوف اوف اون یکی رو بزار دربیارم که وسط جنگل با لباس باز جلوت نشسته …
داشتم دنبال عکسه تو پاکت میگشتم که تموم عکسارو از دستم گرفت ورو زمین پرت کرد..
– بس کن سوگل مثل بچه ها بهونه نیار … این عکس ها چیزی رو ثابت نمیکنه جز یه تفریح وخوشگذرونی دانشجویی …
ما اونجا هم کلاس بودیم همین …اخرهفته ها هم میرفتیم برا گردش …
– عه نه بابا تفریح دانشجویی؟!…باشه بزار اینارو به بابام اینا نشون بدم تا اونا تصمیم بگیرن نظرت چیه هان؟!
خم شدم و عکس هارو از زمین برداشتم سریع از دستم گرفت وهمشونو جلوی چشمم پاره کرد…
– تو که اینقدر مطمئنی پس چرا پارشون کردی هان؟!
-چون نمیخوام این توهمات پوچتو به یکی دیگه هم انتقال بدی سوگل!!!
بهت گفتم اون زنه من نیست و هیچ رابطه ای باهاش ندارم فقط یه ازدواج صوری بود تا بچش به دنیا بیاد همین !!

-نه بابا هرچی ازدواج صوریه به پست تو میخوره نه ؟!
-ارررره از شانس گندِ من همینطوره !!!

جلو اومد وپشت دستشو رو گونم کشید و اروم گفت
-سوگلم!! چرا هرجفتمونو اذیت میکنی هان؟!
من فقط یه زن تو زندگیمه اونم توییی …فقط یه زنو دوست دارم که اونم باز تویی…فقط واسه یکی میمیرم که اونم تویی بابا چرا نمیفهمی اخه ….

کم مونده بود که با حرفای خوشگلش خام بشم ووابدم که سریع گفتم
– این حرفاتو اولین نفری نیستم که میشنوم نه ؟!
نفسشو کلافه بیرون فوت کرد که ادامه دادم
-نخیر ارمان خان …من بیشتر از گوشام به چشمام اعتماد دارم و

چیزایی که دیدم با عقلم جور درنمیاد
حالا برو هرکاری میکنی بکن …

به سمت در رفتم که یهو سرگیجه ی بدی گرفتم …
دستمو بند درِ کلاس کردم که ارمان سریع متوجه شد ودستشو دورم انداخت با ترس و نگرانی لب زد

-سوگل؟! سوگل چی شدی ؟ چت شد تو اخه ؟!!!

آرشیو پایانی:

مردی زنی بسیار زشت رو نصیبش شد، شبی زن با ناز و غمزه فراوان از مرد پرسید که باید از که رو بپوشاند و نزد که رویش باز باشد؟
شوهر گفت از من بپوشان، بقیه را مختاری…

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۴۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا