" /> رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

تو اتاق هق هق میکردم واشک میریختم که در باز شد ومامان وارد اتاق شد
-سوگل این مسخره بازیا چیه دیگه ؟چرا باباتو اینقدر ناراحت میکنی ؟!
حق به جانب لب زدم
-تقصیر من نیست مامان ارمان منو دوست نداره چطور با مردی که دوستم نداره زندگی کنم؟
تو دانشگاه جلوی چشمم با دخترای دیگه گرم میگیره مامان من چه طور تحمل کنم هان؟

اره جون اون عمه ی اب زیرکاهم که تو پذیرایی نشسته الان تو دلش عروسیه !!!

با چشم های خیس به مامان زل زدم وادامه دادم
-مامان اگه الان عروسی کنم وفردا با چند تا بچه قد ونیم قد برگردم خوشتون میاد ؟ بزارین این اول راهی جدا شیم وراحت بشیم!!

مامان که ظاهرا قانع شده بود گفت
-باشه اشک هاتو پاک کن خودم باباتو راضی میکنم …
با لبخندی پریدم بغلشو محکم بوسش کردم
-الحق که مامان خودمی !!
منو از خودش جدا کرد وگفت
-لوس نشو دیگه برو بگیر بخواب تا ببینم چیکار میتونم بکنم …

سریع زیر پتو خزیدم وخوابیدم

*
چند روزی رو واسه فیلم هم که شده نه دانشگاه میرفتم و نه ناهار شام میخوردم تا شاید دلشون به رحم بیاد وبا خوشی بزارن جدا بشیم که انگار نقشمم گرفته بود

بعد چند روز مامان وارد اتاقم شد وگفت
-سوگل بسته اینقدر خوابیدن دیگه وقتشه پاشی بری دانشگاه ….

صاف رو تخت نشستم وگفتم

-من نمیرم
-پاشو لوس نشو بابات راضی به طلاقتون شده
با شنیدن این خبر چشمام تا ته باز شد واز تخت پایین پریدم
الکی شروع کردم به خوشحالی کردم با اینکه تو دلم ماتم گرفته بودم …
من واقعا به ارمان علاقه داشتم دلم نمیخواست ازش جدا بشم فقط به خاطر گذشته ی لعنتیم مجبور شدم

بعد چند روز بالاخره رفتم دانشگاه ….
قبل از شروع کلاس بهش گفتم که بابا ومامانو راضی کردم
برخلاف انتظارم نه تنها خوشحال نشد بلکه خیلی سرد وخشک باشه ای گفت و پشت میزش نشست

وقتی نگاش بهم میافتاد سریع چشمامو میدزدیدم که مثلا برام مهم نیست ولی از تو داشتم میمردم….

یعنی واقعنی دو روز دیگه باید بریم دادگاه وطلاق؟!
باورشم برام سخت بود اما چاره چیه …

وقتی کلاسش تموم شد خیلی سرد وبیتفاوت از کلاس بیرون زد حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد ….
یعنی ارمان ازم متنفر شده بود؟
دیگه سوگل یه درصدم امید نداشته باش!!
دیگه هیچ احساسی بهت نداره

با بی حالی اخرین کلاسمونم تموم شد …اینقدر غم تو دلم ریخته بود که اگه خودمم میخواستم نمیتونستم چیزی یاد بگیرم !

بالاخره با هر جون کندنی که بود این دو روزم تموم شد
پامو که تو دادگاه گذاشتم تنم لرزید…
حالا بعد طلاق میشم یه زن مطلقه اونم با این سن کمم !!
حقته سوگل حقته ، خودت کردی که لعنت به خودت….

وارد راهرو که شدیم عمه نشسته بود وارمان هم قدم میزد …
با قیافه ای اویزون نزدیکشون شدم وخیلی سرد احوال پرسی کردیم

بعد یه مدت کوتاه اسممون روصدا زدن و وارد اتاق شدیم ….

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا