" /> رمان تدریس عاشقانه پارت۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت۳۹

رمان تدریس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

یعنی همیشه یه چیزی داره تابگه …نگه اصلا میترکه بشر …
اروم ایستاده بودم که ادامه داد
– خیلی خب بشینید ولی ابتدای درسو باید از دوستاتون جزوه تهیه کنید ..

کدوم دوست اخه … دوستای دوزاریِ من به درد لای جرز دیوارم نمیخوره …
اخه ادم شوهرش استاد باشه و بره دنبال جزوه از اینو واون ؟!
کور خوندی اقا ارمان خودت باید توضیح بدی والسلام …

از قصد چند صندلی جلوتر از پری نشستم…
برای اینکه حرصشو دربیارم دستمو که توش حلقه بود بالا میگرفتم تا اون چشمای واموندش ببینه و حرص بخوره …
دختره ی ایکبیری هنو یادم نرفته که چهطور بدو بدو رفت همه چی رو کف دست ارمان گذاشت …

وقتی کلاس تموم شد منتظر شدم تا همه برن …
پری هم بدتر از من نشسته بود !!
یکی نیست بگه پرو پاشو گورتو گم کن برو دیگه چی میخوای اخه …
بی تفاوت از جام بلند شدم وبا ناز به سمت ارمان که مشغول جمع کردن جزوه ها و تحقیق های بچه ها بود رفتم
دستشو گرفتم وبا صدای بلندی گفتم
-خسته نباشی عزیزم بیا بریم ..
بالاخره خانم یه تکونی به خودش داد وبه سمتمون اومد
از جلوم رد شدنی گفت
-خیلی مارمولکی سوگل! چی گفتی که خامت شد هان؟!
-به تو هیچ ربطی نداره فهمیدی ؟!
-اره نداره فقط موندم اون مادر شوهرت چطور قبولت کرده اصلا تو کَتَم نمیره ؟!
میخواستم به سمتش برم و یکی تو گوشش بزنم دختره خیره سر که ارمان مانعم شد وبازومو گرفت
کنار گوشم گفت
-ولش کن سوگل کشش نده
دختره پرو با پوزخندی سریع کلاسو ترک کرد ورفت …

با ارمان به سمت ماشین راه افتادیم که چشمم همش میچرخید با صدای ارمان بهش زل زدم
-نگرد نیست از ترسش قایم شده بزمجه…

ریز خندیدم که گوشیش زنگ خورد… تماسشو وصل کرد ومشغول حرف زدن شد
منم از فرصت استفاده کردم وبا چشمام همه جای حیاط رو از نظر گذروندم …
نه انگار واقعنی پسره ترسیده ونیومده ….
هه !اینطوری میخواست منو بدست بیاره پسره ی ترسو…

با صدای ارمان به سمتش چرخیدم که گفت
– سوگل من بایدتو دانشگاه بمونم ظاهرا یکی‌ از دوستام نیومده من باید کلاسشو اداره کنم ..

پوفی کشیدم که گفت
-به جاش قول میدم بعد ناهار بیام دنبال بریم خرید عروسی نظرت چیه ؟!

با شنیدن کلمه ی عروسی چشمام برق زد و با ذوق وشوق گفتم
– باشه چرا که نه !! پس من برم خونه دیگه فعلا …

دستمو یواش فشرد وکنار گوشم گفت
-بعد خرید هم ممکنه دیر برسیمو دیگه بریم خونه ی خودم …
سریع تا ته حرفاشو گرفتم وگفتم
-عه ارمام پرو نشو دیگه بزار عروسیمون بشه حالا …مامانم اجازه نمیده شبو بمونم ..

– اخه دیگه میخواد چی بشه ؟تو که دیگه زنم شدیو واسه من شدی .. دیگه نگران چی هستی …

ابرویی بالا انداختم وگفتم
-حالا ببینیم چه شود من رفتم …..

با خوشحالی از دانشگاه بیرون زدم وبه سمت خیابون اصلی برای گرفتن تاکسی راه افتادم ….

از کوچه پشتی دانشگاه رد میشدم که یه پژو نوک مدادی جلوم ترمز کرد ….
عصبی غریدم
– کوری عمو ؟جلوتو ببین ….
دو مرد درشت هیکل از ماشین پیاده شدن وبه سمتم اومدن …

ترس بدی تو دلم افتاد ….از نگاه هاشون معلوم بود که نقشه های شومی دارن …
چند قدم عقب تر رفتمو میخواستم فرار کنم که یکیشون سریع پرید ودستمو گرفت
تا به خودم بیام دست دیگشو جلوی دهنم گذاشت و به سمت ماشین هُلم داد ..
تو ماشین پرتم کرد و تو همون حالت کنارم نشست

رفیقش سریع درو بست وخودشم پشت فرمون نشست و گازشو گرفت …

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا