دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت۲۲

۳٫۳ / ۵ ( ۱۰ votes )

رمان تدریس عاشقانه

بابت تاخبرات بوجود امده در روند پارت گذاری ازدوستان عذر خواهی میکنیم پارت گذاری ها از این به بعد مرتب خواهد بود

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

بابام با حرص گفت
_زنته باید بزنیش؟من یه عمر رو چشمام بزرگش کردم که تو از راه نرسیده زندگی دخترم و نابود کنی؟نامزدی و به هم می‌زنیم… خواهرمم از اول راضی نبود.. تو هم با این گندی که بالا آوردی زندگی دخترم و خراب کردی دیگه نمی‌خواد بیشتر از این خرابش کنی.
آرمان کلافه گفت
_دایی جان من سوگل و گول نزدم تو اشتباه متوجه شدی بین من و دخترت اصلا اتفاقی نیوفتاده بود.قبول کار وحشتناکیه اما چرا نمی‌بریش معاینه که بفهمی دخترت باکرست و من دست بهش نزدم؟
تنم یخ زد… نگاه متحیر بابام به من افتاد.
بدبخت شدی سوگل…الان آرمان همه چیو می‌فهمه و ازت متنفر میشه.
قبل از اینکه بابا چیزی بگه نگاه به آرمان کردم و دلخور گفتم
_خوب چرا دروغ میگی و انکار می‌کنی؟مرد باش پای کارت وایستا.
متعجب نگاهم کرد که گفتم
_طلاق بگیریم خیلی بهتره. به درد هم نمی‌خوریم..
عصبی داد زد
_این نمایشا رو بازی می‌کنی که طلاقت بدم؟من تو رو گول زدم کاری باهات کردم؟
با اخم گفتم
_نکردی؟حالا چرا انکار می کنی؟
ناباور نگاهم کرد که به بابا گفتم
_من نمی‌خوام با این زندگی کنم بابا همین بهتر طلاقم و بگیری.
عصبی مچ دستم و کشید و گفت
_به این راحتیا نیست…
بابا داد زد
_کجا می بریش دخترمو؟
با جواب آرمان یخ زدم
_می‌خوام به همتون ثابت کنم تا حالا دستمم به تنش نخورده

قبل از اینکه اعتراض کنم دستم و دنبال خودش کشوند.
از ترس خشکم زده بود.
زده بود به سیم آخر و به اعتراضای بابامم اعتنا نکرد.
در حیاط و که باز کرد دستم و از دستش کشیدم و گفتم
_باهات نمیام
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت
_روی سگم و بالا نیار سوگل… مستی و به همه ثابت می‌کنی هیچی بین مون نبوده!
یه قدم عقب رفتم و حالا که بابامم پایین نیومده بود از فرصت استفاده کردم و گفتم
_نترس وجهه‌ت خراب نمیشه بعد من دختر عموتو عقدت میکنن حالا که میخوان همه چیو تموم کنن چرا مانع میشی؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_درد من اینه سوگل؟
_پس چیه؟طلاقم بده دیگه مگه همین و نمی‌خواستی؟
جلو اومد و غرید
_هیچ کس حتی بابات نمیتونه طلاقت و از من بگیره! عروسی نگرفتیم اوکی اما تو زنمی تا من نخوام کسی نمی‌تونه تو رو ازم بگیره حتی دایی!
دوباره مچ دستم و گرفت و گفت
_میریم خونه ی من…هفته ی دیگه هم عروسی میگیریم
چشمام گرد شد.
از حیاط بیرون رفت.
در ماشین و باز کرد و وادارم کرد سوار بشم
خودشم سوار شد و با خشم استارت زد.
اشکم در اومد و نالیدم
_بعد از این که معاینه م کردی قول میدی طلاقم بدی؟
بدون مکث غرید
_نه

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت۲۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا