دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تدریس عاشقانه پارت۲۱

۴ / ۵ ( ۴ votes )

رمان تدریس عاشقانه

بابت تاخبرات بوجود امده در روند پارت گذاری ازدوستان عذر خواهی میکنیم پارت گذاری ها از این به بعد مرتب خواهد بود

زمان پارت گذاری رمان تدریس عاشقانه هر سه روز یک پارت جدید از انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تدریس عاشقانه وارد شوید

اخماش بیشتر در هم رفت.سرمو پایین انداختم و لب هام آویزون شد.
دلم آرمان و می‌خواست.دلم می‌خواست بچسبم بهش و از گردنش آویزون بشم و انقدر بوسش کنم که اونم عاشقم بشه.
به یاد بوسه‌ی توی اتاق لبخندی روی لبم نشست.سرمو بلند کردم و دیدم ماکان با ابروی بالا پریده نگاهم می‌کنم.
با اشاره‌ی سر پرسید چی شده؟که همونطور جواب دادم هیچی!
آرمان از جاش بلند شد و گفت
_من با اجازه تون مرخص بشم.. یه مریض اورژانسی داریم که حتما باید برم.
اخمام رفت تو هم… کاملا معلوم بود مریض نداره و داره دروغ میگه. لابد دوست دخترش بهش پیام داده.
صدای اعتراض همه بلند شد و من فقط با اخم نگاهش کردم.
کور خوندی آرمان خان!
بلند شدم و گفتم
_پس منم باهات میام. هر چی باشه دانشجوی پزشکیم میام با محیط بیمارستان بیشتر آشنا بشم.
معنادار نگام کرد و گفت
_نیازی نیست عزیزم.
با لبخند موذیانه گفتم
_چرا مزاحمتم؟
_نه اما صبح کلاس داری من ممکنه کارم طول بکشه خسته میشی.
با لبخند گفتم
_نه عزیزم من با تو خسته نمیشم..
سر تکون داد و گفت
_باشه حاضر شو.
نیشم وا شد. پریدم توی اتاق.آرمان هم به بهانه ی برداشتن کتش پشت سرم اومد و گفت
_من بیمارستان نمیرم سوگل!
بر گشتم سمتش و خیره نگاهش کردم که پرو گفت
_میرم خونه…این طوری گفتم تا فرار کنم.تو بمون همینجا…
دلخور سر تکون دادم. معلومه دلش نمی‌خواست من مزاحم خلوتش با دوست دخترش بشم.
خواستم از اتاق برم که دستش و جلوم گرفت و متوقفم کرد.
بدجور دلم شکسته بود. از اینکه میدیدم داره بهم خیانت میکنه اما نمی تونستم حرفی بزنم از خودم حالم به هم می‌خورد.
دستش و زیر چونم زد و سرمو بلند کرد.
بغض کرده لب هامو جمع کردم و گفتم
_منو چرا گول میزنی دیگه؟بگو با دوست دخترمم مزاحم نمیخوام.

ابرو بالا انداخت و گفت
_اوکی با دوست دخترمم مزاحم نمی‌خوام.
اگه ده تا سیلی بهم میزد انقدر دلم نمیشکست.
لبهام و روی هم فشردم تا اشکم در نیاد.. بی حرف خواستم از کنارش رد بشم که جلومو گرفت.
بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_برو کنار.
کنار نرفت و گفت
_دارم میرم تا راهت برای حرف زدن با عشقت باز بشه. چرا ناراحتی؟
نگاهش کردم و گفتم
_ناراحت نیستم. کار خوبی می کنی میری منم میتونم با خیال راحت با ماکان باشم.خدا رو چه دیدی؟شاید اونم عاشقم باشه.
قیافش مثل شمر شد. طوری اخماش رفت در هم که خواستم از مهلکه فرار کنم که محکم هلم داد.
خوردم به دیوار و گفتم
_چته وحشی؟
جلو اومد و گفت
_خیانت کردن آسونه واست نه؟اینکه شوهر داشته باشی بچسبی به اون.
سر تکون دادم و با حرص گفتم
_آره مگه برای تو آسون نیست؟برای منم آسونه…ماکان باهام راه بیاد تو تختشم م…
حرفم تموم نشده چنان سیلی خوردم که برق از سرم پرید.
با خشم نگاهم کرد… دستم و روی گونه م گذاشتم و متوجه ی خون لبم شدم.
هلش دادم عقب و از اتاق رفتم بیرون…
اولین نفر مامان متوجه ی حالم شد. از جاش پرید و با نگرانی گفتم
_خدا مرگم بده چی شده؟
با این حرف بابام نگام کرد و با دیدن صورتم مثل برق از جاش پرید و به سمتم اومد.
دستش و روی گونه م گذاشت که صورتم در هم رفت.
با عصبانیت گفت
_کار آرمانه؟
جوابی ندادم.به سمت اتاق رفت و عربده زد
_مرتیکه من دختر دست گلم و دادم دست تو تا بزنیش؟
تند پشت سرش رفتم. فهمیدم مشتش و بلند کرد تا بزنه توی صورت آرمان که تند پریدم جلوش و گفتم
_تقصیر خودم بود بابا عصبیش کردم.

بابا با عصبانیت داد زد
_حق نداشتی دست رو دختر من بلند کنی. من این دختر و با کتک بزرگ نکردم که حالا از راه نرسیده سیلی به گوشش بزنی!
آرمان آروم جواب داد
_حق با شماست دایی جان. اشتباه من بود.
بابا یک قدم عقب رفت و گفت
_برو هر جا میخواستی بری پسر جان چشمم بهت نیوفته.بعدش راجع تو و سوگول تصمیم می‌گیرم.
آرمان با شرمندگی گفت
_میشه قبل رفتن با سوگل حرف…
بابا حتی اجازه نداد حرفش تموم بشه:
_که یه سیلی دیگه بزنی این ور گوشش؟
نگاه به آرمان کردم که با نگرانی به گونه م زل زده بود.
از جلوش کنار رفتم و سرسنگین گفتم:
_حق با بابامه! به نظرم تو برو کار واجبت دیر نشه.
خواست حرفی بزنه که پشیمون شد و بدون برداشتن کتش از خونه زد بیرون!
* * * * * *
با احتیاط درو باز کردم. دیشب آرمان تمام شب رو جلوی خونمون بود و یه لحظه هم نرفت.
نمیدونستم الان رفته یا نه چون ماشینش و ندیدم.
نگاهی به دو طرف کوچه انداختم و وقتی ندیدمش نفس راحتی کشیدم و بیرون اومدم.
کور خوندی آرمان خان اگه فکر کردی با این کارات می بخشمت!
با بوق ماشین کنارم ایستادم و دیدمش!
از ماشین پیاده شد و گفت
_میشه سوار بشی؟
اخم کردم و گفتم
_با اتوبوس می‌رم.
یه قدم نرفته بودم که جلومو گرفت.
نگاهش و به لب پاره شدم انداخت و گفت
_بیشتر از این عذابم نده سوگل سوار شو.

با اخم گفتم
_سوار بشم که بیشتر بزنیم؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_من غلط بکنم.دیشب وقتی اون طوری گفتی از خود بی‌خود شدم بعدشم مثل سگ پشیمون شدم. اصلا برای جبران بزن تو صورتم اگه دلت خنک میشه هر چه قدر دلت میخواد بزن.
سری به طرفین تکون دادم که گفت
_سوار شو.
بیشتر از این لجبازی نکردم و سوار شدم.
سوار شد و به جای اینکه ماشین و راه بندازه نگاهم کرد.
پوزخند زدم و گفتم
_قرار دیشب تون خوش گذشت؟
نگاهش کردم که دیدم معنادار بهم زل زده انگار داشت میگفت کور بودی ندیدی تا صبح جلوی خونتون بودم؟
زبون باز کرد و گفت
_من وقتی اون امضا رو زدم دیگه توی فکرمم بهت خیانت نکردم سوگل.
حرفش کنایه داشت. منظورش این بود که تو خیانت کردی!
دستش و به سمت صورتم دراز کرد و انگشت شصتش رو روی زخم کنج لبم گذاشت و گفت
_خیلی درد کرد؟
بی تعارف سر تکون دادم که گر گرفت. اینو از صورت قرمزش فهمیدم.
سرش رو جلو آورد و روی همون زخم کنج لبم و بوسید و گفت
_جبران می‌کنم!
با لحن تلخی گفتم
_جبران نمیخوام آرمان! فقط راحتم بذار. مثل همین دو هفته ای که از کنارم رد میشدی جواب سلامم نمی‌دادی.
دستم و محکم گرفت و گفت
_دیگه ولت نمیکنم.
از این حرفش مثل چی قند تو دلم آب شد اما با اخم گفتم
_خوب نمیخوای راه بیوفتی دانشگاه دیر شد.
استارت زد و گفت
_راه می‌افتم اما دانشگاه نمی‌ریم.
با چشمای گرد شده پرسیدم
_پس کجا می‌ریم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_یه جا که از دل کوچولوت ناراحتیا در بیاد.

ابرو بالا انداختم و خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون که اجازه نداد و با یه دستش رانندگی کرد.
رومو سمت پنجره بر گردوندم و لبخند محوی زدم.
کل مسیر یه لحظه هم دستم و ول نکرد.
روبه روی یه کافه نگه داشت و گفت
_صبحونه که نخوردی؟
سری به طرفین تکون دادم که گفت
_خوبه!
پیاده شد و در سمت منو باز کرد و دستش و به سمتم گرفت..پشت چشمی نازک کردم و بدون گرفتن دستش پیاده شدم.
بیخیال نشد و دستم و محکم گرفت.
نگاهی از گوشه ی چشم بهش انداختم و چیزی نگفتم.
وارد کافه که شدیم یه پسر از پشت صندوق بلند شد و با چشمای گرد شده گفت
_خواب می‌بینم؟
به این سمت اومد و آرمان و بغل کرد و بعد از کلی ابراز دلتنگی انگار متوجه ی من شد که گفت
_معرفی نمی‌کنی؟
خواستم بگم از فامیلاشم که دستش و دور کمرم انداخت و گفت
_خانوممه!
نفسم بند اومد.. چه قدر بی جنبه بودم من.
پسره با چشمای گرد شده گفت
_ازدواج کردی یعنی؟ آقا تبریک میگم چه قدر هم بهم میایین!
با اخم گفتم
_اصلا هم به هم نمیاییم…
آرمان خندید و گفت
_خانوم قهره باهام.
پسره سر تکون داد و گفت
_یه جا دارم مخصوص تازه عروس دامادایی که قهر کردن بیایین دنبال من!
از پله ها بالا رفت.واقعا چرا انقدر بی جنبه بودم که با یه حرفش این طوری بشم؟این طوری میخواستم ازش فاصله بگیرم؟
طبقه ی بالا یه قسمت دنج و باحال رو نشونمون داد و گفت
_شما اون جا باشید تا من بگم میزو براتون بچینن هیچ مشتری دیگه ای هم راه نمیدم طبقه ی بالا خاطرتون جمع.
خودش رفت پایین. روی مبل گوشه ترین قسمت نشستم و آرمان هم کنارم نشست.
رومو ازش برگردوندم که دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و برگردوند.
با لذت گفت
_لبات و چرا این مدلی کردی؟؟

با اخم گفتم
_چون که قهرم..
دوباره لب هام و جمع کردم و سرم و پایین انداختم که گفت
_معذرت می‌خوام.
شوکه شدم. واقعا آرمان بود که معذرت خواهی می‌کرد؟کنج لبم و نوازش کرد و پچ زد
_اجازه می‌دی زحماتو انقدر ببوسم که جاش خوب بشه؟
با لب های آویزون سری به طرفین تکون دادم.
خیره نگاهم می‌کرد در حالی که یه لبخند محو روی لبش بود.
کلافه گفتم
_اینجوری زل نزن بهم دیگه…
بدون این‌که نگاه ازم برداره زمزمه کرد
_چه جوری؟
_کلا به من زل نزن هیز این همه دوست دختر داری برو به اونا زل بزن.
تا خواست جواب بده یه نفر از پله ها بالا اومد. سریع فاصله مو با آرمان زیاد کردم.
کلی چیز میز روی میز گذاشت و بعد از کلی خم و راست شدن رفت.
با همون لب های آویزون خواستم حرفی بزنم که بی تعارف خم شد سمتم و محکم لبم و بوسید.
نفسم بند اومد. بوسه ش چنان لذتی بهم داد که بی رمق شدم.
لبخند زد و گفت
_هر باری که لبات و اینجوری کردی می‌بوسمت حتی اگه وسط خیابون باشه.
نگاهم به دوربین افتاد و نالیدم
_اینجا هم کم از خیابون نداره آخه چه قدر بی‌شعوری آرمان آبروم رفت.
خندید و گفت
_بخور که ادامش تو ماشینه

سوار ماشین که شدیم گفتم
_برو سمت خونمون.
با خنده نگاهم کرد که با حرص گفتم
_آبرومو بردی. از تو دوربین دید مارو.. وای خدا علنا با نگاهش داشت مسخرمون میکرد..
خواست دستم و بگیره که چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_آرمان ما برای چی عقد کردیم؟مجبور شدیم مجبورررر… پس طوری رفتار نکن انگار عاشق و معشوق همیم. به جای این کارا یه لطفی بکن که از هم جدا بشیم. چه میدونم معتاد شو… بمیر! اما تا قبل از اینکه عروسی بگیرن این مسخره بازی و تموم کن.
اخم کرد و گفت
_مسخره بازی؟
_آره مسخره بازی… هزار تا دوست داری که بخوای ببوسیشون یا دستشونو بگیری. با همه میتونی باشی اما من نمیخوامت!
عصبی شد و بدتر از من داد زد
_اگه نمیخواستی دیشب چرا ازم دفاع کردی؟ خیلی راحت میتونستی بگی بار چندممه کتک میزنم و جدا بشی…اونی که باید این ازدواج و بهم میزد تو بودی نه من اما حاضر نشدی یه معاینه ی ساده بری تا همه بفهمن منه خاک بر سر بکارتت و نزدم. فعلا که همه ی بدبختیاش رو دوش منه. همه به چشم یه آدم هوس باز هرزه نگام میکنن که دختر دایی مو گول زدم.
_نیستی؟هم هوس بازی هم هرزه!
مثل لبو سرخ شد. استارت زد و غرید
_بهت نشون میدم هوس بازی چیه.

ماشین و راه انداخت و با سرعت روند.چند دقیقه ی بعد توی پارکینگ خونش پارک کرد.
با اخم گفتم
_گفتم منو برسون خونه ی خودم نه اینجا.
اعتنایی به حرفم نکرد و پیاده شد.
در سمت منو باز کرد و دستم و کشید.
عصبی گفتم
_چته وحشی؟
دستم و دنبال خودش کشوند. از شانسش آسانسور توی همون طبقه بود.. هلم داد داخل و خودشم اومد و دکمه رو زد.
_تو زده به سرت نه؟چی کار می‌خوای بکنی؟
با اخم گفت
_می‌خوام معنی هوس بازی و نشونت بدم.میخوام حالیت کنم.زنمی اما دست بهت نمیزنم اون وقت هرزه م؟هوس بازم؟من که اسمم بد دررفته چرا باهات حال نکنم عزیزم؟
رنگ از رخم پرید.آسانسور که ایستاد دستم و دنبال خودش کشید.
در خونه رو باز کرد و باز شوتم کرد داخل.
با وحشت گفتم
_تو این کار و نمیکنی آرمان.
شالم و از سرم در آورد و دکمه های مانتوم و دونه دونه باز کرد و غرید
_چرا نکنم وقتی عالم و آدم متهم کردن؟زنمم باید بفهمه هوس بازی یعنی چی…
پشت بند حرفش با خشم لب هام و حبس کرد

دکمه های مانتو مو یکی یکی باز کرد و از تنم درش آورد.
دستش که زیر تاپم رفت رنگ از رخم پرید.
اگه کاری می‌کرد و همه چی و می فهمید… اگه ميفهميد به همه می‌گفت خودشم از پیشم می‌رفت اون وقت…
لب هاش و که جدا کرد با چشمای نیمه باز نگاهش کردم و گفتم
_اگه این کار و بکنی بعدش خودم و می‌کشم آرمان… به قرآن می‌کشم!
خیره نگاهم کرد و با خشم عربده ای کشید و به دیوار مشت کوبید.
دستش و لای موهاش فرو برد و داد زد
_چرا انقدر عذابم میدی؟
اشکم در اومد و مظلوم نگاهش کردم. کاش ميفهميد من بیشتر از اون عذاب می‌کشم..کاش…
عصبی گفت
_گریه نکن سوگل وگرنه کار نیمه تموم مو تموم میکنم.
اشکام و پاک کردم که با همون خشمش گفت
_آخه رو چه حسابی میگی هوس بازم؟اوکی قبل از عقد دوست دختر داشتم غلط کردم… اگه می‌فهمیدم بعدا عشقم واسه این منو پس می‌زنه من گه می‌خوردم نگاه به دختر جماعت بندازم. اما از وقتی به تو تعهد دادم سمت دختر دیگه ای نرفتم.
مات نگاهش کردم. گفت عشقم؟؟ ‌ یعنی اونم…
با دیدن نگاه مات بردم انگار متوجه ی حرفی که زده شد…
تا خواست حرف بزنه تند مانتو مو برداشتم و گفتم
_من باید برم.
کلافه نگاهم کرد. شالم و روی سرم انداختم که جلوم ایستاد..

بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_برو کنار آرمان می‌خوام برم!
بازوهام و گرفت و گفت
_بمون… اذیتت نمی‌کنم.
نگاهش کردم. خدا می‌دونست چه قدر دلم می‌خواست بمونم.
بغلم کرد و گفت
_یه ساعتم که ازم دوری حالم بده. بمون!
کیفم از روی ‌شونم افتاد و این بار عقلم و پس زدم و دستامو محکم دور گردنش حلقه کردم.
از روی زمین بلندم کرد و به سمت اتاق خواب رفت و درو با پاش بست
* * * *
چشمام و باز کردم و باهاش چشم تو چشم شدم. خواب آلود کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم
_ساعت چند شده؟
_سه ظهر!
دوباره چشمام و بستم و گفتم
_می‌خوام تا فردا بخوابم درس و دانشگاه خیلی خستم کرده.
پلکامو که باز کردم دیدم همچنان بهم زل زده.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_تو نخوابیدی؟
سر تکون داد
_چرا منم الان بیدار شدم.
بر خلاف زبونش چشماش یه چیز دیگه می گفتن.
خودم و نزدیکش کردم. فقط همین یه بار خدا جونم فقط همین یه بار…
کامل توی بغلش فرو رفتم و سرم و روی سینش گذاشتم و چشمام و بستم.
دستش دورم حلقه شد و نفس عمیقی لای موهام کشید

آرامشی داشتم که تا حالا توی زندگیم تجربه نکرده بودم.نمی دونم چه قدر توی اون حالت موندیم که جا به جا شدم و نشستم.
با لذت نگاهم کرد. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم
_آخییییی چه خوب از شر دانشگاه راحت شدم. می‌گما تو چه استاد خوبی هستی باید توی گینس ثبتت کنم. استادی که دانشجو شو به جای دانشگاه می‌بره تا کمبود خواب شو جبران کنه.
ابرو بالا انداخت و گفت
_ولی می‌دونی که امشب و باید بشینیم و تا صبح جزوه بخونیم؟
ناله م بلند شد و گفتم
_نهههه لطفا! فرار می‌کنما…
ابرو بالا انداخت و گفت
_می‌تونی از دست من فرار کنی؟
خیره بهش گفتم
_پس چی؟دست به فرارم خیلی خوبه.
جلو اومد و گفت
_منم دست به گرفتنم خیلی خوبه.
تند از جام پریدم و شروع به دویدن کردم که گفت
_وایستا ببینم.
دنبالم دوید..جلوی مبل ایستادم که رو به روم ایستاد. زبونم و تا ته در آوردم و گفتم
_نمی تونی منو بگیری…
پرید روی مبل که جیغی زدم و رفتم توی آشپزخونه.
از روی اپن پرید توی آشپزخونه و گفت
_دیگه تو مشتمی.
چسبیدم به در و دنبال یه راه فرار بودم که دوید سمتم. جیغ کشیدم و خواستم از سمت دیگه برم که دستگیرم کرد. منو روی کولش انداخت و گفت
_بهت که گفتم.
به کتفش کوبیدم و گفتم
_بازم فرار می‌کنم.
خندید و گفت
_دیگه تو چنگ خودمی خانوم موشه!

* * * *

دستم از زیر چونم در رفت و سرم محکم پایین افتاد که پری گفت
_تو دیشب نخوابیدی؟
با چشمای خمار سرم و روی میز گذاشتم و همزمان صدای آرمان در اومد
_اگه خوابتون میاد تشریف ببرید بیرون!
انقدر غرق خوابم بودم که یادم رفت توی کلاسیم و با یاد دیشب غرق خواب گفتم
_ولم کن آرمان بذار بخوابم.
با صدای خنده ی بچه ها خواب از سرم پرید و سیخ نشستم.. آرمان با سرزنش نگاهم کرد. تند گفتم
_ببخشید استاد زند!
یکی با خنده گفت
_انگار خواب استاد زند و می‌دیدی. تو خوابم خیلی صمیمی بودی که آرمان میگی.
با این حرفش همه شیر شدن و هر کی یه تیکه ای پروند.
با داد آرمان همه خفه شدن
_ساکت…
نگاهی به من انداخت و گفت
_شما هم برو بیرون تا خوابت بپره.
با حرص نگاهش کردم.. خوبه دیشب خودش بیدار نگهم داشت.
دست به سینه نشستم و گفتم
_نمیرم.
توی دلم گفتم
_یک کلمه حرف بزنی بد ازت انتقام می‌گیرم
بر خلاف انتظارم چیزی نگفت و مشغول تدریسش شد.
سرم و روی میز گذاشتم و کتابم ایستاده جلوم گذاشتم و چشمام و بستم و بشمار سه خوابم برد.
با نوازش صورتم چشم باز کردم و با دیدن آرمان نیشم شل شد.
نگاهی به اطراف انداخت و خم شد و گونه مو بوسید و زمزمه کرد
_انقدر خوردنی هستی تو کلاس نمیگی کار دستت میدم جلو همه؟

🍁🍁🍁🍁

سیخ نشستم و با دیدن کلاس خالی ترسیده گفتم
_همه رفتن؟
سر تکون داد که سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم
_تو کی میخوای بفهمی اینجا ایرانه بابا بو ببرن دو تامون بدبختیم
ابرو بالا انداخت و گفت
_چیو بو ببرن؟
بی حواس گفتم
_اینکه زنتم.
لبخند محوی زد و گفت
_خوب زنمی
خجالت زده گفتم
_هستم اما نباید کسی بفهمه دردسر میشه.این طوری که تو می چسبی به من…
دستم و گرفت و بلندم کرد و با لبخند معناداری گفت
_خوب زنمی!
خندم گرفت که بی طاقت سر خم کرد و گوشه ی لبم و بوسید.
تحلیل رفته نگاهش کردم که چشمکی زد و کیفش و برداشت. جلوی چشمای مات بردم از اتاق بیرون رفت.
* * * * *

با شنیدن حرفش وا رفتم که گفت
_زنگ بزن آرمان امشب بیاد اینجا. اینا رو به خودش بگم.
بغضم گرفت. مگه همین و نمیخواستم؟
با ناراحتی گفتم
_خوب حالا نمیشه یه فرصت دیگه بهش بدین؟
با اخم گفت
_حتما باید دخترم و سیاه و کبود کنه؟به جهنم که هر غلطی کرده خودم مواظبتم اما تو رو دست ارمان نمیدم

ملتمس به مامان نگاه کردم که شونه بالا انداخت بابام با تحکم گفت
_اگه زنگ نمیزنی خودم زنگ بزنم؟
سری به طرفین تکون دادم و به اتاق رفتم.اگه اینو می گفتم حتما خیلی خوشحال میشد که می خواد از شرم راحت بشه.
خوب منم خوشحالم مگه چیه؟؟؟؟
با حرص موبایلم و برداشتم و شمارش و گرفتم.صداش که توی گوشم پیچید همه چی یادم رفت
_جانم؟
بغضم گرفت و گفتم
_آرمان…
نگران گفت
_سوگل خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_آره آره خوبم می خواستم بهت بگم اگه کاری نداری می تونی بیای خونه ی ما؟
_نه کاری ندارم داشتم می رفتم سمت خونه چی شده؟
لب گزیدم و گفتم
_بیا… می فهمی.
قطع کردم و اشکم در اومد…خوشحال باش سوگل همه چی تموم شد. دیگه استرس اینو نداری که یه روزی بفهمه و ازت متنفر بشه.
نیم ساعت بعد صدای زنگ در اومد.. دستم و روی قلبم گذاشتم و از پنجره نگاهش کردم که داشت میومد داخل… چه قدر خوشتیپ بود…و چه قدر دست نیافتنی…
جرئت بیرون رفتن از اتاق و نداشتم برای همین روی تخت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.حتی نمی خواستم گوش کنم چی بهم می گن… دلم نمی خواست خوشحالی آرمان و ببینم.
هنوز ده دقیقه گذشته بود که در با شدت باز شد و آرمان با قیافه ی کبود شده اومد داخل.
تا قبل اینکه بفهمم چی شده به سمتم اومد و مچ دستم و گرفت.
بابام هم عصبی پشت سرش اومد و داد زد
_دخترمو دست تو نمیدم.
آرمان منو پشت خودش فرستاد و با خشم گفت
_ دادی دیگه دایی جان زنمه…تو هم نمیتونی هر وقت خواستی زنم و ازم بگیری.
مات به عصبانیتش نگاه کردم.

نوشته رمان تدریس عاشقانه پارت۲۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا