" /> رمان تبار زرین پارت ۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۹

رمان تبار زرین

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

به من گفت: «من مردی از سرزمین شما هستم.» پلک زدم و سرعت قدم‌هایم کند شدند.

پرسیدم: «از سیاتل هستی؟» قلبم توی گلویم می‌تپید ولی مرد با تعجب پلک زد.

جواب داد: «اوم… نه، سرزمین میانی.»

نگهبان پشت سرمان دوباره غرید: «وی‌یو.» این بار کمی بی‌صبرانه‌تر و بسیار ترسناک‌تر بود مرد نگاه سریعی به سمت نگهبان انداخت، حالت و رفتارش مصرانه‌تر شد.

دییندرا هشدار داد: «دکس خوششون نمی‌آد که با عروسشون صحبت کنین. ایشون از سرزمین شما نیستن، اهل سرزمین دیگه‌ای هستن ولی الان دیگه کورواکی و ملکه ما هستن. به شما نصیحت می‌کنم دور شید.»

مرد دییندرا را نادیده گرفت، کاری که ابداً از آن خوشم نیامد و نگاهش را روی من نگه داشت.

مرد گفت: «گفته می‌شه به سختی خودتون رو تطبیق می‌دین.»

دییندرا تشرزنان جواب داد: «مشکلی ندارن.»

مرد دوباره او را نادیده گرفت و با من حرف زد و گفت: «با پادشاهتون جنگیدین.»

خواستم جواب بدهم: «من-» ولی دییندرا توی حرفم پرید.

«ایشون یه ملکه جنگجو هستن. ملکه جنگجو روحی آتشین داره. این یه افسانه‌ست. دور شو.»

سکوی شاه‌نشین در حال نزدیک شدن بود و نگاه مرد به سمت آن رفت، ترسی که نتوانست پنهانش کند، روی صورتش نقش بست و جنگجو دوباره غرید: «وی‌یو!» و نگاه مرد به سرعت به سمت من برگشت.

چشمانش عمیقاً در چشمانم نگاه کردند و با پافشاری گفت: «اسم من جفریه داکشانا و یادتون باشه که من یه دوستم.»

احساس کردم ابروهایم در هم گره خوردند و ناگهان دیگر هیچ جنب و جوشی در اطرافمان نبود چون از بین جمعیت خارج و وارد محدوده سنگی و خلوت جلو سکوی شاه‌نشین شدیم.

نگاهم را از جفری برداشتم و به شاه‌نشین نگاه کردم.

نفس تند و تیزی کشیدم.

آتشدان‌ها در هر دو سمت و پشت آن روشن بودند.

و لهن آن‌جا بود.

دوباره رنگ‌آمیزی شده بود، خط‌های پهنی روی چشم‌هایش کشیده شده بود، سه خط هم روی گونه‌هایش بود، خط پهنی هم از روی گونه کشیده شده و از روی ترقوه‌اش گذشته و از میانه سینه‌اش رد شده و تا نزدیکی لنگش پایین آمده بود. خط‌های باریک‌تری از روی شانه‌هایش با حالت کمان‌شکلی روی عضلات سینه‌اش و از آن‌جا تا روی دنده‌هایش کشیده شده بودند حلقه‌های سیاه‌رنگی روی عضلات برجسته ساعدش کشیده شده بود. کمربند پهنی از صفحه‌های بشقاب مانند طلا به کمرش بسته بود که تا روی پهلوهایش پایین می‌آمد.

و موهایش باز بودند، هیچ دم اسبی در کار نبود، گیس نشده بودند، موهای بلند و ضخیمش پیچ و تاب خورده و روی کمر، شانه‌ها و صورتش ریخته بودند.

حس کردم ریه‌هایم شروع به سوختن کردند.

یا خود خدا… شوهرم خیلی جذاب بود!

هنگامی که وارد محوطه خلوت شدیم سرش بلند شد و حتی با این‌که به ما نزدیک نبود، ولی هنگامی که نگاهش به سمت جفری افتاد صورتش با حسی که فقط می‌شد غضب توصیفش کرد، منقبض شد.

اوه اوه.

به قدم برداشتن در محوطه خلوت ادامه دادیم و من سرم را برگرداندم و به جفری نگاه کردم. سرعتش را کم کرد، برگشت و به سرعت خودش را در بین جمعیت گم و گور کرد.

هنگامی که دست دییندرا دستم را فشرد، به سمتش برگشتم. نجواکنان به من گفت: «بعداً در موردش صحبت می‌کنیم.» سر تکان دادم و نگهبان‌ها ما را به سمت لهن راهنمایی کردند.

از پله‌ها بالا رفتیم و هنگامی که به حضور پادشاه‌شان رسیدم، نگهبان‌ها دور شدند و دییندرا از من فاصله گرفت. نگاهش از سر تا نوک پا من را از نظر گذراند ولی هیچ واکنشی نشان نداد که یک جورهایی مزخرف بود چون هفت زن سخت تلاش کرده بودند تا من را آماده کنند. اغلب احساس نمی‌کردم خیلی جذاب شده باشم ولی حالا این حس را داشتم و خیلی خوب می‌شد اگر او هم یک واکنشی به من نشان می‌داد. مثلاً لب‌هایش تاب می‌خوردند، نگاهش گرم می‌شد یا چشمکی می‌زد. هر چیزی.

ولی هیچ واکنشی از طرف او نگرفتم. مطمئناً هیچ چیزی نگرفتم. نگاهش را از من برداشت و فریادزنان چیزی گفت و بعد روی تخت خودش نشست، به جلو خم شد و آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت. بعد به یک سمت خم شد و به وضوح اعلام کرد که من جلوی دید کوفتی‌اش را گرفته‌ام.

خدایا، از وقت‌هایی که این‌طوری رفتار می‌کرد متنفر بودم و این حسم را با چشم‌غره‌ای که به سرش و موهای خوشگل کوفتی مشکی‌اش انداختم.

حتی نگاهی هم به من نینداخت.

دییندرا بازویم را گرفت، من را کنار و به سمت تخت سفیدم کشید. دستی به شانه‌ام کشید و اشاره کرد که باید بنشینم.

برگشتم و حینی که دییندرا در سمت چپم می‌ایستاد، روی بالشتک طلایی‌ام نشستم. به محض این‌که باسنم روی بالشتک قرار گرفت، لهن با فریاد بلندی چیزی گفت و افرادی شروع به نواختن طبل‌های کوچکی کردند.

به او نگاه کردم که ببینم هنوز هم روی آرنج‌هایش تکیه داده بود یا نه. نگاهش به دوردست دوخته شده بود و من مانده بودم که اگر او حتی نمی‌خواست به من نگاه کند، فایده بیرون آمدنم در چه بود.

مردی که در شب مراسم عروسی دیده بودم که ردای سیاه پوشیده بود و موهایی کوتاه داشت را دیدم. (هیچ کدام از جنگجوها هم موهایشان را بلند نمی‌کردند.) با عجله جلو آمد و جلوی شاه‌نشین ایستاد. لهن نعره‌زنان دستور دیگری به او داد و مرد تعظیم کرد و با عجله رفت.

تازه آن موقع بود که متوجه شدم با وجود تابش شدید خورشید و روشن بودن آتشدان‌ها هوا به شدت گرم بود. قرار بود این بیرون برشته شوم، آن هم از بیشتر از یک جهت.

دییندرا زیر گوشم نجوا کرد: «اون خواجه‌ست.» به سمتش برگشتم و او سرش را به سمتم خم کرد.

«می‌بخشید؟»

با چانه‌اش به مردی که ردای مشکی پوشیده بود اشاره کرد و گفت: «خواجه. اون رئیس مأمورهاییه که دنبال عروس‌هایی برای مراسم شکار می‌گردن. همین‌طور مسئول مراسم شکار و جشن‌هاست. مسئول مراسم انتخاب جنگجوهاست و وقتی هم که انتخاب شدند، اون کسیه که تصمیم می‌گیره کی توسط کی آموزش داده بشه و وقتی هم که به سن مناسب رسیدن کی باید به کی خدمت کنه. جنگجوها سال‌ها به عنوان چیزی که ما بهش می‌گیم کارآموز زندگی می‌کنن، پیش از این‌که برای اولین قتل‌شون فرستاده بشن، سال‌ها هم زمان هم آموزش می‌بینن و هم خدمت می‌کنن. و وقتی که کوچ می‌کنیم، زمانی که دکس یه اردوگاه انتخاب می‌کنن خواجه کسیه که سازمان‌دهی چادرها رو به عهده داره، باید مطمئن بشه که احشام، چهارپایان و اسب‌ها در مسیر باد قرار بگیرن و مزاحمت اینجاد نکنن. و کارهایی رو انجام می‌ده که دکس علاقه‌ای بهشون ندارن.»

روی چیزی که گفته بود گیر کرده بودم.

«اون یه خواجه‌ست؟»

دییندرا سر تکان داد. «دکس پیش از پادشاه لهن خودش اون کار رو کرد. من تماشا کردم. همه تماشا کردن. روی همین سکو انجام شد.»

وای خدای من!

با نفسی بند آمده به او نگاه کردم. «چرا؟»

سرش را تکان داد. «کسایی هستن که…» مکثی کرد. «نوع خودشون رو…» دوباره تردید کرد. «ترجیح می‌دن…»

وحشت‌زده از این‌که این حرف‌ها به کجا ختم می‌شد، پرسیدم: «اون یه همجنس‌گراست؟»

دییندرا پرسید: «یه چی؟»

توضیح دادم: «مردها رو دوست داره، با اون‌ها رابطه داره.»

سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «این طوری بود.»

هورا!

«اون‌ها…» حالا نوبت من بود که مکث کنم. «اجازه همجنس‌گرایی نمی‌دن و-؟»

دییندرا سرش را تکان داد. «نه دکس لهن اجازه می‌ده. به نظر می‌رسه براش اهمیتی نداره. فقط کسانی رو مجازات می‌کنه که دیگران رو که علاقه‌ای به این کار ندارن مجبور به انجامش می‌کنن. هرچند دکس پیشین…» حرفش تبدیل به زمزمه‌ای شد. «اصلاً خوشایند نبود.»

شرط می‌بستم که همین طور بود. پذیرفتنی هم نبود. شدیداً غیرقابل پذیرش و شریرانه بود.

لب‌هایم را به هم فشردم و به جلو نگاه کردم.

دییندرا به حرف زدن با من ادامه داد: «طرد شده بود داکشانا سرسی، ولی دکس لهن به یاد داشت که اون زیر فرمان پدرش جنگجوی خوبی بود. به یاد داشت که ذهن تیزهوش و هشیاری داشت. مأمورها رو فرستاد تا پیداش کنن و این مقام رو بهش داد. افتخار خیلی بزرگیه.»

سر تکان دادم، در این مورد کمی احساس بهتری پیدا کردم. فقط کمی و حتی به خاطر این‌که لهن چنین کارهایی می‌کرد احساس بهتری پیدا کردم ولی ذهنم به خاطر این‌که داشتم به محوطه خلوت نگاه می‌کردم و اتفاقی در شرف وقوع بود، درگیر شد.

بعد آن اتفاق افتاد.

زمزمه‌کنان به دییندرا گفتم: «ممکن نیست این اتفاق بیفته.»

به پسر کوچولوهایی که جلوی ما و روی زمین سنگی پایین شاه نشین صف کشیده بودند نگاه کردم. نگاه سریعی به کنار دستم به من نشان داد که لهن روی تخت سیاهش در کنارم نشسته بود، هنوز هم به جلو خم شده، آرنج‌هایش روی زانوهایش و نگاهش هم روی پسرها بچه‌ها بود. نگاهم را روی پسرها برگرداندم و دیدم که هر کدام کمربندی بسته بودند که حامل دو چاقو روی پهلوهایشان بود و هر کدام نواری چرمی روی سینه‌های کوچک خود داشتند که به غلافی در پشت سرشان متصل می‌شد و شمشیر کوچکی را نگه می‌داشت. دقیقاً شبیه جنگجوهای بزرگسال. همین‌طور دیدم که چاقوها از چوب ساخته شده بودند.

در آخر هم متوجه که این پسرها نباید بیشتر از چهار یا پنج سال داشته باشند.

این‌جا چه خبر بود؟

با صدای لرزانی نجواکنان صدا زدم: «دییندرا.»

در جواب زمزمه کرد: «این رسم اون‌هاست.» لب‌هایش به گوش‌هایم نزدیک بود من سرم را برگرداندم و در چشمانش نگاه کردم.

هیس‌هیس‌کنان گفتم: «اون‌ها پسربچه هستن!»

«ملکه من، این رسم اون‌هاست.»

«ولی-»

حرفم را به خشکی قطع کرد. «بنشینید، تماشا کنین، گوش کنین ولی خودتون و پادشاه‌تون رو سرافکنده نکنین. این کار رو نکنین. وقت‌هایی هست که می‌تونین با پادشاه‌تون مخالفت کنین. وقت‌هایی هست که می‌تونین حرف خودتون رو به کرسی بنشونید، ایشون این رو به وضوح نشون دادن. ولی داکشانا سرسی این یه مراسم حیاتی برای کورواکه، آینده قبیله رو ضمانت می‌کنه، بنابراین الان یکی از اون وقت‌ها نیست.»

در چشمانش خیره شدم و او هم به زل زدن در چشمانم ادامه داد.

سپس نفس عمیقی کشیدم.

دقیقاً همان لحظه‌ای که لهن فریادزنان دستوری داد به روبه‌رو نگاه کردم. پسربچه‌ها بلافاصله پخش شدند و با شمشیرها و چاقوهای چوبی و مشت‌ها و پاهای کوچکشان آرایش جنگ گرفتند.

وای مرد. از این خوشم نمی‌آمد. خوشم نمی‌آمد چون بازی نبود. پسربچه‌های کوچک داشتند به خاطر تلاش زیادی که می‌کردند و درد می‌غریدند.

هنگامی که پسرها داشتند در پیش روی من با همدیگر مبارزه می‌کردند، دییندرا زیر گوشم گفت: «دکس باید سوگند اون‌ها برای انتخاب شدن رو ببینه. پدرهای اون‌ها زمان زیادی رو برای آماده کردنشون برای مراسم انتخاب صرف کردن و پدر و مادرهاشون اون‌ها رو به این‌جا آوردن. امیدوارن و حتی دعا می‌کنن که اون‌ها جنگجوهای برگزیده بشن.»

پرسیدم: «و اگه انتخاب بشن، خونه‌هاشون رو ترک می‌کنن تا آموزش ببینن؟» نگاهم را از مبارزات آن پایین برنداشتم.

«درسته و تا زمانی که اولین قتل‌شون رو انجام ندادن، دیگه هرگز به خونه برنمی‌گردن. که معمولاً توی سن هفده یا هجده سالگیه.»

خدایا، این دیوانگی بود. تا آن موقع دیگر حتی یادشان هم نمی‌آمد که پدر و مادرشان چه کسانی بودند!

بعد مردی که ردای سیاه به تن داشت را دیدم که در بین میدان نبرد شروع به قدم زدن کرد. دست‌هایش را در بالای سر پسرهای در حال تقلا بالا می‌برد و نگاهش به لهن که روی شاه نشین نشسته بود، دوخته می‌شد. به سمت لهن برگشتم و او را دیدم که چانه‌اش را بالا گرفت و به ثانیه نکشیده سرش را به معنی نه تکان داد. دوباره به مرد ردا پوش نگاه کردم که به راه رفتن ادامه داد، دستش را بالای سر پسرها بالا می‌گرفت و بعد دست پسرها را بالا می‌کشید، آن‌ها را به یک سمت می‌فرستاد. جایی که آن‌ها سلاحشان را غلاف می‌کردند (البته اگر هنوز سلاحشان را داشتند) و همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و پسرهای دیگری که به کناری پرت می‌کرد (بله دقیقاً پرت می‌کرد) به این معنی بود که پذیرفته نشده بودند. این پسرها سریع از محوطه به کناره می‌رفتند و در بین جمعیت تماشاچی‌ها گم می‌شدند. احتمالاً به دنبال پدر و مادرهایشان می‌گشتند.

این ماجرا مدتی طول کشید، پسرها خیلی زیاد بودند و من در زیر نور خورشید سوزان و گرمای برشته کننده آتشدان‌ها دو پسر آخری که از هم جدایشان کردند را تماشا کردم. یکی از آن‌ها واقعاً خونین و مالین بود که به طرفی پرت شد. آن یکی هم به سمت جمعیت انتخاب شده فرستاده شد.

مرد ردا پوش فریادزنان دستوری داد و پسرها در جلوی پله‌های سکو صف بستند. حس کردم لهن در کنارم حرکت کرد، به او نگاه کردم و دیدم که آرام از جا برخاست و از پله‌ها پایین رفت.

زمانی که دو پله بالاتر از بچه‌ها بود، در جلوی پسرها شروع به قدم زدن کرد. تنها چیزی که از او می‌توانستم ببینم پشت عضلانی‌اش بود و همین‌طور خط رنگ‌آمیزی روی ستون فقراتش، کمان‌هایی از روی خط روی ستون فقراتش بیرون زده و به سمت دنده‌اش می‌رفتند. حواسم پرت شد و کنجکاو شدم چه کسی پشتش را نقاشی کرده بود. آرام تا آخر صف رفت و بعد دوباره برگشت.

بلافاصله برگشت و دوباره شروع به حرکت کرد. جلوی هر پسر می‌ایستاد، دستش را با کف دست رو به جلو و انگشتان باز بالا می‌گرفت. بعد یا با انگشتانش به کناری اشاره می‌کرد و یا کف دستش را روی به پایین می‌گرفت. کسانی که اشاره انگشت را می‌گرفتند با ناراحتی می‌رفتند و کسانی که کف دست رو به پایین را می‌گرفتند با نیش باز زانو می‌زدند و با پایین آوردن سر تعظیم می‌کردند.

هنگامی که کارش تمام شد و آخرین پسری که اشاره انگشت را گرفته بود دوید و در بین جمعیت ناپدید شد، طبال‌ها متوقف شدند و لهن شروع به حرف زدن با صدای بلند کرد.

هنگامی که او در جلوی صف پسربچه‌ها قدم می‌زد و فریادزنان حرف‌هایی می‌زد که احتمالاً آن بچه‌ها حتی معنایش را نمی‌فهمیدند، صدای دییندرا در کنار گوشم حرف‌های او را ترجمه می‌کرد.

بعد از این‌که لهن به سینه خودش مشت زد، دییندرا گفت: «شما حالا جنگجوهای کورواک هستین.» بعد از این‌که لهن بدون این‌که نگاهی به من انداخته باشد بازوی عضلانی‌اش را به سمت من تکان داد و بعد آن را پایین انداخت، دییندرا گفت: «به ملکه زرین‌تو خدمت کنین. حالا دیگه هیچی نیستین به جز اسب بین پاهاتون، پولاد توی چنگتون، خون روی زبان‌هاتون. پیروزی تنها چیزیه که باید روش تمرکز کنین. هیچ راه دیگه‌ای برای شما وجود نداره. مادر ندارین. پدر ندارین. به جز کسانی که رنگ روی تن‌شون دارن برادری ندارین. تنها لشکر رو دارین. شما لشکر هستین. به من خدمت می‌کنین، به ملکه‌تون و به قبیله‌تون. برده می‌گیرین، عروستون رو تصاحب می‌کنین. می‌غرین، عرق می‌ریزین و تخم‌تون رو می‌کارین تا جنگجوهای جدید به وجود بیارین. صاحب جان خودتون نیستین، قبیله صاحب جان شماست. شمشیرتون رو توی گوشت فرو می‌برین و این کار رو هم به خاطر قبیله می‌کنین. یه جنگجو بیدار می‌شین و یه جنگجو به خواب می‌رین و به عنوان یه جنگجو می‌میرین.»

خیلی‌خب، این مراسم انتخاب بدجوری اعصابم رو به هم ریخته بود ولی باید می‌پذیرفتم که سخنرانی خیلی خفنی بود.

دییندرا هنوز ترجمه‌اش را به پایان نرسانده بود که جمعیت ناگهان با تشویق و هلهله منفجر شدند و سر و صدایی به پا شد و جمعیت سریع از هم فاصله گرفتند و راهی باز کردند و جنگجوها که همه رنگ‌آمیزی شده بودند، با اسب‌هایشان یورتمه آمدند و مستقیم وارد محوطه خلوت شدند. حلقه زدند و افسارهایشان را کشیدند و هنگامی که جنگجوها نعره سر دادند و به سینه‌های خود مشت کوبیدند و بعضی‌ها هم شمشیرشان را از غلاف بیرون کشیده و به شمشیرهای هم می‌کوبیدند، اسب‌ها روی پاهای عقب خود بلند و سم‌های جلویی خود را در هوای گرم بالا بردند. جنجالی پرسر و صدا و خارج از کنترل بود. اسب‌ها به هم می‌خوردند، سم بعضی اسب‌ها به ران بعضی جنگجوها کوبیده می‌شد، پولاد به پولاد برخورد می‌کرد و جنگجوها نعره می‌کشیدند.

همه پسربچه‌ها بلند شده و برگشته بودند، باید قبول می‌کردم که وقتی به جنگجوهای بزرگسال نگاه می‌کردند لبخند بزرگ و دندان‌نمایی روی صورت‌هایشان نقش بسته بود. هیجان‌زده به نظر می‌رسیدند.

لهن با صدای بلند دستوری داد و همه بلافاصله بی‌حرکت ماندند، جنگجوها دست از افسار کشیدن برداشتند و نیم‌دایره‌ای به دور شاه‌نشین تشکیل دادند، اسب‌ها عقب کشیده شده و به گوشه‌ای برده شدند تا برای جمعیت زیادشان جای کافی به وجود بیاورند.

خیلی‌خب، آن‌ها خیلی نظم داشتند، بدون حتی ذره‌ای بی‌نظمی، باید می‌پذیرفتم که این هم ناجور باحال بود.

لحظه‌ای که کاملاً در جای خود قرار گرفتند، لهن فریاد کشید: «سوه توناک!» و دییندرا ترجمه کرد: «قبیله.»

تمام جنگجوها و جمعیت در جواب فریاد کشیدند. «سوه توناک!»

وقتی فریاد ساکت شد، لهن دوباره فریادزنان چیزی گفت، بعد به پسربچه‌ها پشت کرد و شروع کرد به بالا آمدن از پله‌ها و دییندرا در گوشم گفت: «حالا جشن می‌گیریم.»

هنگامی که طبل‌ها دوباره شروع به نواختن کردند، جمعیت هلهله سرداد و مرد ردا پوش پسربچه‌ها را به سمتی کیش کرد. جنگجوها هم به صف شروع به بیرون رفتن از محدوده خلوت کردند. ضرب طبل شدت گرفت و مردم به داخل محدوده دویدند. می‌خندیدند، هلهله می‌کردند و فریاد‌های قبیله از بین‌شان شنیده می‌شد. پاهایشان را به زمین می‌کوبیدند، زانوهایشان را بالا می‌بردند و بدن‌هایشان را تاب می‌دادند و بعد من تازه متوجه شدم که داشتند می‌رقصیدند.

.
لهن خیلی عادی از پله‌ها بالا آمد و بدون این‌که نگاهی به سمت من بیندازد و یا کلمه‌ای به من بگوید، شروع جشن و پایکوبی را از نظر گذراند.

بنابراین فهمیدم که وظیفه من در آن‌جا کامل شده بود و می‌توانستم از زیر آفتاب سوزان به چادر خنک خودم برگردم و با بچه ببرم بازی کنم و تصمیم بگیرم با زندگی دیوانه‌وارم چه کار کنم.

به سمت دییندرا برگشتم و پرسیدم: «حالا می‌تونم برم؟»

سرش به یک سم کج شد و ابروهایش در هم گره خوردند. «برین؟»

«خونه، اوم… برگردم به چادر.»

«ولی نه ملکه من، البته که نه. غذا می‌خوریم، نوشیدنی می‌خوریم، می‌رقصیم و جشن تا شب ادامه پیدا می‌کنه.»

داشت شوخی می‌کرد؟ هنوز حتی ظهر هم نشده بود.

«نمی‌تونم تا غروب خورشید زیر آفتاب بشینم دییندرا. شاه‌میگو می‌شم.»

«یه شاه‌میگو؟»

برایش توضیح دادم: «پوستم می‌سوزه و سرخ می شه.» و او لبخند زد.

«آه، که این‌طور. یه شاه‌میگوی بعد از پخت. هوشمندانه بود داکشانا سرسی.»

اصلاً سعی نداشتم باهوش به نظر بیایم. فقط داشتم سعی می‌کردم خودم را از سوختگی درجه سه نجات بدهم.

«دییندرا من جدی هستم.»

به من چشم دوخت، لبخندش محو شد و بعد با تردید به پادشاه نگاه کرد.

زیرلب گفت: «می‌بینم که این شغل فراز و فرودهای خودش رو داره.» بعد لهن را صدا زد، به او نگاه کردم و دیدم که سرش به سمت دییندرا برگشت، هنگامی که دییندرا داشت با او صحبت می‌کرد، به او نگاه کرد و بعد نگاهش برای کسری از ثانیه به بازوی من افتاد و دوباره به او نگاه کرد.

غرید: «می.» و نگاهش را از او برداشت.

دییندرا به من گفت: «ایشون گفتن نه»

باید شوخی‌اش گرفته باشد. ایشان هم باید شوخی‌اش گرفته باشد.

نالیدم: «ولی این بیرون جزغاله می‌شم!» لبش را گاز گرفت و شنیدم که لهن چیزی گفت.

به او نگاه کردم و بعد وقتی دییندرا شروع به ترجمه کرد، نگاهم را به سویش برگرداندم.

«ملکه زرین کنار پادشاهش می‌شینه.»

به لهن نگاه کردم. «واقعاً که لهن. آفتاب داغه، آتش‌ها داغن و پوست من مثل مال تو نیست. این-»

دییندرا همزمان با من داشت ترجمه می‌کرد و لهن حرف هر دوی ما را قطع کرد. «می.»

تشر زدم: «لهن!» به سمت من خم شد و چشمانش حالت وحشتناکی داشتند.

«می سرسی. می.»

خیلی‌خب، این شرایط سختی که در آن بودم یک خوبی داشت و آن هم این بود که برایم روشن کرد چه حسی در مورد بودن در این دنیا و به پاشاه وحشی‌ام داشتم.

و راهش هم این بود که دیگر کارم با این‌جا تمام شده بود. باید راهی برای بیرون رفتن از این دنیا پیدا می‌کردم.

به محض این‌که این امکان لعنت شده به وجود می‌آمد.

فصل نهم
جشن

شب دامنش را گسترانده بود، مشعل‌ها روشن شده بودند و به خاطر خشکی و کشیدگی پوستم می‌دانستم که حسابی جزغاله شده بودم.

دییندرا اشتباه نمی‌کرد، جشن تا شب ادامه پیدا کرده بود و همه چیز داشت به کثافت‌کاری کشیده می‌شد.

این طور حدس می‌زدم، چون چیزی که با آن روبه‌رو بودم تمدنی ضعیف و از پا افتاده بود.

همین طور به خاطر این بود که فرقی نمی‌کند چه مردمی باشند، وحشی باشند یا بدوی. وقتی آزادانه آبجو پخش کنید همه چیز به گند کشیده می‌شود.

آن‌ها با سرمستی شروع کردند، طبل زدند، رقصیدند، لیوان مشروبات الکلی را این طرف و آن طرف در بین همدیگر دست به دست کردند، بشکه‌های آبجو به پا شد و دو نفر هم مسئول بودند تا آن را آزادانه در اختیار مردم بگذارند. کورواکی‌ها می‌دانستند چطور جشن بگیرند و خیلی هم شدید جشن می‌گرفتند. زن‌هایی میزهای چوبی بزرگی را پر از غذا می‌کردند که حالا از وزن غذاها به ناله افتاده بودند. قهقهه‌های زیاد و گه‌گاه تشویق‌های سوه توناک سر داده می‌شد. و در زیر کوبش مداوم طبل‌ها گفتگوهای مداوم و پر از شادی جشن هم به راه بود.

سراسر این مدت من روی سریر سفیدم نشسته بودم و دیگران، بچه‌ها، بزرگسال‌ها و سالمندان به من نزدیک می‌شدند و همه آن‌ها هم گلبرگ با خود داشتند. نگاه‌شان به سمت دکس می‌رفت، رضایتش را می‌گرفتند (همان تکان تخسی که گه‌گاه به چانه‌اش می‌داد.) و این گل‌ها یا گلبرگ‌ها را روی زیر پاهایم یا روی پاهایم و یا هر جای دیگری در اطراف تختم پاشیدند. حالا یک پُشته از این‌ها در اطرافم داشتم.

گل داشتم ولی گفتگویی در کار نبود. دکس به آن‌ها اجازه می‌داد که گل‌هایشان را به من هدیه کنند ولی اجازه نداشتند به اندازه کافی به من نزدیک شوند تا بتوانند حرف بزنند. بلافاصله آن تکان تخسش را به چانه‌اش می‌داد و آن‌ها را مرخص می‌کرد.

عجیب بود.

هنگامی که کمی بعد از این‌که جشن شروع شده بود، زنی جلو آمد و جامی به دست لهن داد و آن را از پارچی پر کرد، اصلاً برایم عجیب نبود که چرا به من یک جام داده نشد. ولی خیلی سریع دلیلش را فهمیدم.

به من باید توسط پادشام نوشیدنی و غذا داده می‌شد.

شوخی هم در کار نبود.

اگر می‌خواست من بنوشم، به سمت من برمی‌گشت و جامش را به من تعارف می‌کرد. که اولین بار مزه مخلوطی از آب پرتقال و آناناس می‌داد، دفعه بعد آب و سرانجام مزه شراب می‌داد. اگر یک زن (و آن‌جا تعداد خیلی زیادی زن حضور داشت.) با یک سینی گوشت برشته شده، سبزیجات برشته شده، تکه‌های برشته شده گوشت فلفلی، میوه تکه‌تکه‌ شده، نان باریکی که چیزی شبیه به پوره‌ای ادویه‌ای یا سس ماست سفید با خیار، پیاز و سیر در بینش پیچیده شده بود یا حتی آبنبات‌های شکری همراه با آجیل و میوه‌های پخته و شکری شده جلو می‌آمد، لهن اجازه می‌داد خودم انتخاب کنم، آن وقت از آن‌ها برمی‌داشت، به سمت من برمی‌گشت و دستش را به سمتم دراز می‌کرد و من باید از او می‌گرفتمش، آن هم نه با دستم بلکه باید دهانم را باز می‌کردم تا آن را توی دهانم بگذارد. (این را همان اول با یک تشر بلند «می.» از سمت لهن خیلی سریع یاد گرفتم.)

اعصاب‌خردکن و باید اضافه کنم به شدت دیوانه‌کننده بود.

ولی نقش ملکه زرین را بازی کردم، با دستور پادشاهم نوشیدم و از دستش غذا خوردم، به صدای طبل‌ها گوش کردم، جشن و شادمانی و کسانی که می‌رقصیدند را تماشا کردم، به قهقهه‌ها و هلهله‌ها گوش سپردم و جمعیت را با نگاهم جستجو کردم. امیدوار بودم ناریندا را پیدا کنم.

ناریندا را ندیدم. شینا را دیدم که چند باری رقصید ولی ناریندا را ندیدم. همین‌طور دستفروشی که النگوهایم را از او خریده بودم را هم دیدم. داشت با چند نفر حرف می‌زد و به من اشاره می‌کرد، بنابراین برایش دست تکان دادم. این باعث شد لبخند بزند، لبخندی که آن‌قدر بزرگ بود که باعث شود صورتش درد بگیرد. بالا و پایین پرید و دست‌هایش را به سمت آسمان بالا برد و به هم کوبید. این کارش باعث شد بخندم. از وقتی به این مراسم آمده بودم، این تنها باری بود که می‌خندیدم.

کمی بعد از این‌که مراسم تمام شده و جشن شروع شده بود، لهن با دستور مختصری دییندرا را از وظایفش مرخص کرد. دییندرا لبخند تشویق‌کننده‌ای به من زد، سریع از پله‌ها پایین رفت و در بین جمعیت ناپدید شد. این یعنی من حتی دوست جدیدم را هم برای صحبت کردن نداشتم.

اگر راستش را می‌گفتم، چیزهای سرگرم کننده زیادی وجود داشت. آب میوه، غذا و حتی شراب همه خوشمزه بودند. رقص‌ها دیوانه‌وار و پرقدرت بودند ولی تماشایش لذت‌بخش بود. مشخص بود که مردم لهن حسابی خوش می‌گذراندند. این اولین جشنی بود که خودم کاملاً در معرض توجه بودم، بنابراین نمی‌دانستم مردم عادی چطور لذت می‌بردند ولی به نظر می‌رسید که کیف می‌کردند، حتی حسابی سرخوش بودند. بعضی از آن‌ها طوری به من و لهن که به تخت نشسته بودیم نگاه و اشاره می‌کردند که انگار باور داشتند افسانه تبار زرین داشت به حقیقت می‌پیوست و آینده‌ای که وعده‌اش داده شده بود داشت به وقوع می‌پیوست.

باید اعتراف کنم که اصلاً به خاطر این‌که مردم باران گل به سرم می‌باریدند احساس بدی نداشتم.

باید بگویم که اصلاً اشتباه نمی‌کردم و آفتاب داغ بود و من داشتم در زیر نورش کباب می‌شدم. با همه این‌ها لهن گاهی از جایش بلند می‌شد و روی شاه‌نشین قدم می‌زد، با مرد ردا پوش یا با جنگجوها و یا مردانی که جلو می‌آمدند صحبت می‌کرد ولی من اجازه چنین کارهایی را نداشتم و چون شوهرم نمی‌توانست با من ارتباط برقرار کند و چون در حالت شاه جنگجویش قرار داشت، حتی تلاشی هم برای این کار نمی‌کرد. بنابراین چنان حوصله‌ام سر رفته بود که داشتم دیوانه می‌شدم.

خورشید خیلی وقت پیش غروب کرده بود و من خیلی به این خاطر خوشحال بودم. لهن تازه به من شراب تعارف کرده بود و این سومین جرعه من بود که اجازه داده بود ردش کنم. بعد از ساعت‌ها در گرما بودن و به اندازه کافی آب نخوردن، مثل همان سوراخی که به هیچ‌وجه در سرم نیاز نداشتم، الکل هم اصلاً برایم خوب نبود. با این‌که تمام روز نشسته بودم، باز هم خسته بودم. باید به چادر برمی‌گشتم، می‌فهمیدم چطور باید با دخترها ارتباط برقرار کنم و به آن‌ها بگویم که به حمام سرد نیاز دارم و بعد سر در می‌آوردم که چطور باید گورم را از این‌جای کوفتی گم کنم.

پاشنه‌هایم را بلند کردم و روی صندلی‌ام گذاشتم، زانوهایم را در آغوش گرفتم و گونه‌ام را روی زانوهایم گذاشتم. این کار را خیلی آرام انجام دادم تا پوست خشک و حساس شده‌ام را آزار ندهم ولی حالا که شب شده بود، نسیم سردی داشت به پوست سوخته‌ام می‌وزید و نسیمش هم بدجور سرد بود. نگاهم را که هیچ تمرکزی نداشت به روی کسانی که داشتند می‌رقصیدند، برگرداندم.

سپس چشمانم به خاطر چیزی که از کنار توجه‌شان را جلب کرده بود، پلک زدند. سرم بلند شد. بعد سرم برگشت چون جنگجویی رنگ‌آمیزی شده را با زنی دیدم که سارونگ کوتاهی پوشیده بود، سارونگش مثل سارونگ من و تمام زن‌های دیگری که در این دنیا دیده بودم، بلند نبود. پشت سارونگش تا کمرش بالا زده شده و زن به جلو خم شده بود، مرد پشت سرش بود و زن هیچ کاری به جز نگه داشتن پهلوهایش که مرد داشت خودش را او می‌کوبید، از دستش برنمی‌آمد. در حال مقاربت بودند.

مقاربت!

آن هم در میدان رقص!

من که می‌گویم کار کثیفی بود. خدای خوب!

نگاهم روی آن صحنه به حرکت در آمد و متوجه چیزی شدم که قبلاً ندیده بودمش. بیشتر جمعیت حالا در بین چادرها در حال عیاشی بودند و راه ورود به شاه‌نشین حالا توسط جنگجوهای رنگ‌آمیزی شده و زن‌هایی که قبلاً متوجه‌شان نشده بودم، بسته شده بود. نیم‌تنه‌های کوچک یا بلوزهای آستین حلقه‌ای (البته اگر چیزی پوشیده بودند!) و سارونگ‌های کوتاهی به تن داشتند. پا برهنه بودند و صورت‌های رنگ‌آمیزی شده و موهایی پریشان داشتند.

فهمیدم که جشن تغییر کرده بود. این بخش از جشن برای جنگجوها بود و این زن‌ها همسر یا عروس نبودند. چیزی دیگر بودند.

تعداد زیادی جنگجو آن‌جا بود، آن‌قدر بودند که بعضی از آن‌ها باید همسر می‌داشتند.

جداً که باید گورم را از این دنیای کوفتی گم می‌کردم.

لهن صدا زد: «کاه لنساهنا.» و من سرم را به سمتش برگرداندم. با صدای آرامی دستور داد: «وایو آنشا.» سرش را به سمت پاهایش تکان داد.

به او خیره شدم و قلبم هری پایین ریخت.

«چی؟»

سرش را یک بار دیگر به سمت پاهایش تکان داد و تکرار کرد: «وایو آنشا.»

وای خدا.

حرکت نکردم، فقط به او چشم دوختم.

به سمت من خم شد، انگشتانش روی آرنجم نشستند و روی ساعدم تا مچ دستم سُر خوردند و پایین آمدند. دستم را از روی پاهایم برداشت. وقتی این کار را کرد، دستم را به سمت خودش بالا کشید و تکرار کرد: «وایو آنشا سرسی.»

لعنت. می‌خواست بروم آن‌جا.

دلواپس شدم… چرا؟

با تردید پاهایم را از روی تختم پایین فرستادم و اجازه دادم روی زمین قرار بگیرند و بلند شدم. لهن دستم را رها نکرد و آن را بالا نگه داشت تا زمانی که روبه‌رویش ایستادم. بعد دستم را رها کرد، هر دو دستش روی پهلوهایم نشست و من را جلو کشید، نه این‌که یک وری روی پاهایش بنشینم، نه. طوری من را سمت خودش کشید که زانوهایم دو طرف بدنش روی تخت او قرار بگیرند.

گندش بزنند، گندش بزنند، گندش بزنند.

خوشبختانه به خاطر سارونگم توانسته بودم پاهایم را از نور خورشید در امان نگه دارم ولی تخت او از شاخ ساخته شده بود و هیچ بالشتکی نداشت. و این شاخ‌ها گرد و سفت بودند و انگار داشتند توی گوشتم فرو می‌رفتند.

خودش را عقب کشید و به تختش تکیه داد، این طوری بخش خصوصی من روی بدن او قرار گرفت و دست‌هایش روی بانسم نشستند و بالا رفتند و روی کمرم قرار گرفتند و بالا تنه‌ام را به سمت خودش کشید و نزدیک‌تر کرد.

گندش بزنند!

هنگامی که دستانش روی تیغه شانه‌هایم نشست و صورتم را بیشتر به خودش نزدیک‌ کرد، شروع کرد و با لحن ملایمی چیزی به من گفت که متوجه نشدم.

جواب دادم: «خودت می‌دونی، حتی یه کلمه از حرف‌هایی که می‌زنی رو متوجه نمی‌شم.»

سرش را به یک سمت کج کرد، گوشه لب‌هایش تاب خورد و بالا رفت و بعد چیزهای بیشتری گفت.

وقتی حرفش تمام شد با تکانی به سرم، به او اطلاع دادم: «نچ، هیچ کدوم از این‌ها رو هم متوجه نشدم گنده‌بک.»

نجوا کرد: «گنده‌بک.» دهانش یک بار دیگر تاب برداشت.

باید می‌پذیرفتم که جذاب بود، ولی نه آن‌قدر جذاب که بتوانم فراموش کنم چه عوضی تمام عیاری بود.

از بالای شانه‌اش به آن سمت نگاه کردم.

صدا کرد: «سرسی.» یک دستش روی کمرم به حرکت در آمد و دست دیگرش تا انحنای گردنم بالا آمد و من دوباره به او نگاه کردم.

«بله؟»

یک چیز دیگر گفت، ملایم و مهربانانه بود، ادامه پیدا کرد و با پرسشی به پایان رسید و انگار که همین کافی نبود، ابروهایش هم بالا رفتند.

ولی تنها چیزی که می‌توانستم حس کنم، دستش بود که باسنم را قاب گرفته بود.

خدای عزیز، امیدوار بودم که فکر نمی‌کرد من هم به اتفاق‌هایی که در اطرافمان در جریان بود می‌پیوستم.

چیزی که پرسیده بود را تکرار کرد ولی این بار دستش را از دور گردنم برداشت و آرواره‌ام را گرفت و انگشت شست و اشاره‌اش دو سمت دهانم قرار گرفتند و آن را به نشانه لبخند بالا بردند.

سؤالش را حدس زدم و جواب دادم: «نه، من خوشحال نیستم.»

دستش از گردنم پایین، به قفسه سینه‌ام رفت و روی سینه‌ام نشست. وقتی دستش روی سینه‌ام متوقف شد و من را همان‌جا نگه داشت، نفسم را حبس کردم.

داشت بهتر نمی‌شد.

پرسید: «خوب؟»

سرم را تکان دادم و جواب دادم: «نه، خوب نیست.» به این فکر کردم که اگر خودم را عقب بکشم چه اتفاقی می‌افتاد.

ادامه داد: «باشه؟» و من سرم را تکان دادم.

گفتم: «نه، باشه نه.» دستم را بلند کرد و دستش را از روی سینه‌ام برداشتم تا منظورم را برسانم.

انگشتان دست دیگرش باسنم را فشردند.

چشمان رنگ‌آمیزی شده‌اش روی صورتم به گردش در آمد. نجوا کرد: «باشه نه.»

تأیید کردم: «نوچ.»

گفت: «می ساه.» انگشتانش فشار آرامی به سینه‌ام داد، بعد دستش را عقب کشید و با یک انگشتش سینه‌ام را لمس کرد. «ساه.»

او گفته بود: این نه، این. به بیان دیگر او داشت نمی‌پرسید که من با لمسی که می‌کرد مشکلی نداشتم، بلکه داشت می‌پرسید که آیا این کار درست بود یا نه.

«نه، لهن خوب نیستم. پوستم سوخته، باسنم به خاطر ساعت‌ها نشستن درد می‌کنه، از اتفاقی که داره اون بیرون می‌افته خوشم نمی‌آد.» دستم را به سمت پشت سرم تکان دادم ولی هم زمان هنگامی که داشتم سر تکان می‌دادم در چشمانش خیره شدم. «و خسته هستم. می‌خوام برگردم به چادر.» به خودم اشاره کردم و گفتم: «چم.»

هنگامی که با صدای آرامی چیزی گفت، انگشتش را آرام روی لبه نیم‌تنه بندی‌ام کشید.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا