" /> رمان تبار زرین پارت ۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان تبار زرین پارت ۸

رمان تبار زرین

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

لهن با آرامش چیزی گفت و من به او نگاه کردم تا ببینم به همان آرامی صدایش بود یا نه، بعد سریع به دورتک نگاه کردم که آرامش لهن را خیلی خوب تاب نیاورده بود. هنگامی که به فریاد زدن ادامه داد، سرخ شده و رگ‌های گردنش بیرون زده بودند.

این‌جا چه خبر بود؟

لهن سؤالی از او پرسید که دورتک به تندی گفت: «مینا!»

لهن سر تکان داد. بعد همان‌طور که من را در آغوش داشت بلند شد، باسنم را روی نیمکت گذاشت، نگاهش در چشمانم لغزید، بعد صاف ایستاد برگشت.

لحظه‌ای که این کار را کرد همه جنگجوها از روی نیمکت‌هایشان بلند شدند، دست‌هایشان را بلند کردند و فریاد کر کننده‌ای سر دادند و فقط داشتند یک کلمه می‌گفتند.

«دکس!»

وای لعنت.

یعنی لهن می‌خواست با این یارو مبارزه کند؟

دورتک بلافاصله مشتی انداخت که به چانه لهن خورد.

روی پاهایم بلند شدم.

لهن دو قدم به عقب برداشت. به من اشاره کرد و بعد انگشتش را به سمت نیمکت حرکت کرد و گفت: «لوتو! بوه!»

دورتک نزدیک شد و دوباره مشت زد، این بار به دنده‌های لهن.

نشستم، دلم نمی‌خواست دوباره حواسش را پرت کنم ولی روی لبه نیمکت نشستم و این‌که چطور روی نیمکت مانده بودم را دیگر نمی‌دانستم. چون مثل بید می‌لرزیدم.

دورتک دوباره مشت زد، دوباره، دوباره، دوباره، یک موفقیت مشت زنی سریع که لهن حتی سعی نکرده بود جلویش را بگیرد.

بعد یک مشت دیگری به صورت لهن زد. چنان محکم بود که بالاتنه لهن به عقب چرخید، دستش از خونی که حالا از دهانش می‌ریخت داشت خیس می‌شد. دورتک شروع به حمله کرد ولی لهن یک آرنجش را بلند کرد و نه تنها فقط با قدرت آرنج خودش که با قدرت حاصل از شتاب خود دورتک به بینی او کوبید. دورتک به عقب تلوتلو خورد و لهن جلو رفت و گلویش را گرفت. دورتک را کامل از پاهایش بلند کرد و او را با کمر محکم روی زمین سنگی کوبید. جمجمه‌اش با صدای ترق چندشی به زمین کوبیده شد که حس کردم دل و روده‌ام به هم پیچید.

جنگجوها دیوانه شدند.

لهن روی یک زانو پایین آمد تا کمر دورتک را به زمین بزند و سریع یک پایش را حرکت داد تا زانویش را با هدف از کار انداختنش روی بازوی او بگذارد. هنگامی که کل بدنش را به سمت پاهای دورتک برگرداند، ساق پای دیگرش را روی گردن دورتک گذاشت. لگدی که دورتک زد را دفع و دست در لنگ مرد کرد و چاقوی کوچکی را از غلافش بیرون کشید.

تمام تشویق‌ها بلافاصله خاموش شد و من دوباره بلند شدم و ایستادم، انگشتان هر دو دستم روی دهانم قرار گرفتند.

هیچ کدام از جنگجوهای دیگر سلاح با خود نداشتند. همه آن‌ها از مشت‌ها، پاها و قدرت بدنی‌شان استفاده می کردند… نه فولاد.

لهن پاهایش را از روی دورتک برداشت ولی سریع برگشت و او را دوباره روی زمین نگه داشت. یک دستش گلوی او را گرفت و دست دیگرش نوک چاقو را در یک سانتی‌متری نزدیک چشم او نگه داشت.

بعد چیزی را در صورتش غرید.

تنها جواب دورتک خرخر در حال خفه شدن بود. لهن داشت خفه‌اش می‌کرد. صورت دورتک بنفش شد و رگ‌های شقیقه‌اش بیرون زدند.

لهن دوباره همان‌ حرف‌هایی که غریده بود را تکرار کرد.

دورتک به تقلا برای نفس کشیدن ادامه داد. دست‌هایش بدون هیچ تأثیری بازوی لهن را هل دادند و پاهایش لگد پراندند.

لهن دوباره حرف‌هایی که غریده بود را تکرار کرد.

دورتک صداهای خفه‌ای از خودش در آورد.

چاقو مثل برق حرکت کرد و هنگامی که دورتک زوزه‌ای سر داد، خون صورتش را پوشاند.

به نفس‌نفس افتادم، قدمی به عقب برداشتم و به نیمکت خوردم و ایستادم.

لهن روی پاهایش ایستاد، چاقو را پایین انداخت که روی سینه دورتک فرود آمد. کمانه کرد و با صدای تلق تولوقی روی زمین سنگی افتاد.

لهن به او نگاه کرد و تفی به سمتش پرت کرد، آب دهانش روی شانه دورتک فرود آمد.

بعد برگشت و به سمت من راه افتاد.

حرکتش را تماشا کردم، بدنم به لرزه افتاد و بعد دورتک را دیدم که بلند شد. هنوز هم سرفه می‌کرد و با دیدن زخم عمیق، دهان باز کرده و منحنی که لهن از شقیقه تا گونه‌اش و از آن‌جا تا لب‌هایش حک کرده بود، خشکم زد.

نجوا کردم: «لهن.» و دورتک خم شد، چاقو را از روی زمین قاپید و صاف ایستاد و من فریاد زدم: «لهن!»

دورتک حمله کرد و لهن انگار نه انگار که نامش را صدا و به خطر غریب‌الوقوعی اشاره کرده باشم، انگار که پیشنهاد داده باشم که شاید بخواهد از روی شانه‌اش نگاهی به جنگیدن دو پروانه زیبا بیندازد، به سمت او برگشت. بعد دستش بالا آمد، مچ دست دورتک را که چاقو را نگه داشته بود، گرفت و از آن برای چرخاندن او استفاده کرد و با ساعد دست دیگرش گلوی او را اسیر کرد. بعد لهن دورتک را به سمت عروسش برگرداند. از چاقویی که هنوز توی دست دورتک بود استفاده کرد تا خراش دیگری رویش بیندازد، عمیق و بلند، از سینه تا پایین و جایی در نزدیکی پایین‌تنه‌اش و بعد دست دورتک را حرکت داد و چاقو را توی پهلویش فرو کرد.

دورتک از درد غرید و زانوهایش ضعف و از زیر بدنش در رفتند.

لهن چاقو را بیرون کشید، دورتک را رها کرد تا در حالی که دستش روی زخمش بود، روی زانوهایش بیفتد. خون روی چاقو را روی لنگش پاک کرد و چاقو را کناری انداخت.

برگشت و با قدم‌های بلند به سمت من آمد.

هنگامی که او به سمت من آمد، سعی کردم به عقب قدم بردارم ولی نزدیک بود به نیمکت برخورد کنم و بیفتم. سعی کردم با عدالت خشونت‌باری که شوهرم از خود نشان داده بود، کنار بیایم. شاید عادلانه بود ولی باز هم من را به حد مرگ ترسانده بود.

پاهای بلندش او را در عرض چند ثانیه به من رساندند. بازویم را گرفت، پشتش را به من کرد، من را بالا کشید و هنگامیکه دستم را به دور گردن خودش می‌پیچید، پاهایم ناخودآگاه به دور پهلوهایش پیچیده شدند. سپس با قدم‌های بلند از چادر خارج شدیم.

خب. حدس می‌زدم این یعنی مسابقات تمام شده بودند.

هورا!
***

به لهن که روی یکی از صندلی‌های توی چادرمان نشسته بود تشر رفتم: «بی‌حرکت بمون.» وقتی داشتم سعی می‌کردم لب پاره شده‌اش را با دستمال کف داری که موفق شده بودم برای تیترو توضیحش بدهم، تمیز می‌کردم مرتباً سرش را عقب می‌کشید.

هنگامی که سعی کردم دوباره خون را پاک کنم، نگاهم را از نگاه خشمگینش برداشتم.

سرش را دوباره کشید.

هیس‌هیس‌کنان گفتم: «لهن! بی‌حرکت بمون!»

بی‌حرکت نماند. دستمال را از دستم بیرون کشید و آن را روی میز انداخت، از روی صندلی بلند شد و شانه‌اش را روی شکمم گذاشت و بلندم کرد.

هنگامی که توی هوا بلند شدم، هوای توی ریه‌هایم را بیرون دادم و بعد هنگامیکه من را روی تخت انداخت و خودش هم به رویم خیمه زد دوباره جریان دیگری از هوا را به بیرون دمیدم.

نفس‌بریده به او چیزی گفتم که معنایش را نمی‌فهمید: «لهن، باید زخم روی لبت رو تمیز کنیم.» و واضح بود که اصلاً قصد نداشت بنشیند و بگذارد من زخمش را تمیز کند. همان اولش هم معجزه بود که توانسته بودم او را بنشانم. فقط پنج دقیقه پیش بود و من نمی‌دانستم چطور آن کار را کرده بودم.

دستش در بین بدن‌هایمان پایین رفت و یک سمت سارونگی که به تن داشتم را کنار زد.

می‌دانستم داشتم به کدام سمت می‌رفتیم.

«لهن-»

غرید: «رایلو.»

«لهن! لبت!»

لب خونینش (و آن لبی که خونی نبود با هم جفت شدند) و روی لب‌های من نشستند. «رایلو، سرسی.»

هنگامی که دستش را روی پوست پهلویم کشید، چپ‌چپ توی چشم‌هایش نگاه کردم.

گندش بزنند، حس خوبی داشت.

غریدم: «خیلی‌خب، رایلو. رایلو می‌کنم. حالا هر معنای کوفتی که داره.» نگاهش نرم شد و دستش را از روی پهلویم برداشت.

دستش به سمت صورتم آمد، جایی که انگشت شستش روی چانه و بقیه انگشتانش به لب‌هایم فشرده شدند.

با صدای آرامی گفت: «رایلو.»

آه. رایلو.

دستش از روی دهانم برداشته شد.

نجوا کردم: «ساکت.»

تکرار کرد: «ساکت.»

«رایلو.» دوباره تکرار کردم و او چنان سرش را تکان داد که انگار نمی‌دانست باید با من چه کار کند. (شاید هم چون به خاطر این بود که به من گفته بود ساکت باشم و من به صحبت کردن ادامه می‌دادم.) ولی تأیید کرد: «رایلو.»

با ملایمت گفتم: «باشه.»

دستش روی بازویم سُر خورد و پایین رفت، دستم را گرفت و بعد آن را بین پاهایش کشید و زیر لُنگش برد. بعد انگشتانم را روی پایین‌تنه‌ سفتش گذاشت.

وای. عجب.

همان‌طور که در زیرش پیچ و تاب می‌خوردم لب‌هایم را گزیدم.

دوباره سرش را طوری تکان داد که انگار نمی‌دانست با من چه کار کند، دستش دستم را به روی پایین‌تنه‌اش رها کرد و بعد سر وقت لباس زیر من رفت.

باشه، اشتباه می‌کردم، می‌دانست با من چه کار کند.

بنابراین وا دادم و گذاشتم هر کاری که می‌خواست بکند.

پایان فصل

فصل هشتم
جنگجوهای جدید

تالاپِ افتادن چیز نرم و سنگینی را احساس کردم و چشمانم باز شدند.

لحظه‌ای که چشمانم باز شدند، یک پنجه پشمالو را دیدم و کوبیده شدن آرام آن را روی گونه‌ام احساس کردم.

گوست میو کشید: «لولا.» به بچه‌ام لبخند زدم و او را در آغوش گرفتم و به خودم چسباندمش.

خودش را پیچ و تاب داد و آزاد کرد و بعد غلت زنان روی تخت جست و خیز کرد. کمی روی تخت و بیشتر بپر بپرهایش هم روی من بود.

به آن سمت تخت نگاه کردم.

لهن رفته بود.

این اولین باری بود که در این دنیا بدون او از خواب بیدار می‌شدم.

نه، صحیح‌ترش این بود که این اولین باری بود که او من را بیدار نکرده بود.

و خب باز هم در این دنیا از خواب بیدار شده بودم.

طاق‌باز دراز کشیدم و ملحفه را تا روی سینه‌ام بالا کشیدم و حینی که گوست این طرف و آن طرف می‌پرید و به همه چیز چنگال می‌کشید، به سقف چشم دوختم. هر بار که دستم به او می‌رسید می‌خاراندمش و نوازشش می‌کردم ولی او همین‌طور به بپربپرش ادامه می‌داد.

ذهن من هم داشت به این‌طرف و آن طرف می‌پرید.

یک، داشتم به قدم برداشتن در این دنیا ادامه می‌دادم. دو، اصلاً نمی‌دانستم چطور به این دنیا آمده بودم. سه اصلاً نمی‌دانستم کی به خانه فرستاده خواهم شد. چهار اصلاً نمی‌دانستم که آیا به خانه فرستاده خواهم شد یا نه. پنج، حالا دیگر نمی‌دانستم چه حسی در این مورد دارم.

دو روز پیش، حاضر بودم برای برگشتن به خانه التماس کنم، قرض کنم، دزدی کنم و یا حتی آدم بکشم. شوخی نیست. حاضر بودم هر کاری، هر کاری انجام بدهم که من را از این‌جا ببرد.

ولی حالا، با دییندرا وقت گذرانده بودم، با شینا و دخترها. گوست را داشتم، یک بچه ببر سفید بود که من را به شکل دیوانه‌واری لولا صدا می‌کرد. بازارچه جالب بود. لب‌هایم محشر بودند. جنگجوها من را تأیید می‌کردند و یک ملکه بودم و جداً این آدم را سر ذوق می‌آورد.

با این‌که به شدت دیوانه‌وار به نظر می‌رسید، مردی که به من نزدیک بود، باعث می‌شد لبخند بزنم و آن‌قدر دلنشین من را به روی پشتش به این سو و آن سو می‌برد و اجازه داده بود گوست را داشته باشم و حالا هر چیزی بود که در آن سه روز اول نبود، در واقع حالا به معشوقی تبدیل شده بود که من هیچ وقت در کل زندگی‌ام نداشتم.

نیازی نیست به این اشاره کنم که او زیبا بود.

حالا کم‌کم احساس می‌کردم ارتباط عجیبی با او دارم که هیچ معنایی نداشت ولی می‌دانستم وجود دارد، احساس می‌کردم. آن ارتباط کشش عجیب و آتشینی داشت و من را می‌ترساند چون درکش نمی‌کردم، هیچ معنایی برایم نداشت بنابراین تصمیم گرفتم در اعماق وجودم دفنش کنم.

همان زمانی که داشتم او را تماشا می‌کردم، بدون این‌که پلک بزند صورت مردی را خراشاند و بعد به او چاقو زد. من را شکار کرده بود. بدون هیچ مشکلی به من تجاوز کرده و بعد با این‌که می‌دانست نمی‌خواستم و اصلاً آمادگی پذیرفتنش را نداشتم، بارها من را از آن خود کرده بود.

هنوز هم با این‌که من را می‌ترساند، در عین حال من را مسحور خودش می‌کرد و به سمت خودش می‌کشید.

و من لبخند شوهرم را دیده بودم. خندیدنش را دیده بود و هر دو خوب به نظر می‌رسیدند.

یک شوهر داشتم که این خودش خیلی عجیب بود.

ولی شوهرم هنوز من را نبوسیده بود (حتی دیشب.)

از عجیب هم عجیب‌تر این بود که من واقعاً دلم می‌خواست شوهرم من را ببوسد. می‌خواستم این کار را با تبحر انجام بدهد، بدجور این را می‌خواستم. خیلی،‌ وحشتناک می‌خواستمش.

کاملاً… از پا افتاده بودم!

آن‌جا روی تخت‌مان دراز کشیده و برای اولین بار بدون او بیدار شده بودم، باید می‌پذیرفتم که به خاطر نبودش احساس ناامیدی می‌کردم.

مزخرف بود.

دلم نمی‌خواست توی این دنیا گیر بیفتم. مرا می‌ترساند، تمدنی که در آن گیر افتاده بودم نه، ولی هر قدرتی که باعث شده بود در این‌جا گیر بیفتم من را می‌ترساند. باید اعتراف می‌کردم که بخش‌هایی از این اتفاق جالب بود و بعضی‌هایش حتی باحال بودند ولی کل قضیه من را به حد مرگ می‌ترساند.

برای بابایی‌ام هم نگران بودم. نگران بودم که او وحشت کرده و به دنبالم بگردد.

بابایی‌ام یک همسر از دست داده و حالا هم دخترش گم شده بود. عاشق مامانم بود، بارها و بارها به من گفته بود که آن‌ها حسابی با هم جور و برای همدیگر ساخته شده بودند. قرار می‌گذاشت و مرد خیلی جذابی هم بود ولی هیچ وقت به هیچ کدام از زن‌هایی که توی زندگی‌اش بودند خیلی نزدیک نمی‌شد. هیچ کس نمی‌توانست جای مادرم را بگیرد، این را می‌دانستم. هیچ وقت این را نگفته بود ولی من می‌دانستم.

و عاشق من بود، کاملاً و با تمام وجود و به خاطر ناپدید شدنم از نگرانی بیمار می‌شد.

نگران دوست‌هایم که می‌دانستم برایم نگران می‌شدند، هم بودم. برای وضعیت دفتر هم نگران بودم، خدا می‌دانست که آن رفقا اصلاً نمی‌دانستند وسایل‌ها کجا بودند، همه چیز را به هم می‌ریختند و چنان هم این کار را می‌کردند که برای من یک سال طول می‌کشید تا همه چیز را دوباره به آن شکلی که دوست داشتم برگردانم.

نمی‌دانستم چه کار باید بکنم ولی در عین حال به خاطر این‌که هیچ کاری نمی‌کردم هم عذاب وجدان داشتم. و به خاطر این‌که در این‌جا خندیده بودم، لبخند زده بودم، تشویق کرده بودم، با مردی رابطه‌ داشتم و از آن لذت می‌بردم و برای خودم یک حیوان دست آموز گرفته بودم، عذاب وجدان داشتم.

رو به چادر گفت: «دارم چی کار می‌کنم؟» گوست بالا پرید و چهار دست و پا روی سینه و شکمم فرود آمد. غریدم، بعد نخودی خندیدم و باوزهایم را به دور گوست که خودش را پیچ و تاب می‌داد پیچیدم. همان موقع صدای کنار زده شدن لبه چادر را شنیدم.

سر برگرداندم و دخترها را دیدم که وارد شدند، تیترو مستقیم به سمت من آمد، جیکاندا وان را با خودش می‌کشید، گال، بیتس و پکا هم با سطل‌های آب گرمی که از آن‌ها بخار بلند می‌شد به دنبالش رفتند. صورت‌هایش لبخند می‌زد ولی حرکاتشان تند و زیر فشار بود.

وای خب.

هر دم از باغ بری می‌رسد.

تیترو به سمت من آمد، گوست را از روی سینه‌ام قاپید و او را روی پاهایش به روی زمین گذاشن. بعد ملحفه را یک دفعه از رویم کنار کشید و هنگامی که به خاطر این کارش هُل کردم، به من لبخند زد و چند ثانیه بعد با رب‌دوشامبرم برگشت.

قدم اول، از جا بلند شوم.

هنگامی که شنیدم کسی گفت: «پویاه!» و لبه چادر کنار زده شد و دییندرا و شینا که لباس‌های کورواکی به تن داشتند وارد شدند، پشت میز نشسته بودم و قدم بعدی‌ام را برمی‌داشتم که خوردن صبحانه‌‌ای بود که تیترو به من می‌داد. داشتم پَشن‌فروت و حبوباتی مخلوط شده با پنیر خامه‌ای شیرین شده و قهوه می‌خوردم.

«سلام.» به آن‌ها لبخند زدم، شادی و هیجان‌زدگی آن‌ها روی من هم تأثیر گذاشت.

دییندرا با خوشی فریاد زد: «باورتون نمی‌شه چه اتفاقی افتاده، داکشانا سرسی!» حتی منتظر نماند جواب بدهم. کف دستانش را به هم کوبید و فریاد نصفه و نیمه ذوق زده‌ای کشید. «دکس برای سریم خبر فرستادن! می‌خوان من مترجم شما باشم! معرکه نیست؟»

به او چشم دوختم، شینا با خوشحالی به مادرش لبخند زد و بعد دییندرا دست دخترش را گرفت و همان‌طور که وراجی می‌کرد به سمت صندوق‌ها رفت.

باید عجله کنیم. مراسم خیلی سریع داره نزدیک می‌شه و برای آماده کردن شما کارهای زیادی برای انجام دادن هست.» از کنار یک صندوق بلند شد و صاف ایستاد و با چشم‌هایی که از خوشحالی می‌درخشیدند به سمت من چرخید. دست‌هایش را به هم کوبید و با ذوق گفت: «و من کنار ملکه‌م روی شاه‌نشین می‌ایستم و ترجمه می‌کنم!» دوباره به سمت صندوق‌ لباس برگشت. کنارش و پهلوی شینا که از قبل داشت توی آن را می‌گشت زانو زد. «باید به شما بگم داکشانا سرسی، این کار من رو به شدت خوشحال می‌کنه. سال‌ها پسرهام برای تمرین و آموزش می‌رفتن. و شینا هم دیگه یه بچه نیست. با دوست‌هاش به گشت و گذار می‌ره و درس می‌خونه. سریم هم سرش با آموزش دادن به جنگجوهاش گرمه و من به ندرت می‌بینمش. خیلی تنهام، خیلی زیاد و گاهی اوقات پیدا کردن کاری برای انجام دادن خیلی سخت می‌شه.» سرش به سمت من چرخید. «و حالا یه کاری برای انجام دادن دارم و این کار خیلی مهمیه که مترجم ملکه‌مون باشم!»

* پشن‌فروت: میوه گل ساعتی است. این گیاه در آب و هوای کوهستانی سانفرانسیسکو کشت می‌شود. م

لبخند زد و من هم در جواب به او لبخند زدم. نمی‌‌توانستم خودم را کنترل کنم، هیجان او روی من هم تأثیر گذاشته بود.

بعد جیکاندا جلو آمد، دستم را گرفت و من را آرام کشید. همان‌طور که فنجان قهوه‌ام را برمی‌داشتم بلند شدم و ایستادم و پیش از آن‌که فنجانم را پایین بگذارم جرعه‌ای از آن خوردم و اجازه دادم او من را به سمت حمام راهنمایی کند.

همان‌طور که به آن سمت چادر می‌رفتم، گفتم: «اوه… حرف از ترجمه شد. دیشب اتفاق‌هایی افتاد.»

دییندرا جیغ زد: «وای می‌دونم!» هنوز هم داشت توی صندوق‌ها را می‌گشت، شینا در کنارش یک سارونگ را بالا گرفت و به آن نگاه کرد. «همه اردوگاه دارن در موردش حرف می‌زنن. باز هم آفرین!»

پرسیدم: «آفرین به من؟» اجازه دادم جیکاندا رب‌دوشامبرم را در بیاورد و سریع قدم در آب کف آلود و گرم گذاشتم.»

دییندرا جواب داد: «این مدرک‌ بیشتری برای ملکه زرین بودن شماست.» سارونگی که شینا توی دستش نگه داشته بود را از دستش کشید و چندین چیز را با خودش تا تخت برد و روی آن ریخت. به سمت من برگشت و دست‌هایش را به کمر زد. من داشتم از آب گرم و کف‌آلود و گل برگ‌های معلق مانده در اطراف سینه‌ام لذت می‌بردم. «چطور اون کار رو کردین؟»

همان‌طور که سرم را به عقب خم می‌کردم و گال آب گرم روی موهایم می‌ریخت، پرسیدم: «چی کار؟»

پرسید: «زاکاه خوردین؟»

پلک زدم تا آب از روی چشمانم پاک شود و به سمت دییندرا برگشتم.

پرسیدم: «زاکاه؟»

صورتش را جمع کرد و گفت:‌ «عرق سگی که می‌خورن. زنی رو ندیدم که بتونه مزه‌ش رو تحمل کنه. یه نوشیدنی مردانه‌ست علاوه بر اون خیلی تند و قویه، نوشیدنی جنگجوهاست. داستان‌هایی توی اردوگاه پخش شده که شما حتی صورتتون رو هم جمع نکردین.»

«اوه… توی… اوم… سرزمین من، ما تمام مدت لیوان‌های کوچکی از این نوشیدنی‌ها می‌خوریم. تا این حد تند نیست ولی-»

حرفم را قطع کرد و زیر لب گفت: «غیرعادیه.» به سمت تخت، که شینا داشت روی آن لباس‌ها را جدا می‌کرد برگشت. «خب، حتی جنگجوهای جوان هم برای اولین بار نمی‌تونن بدون نفس‌نفس زدن یا تف کردن بخورنش. یاد گرفتن به مقدار زیاد نوشیدنش بخشی از جنگجو شدنه.»

بفرما. دقیقاً مثل دنیای خود من همه مردها شبیه هم بودند. یعنی احتمالاً توی تمام دنیاها همین طور بود.

ادامه داد: «یه جنگجو رو هم با تشویق‌تون مفتخر کردین. گفته می‌شه که با علاقه خیلی زیادی تماشا می‌کردین. این یه کار دیگه‌ست که همسر جنگجوها انجام نمی‌دن. شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتن.»

مطمئناً این را متوجه شده بودم.

برای این‌که موضوع بحث را تغییر بدهم صدایش کردم: «دییندرا؟ لهن و دورتک دیشب مبارزه کردن-»

به سمت من برگشت و گفت: «این هم توی اردوگاه دهان به دهان می‌چرخه.»

شکی نداشتم.

«این…» شکلکی در آوردم ولی به حرفم ادامه ندادم.

حالت صورتش را کمی خشک شد و گفت: «حتی ذره‌ای به چیزی که سزاوارشه نزدیک هم نبود. سریم به من گفت که اون به مسابقات بی‌احترامی کرد. بر خلاف سرزمین من، یا حس می‌کنم سرزمین شما که این کارها در میان زن‌ها و مردها پذیرفته شده نیست، همیشه این کارها پشت لبه‌های بسته چادر انجام نمی‌شه. اگه جشنی باشه یا مردها از جنگ یا یه غارتگری برگردن. این کار اغلب…» مکث کرد و به دنبال کلمه مناسب گشت. «مثل سرزمین‌های خودمون نفرت‌انگیزه. و بهتون می‌گم، توی وقت‌های دیگه هم همین‌طوره. این چیزها رو پنهان نمی‌کنن. ولی مسابقات گردهمایی جنگجوها در مورد مردها، قدرت، شهامت و زیرکیه. این طور نیست که با این کارش فقط به عروسش توهین کرده باشه، حتی این طور هم نبوده که چون احساساتی به عروسش داشته اون رو با خودش آورده. و از اون هم غیرقابل قبول‌تر این بود که دکس رو به نبرد دعوت کرد و این کار رو هم وقتی انجام داد که مسلح بود. این کار رو نباید انجام داد.»

من هم دیشب این را متوجه شده بودم.

گال موهایم را کفی کرد و من در چشم‌های دییندرا نگاه کردم گفتم: «ولی این چیزی نبود که داشتم در موردش حرف می‌زدم. دارم می‌گم لهن داشت می‌کشتش.»

دستش را جلوی صورتش تکان داد و نفسش را بیرون داد. «اوه، نه بابا! فقط علامت خودشون رو روی اون گذاشتن و سریم هم به من گفت که تیغة کوتاهی بود. زخم روی گوشت بود. متأسفانه دورتک چند روزه خوب می‌شه. دکس می‌دونن دارن چی کار می‌کنن. درمانگرها به دورتک رسیدگی می‌کنن و حالش خوب می‌شه.» به سمت من خم شد و ادامه داد: «ولی نشان دکس رو با خودش این سمت و اون سمت می‌بره تا این که اون‌قدر حماقت به خرج بده که دکس رو به یه مبارزه واقعی دعوت کنه و شکست بخوره و تن بدون سرش درحالی‌که نشان‌های دکس رو روی خودش داره توی آتش بسوزه. قصد دکس این بود. این مجازات اون برای توهین کردن به مسابقات بود، مجازاتی بود که شنیدم دکس قصد نداشت برای اون اعمال کنه. احتمالاً به خاطر این بوده که شما اون‌جا بودین، ولی دورتک اون قدر بی‌عقل بوده که رسماً اون رو درخواست کرده. و فرصت به دکس داده شد و ایشون هم همون‌طوری که دیشب دیدین هیچ تردیدی برای اعمال کردن مجازات از خودشون نشون نمی‌دن.»

اوه بله. من دیشب شاهد بودم.

گال چیزی را به من زمزمه کرد، قبلاً هم این را شنیده بودم، شامل کلمه لیناس می‌شد، که فهمیده بودم یعنی چشم‌ها، بنابراین چشم‌هایم را بستم و او موهایم را با یک سطل آب گرم دیگر آب کشید.

دییندرا چیزی به شینا گفت و من چشم‌هایم را باز کردم، آب را از چشمانم پاک کردم و گال چیزی را که شک داشتم یک جور حالت‌دهنده مو باشد، به موهایم مالید. دو صبح گذشته هم همین کار را کرده بود. کف نداشت ولی موهایم وقتی خشک می‌شدند، صاف و درخشان می‌شدند. یا شاید هم ماده روغنی که بعداً به موهایم می‌زدند چنین تأثیری داشت. شینا را دیدم که به سمت تیترو رفت که به طرف صندوق کوچکتری می‌رفت که جواهراتم را در خود داشت. به تیترو لبخند زد و هر دو با هم شروع به جستجو در آن کردند.

نگاهم به سمت دییندرا برگشت که داشت برای خودش قهوه می‌ریخت.

صدا زدم: «دییندرا؟»

حینی که داشت کمی شیر توی فنجانش می‌ریخت جواب داد: «بله عزیزم؟»

«هاهلا یعنی چی؟»

به سمت من برگشت و جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد. هنگامی که جیکاندا داشت یکی از بازوهایم را کف مالی می‌کرد لبخند زد و گفت: «یعنی حقیقی، خالص. کلمه هر دو این معناها رو می‌ده.» صدایش کمی پایین‌تر رفت: «این هم توی اردوگاه دهان به دهان می‌چرخه. از دیشب بعد از مسابقات، شما دیگه راهنا داکشانا یا لنساهنا نیستین. بلکه راهنا داکشانا هاهلا و لنساهنا هاهلا هستین. داکشانا سرسی، این یعنی جنگجوها باور دارن که شما ملکه زرین واقعی و یه ماده ببر حقیقی هستین.» لبخندش پهن‌تر شد. «این خیلی خوبه.»

نه. نه. برای آن‌ها بد بود که این را باور کنند ولی آن‌ها باور داشتند که دکس قدرتمندترین جنگجوی افسانه‌ای بود و با آن چیزی که من دیده بودم، امکانش هم وجود داشت.

ولی من دختری از سیاتل بودم و دختری بودم که احتمالاً به همان سیاتل بازمی‌گشت. نه ملکه‌ای که افسانه‌ها می‌گفتند با پادشاهش می‌ماند و سلسله‌ای را آغاز می‌کرد.

گندش بزنند.

این فکر را از سرم دور انداختم، بعد از این‌که گال دوباره موهایم را آب کشید از دییندرا پرسیدم: «کاه فونا یعنی چی؟»

بدنش ناگهان بی‌حرکت ماند و سرش به سرعت به سمت من برگشت. به من خیره شد. بعد نگاهش گرم شد و لبخن گل و گشادی روی لب‌هایش نشست.

نجواکنان پرسید: «کاه فونا؟» چشمان گرمش شروع به برق زدن کردند.

«اوه…» توی چشمانش خیره شدم، حس کردم دلم پیچ و تابی رفت و قلبم سریعتر کوبید. «بله، کاه فونا.»

دییندرا پرسید: «پادشاهتون این‌طوری صداتون کردن؟» و حس کردم که نه تنها نگاه دییندرا که نگاه تمام زنان حاضر در چادر روی من بود.

نگاه سریعی که به آن‌ها انداختم مشخص کرد که حق با من بود.

آب دهانم را قورت دادم و به دییندرا نگاه کردم.

زیر لب گفتم: «بله دوبار.»

چشم‌های دییندرا آرام بسته شدند. آن‌ها را باز کرد، به سمت دخترش برگشت و دو انگشتش را بالا گرفت.

شینا جیغ ذوق زده‌ای کشید.

پرسیدم: «چیه؟» دییندرا به من نگاه کرد، هنوز هم نیشش باز بود. با اصرار بیشتری پرسیدم: «چیه؟»

«داکشانا سرسی، این یعنی دلبرم. یا اون طور که توی سرزمین من معنیش می‌کنن یعنی شیرینم یا عشق من یا عزیز دلم.» همان‌طور که لیوانش را نگه داشته و نگاهش را در چشمان من دوخته بود که در وان آب گرم و معطر و پر از برگ گل نشسته بودم و شوکه در چشمانش نگاه می‌کردم به سمتم آمد. شکمم دیگر پیچ و تاب نمی‌خورد… بلکه مثل قلبم گرم بود. گندش بزنند! «جنگجوها از این حرف‌ها نمی‌زنن» کنار وان ایستاد و به من نگاه کرد، سرش را تکان داد و با ملایمت گفت: «نه، حقیقت نداره. از این حرف‌ها می‌گن ولی به ندرت و وقتی چنین چیزی می‌گن واقعاً ارزشمنده. سریم من توی بیست و دو سالی که شوهرم بوده سر جمع ده بار به من گفته کاه فونا. من شمردمشون. هر بار رو کاملاً به یاد دارم و هر بارش برام مثل یه گنجه.»

به او نگاه کردم و پلک زدم.

وای. خدای. من.

نجوا کرد: «حقیقت داره. تواناترین و قدرتمندترین جنگجوها می‌تونن فقط با یه نگاه توی رژه عاشق عروس‌هاشون بشن.»

وای گندش بزنند.

«دییندرا-»

حرفم را قطع کرد و نجواکنان گفت: «این برای دکس ما یه نعمته. برای مردمش و برای شما.»

وای گندش بزنند!

«دییندرا-»

لبه چادر کنار رفت، از جا پریدم و آب به اطراف پاشید، دییندرا چرخید و چشمانم به لهن افتاد که خم شده بود تا وارد چادر شود.

قلبم دوباره گرم شد و جای دیگری هم گرم شد.

گندش بزنند!

نگاهش در چادر و روی افرادی که داشتند من را تمیز می‌کردند، چرخید و تشرزنان چیزی به تیترو گفت. او با عجله دست روی سینه گذاشت و بعد به سمت دییندرا برگشت و چیز دیگری گفت. زن سر تکان داد و تعظیم کوچکی کرد و چیزی در جواب گفت. تیترو با ظرف سفالی در دار بزرگی به سمتش دوید. دکس آن را از تیترو گرفت، تشر زنان چیز دیگری به او گفت و سرش را به سمت من تکان داد. تیترو سرش را جنباند و لهن بدون این‌که چیزی به من بگوید یا نگاهی به سمتم بیندازد پشت کرد و لبه چادر را کنار زد و با قدم‌های بلند رفت.

به دهانه چادر خیره شدم.

بعد نگاهم به سمت دییندرا برگشت که لبخندزنان به دهانه چادر نگاه می‌کرد.

«اوه… دییندرا، فکر نمی‌کنم این عشق باشه.» به آن طرف اشاره کردم. «حتی یه نگاه درست و حسابی هم به من ننداخت. امروز صبح ندیدمش و حتی یه کلمه هم به من نگفت.»

دستش را جلوی صورتش تکان داد و انگار که این توضیح کافی باشد، گفت: «ایشون یه جنگجو هستن.»

جواب دادم: «این شوهرمه که سعی داری متقاعدم کنی عاشقمه.» نگاهش به سمت من برگشت.

«اون یه شوهره، یه پادشاهه، یه مرده ولی بالاتر از همه این‌ها ملکه من، همیشه این رو به یاد داشته باشین، بالاتر از همه این‌ها ایشون… یه… جنگجو هستن.»

نمی‌دانستم این یعنی چه ولی می‌دانستم که مهم بود. فرصتی هم برای پرسیدن پیدا نکردم چون گال به شکلی که نشان می‌داد وقت بیرون رفتن از وان بود، شانه‌ام را لمس کرد.

دییندرا این را دید و پشت کرد تا به من فضای خصوصی بدهد، چشم‌های شینا به سمت صندوق جواهرات برگشت و دییندرا سر راهش به سمت میز گفت: «وقت زیادی نداریم و کارهای زیادی برای انجام دادن هست. دیگه گپ و گفت کافیه. باید شما رو برای مراسم انتخاب آماده کنیم.»

از توی وان بلند شدم. پکا بلافاصله بعد از این‌که از وان بیرون رفتم، تکه پارچه‌ای برای جذب کردن آب به دورم پیچید.

هنگامی که بیرون از وان رفتم، به این نتیجه رسیدم که این آخرین قدم خودم بود. چون از قدم بعدی که برمی‌داشتم، هر کاری که می‌کردم، با عنوان ملکه لهن انجام می‌شد.

باید می‌دیدم قدم بعدی چه بود.

بعد هر هفت زن تمام تلاششان را کردند تا برای نشستن در کنار پادشاهم در مراسم انتخاب جنگجویانش آماده شوم.
***

داشتیم از درون اردوگاه می‌گذشتیم و من با توجه به عجله و دستپاچگی مردم می‌توانستم بگویم مراسم نزدیک بود و این اتفاق بزرگی بود و آن‌ها نمی‌خواستند از دستش بدهند.

نگاه‌های زیادی را به خودم جلب می‌کردم و این غافلگیر کننده نبود. تا آن‌جایی که من می‌دانستم آن‌ها این‌جا آینه نداشتند ولی هیچ شکی نداشتم که محشر به نظر می‌رسیدم و کاملاً شبیه ملکه‌ها شده بودم.

یک ملکه زرین.

برای من یک سارونگ ابریشمی انتخاب کرده بود، رنگش طلایی بود با ترکیبی از رنگ سفید. نیم‌تنه بندی‌ام هم سفید خالص بود. سینه‌ریز زنجیری طلای زیبایی به گردنم بسته بودنم که تقریباً تمام سینه‌‌ام را پوشانده بود و با گوشواره‌های آویزی‌ خیلی بلندم که تقریباً به شانه‌هایم می‌رسیدند هماهنگ بود. النگوهایی در دست داشتم که تقریباً از مچ تا آرنجم را پوشانده بودند و بازوبندهای طلا هم داشتم. هر دو همان‌هایی بودند که شب مراسم عروسی بسته بودم. همین‌طور کمربندی پهن ساخته شده از صفحه‌های گرد طلا به کمرم بسته شده بود که از آن‌ هم یک ردیف دیگر صفحه‌های گرد طلایی آویزان بود و با هر حرکتم جلنگ جلنگ صدا می‌دادند. چرم صندل‌های بند دار و پاشه کوتاهم هم به رنگ طلایی بود. سایه چشم طلایی هم در پشت پلک‌هایم و مداد چشم طلایی تیره هم به دور چشمانم کشیده شده بود و از گونه‌ها تا شقیقه‌هایم را هم پودر طلا پاشیده و ماده چربی به رنگ هلویی به لب‌هایم مالیده بودند. حتی روی موهای مواج و حلقه‌حلقه‌ام پودر طلا داشتم که باعث می‌شدند موهایم بدرخشند. و انگار این‌ها کافی نبودند، یک دوجین سنجاق طلایی در بین موهایم داشتم که آن را شبیه به یک سینه‌ریز طلایی کرده بود.

و دور پیشانی‌ام هم پرهای طلایی بسته شده بود. آن شب اولی که تیترو آن را دور سرم بسته بود حق داشتم. پرها درخشان بودند، در شب دقیقاً به همان اندازه زیر نور خورشید می‌درخشیدند. پرهای باریک ولی محشری بودند و زیبایی محضی داشتند. باحال‌ترین چیزی بود که در کل زندگی‌ام دیده بودم.

واقعاً همین‌طور بود. هنگامی که تیترو در حال بستن انتهال آن‌ها در پشت سر و زیر موهایم بود، دییندرا برایم توضیح داد که آن تاج ملکه کورواکی من بود.

و تاج خیلی خوبی هم بود. یک تاج جواهرنشان بزرگ نمی‌توانست بهتر از این پرهای طلایی باشد. به هیچ وجه.

با این ظاهر کشنده‌ام احساس می‌کردم آماده روبه‌رو شدن با مردم کورواک هستم ولی حتی اگر آن لباس‌های زیبا را هم به تن نداشتم آن پرهای طلایی‌ام همان حقه را می‌زد.

توسط جنگجوهایی همراهی شدیم. دو جنگجو در جلو و دو جنگجوی دیگر در پشت سر. آن‌ها به چادر آمده، لبه چادر را کنار زده و غریده بودند: «وایای، بوه.» که دییندرا به من گفته بود این یعنی: «حالا بیاین.» (هرچند خودم این را متوجه شده بودم.)

و ما یعنی من و دییندرا به همراه شینا و جنگجوهایی که در پس و پیش‌مان قدم برمی‌داشتند بیرون رفته بودیم و به سرعت در بین اردوگاه قدم برمی‌داشتیم و به سمت سکوی شاه‌نشین می‌رفتیم.

به دییندرا گفتم: «پشت سر هم یادم می‌ره بپرسم. من باید یه تازه عروسی به اسم ناریندا رو پیدا کنم.»

سرش به سمت من چرخید و دستش را روی دستم که به دور تای آرنجش قرار داشت، گذاشت و پرسید: «می‌بخشید عزیزم؟»

توضیح دادم: «باید یه عروسی به اسم ناریندا رو پیدا کنم. اون بهم کمک کرد، ما توی شکار با هم بودیم. از اون موقع دیگه ندیدمش. می‌خوام مطمئن بشم حالش خوبه و سری بهش بزنم.» دییندرا سر تکان داد.

«از سریم می‌پرسم که ببینم می‌تونه ناریندای شما رو پیدا کنه یا نه.»

جواب دادم: «ممنونم، یا منظورم اینه که شاهشا.»

لبخندزنان تأییدش را نشان داد، بعد نگاهش از روی شانه‌ام به پشت سرم دوخته و ریز شدند.

از روی شانه‌ام به پشت سر نگاه کردم و مردی را دیدم. محلی نبود بلکه مردی بود با موهای بور، کلاهی روی سرش بود، چشمانش آبی بودند و لباس‌هایش مدل قدیمی بودند. بلوز سفید با توری‌هایی بر روی یقه‌اش، (از آن لباس‌هایی که حسابی نیاز به شستن داشتند.) شلوار قهوه‌ای مایل به زرد و چکمه‌های قهوه‌ای به تن داشت و یک کمربند چرمی که پایین کمرش و روی پهلوهایش بسته شده بود و چاقوی زشتی هم به آن وصل بود.

نگاهش به روی نگهبان‌های پیش روی‌مان حرکت کرد، بعد به دییندرا افتاد و پس از آن به من، داشت در کنار ما راه می‌رفت و داشت این کار را با هدفی انجام می‌داد.

نگاهش که به من افتاد نجوا کرد: «داکشانا.»

بله او داشت به عمد و با هدفی که در سر داشت در کنار ما راه می‌رفت.

نگهبانی در پشت سر ما غرید: «وی‌یو.» مرد از روی شانه‌اش به او نگاه کرد و حرف مسالمت‌آمیزی به نگهبان گفت. حس کردم دست دییندرا به دور دستم محکم شد و بعد مرد به سمت من برگشت.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا